سه شنبه 10م
يه ترم ديگه هم تموم شد. اين هم از زندگي ما..!
سه شنبه 10م
يه سايت خوب و کامل در مورد موبايل به اسم GSMArena.com - حداقل استفاده ش اينه که رو لينک هاي رديف سمتِ چپ ش کليک کنين!
سه شنبه 10م
ساعت 3 نصفه شب، با خوندن سطر آخر مطلبي از سورئاليست يه دفعه دلم هوس يه آهنگ قديمي کرد.. CD ها رُ گشتم؛ CD اي که 5 سال بود گوش نکرده بودم.. و الآن داره مي خونه؛
آهنگي که صبحانه و نهار و شام من بود زماني. خودش، موزيک ويدئوش، ليريک؛ خاطره هاش..
پ.ن. از اون زمان تا امروز، زندگي من چه فرق هايي که نکرده؟! کاشکي الآن 3 نصفه شب نبود، فقط همين. شايد هم چه خوب که ساعت 3 هست و همه خوابن.
پ.ن. چرا هوا سرد شد؟
This Romeo is bleeding
But you can't see his blood...
But you can't see his blood...
آهنگي که صبحانه و نهار و شام من بود زماني. خودش، موزيک ويدئوش، ليريک؛ خاطره هاش..
پ.ن. از اون زمان تا امروز، زندگي من چه فرق هايي که نکرده؟! کاشکي الآن 3 نصفه شب نبود، فقط همين. شايد هم چه خوب که ساعت 3 هست و همه خوابن.
پ.ن. چرا هوا سرد شد؟
دوشنبه 9م
هفته ي پيش من representation داشتم مثلاً. استاد فرمودن کار دارم تعطيل.. حالا فردا بايد برم؛ اختتاميه اين ترم ! امشب واسه خودم تمرين کردم، همه ي داستان رُ حفظم؛ توپ !
دوشنبه 9م
يه وبلاگ خيلي قشنگ پيدا کردم به اسم هرم.. فقط صفحه ي اولش يه کم سنگينه!
يکشنبه 8م
دوازده صفحه با فونت ريز که بايد تا آخر هفته ترجمه بشه + شک گذاشتن مطلب «ويجا» در اينجا يا نه :-/
شنبه 7م
خيلي خسته؛ مثل هميشه ي شنبه ها. اما اين آخري ش بود.. آهنگِ «منو تا آخر عشق برقصون».. و يه ايميل عزيز و غيرمنتظره از کسي که خيلي وقت بود ميلي نداشتم ازش، انقدر که آدرسم م رُ اشتباه نوشته بود اولش! :)
جمعه 6م
پنجشنبه 5م
فيلم Eternal Sunshine Of The Spotless Mind رُ ديدم. اين هم سايت رسمي ش ! «I can erase u from my mind, but I can't erase u from my heart»
پنجشنبه 5م
بعضي وقتا هم بايد يه گوشه کنار ديوار بشيني و عزيزترين آدماي زندگيت رو نگاه کني که دونه دونه از زندگيت خارج ميشن؛ از اون دايره ي تنگ و دوست داشتني اي که هر کسي رو توش راه نميدادي. حتا فرصت و جرأت نميکني با يه لبخند سرد بدرقه شون کني.. ميشه گفت خداحافظي بدون در آغوش گرفتن مثلا ! از اينا که آدم تو فرودگاه مهرآباد مثلا خجالت ميکشه کسي رو که داره باهاش خدافظي ميکنه بغل کنه. /
پ.ن. اين نوشته رُ خيلي دوست دارم. اين پست ش هم باحاله و اين.
پ.ن. اين نوشته رُ خيلي دوست دارم. اين پست ش هم باحاله و اين.
چهارشنبه 4م
هيچوقت اسرار دلت را به دوست صميميت نگو، زيرا دوست صميمي تو هم دوست صميمي ديگري دارد! /
چهارشنبه 4م
فيلم Birth رُ ديدم. موزه ي تاريخ طبيعي و تکنولوژي رفتم (خيلي خوش گذشت!). فيلم «بتمن براي هميشه» رُ ديدم. يه خودکار گيرم اومد :)
سه شنبه 3م
داشتم وبلاگ يکي از بلاگرا رُ مي خوندم که تقريباً هفت ماه پيش مرده.. خيلي جالبه فکر کني اين نوشته ها هميشه رو نت مي مونه؛ کاشکي من هم فري هاست مي رفتم دوباره ! البته شخصاً ترجيح ميدم اگه اين اتفاق واسه م افتاد بگردن پسورد ايميل و بلاگ و غيره رُ پيدا کنن و کلي فضولي کنن و بخندن..!
بودا
واژه ها قدرت اينو دارن که نابود کنن يا التيام ببخشن، وقتي واژه ها هم خالصانه و هم محبت آميز باشن، مي تونن دنياي ما رُ عوض کنن.
پ.ن. شديداً اينجا true به معني صحيح نيست.
" Words have the power to both destroy and heal. When words are both true and kind, they can change our world . . "
// Buddha
// Buddha
پ.ن. شديداً اينجا true به معني صحيح نيست.
سه شنبه 3 اردي بهشت
مثل هميشه فيلم زياد ديدم، شايد کمتر نوشتم.. اين آخر هفته هم دو تا فيلم خوب هست که قراره برم + کنسرت گروه هنگامه
سه شنبه 3 اردي بهشت
از هفته هايي که روزهاي هفته تا تاريخ ماه يکيه (مثل اين هفته) خوشم مياد. حتماً هفته ي خوبي خواهد بود
دوشنبه 2 اردي بهشت
امروز کسي رُ بعد از سيزده سال ديدم که مي گفت 13 سال پيش ميومديم خونه تون مي دويديم دنبال همديگه.. البته من اصلاً يادم نيست؛ اما ملاقات خوبي بود، بعد از 13 سال!!! :)
سه شنبه 3م
هفته ي آخر دانشگاه کلي اکتيو شدم !!
سه شنبه 3م
چهار پنج روزي ميشه خيلي از سايت ها -از جمله اينجا- با سرويس هاي مخابراتي نمياد. فعلا مجبورين از ضد فيلتر استفاده کنين (اگه نمي دونين چه جوري آف / ميل بزنين تا بگم) تا ببينم چي ميشه؛ اگه درست بشه که چه بهتر، نشه آدرس رُ عوض مي کنم.
دوشنبه 2 اردي بهشت
يکي از تفريح هاي جديدم اينه که از رو هارد cd رايت کنم، برم رو تخت بخوام با cd-man گوش کنم.. ديشب همين اتفاق افتاد؛ اما خوابم برد => تا صبح تو گوشم داشت مي خوند..!
يکشنبه 1 اردي بهشت
اون متن «ويجا» تموم شد. اما فعلاً منصرف شدم از اين که تو سايت بذارمش..
يکشنبه 1 اردي بهشت
امتحان بد نبود. يعني اصلاً برام مهم نيست؛ هميشه هم نمره ي متوسط رُ گرفتم. اما شب قبل از امتحان خوبه؛ خوش مي گذره و ساعت هاي قبل از امتحان تو دانشکده! البته در هر دو زمان تنها کاري که انجام نميشه درس خوندنه. شديداً فکر مي کنم شب قبل از امتحان اون حس inspiration خيلي زياده :)
يکشنبه 1 اردي بهشت
يک ماه ديگه هم گذشت..
پنجشنبه 29م
مهم
کسي از خواننده هاي اينجا هست که خودش (يا تو خونه) مشترک يکي از روزنامه هاي «خبر جنوب»، «عصر مردم» يا «نيم نگاه» باشن؟ اگه آره، به من يه ميل بزنه؛ مهدي ات mehdi-he.com
پ.ن. و اگه کسي هست که تو اين روزنامه ها کار مي کنه يا هر نسبت مستقيم ديگه؛ حتماً ميل بزنه لطفاً !!!
پ.ن. و اگه کسي هست که تو اين روزنامه ها کار مي کنه يا هر نسبت مستقيم ديگه؛ حتماً ميل بزنه لطفاً !!!
پنجشنبه 29م
تا شنبه همه چيز تعطيل .. اميدوارم ميدترم آلماني خوب بشه :|
that's the way it is
Cause life's like this..
Cause life's like this..
سه شنبه 27م
دوشنبه 26م
امروز خوب بود.. البته من همه ي امتحان ها رُ که ميدم خودم ميگم نمره ي کامل ميگيرم اما بعد که نمره ها رُ ميدن هميشه افتضاح ميشه.. اين هفته آخر هفته کلي کار دارم، خصوصاً ميدترم آلماني هم هست که شديداً بوقم.
دوشنبه 26م
ديشب تا سه ي صبح داشتم با کسي که خيلي دوستش دارم حرف مي زدم. خيلي خوب بود. يه احساس خوب، بعد از خيلي خيلي خيلي وقت :)
بعدش هم خوابم برد، مي خواستم بيدار بمونم درس بخونم اما خوابم برد.. از اون خواب هاي خوب !
پ.ن. چه باروني ميومد ديشب !
بعدش هم خوابم برد، مي خواستم بيدار بمونم درس بخونم اما خوابم برد.. از اون خواب هاي خوب !
پ.ن. چه باروني ميومد ديشب !
#
داود آزاد کاستي داده به اسم «ديوان شمس و باخ» که اشعار مولانا رُ رو موسيقي باخ (بدون تغيير در قطعات) اجرا کرده. انقدر جالب هست که پيشنهاد بدم يک بار گوشش کنين. البته شايد دوست نداشته باشين؛ اصلا تضمين نمي تونم؛ ولي خيلي متفاوته! مشخصات ديگه ي کاست هم:
اشعار: مولانا جلال الدين بلخي
قطعات پيانو: يوهان سباستين باخ
تنظيم و بداهه نوازي: داود آزاد
آواز، رباب، بربط، دف؛ داود آزاد (ايران)
پيانو؛ مليتا کالين (بلغارستان)
قره ني، دودوک؛ الخان صمدزاده (جمهوري آذربايجان)
طبلا؛ سوريش کومار (هند)
هم خوان؛ آن ماري تري (انگلستان)
ضبط: استوديو جاکوبس لندن.
اشعار: مولانا جلال الدين بلخي
قطعات پيانو: يوهان سباستين باخ
تنظيم و بداهه نوازي: داود آزاد
آواز، رباب، بربط، دف؛ داود آزاد (ايران)
پيانو؛ مليتا کالين (بلغارستان)
قره ني، دودوک؛ الخان صمدزاده (جمهوري آذربايجان)
طبلا؛ سوريش کومار (هند)
هم خوان؛ آن ماري تري (انگلستان)
ضبط: استوديو جاکوبس لندن.
جمعه 23م
اجراي خيلي قشنگي بود. در کل من عشق پيانو هستم ! :) و کلي آشنا ! بماند کارهاي ضايع آموزشگاه زند.. کنسرت بعدي که شايد برم 30 و 31 خرداد هست (کوارتت موسيقي متال) و بعدي ش که ميرم 6 و 7 خرداد هست؛ ارکستر هنگام.
..قلبمو ميدم که بشه، عيدي امسالِ تو..
..قلبمو ميدم که بشه، عيدي امسالِ تو..
پنجشنبه 22م
روزي که آلبوم «ساز مخالف» (مجتبا کبيري) اومد به بازار، من رو CD از کسي آلبومش رُ گرفتم.. بعد که بقيه حرف ميزدن، ديدم کسري داره! مثلاً اصلاً مريم حيدرزاده اي وجود نداشت تو آهنگ هاي من.. ديروز رفتم کاست ش رُ خريدم.. خيلي جالبه: حتا يه آهنگ هم مشترک نيست !!!!!!! عملاً به جز کاستش، من نه تا track ديگه از کبيري دارم که تو هيچ آلبومي ش نيست :-/
پنجشنبه 22م
يه روز خيلي خوب. سعي کردم بهم خوش بگذرره و خيلي هم خوش گذشت. يه جورايي داره قلق کار مياد دستم !
چهارشنبه 21م
از اونجايي که پنجشنبه جشن تولد يکي از بچه ها هست و جمعه هم رسيتال پيانوي دلبر حکيم آوا => امسال کنسرت عصار و فواد حجازي ماليد.. فکر کنم تا الآن هر دفع کنسرت شون رُ رفتم؛ يه بار با بچه هاي دانشگاه، يه بار با بلاگرا، يه بار با بچه هاي دبيرستان، يه بار خودمون، يه بار..
چهارشنبه 21م
امروز تو يه ايميل خوندم:«برم بهش چي بگم؟ اگه بخواد چيزي رُ بدونم؛ ميتونه بگه. اگه اونم مث من مي ترسه؛ حقمونه. بذار حالا حالاها بکشيم از دست بي عرضگي مون. اگه هم حرفي نداره واسه گفتن؛ چي کارش کنم؟ زور که نيست. هر کجا هست، خدايا به سلامت دارش..»
..پشت کدوم بهانه باز..
..پشت کدوم بهانه باز..
سه شنبه 20م
من معمولاًسه چهار تا کتاب رُ با همديگه شروع مي کنم به خوندن.. واسه همين تا يه مدت طولاني هيچ کدوم تمم نميشن، اما وقتي يه دفعه همه شون تموم ميشه، احساس مفيد بودن مي کنم!
آهنگ My Confession رُ اگه دوست داشتين گوش بدين. قشنگه! (از Josh Groban).
آهنگ My Confession رُ اگه دوست داشتين گوش بدين. قشنگه! (از Josh Groban).
سه شنبه 20م
چند روز پيش تو محوطه ي دانشگاه يه پرشيا چپ کرد، هفت تا از دختراي حقوق بودن که دو تاشون درجا کشته ميشن، يکي قطع نخاع و يکي ديگه هم بيمارستان (که ديروز خبرش رسيد اون هم مرده) .. راننده -تنها کسي که کمربند ايميني بسته بوده- هيچ طوري ش نميشه؛ دستش يه کم خراش بر ميداره (البته الآن ديگه ديوونه شده / گواهينامه هم نداشته!) ؛ اتفاقاً دوستِ بچه هاي ما هم بودن..
بعد از اين جريان، همه ي برچسب هاي مجوز (واسه اين که ماشين بياريم بالا) رُ باطل مي کنن و ميگن دوباره برين بگيرين..
خيلي فکر احمقانه ايه، نه؟ حالا مثلاً اگه کسي يه بار ديگه کپي کارت ماشين و شناسنامه و.. رُ ببره - با اين کاغذبازي ها، ديگه تصادف نمي کنه؟!
پ.ن. من خودم نبودم اما کلي عکس بود ديروز فرستاده بودن تو گروپ..
بعد از اين جريان، همه ي برچسب هاي مجوز (واسه اين که ماشين بياريم بالا) رُ باطل مي کنن و ميگن دوباره برين بگيرين..
خيلي فکر احمقانه ايه، نه؟ حالا مثلاً اگه کسي يه بار ديگه کپي کارت ماشين و شناسنامه و.. رُ ببره - با اين کاغذبازي ها، ديگه تصادف نمي کنه؟!
پ.ن. من خودم نبودم اما کلي عکس بود ديروز فرستاده بودن تو گروپ..
دوشنبه 19م
در مورد همون تحقيقه، داشتم اين وبلاگ رُ مي خوندم که به يه نوشته ي عجيب برخوردم:
از حضرت صادق (ع) روايت است كه ميفرمايند: «به غير از خداوند متعال همه خواب دارند، حتي فرشتگان». حديثي است از رسول خدا(ص) كه ميفرمايند: «خواب به چهار گونه است، پيامبران به پشت ميخوابند، مومنين به دست راست، كافرين و منافقين به دست چپ و شياطين به رو ميخوابند.»
پ.ن. شما چه جوري مي خوابين؟! lol
پ.پ.ن. تا اونجايي که من ميدونم از نظر علمي کاملاً ثابت شده که خوابيدن رو دست چپ، به قلب فشار مياره و شديداً به افراد چاق توصيه ميشه که حتماً هميشه رو دستِ راست بخوابن. (با توجه به اين که حداقل يک سوم عمر رُ خواب هستيم!)
از حضرت صادق (ع) روايت است كه ميفرمايند: «به غير از خداوند متعال همه خواب دارند، حتي فرشتگان». حديثي است از رسول خدا(ص) كه ميفرمايند: «خواب به چهار گونه است، پيامبران به پشت ميخوابند، مومنين به دست راست، كافرين و منافقين به دست چپ و شياطين به رو ميخوابند.»
پ.ن. شما چه جوري مي خوابين؟! lol
پ.پ.ن. تا اونجايي که من ميدونم از نظر علمي کاملاً ثابت شده که خوابيدن رو دست چپ، به قلب فشار مياره و شديداً به افراد چاق توصيه ميشه که حتماً هميشه رو دستِ راست بخوابن. (با توجه به اين که حداقل يک سوم عمر رُ خواب هستيم!)
دوشنبه 12م
در مورد همون تحقيقه، داشتم اين وبلاگ رُ مي خوندم که به يه نوشته ي عجيب برخوردم:
از حضرت صادق (ع) روايت است كه ميفرمايند: «به غير از خداوند متعال همه خواب دارند، حتي فرشتگان». حديثي است از رسول خدا(ص) كه ميفرمايند: «خواب به چهار گونه است، پيامبران به پشت ميخوابند، مومنين به دست راست، كافرين و منافقين به دست چپ و شياطين به رو ميخوابند.»
شما چه جوري مي خوابين؟! lol
از حضرت صادق (ع) روايت است كه ميفرمايند: «به غير از خداوند متعال همه خواب دارند، حتي فرشتگان». حديثي است از رسول خدا(ص) كه ميفرمايند: «خواب به چهار گونه است، پيامبران به پشت ميخوابند، مومنين به دست راست، كافرين و منافقين به دست چپ و شياطين به رو ميخوابند.»
شما چه جوري مي خوابين؟! lol
يکشنبه 18م
يه متني هست، البته متن که نه؛ تحقيق، اگه اميدوارم هر چه زودتر تموم بشه.. براي يکي از درس هاي دانشگاه دارم آماده ش مي کنم. البته تموم بشه اصل ش رُ اينجا هم پابليش مي کنم.. کلي ترجمه + کلي تجربه هاي ديگرون و کلي کتاب هاي ديگه.. من هم منتظرم زود تموم شه. هرچند واسه اسمش هنوز شک دارم اما احتمالاً ميشه «تماس با دنياي ارواح» ؛)
شنبه 17م
خيلي خسته.. فقط خواب!
جمعه 16م
بالاخره بايد مراعات استاد (کيميايي)رُ به دليل کهولت سن بکنيم.. اينو ديروز مجرب برنامه گفت. بخش پرسش و پاسخ از کيميايي و طوسي نزديک نيم ساعت فقط طول کشيد که بيشتر از 25 دقيقه ش رُ جواد طوسي حرف زد. چه طرفدار سرسختِ کيميايي هست!!! اما از طرز صحبت کردنش خوشم اومد؛ اين بايد يا سياست مدار ميشد يا وکيل !
خلاصه خبر ديروز رُ تو سايت شون نوشتن.
فيلم اعتراض هم قشنگ بود.. کاري به قشنگ و زشت ش ندارم، منظورم اينه که خوب بود! مي ارزيد به ديدن ش.. ظاهراً ميگن من قبلاً اين فيلم رُ ديده بودم با کسي؛ هر چند مطلقا هيچي يادم نمياد..
خلاصه خبر ديروز رُ تو سايت شون نوشتن.
فيلم اعتراض هم قشنگ بود.. کاري به قشنگ و زشت ش ندارم، منظورم اينه که خوب بود! مي ارزيد به ديدن ش.. ظاهراً ميگن من قبلاً اين فيلم رُ ديده بودم با کسي؛ هر چند مطلقا هيچي يادم نمياد..
پنجشنبه 15م
امروز مهمان هاي ويژه شون مسعود کيميايي هست و جواد طوسي + نمايش فيلم اعتراض (مراسم اختتاميه). اين هم سايت شون ! و اين هم عکس هاي روز اول ؛)
يه لينک خيلي باحال ! دکمه ي قرمز رُ فشار نده !!
يه لينک خيلي باحال ! دکمه ي قرمز رُ فشار نده !!
چهارشنبه 14م
امروز قرار بود شريفي نيا هم بياد.. اما جلسه داشت و نيومد، در نتيجه پرسش و پاسخ فقط با مهرجويي و فرازمند (يا يه همچين چيزي.. تهيه کننده بود!) برگزار شد.. بعدش هم نمايش فيلم «درخت گلابي» که حوصله نداشتم، ديگه بيشتر نموندم!
سه شنبه 13م
خيلي از «پرويز پرستويي» خوشم نيومد.. شايد آدم مطلعي باشه يا هر چيزي، اما خوب حرف نميزنه.. براي «ملاقلي پور» همه چهار ساعت نشسته بودن، اما انقدر جذاب بود که سالن ساکت ساکت.. اما امروز همون ده دقيقه ي اولش خسته کننده بود. فيلم «روبان قرمز» رُ هم ديدم.
نکته ي ديگه ش اين بود که تنها رفتم. بودن کسايي که بشناسم؛ حتا بچه هاي دانشکده هم. اما تنها نشستم و سعي کردم از تنها بودن م لذت ببرم.. بد نبود. مي خوام اين «بد نبود» رُ تبديل ش کنم به «خيلي خوب بود!»
نکته ي ديگه ش اين بود که تنها رفتم. بودن کسايي که بشناسم؛ حتا بچه هاي دانشکده هم. اما تنها نشستم و سعي کردم از تنها بودن م لذت ببرم.. بد نبود. مي خوام اين «بد نبود» رُ تبديل ش کنم به «خيلي خوب بود!»
سه شنبه 13م
از امروز به مدت سه شب، همايش نگاهي تازه به فيلمسازي در ايران هست. و خُب من هم انقدر اکتيو هستم که برم! امشب با حضور پرويز پرستويي هست :)
دوشنبه 12م
من که حوصله نداشتم نرفتم کلاس.. ظاهراً هيچ کس هم نيومده بوده، استاد هم سه بار حضور غياب مي کنه (!) و دلش واسه اونايي که نيستن ميسوزه و يک ساعت زودتر کلاس رُ تعطيل مي کنه که اونا عقب نيوفتن!
يکشنبه 11م
امروز جشن روز استاد بود ! بچه ها کيک و شيريني و آب ميوه و.. خريده بودن و کل بخش رُ دعوت کرديم و جشن گرفتيم. من هم کلي از استادا عکس گرفتم!! دو تا از استادا هم باهام صحبت کردن؛ البته هر دوتاش انقدر غيرمنتظره بود که کلي جا خوردم. اما خب جالبه، خيلي موقع ها به وضوح برخورد با آدم بزرگا واسه م سخت ميشه!
يکشنبه 11م
خيلي از آدما عوض ميشن؛ آدما خيلي عوض ميشن؛ خيلي موقع ها آدما عوض ميشن..
تا به حال خيلي ها بهم پيشنهادهايي دادن واسه مثلاً آينده شايد، هر کدوم از استادا کلي لطف داشتن که بيان بگن ما مثلاً اين کارها رُ مي تونيم واسه ت انجام بديم. مثلاً مجله اي هست انقدر معتبر که استادها خودشون رُ ميکشن يه نوشته شون توش چاپ بشه، و مثلاً يکي به من پيشنهاد داد که تو مطلب بده، من آشنا دارم، چاپ مي کنم واسه ت.. و خيلي چيزاي ديگه؛ مثلاً همه ي انتشاراتي ها يا روزنامه/مجله هاي شيراز.. من هميشه جوابم منفي بوده به اين پيشنهادها، چرا؟ نمي دونم.. دقيقاً طرز فکر من هم واسه آينده م همين چيزا بوده هميشه، اما جوابم هميشه منفي بوده تا به امروز.
امروز يکي از استادا که خيلي هم دوستش دارم، پيشنهادي داد که خيلي واضح هميشه گذاشتم ش کنار. هميشه گفتم «نه»، انقدر مطمئن که نخوام بهش فکر کنم ديگه.. اما مي خوام برم بهش بگم باشه! بيا با هم شروع کنيم !! بازم نمي دونم چرا.. لجبازي؟ فکر نکنم.. اصلاً واسه خودم قابل درک نيست. معمولاً کسي هست تو زندگي م که واسه اين جور چيزا باهاش صحبت (مشورت؟) مي کنم، که خيلي وقته سرش شلوغه يا به هر دليلي نيست. و خيلي ساده حتا فکر کنم نظرش برام اهميتي هم نداره. يا حداقل الآن که اون خودش نمي خواد باشه.
آره عزيز، آدما عوض ميشن! يکي از دوستان که شايد سه سالي ميشه نديدمش، بعد از بيشتر از دو سال ايميل داده بود. از خودش و زندگي و اين چيزا.. آخر ميلش -خيلي عادي- يه ليست نوشته بود از کساني که بهشون سلام برسون. کساني که اون هيچ کدومشون رُ نديده اما سه سال پيش اين افراد انقدر براي من عزيز بودن که همه مي شناختن شون.. وقتي به آخر ميل رسيدم، بيشتر خنده م گرفت. خيلي وقته اصلاً از اين افراد جدا شدم، آره قربونت برم، زندگي ها عوض ميشه، عوض ميشيم..
تا به حال خيلي ها بهم پيشنهادهايي دادن واسه مثلاً آينده شايد، هر کدوم از استادا کلي لطف داشتن که بيان بگن ما مثلاً اين کارها رُ مي تونيم واسه ت انجام بديم. مثلاً مجله اي هست انقدر معتبر که استادها خودشون رُ ميکشن يه نوشته شون توش چاپ بشه، و مثلاً يکي به من پيشنهاد داد که تو مطلب بده، من آشنا دارم، چاپ مي کنم واسه ت.. و خيلي چيزاي ديگه؛ مثلاً همه ي انتشاراتي ها يا روزنامه/مجله هاي شيراز.. من هميشه جوابم منفي بوده به اين پيشنهادها، چرا؟ نمي دونم.. دقيقاً طرز فکر من هم واسه آينده م همين چيزا بوده هميشه، اما جوابم هميشه منفي بوده تا به امروز.
امروز يکي از استادا که خيلي هم دوستش دارم، پيشنهادي داد که خيلي واضح هميشه گذاشتم ش کنار. هميشه گفتم «نه»، انقدر مطمئن که نخوام بهش فکر کنم ديگه.. اما مي خوام برم بهش بگم باشه! بيا با هم شروع کنيم !! بازم نمي دونم چرا.. لجبازي؟ فکر نکنم.. اصلاً واسه خودم قابل درک نيست. معمولاً کسي هست تو زندگي م که واسه اين جور چيزا باهاش صحبت (مشورت؟) مي کنم، که خيلي وقته سرش شلوغه يا به هر دليلي نيست. و خيلي ساده حتا فکر کنم نظرش برام اهميتي هم نداره. يا حداقل الآن که اون خودش نمي خواد باشه.
آره عزيز، آدما عوض ميشن! يکي از دوستان که شايد سه سالي ميشه نديدمش، بعد از بيشتر از دو سال ايميل داده بود. از خودش و زندگي و اين چيزا.. آخر ميلش -خيلي عادي- يه ليست نوشته بود از کساني که بهشون سلام برسون. کساني که اون هيچ کدومشون رُ نديده اما سه سال پيش اين افراد انقدر براي من عزيز بودن که همه مي شناختن شون.. وقتي به آخر ميل رسيدم، بيشتر خنده م گرفت. خيلي وقته اصلاً از اين افراد جدا شدم، آره قربونت برم، زندگي ها عوض ميشه، عوض ميشيم..