<body>

مهدی اچ‌ای

!برداشت شخصی من از دنیای اطراف، زندگی و هر چیز دیگه

پنجشنبه 27 اسفند

خب من تا چند دقيقه ي ديگه بايد برم.. مسافرت هاي نوروزي و از اين حرفا.. شديدا سعي مي کنم قسمتِ روزنوشت و لينکس رُ به روز نگه دارم. سال خيلي خوبي داشته باشين و همه ي آرزوهاي خوب ديگه..
پ.ن. دو فروردين ! تولدمه ؛)
پ.پ.ن. به مناسبت هر دوتاش (عيد و تولد) سه ساله دارم مي نويسم اينجا.. ديگه هر چي بگم تکراري ميشه، دوست داشين آرشيو رُ بخونين :)
پ.پ.پ.ن. بازم عيد مبارک!
posted @ March 17, 2005


چهارشنبه 27 اسفند

خيلي خوب بود امروز.. از صبح که با بچه هاي قديمي دبيرستان (يعد از دو سال!) و بعد هم با بچه هاي دانشگاه، رستوران سفير رُ افتتاح کرديم ! سفير يک (تو قصردشت) شده چهار طبقه، طبقه ي اول هموني که بود (فست فود)، دوم شعبه ي کنتاکي امريکا، سوم کافي شاپ و طبقه ي چهارم مديريت !
من «فيله استريپس» خوردم و خيلي خوشمزه بود.. مدل ش شبيه «جام جم» تهران شده تقريباً.. در کل خوشم اومد. قيمت ش هم نسبتا خوب بود (2800) که با سالاد و آب معدني و اينا شد 3500.
posted @ March 16, 2005


سه شنبه 25 اسفند

ظهر تو پاساژ ملاصدرا (مثل مجتمع پايتخت تهران هست مثلاً) دو تا ژاپني بودن دنبال جلد CD کاغذي.. مثل هميشه من هم بايد به موقع برسم و برم راهنماشون بشم. از اين لجم ميگيره که تو کل پاساژ هيچ کس انگليسي بلد نيست يعني؟!! البته اون دو تا هم خيلي شکسته حرف ميزدن؛ به خودم کلي اميدوار شدم :)

ديدين گفتم؟ امشب تصميم دارن بترکونن !! از ساعت سه / چهار فقط نارنجک و ترقه ست که بر شهر حکم فرما هست ! ساعت دوازده شب.

امروز نمي دونم چرا همه ش آهنگ «سنگ قبر آرزو» ي آرتوش تو ذهنم بود، خيلي شديد: آسمان چشم او آيينه ي کيست، آنکه چون آيينه با من رو به رو بود، درد و نفرين، درد و نفرين بر سفر بود، سرنوشتِ اين جدايي دستِ او بود...

لينکِ روز؟ طولاني ترين واژه ي انگليسي با 1185حرف !!
posted @ March 15, 2005


دوشنبه 24 اسفند

با وجود همه ي مسخرگي و بي ميلي امسال به عيد، يه بليز خريدم. از نوع ش خوشم اومد :) البته در اصل اون رُ هم من نخريدم، واسه م خريدن! ديگه؟ اولين کادوي تولدم رُ امروز گرفتم !!

نه خير ! اينا امسال تا شهر رُ با خاک يکسان نکنن دست بر دار نيستن.. هنوز يه روز مونده ناسلامتي!
posted @


يکشنبه 23 اسفند

بيست سال.. بيست سالگي.. اين عبارتا تا چند وقت پيش واسه م جالب بود، اما الآن هيچ حسي نسبت بهش ندارم. بيشتر بي معنيه تا هر چيز ديگه.
آهنگ امروز؟ I'm In Heaven When You Kiss Me از ATC، آلبوم Touch The Sky.
posted @


شنبه 22 اسفند

مي دونستين با استفاده از سايت MyBlogLog.com ميشه چک کرد که ويزيتورها رو کدوم لينک ها کليک کردن و هر لينک چندبار کليک شده؟ کافيه ثبت نام کنين و يه سطر کد به آخر تمپليت اضافه کنين، همين!
posted @


جمعه 21 اسفند

رفتم هوانورد (The Aviator) رُ ببينم اما پخش نشد، ظاهرا بين انجمن فيلمي ها دعوا شده سر سانسورش و غيره.. اينک آخرزمان (Apocalypse Now) هم بليت گيرمون نيومد! اما محبوب مليون دلاري (Million Dollar Baby) خيلي قشنگ بود :)
البته هدف اصلي فيلم رسوندن پيام خاصي يا معناي فلسفي و اينا نيست، يه فيلم تفريحي (escape)، اما خيلي قوي و کامل و حرفه اي.. مسلماً پيشنهاد مي کنم همين جوري ببينين ش. از اون فيلم هاي خوش دست که به درد جمعه عصرها مي خوره! البته به طور خيلي سطحي ميشه بعضي روابط رُ توش پيدا کرد؛ از برخوردهاي مذهبي (حرف هاي کشيش در طول فيلم و پايان آخر فيلم) گرفته تا زندگي خصوصي هر کدوم (برخورد دختر Clint Eastwood يا برخورد مادر Hilary Swank و..) اما ژانر فيلم درام هست.

کجاي دنيا ميشه فيلم هاي اسکار رُ همون روز اکران امريکاش، با کيفيت DVD، صداي دالبي سوراند، زيرنويس انگليسي و بليت دويست / سيصد تومن رو پرده ي سينما ديد؟ بازم بگين ايران بده ! تازه حتا خودِ مراسم اسکار رُ هم به عنوان پيش نمايش مي ذاشتن اين روزا..
posted @ March 11, 2005


جمعه 21 اسفند

يک هفته. فقط يک هفته ي ديگه مونده و من هيچ حس خاصي ندارم.. ولي تا پارسال داشتم.. يکي مي گفت «اصلا عيد مال بچه هاست». شايد. نمي دونم.. امسال اصلا نه عيد و نه تولدم، هيچ کدوم اتفاق هاي خاصي نيست. اگه دست خودم بود دوست داشتم شيراز مي موندم - تنها. اما ظاهرا حتا اين هم بايد برعکي خواسته ي من باشه..

چند روزه دارم يه سري کاست رو ميريزم رو هارد.. خودش که کاري نداشت اما اديت و افکت گذاري ش وقت ميبره. تازه مي خواستم ترک هاش رُ هم جدا کنم اما بيخيال شدم ديگه.
يه جمله ي جالب:
GREAT minds discuss ideas.. Average minds discuss events.. Shallow minds discuss people.. Which are you...?
posted @ March 10, 2005


پنج شنبه 20 اسفند

استخر خوب بود.. البته ديگه عادي شده، مورد خاصي نيست که بخوام بنويسم. کلي کتاب نخونده، ايميل جواب نداده و کارهاي نيمه تمام که بايد تا آخر امسال تموم بشه.. اين يک هفته بايد با برنامه ريزي برم جلو..
posted @


چهارشنبه 19 اسفند

فيلم Gangs of New York قشنگ بود. البته نه اون قدر که ارزش دو بار ديدن رُ داشته باشه، اما اگه خواستين ببينين ترجيحا زيرنويس دار يا ترجمه باشه چون همه ي فيلم رو حرف هايي هست که زده ميشه: «ظاهر قانون هميشه بايد حفظ بشه، خصوصا زماني که نقض ميشه!» ديد سياسي ش جالب بود، يه جورايي با الآن ايران هم ميخونه..
دسته کليدم رُ گم کردم. هر چي کليد داشتم توش بود.. حالا بازم اون به کنار، خود جاکليدي(؟) ش قشنگ بود..
posted @


سه شنبه 18 اسفند

خسته نباشيم ! دانشگاه هم تموم شد.. تعطيل تا بعد از عيد (اردي بهشت؟). کلي کار دارم اين چند روز که بايد انجام بشه، دوست ندارم خيلي هاش رو کش بدم تا سال ديگه.. اين هفته هم نمايش فيلم هاي «محبوب يک مليون دلاري» و «هوانورد» و «باور نکردني ها» (از اسکار) و يکي دو تا فيلم ديگه هست که احتمالا دو تا اولي رُ ميرم.. تصوير دي وي دي و صداي دالبي سوراند :)
همين الآن هم نمايش فيلم ده کيارستمي بود اما نرفتم. فيلمي که تو ايران مجوز اکران نگرفت هيچ وقت، بايد جالب مي بود. any way، اگه وقت کنم تا قبل از عيد يه سري خريد هم دارم، يه دکتر هم بايد برم و آزمايشگاه..
posted @ March 08, 2005


دوشنبه 17 اسفند

هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد می‌شویم اما خودمان قادر نیستیم کبریت‌ها را روشن کنیم؛ مثل آزمایش شمع و اکسیژن. در این مورد، به عنوان مثال اکسیژن از نفس کسی می‌آید که دوستش داریم؛ شمع می‌تواند هر نوع موسیقی، نوازش، کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریت‌ها را مشتعل کند.
برای لحظه‌ای از فشار احساسات گیج می‌شویم و گرمای مطبوعی وجودمان را در برمی‌گیرد که با مرور زمان فروکش می‌کند، تا انفجار تازه‌ای جایگزین آن شود. هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعله‌ور نگه می‌دارد و از آن‌جا که یکی از عوامل آتش‌زا همان سوختی است که به وجودمان می‌رسد، انفجار تنها هنگامی ایجاد می‌شود که سوحت موجود باشد.

خلاصه‌ی کلام آن آتش غذای روح است. اگر کسی به موقع درنیابد که چه چیزی آتش درونش را شعله ور می‌کند، قوطی کبریت وجودش نم برمی‌دارد و هیچ یک از چوب کبریت‌هایش هیچ‌وقت روشن نمی‌شود.
اگر چنین شود روح از جسم می‌گریزد و در میان تیره‌ترین سیاهی‌ها سرگردان می‌شود. بیهوده می‌کوشد برای سیر کردن خود غذایی بیابد، غافل از این‌که تنها، جسمی سرد و بی‌دفاع برجا مانده که فقط قادر بوده برای خودش غذا تهیه کند.
// «مثل آب برای شکلات» نوشته ي «لورا اسکوئیول» ترجمه ي «مریم بیات» - از وبلاگ خاکستر گل سرخ.
posted @ March 06, 2005


شنبه 15 اسفند

شنبه ها واقعا خسته ميشم.. يه حس قديمي که در عين جالبي ش، از کنترل من خارجه.. حتا هفته ي پيش بود ا خستگي سر کلاس آلماني خوابم برد (!) و البته اخلاق هم همين طور.. معمولاً شب ش بيدارم، تا هشت شب هم يک بند دانشگاه.. اما جالبه، خوش مي گذره

ديروز سر کلاس همين جوري بين من و دوستم حرف از ادگار آلن پو شد.. بين کلاس ها رفتم بالا از نمايشگاه (چند روزه نمايشگاه کتاب هاي خارجي هست تو بخش مون) يه مجموعه داستان ازش خريدم (Tales of Mystery & Imagination)، ديشب اومدم خونه بعد از آنلاين شدن، داستان The Tell-tale Heart رُ خوندم، قشنگ بود.. موضوع ش جديد بود !
posted @ March 05, 2005


شنبه 15 اسفند

يه داستان از ويرجينيا وولف بايد مي خوندم واسه امروز.. چه قدر style و طرز نوشتن اين نويسنده يه جوريه؛ خيلي سخته ! ..امروز رُ که تا هشت شب دانشگاه هستم، در اولين فرصت داستان «The Bet» چخوف رُ مي خوام ترجمه و پابليش کنم.

هر چي فکر مي کنم من چرا از آب مي ترسيدم جوابي واسه ش پيدا نمي کنم.. اصلاً شايد من از آب مي ترسيدم و اينو همه اشتباه مي گفتن.. ده سال پيش (تقريبا) طي يه شوخي احمقانه يکي منو هول داد قسمت پرعمق استخر و از بعد از اون ديگه پام رُ به آب نزدم.. اما پريروز که رفتم اصلاً ترسي وجود نداشت که بخواد بريزه: شايد مدت زمان ش گذشته بود و خودش از بين رفته بود، يا شايد چون مي خواستم اين کار انجام بگيره، ترس ديگه معني نداشت..
posted @ March 04, 2005


جمعه 14 اسفند

چه قدر روزا زود مي گذره.. خيلي کار واسه انجام دادن دارم. و البته ايم روزا يه دلتنگي جديد..
posted @


پنجشنبه 13 اسفند

استخر عالي بود. خيلي باحال بود.. بعدش هم قرار شد بريم دومينو اما چون خيلي شلوغ بود رفتيم هايدا. خيلي تجربه ي خوبي بود خلاصه !
posted @


چهارشنبه 12 اسفند

سفارش يه کامپيوتر ديگه رُ داديم. از اين که الآن هم خوشگل تر.. همه چيزش نقره اي.
فردا مي خوام برم استخر..! نکته ي جالب ش اينه که من water phobia هستم يعني ترس از آب دارم!! ولي فردا قراره برم.. نمي دونم، شايد يه جورايي بايد به خودم نشون بدم هر چيزي که من بخوام ميشه نه اون بخواد ! فکر مي کنم صحنه هاي بامزه اي اتفاق بيفته فردا..
posted @ March 02, 2005


سه شنبه 11 اسفند

به تازگی اندی یک آهنگ جدید در باره عید نوروز به اسم "دارم ميرم به تهران" خونده که شعر اون رو پاکسيما نوشته و آهنگ اون رو منوچهر چشم آذر درست کرده. این آهنگ از یک DVD جدید کارتوني هست! يک پسر ايرانی / آمريکايی به اسم Dustin درباره مراسم عيد يک کارتون درست کرده، به نيت بچه های ايرانی که در غرب و غربت بزرگ ميشن و زياد درباره نوروز نمی دونن. شهره آغداشلو، پرويز صياد، علی پورتاج صداهای اين کارتون رو گذاشتند. زبانش فارسی و انگليسيه. از اینجا شما می تونید ویدئو این اهنگ رو download کنید.
posted @ March 01, 2005