<body>

مهدی اچ‌ای

!برداشت شخصی من از دنیای اطراف، زندگی و هر چیز دیگه

يکشنبه 9م

يه کاري جلسه هاي قبل مي کرديم، که استاده مي گفت بپرين تو چهار متري، دستتون رُ بگيرين بالا، خودتون مياين بالا (تا مثلاً ترس از آب تون بريزه).. بار اول همه با ترس و لرز، اما بعدش که ديديم جواب ميده با «جالبيت» همه تکرار مي کرديم..

امروز يه فکر به ذهنم رسيد گفتم برم پايين (دوست داشتم برسم ته چهار متري) و فکر کردم خب ديتم رُ ميگيرم بالا، ميام رو آب ديگه.. (تو آب بودم) با تمام وجود رفتم پايين، هم به آخرش نرسيدم هم تو بالا اومدن يکي اومد روم، هر کاري کردم نتونستم بيام بالا! شديداً نفس کم آوردم؛ ثانيه ي آخر رسيدم بالا.. يه کم گذشت، دوباره فکر کردم خُب اگه بيشتر برم پايين حتماً ميرسم ديگه.. اين بار شديد تر امتحان کردم (اصولاً اين کارا هم تنها هستيم و استاد نيست) خيلي رفتم پايين اما باز هم به تهش نرسيدم. و اين بار واقعاً داشتم خفه ميشدم ديگه. تازه من خيلي نفس م زياده.. خلاصه اين بار هم نشد غرق بشيم!

يه سوتي باحال ديگه هم اين بود که استاده همه رُ برده بود کنار چهار متري، ميگفت بپرين و پا بزنين.. فاصله ش دو متر بيشتر نبود که يک مترش رُ با پرش ميرفتيم عملاً.. منِ خنگول، فکر کردم بايد اون يکي وري بريم.. پريدم.. هر چي رفتم ديدم تموم نميشه.. فقط مي دونستم وايسم ميرم ته آب. به هر زحمتي بود رفتم جلو.. وقتي رسيدم لبه ديدم همه ي استخر ساکت وايسادن دارن واسه م دست مي زنن :)
posted @ July 31, 2005


يکشنبه 9م

دو روز تمام داشتم اتاقم رُ تميز مي کردم. بالاخره تموم شد.. تميزترين قسمت ش گوشه ي اتاق بود که چند هفته پيش باد زد، شيشه ي کتابخونه شکست، من هم خيلي وقت بود اصلاً اون طرف نمي رفتم که حالا بخوام تميزش کنم يا کثيف.. اما دسته ي گل شد! عيد هم من اتاقم رُ تميز نکرده بودم!
posted @


يکشنبه 9م

دو بار ضايع شدم امروز، واسه کاغذي بايد صد تا امضا مي گرفتم؛ هي از اين دانشگاه به اون مديريت و از اين اتاق به اون اتاق.. من هم طبق معمول در ميزنم ميرم تو؛ ماشالا همه هم آشنا!

طبقه دو آموزش، رفتم تو گفتم اينو بايد تأييد کني. يه دفعه ديدم همه برگشتن نگاه م کردن.. فهميدم طرف رئيس اونجاست و الآن جلسه داشته (!).. رفتم اتاق کناري امضا گرفتم! جاي ديگه هم بايد مدارک رُ ميدادم، خانومه رفته بود تو اتاق مدير داشت حرف ميزد. چهل دقيقه دم در وايسادم تا آخر خودِ مديره گفت کار ايشون رُ اول راه بندازين !! :p فقط دلم سوخت از اون همه مدرک هيچي نگرفت؛ يکي دو تا کپي برداشت گفت حله!

اين روزا دانشگاه هاي مهندسي که کاملاً به هم ريخته، دکتر جوادپور (رئيس دانشکده) رُ برکنار کردن؛ همه ي معاون هاي آموزشي و اکثر رئيس بخش ها استعفا دادن. اين چند روزه هم همه ش تحصن بوده و غيره. قراره اگه دکتر جوادپور برنگرده؛ اول مهر دانشگاه تعطيل باشه؛ استادا استعفا بدن و دانشجوها هم نرن سر کلاس ها. جالبه! بخش ما که از اين خبرا نيست!! اين بار سومه که خواستن دکتر جوادپور رُ با اين که تو همه ي نظرسنجي ها راي صددرصدِ استادها و دانشجوها رُ گرفته، برکنار کنن. هر بار هم تو تابستون بوده (که مثلاً دانشجوها نيستن). اما اين بار ظاهراً کاملاً جديه. همه اينو اولين نتيجه ي رئيس جمهور جديد مي دونن.

دکتر جوادپور تو چند سالي که بود آزادي کامل رُ تو دانشکده هاي مهندسي به وجود آورد؛ لابي خوارزمي که پاتوق همه هست و مرکز کامپيوتر و غيره.. مثلاً تو دانشگاه شيراز چيزي به اسم حراست وجود نداره و خيلي آزادي هاي ديگه که همه از طرز فکر دکتر جوادپور (واسه مهندسي ها) و دکتر ارشاد و بقيه نشأت ميگيره.

قراره به جاش دکتر جوانمردي بياد؛ کسي که قبلاً هم بوده.. زمان جوانمردي کلاس ها جدا بوده (دخترونه/پسرونه) و لابي خوارزمي عملاً وجود نداشته و گير دادن ها شديدتر بوده..
صحبت هايي هم هست که دکتر ارشاد (رئيس کل دانشگاه شيراز) عوض ميشه. دکتر ارشاد کسي بود که متباً (تو روزنامه) از معين (تو انتخابات) طرفداري کرده بود. به جاش احتمالاً دکتر خادمي مياد؛ يکي از طرفدارهاي احمدي نژاد..

امروز فقط آهنگ anytime anywhere سارا برايتمن. اين هم ليريک ترجمه شده ش به انگليسي :)

I remember you were there.
Any one emotion.
Any true devotion.
Anytime, anywhere.

Many years have passed
Lives have changed
It was my city
I do not know it anymore
And I'm just a stranger without native land



در راستاي اون لينک قبلي؛
* چهار فصل اول هري پاتر ترجمه شده به فارسي - مجاني!
* دريافت ترجمه کتاب هری پاتر و شاهزاده دو رگه: فصل به فصل البته.
* ترجمه‌ی فارسی فصل اول هری‌‌پاتر و شاهزاده دو رگه!!
posted @


جمعه 7م

امروز فقط آهنگِ Hello اوانسنس. يکي از تنها آهنگ هايي که خيلي با من مچه. مي تونم از زماني بگم که براي پنج / شش ماه صبح و شب فقط اين اهنگ بود..

suddenly i know i'm not sleeping
hello i'm still here
all that's left of yesterday...


چند وقت پيش خبر افتتاح رستوران جديدي رُ شنيدم و چند روز پيش تستش کردم. رستوران «ملل» تو خيابون صورتگر (کنار نارنج و ترنج). من که هميشه پيتزا و فست فود رُ به غذاي گرم ترجيح ميدادم اين بار ميگم «عالي بود!» . غذاي خيلي خوشمزه و پذيرايي عالي و قيمت خوب. من شاتوبريان مخصوص خوردم (گرون ترين غذايي که داشت؛ 3600) که استيک گوشت + تکه هاي فيله مرغ + سس مخصوص قارچ و چيزاي ديگه مثل سيب زميني سرخ کرده و هويچ و نخودفرنگي و سبزي و.. بود. رنج معمولي غذاهاش زير دو تومنه. حتماً پيشنهاد مي کنم امتحان ش کنين. مديريت رستوران، همون مجموعه ي «حمام وکيل» هستن، از بعد از اين که از اونجا انداختن شون بيرون، اينجا رُ باز کردن و مي خوان شديداً بترکونن!

بر اساس چيزي که شنيدم، کسي که در زنجان يه موسسه ي زبان با سه شعبه داره، مي خواد تو شيراز هم فعاليت کنه؛ طرز فکر و برنامه ش کاملاً جديده؛ کلاس هاي پونرده نفره و ترم هاي چهل روزه اگه اشتباه نکنم. فعلاً که قراره باهاشون همکاري کنم، ببينيم چي ميشه.
posted @ July 29, 2005


پنج شنبه 6م

داشتم Sarah Brightman گوش مي کردم. نمي دونستم اصلاً Phantom of The Opera ماله اونه. خيلي ذوق زده شدم.. فکر کنم تا يک هفته اي صبح تا شب فقط همين آهنگ باشه؛ راحت بخوابم رو تخت، کلي باد بياد و اين آهنگ تو گوشم باشه؛ صداش رُ بلند کنم و تا صبح باهاش بخونم!

In all your fantasies
You always knew
That man and mystery
Were both in you..
posted @ July 28, 2005


چهارشنبه 5م

خوندن قسمتي از «نمایش‌نامه‌ی اتللو» و البته نوشتن کلي حرف، کمک کرد دوباره آن بشم: وقتی که درمان نیست، درد را باید پایان یافته دانست و آخرین امید را از آن برید. زاری از پس مصیبتِ گذشته نزدیک‌ترین راه برای جلب بدبختی‌های دیگر است. آن‌چه روزگار می‌ستاند نگهداریش محال است، اما شکیبایی لطمات سرنوشت را به بازی می‌گیرد. کسی که مالش را دزدیده‌اند و لب‌خند می‌زند، خود چیزی از کفِ دزد می‌رباید؛ و آن کس که بی‌هوده افسوس می‌خورد از مایه‌ی خود می‌دزدد. /

Absurd : برای خوب بودن هیچ تضمینی نیست.
پ.ن: مگراصلا برای خودِ بودن تضمینی هست؟
posted @


واقعیت

"از امروز مي خوام زندگيمو تغيير بدم
ميخوام بهتر زندگي كنم
به همه كمك كنم
به همه خوبي كنم
پيشرفت كنم
همه ي بدبختيامو فراموش كنم"

اينارو قبل از اينكه پاش ليز بخوره و از اون بالا بيفته پايين و مغزش متلاشي شه بهم گفت (تپش کور)
posted @ July 24, 2005


فعلاً

I am so sick of speaking words that no one understands
Is it clear enough that you can live your whole life all alone
I can hear you in a whisper, but you can't even hear me screaming
posted @


يکشنبه 2م - شب

چي ميشد واسه يه بار هم شده هموني ميشد که من ميخوام؟
تا اطلاع ثانوي اينجا تعطيل احتمالاً.. هر وقت حسش بود آپ ديت مي کنم. به کسي هم لازم نيست جوابي پس بدم. فعلاً باي.

Where is the moment we needed the most
You kick up the leaves and the magic is lost
They tell me your blue skies fade to grey
They tell me your passion's gone away
And I don't need no carryin' on ...
posted @


يکشنبه 2م

از اونجايي که تمام امروز منتظر جواب ايميل ديشب هستم، امروز رُ به «روز انتظار» نامگذاري مي کنم! يه کم خيلي بيشتر وقت کم ميارم اين روزا؛ ولي به زودي سايت آپ ديت ميشه و همه ي ميل ها جواب داده ميشه؛ فقط يه کم صبر کنين لطفاً.

پيام شخصي: آقاي اسفندياري؛ خيلي خوشحال شدم امروز ديدمتون، نشد خداحافظي کنيم. البته من پيغام گذاشتم که احتمالاً بهتون دادن. خلاصه اين که ممنون و از ديدنتون خوشحال شدم. آدرس ايميلي از شما نداشتم، ولي ميدونم اينجا رُ احتمالاً مي خونين! خوشحال ميشم اگه کاري باشه، باز شما رُ ببينم يا هر چيز ديگه..
posted @


شنبه 1م

يک ماه ديگه هم گذشت.. براي هزارمين بار به خودم ميگم: بايد برنامه بنويسم. حداقل چيزاي مهم رُ بهش برسم.. صبح تا شب موزيک، و صد تا کتاب که همه شون نصفه / نيمه مونده..

لينک اختصاصي: نسخه کامل هری پاتر و شاهزاده دورگه رُ از اینجا مجاني دانلود کنین ! اين کتاب رُ تو ايران به قيمت 33 هزار تومن مي فروشن و احتمالاً آخرين کتاب از سري هري پاتر هست.. قبلاً هم جي کي رولينگ گفته بود که قبل از خوندن اين کتاب، خودتون رُ واسه مرگِ هري پاتر آماده کنين.. (اگه لينک کار نکرد، يه زمان ديگه دوباره چک کنين..)

پنجشنبه 30م: مريض بودم.. قسمت باحالش سرگيجه و سردردش بود؛ فقط مي تونستم بخوابم يا خودمو بچسبونم به ديوار و برم جلو وگرنه ميوفتادم!! خيلي حس جالبي بود؛ انگار تو هوايي.. خيلي با مست بودن و موارد مشابه فرق داره؛ يه احساس خيلي جالب و باز هم جالب! خوش گذشت!!

Sometimes I even cut myself to see how much it bleeds.
It's like adrenaline. The Pain is such a sudden rush for me.
See, everything you say is real, and I respect you 'cause you tell it...


پنجشنبه 30م - عصر: سه ساعت پياده روي.. و غيره !!

پنجشنبه 30م: بيشتر از نصفِ پسرهاي دانشکده که من مي شناسم يا ترس از آب دارن يا شنا بلد نيستن! ..امروز رفتم آموزش استخر اسم بنويسم، يکي از بچه ها رُ ديدم، گفت من تابستون پارسال اسم نوشتم، هيچي ياد نگرفتم!! خيلي هم مطمئن نباش :p !!
posted @ July 23, 2005


چهارشنبه 29م

اگه قرار باشه ليستي از مهم ترين کارهايي که بايد انجام بدين، تهيه کنين، اون ليست چي توش نوشته شده؟ «يه فيلمی بود به اسم My Life Without Me که قهرمانش، يه دختر جوون مبتلا به سرطان، ليستی تهيه کرده بود از کارهايی که ميخواست قبل از مرگ انجام بده. در عرض دو سه ماه باقی مونده تا مرگ تقريباً همه کارهای توی فهرستش رو انجام داد..» ليست شما چه شکليه؟
هيچ وقت تو هيچ کاريم برنامه ريزي نداشتم اما نوشتن خيلي چيزا، مشغله هاي فکري رُ کم مي کنه و يه حسي بهت دست ميده انگار ميدوني به کجا داري ميري..

* کسي تو فارسي کتابي که فرهنگ مترادف ها باشه سراغ داره؟! ديکشنري هست به اسم synonyms and antonyms که به جاي اين که لغت رُ معني کنه يا توضيح بده، کلمات هم معني (و متضاد) ش رُ نوشته و اين واسه به آدم آماتور واقعاً عاليه. خيلي موقغ ها کلمه کم ميارم - در کل فارسي م افتضاح شده! اگه شما هم اين مشکل رُ دارين يا به فارسي چنين ديکشنري هست، خبرم کنين!
posted @ July 20, 2005


سه شنبه 28م

لوئيز رِدِن، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس، و نگاهي مغموم. وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواربار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نمي‌تواند كار كند و شش بچه‌شان بي غذا مانده‌اند. جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بي‌اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند. زن نيازمند در حالي كه اصرار مي‌كرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را مي‌آورم.»

جان گفت نسيه نمي‌دهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي‌شنيد، به مغازه دار گفت: ببين اين خانم چه مي‌خواهد خريد اين خانم با من. خواربار فروش گفت: لازم نيست خودم مي‌دهم. ليست خريدت كو؟ زن گفت: اينجاست.

: «ليست‌ات را بگذار روي ترازو. به اندازه ی وزنش هر چه خواستي ببر.»!!

لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ی ترازو پايين رفت. خواربار فروش باورش نمي‌شد. مشتري از سر رضايت خنديد.

مغازه‌دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ی ديگر ترازو كرد؛ كفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا كفه‌ها برابر شدند. در اين وقت، خواربار فروش با تعجب و دل‌خوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است؛ كاغذ ليست خريد نبود، دعاي زن بود كه نوشته بود: «اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري، خودت آن را برآورده كن» (برگرفته از كتاب لبخند خدا)


* رومن رولان (نویسنده فرانسوی) : نباید رنجشی به دل گرفت. آنکه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد، حتا حق آنکه دیگر دوستمان نداشته باشد. نمی توان از او رنجشی به دل گرفت بلکه تنها باید از خود رنجید، که چرا باید آنقدر شایسته محبت نباشیم که دوست، ما را ترک کند.. (منبع)

* اينجا اسم و فاميل کامل تون رُ بگين (اون چيزي که همه صداتون مي کنن، نه حتماً شناسنامه اي)؛ شخصيت و خصوصيت هاتون رُ ميگه ! و اينجا هم تاريخ تولدتون رُ وارد کنين تا بيشتر از سرگذشت خودتون بدونين !! خيلي جالب بود..
posted @ July 19, 2005


سه شنبه 28م

يه کم خسته م. دلم مي خواد همه چيز رُ ول کنم برم مسافرت.. نه از اين سفرها که همه ش خونه ي فاميل؛ تنها يي، خودم، يه شهر جديد و غريبه.. دلم مي خواد همه چيز رُ ول کنم برم چند روز سفر..

So if you're lonely
You know I'm here waiting for you
I'm just a crosshair
I'm just a shot away from you
And if you leave here
You leave me broken, shattered, I lie
I'm just a crosshair
I'm just a shot, then we can die
posted @ July 18, 2005


يکشنبه 26م

دو سه روزه هر چي ميگيرمت در دسترس نيستي. ديگه امروز آخريش بود؛ فقط مي خواستم بهت خبري رُ بدم که ديگه اونو هم نمي گم، به من چه اصلاً...و تمام.

* زنگ که زدی دلم لرزید. آخه موبایلم که توی جیب کاپشنم بود، رو ویبره بود! (fanik)
"..Did you ever have the feelin' that you wanted to go and still had the feelin' that you wanted to stay?..."


* برنامه ي Microsoft Word رُ باز کنين. متن زير رُ تايپ يا کپي/پيست کنين:
=rand (200,99)

دکمه ي ENTER رُ بزنين. چند ثانيه صبر کنين... جالب بود نه؟
يادمه N سال پيش چند تا مطلب اينجوري رُ يه جايي خوندم که براي هيچ کدوم هم دليلي وجود نداشت. در هر حال اين رُ semaho يادآوري کرده بود.

* چيزي هست که چند روز گذشته باعث شده همه ش وقت تلف کردن باشه؛ يه کار مفيد هم انجام ندادم. خدا رُ شکر بيشتر از سه چهار ساعت هم خوابم نميبره، اما چيزي هست که نمي ذاره به کارهام برسم.. نميدونم چيه.. زمان داره مي گذره..
posted @ July 17, 2005


شنبه 25م

براي بار دوم (سوم؟) فيلم Book of Shadows: Blair Witch 2 رُ ديدم. جالب تر اين که فيلم با آهنگي شروع شد که ديشب ش داشتم تا صبح گوش مي کردم!

* ميدوني فرق تو با خون چيه؟ خون ميره تو قلب و بر ميگرده اما تو ميري تو قلب و ديگه بر نمي گردي!
posted @ July 16, 2005


جمعه 24م

از صبح اصلاً حس هيچي نيست. حتا آشپزي هم نه، وب خوني هم نه؛ هيچي! بي حال ...! تنها کاري که امروز انجام دادم، ديدن ED بود؛ که اونم تازه الآن فهميدم سرياله و من فقط نصفِ يه قسمتش رُ ديدم.

All my bags are packed, I'm ready to go,
I'm standing here, outside your door.
I hate to wake you up to say goodbye...
posted @ July 15, 2005


پنجشنبه 23م

روز مفيدي بود. ظهر از خواب پاشدم. عصر يه شاگرد داشتم. شب هم استخر و سونا و جکوزي و غيره.. بعدش هم شام؛ سفير. بعدش هم خسته و کوفته، صد بار آهنگ bad day رُ گوش کردم تا خوابم برد. تو خواب فقط فهميدم بايد خاموشش کنم..

اينو بايد چند روز پيش مي نوشتم؛ خيلي حال ميده بشيني خونه، يکي از دوستات فلش ممُري بياره و کلي از آهنگ هاي جديد رُ بريزي رو هارد و همين جوري گوش کني.. و اصلاً فکر نکني اون چند ساعت وقت گذاشته واسه دانلود کردنشون :) - تنکس
posted @


قصه ی شب

مرد موقع برگشتن به اتاق خواب گفت :«مواظب باش عزيزم اسلحه پر است.»
زن که به پشتی تخت تکيه داده بود گفت :«اين را برای زنت گرفته ای ؟»
«نه خيلی خطر ناک است. می خواهم يک حرفه ای استخدام کنم .»
«من چطورم ؟»
مرد پوزخنده زد: «بامزه است. اما کدام احمقی برای آدم کشتن، يک زن استخدام می کند؟»
زن لب هايش را مرطوب کرد، لوله ی اسلحه را به طرف مرد گرفت؛ «زن تو .»
// جفری وايت مور (داستانهای 55 کلمه ای)

Look, if you had one shot, one opportunity
To seize everything you ever wanted-One moment
Would you capture it or just let it slip?
posted @ July 13, 2005


چهارشنبه 22م

شده بخواين يه چيزي* (داستانکي) رُ بنويسين، همه چيزش رُ هم بدونين، اما نشه؟ پيرنگ (plot)ش مشخصه، آدماش مشخصاً اما اولين پارارگراف رُ که مي نويسم: select all و بعد delete! اصلاً نميشه.. کاشکي يکي مي نوشتش، ترجمه ش مي کردم؛ راحت تره!
* چيزايي که من مي نويسم مسلماً داستان نيست. دليلي هم نمي بينم درستش کنم يا جدي ترش کنم، فعلاً با داستانک حال مي کنم!
پ.ن. هر آهنگي رُ مي ذارم اصلاً باهاش مچ نميشه.. :|

پيشاپيش
خيلي خوشحالم که داري ميري، اين آرزوي هر دومون بوده؛ ميدوني که هيچ چيز بيشتر از اين خبر خوشحالم نمي کرد. اما ديگه نمي تونم از مهرآباد connotation خوبي داشته باشم..

Can I tell You now, as you turn to go
I'l be dying slow til your next hello
If you go away, if you go away, if you go away..
posted @


سه شنبه 21م

نوشته هاي مربوط به 18 تير رُ که مي خونم، در کمال خونسردي با خودم فکر مي کنم «چه قدر» از اون روز گذشته.. شايد دقيقا همين جريان بود که باعث شد بعدش همه خيلي آروم تر بشن، يا شايد هم آزادي هايي که (حداقل در ظاهر) خيلي بيشتر شد تا بتونه مردم رُ راضي نگه داره.
و البته هميشه پيش خودم فکر مي کنم حداقل يه نسل دانشگاهي از اون روز گذشته، کانس که الآن تو دانشگاه هستن؛ هيچ کدوم نه اون روزا رُ ديدن و نه حس کردن: شايد از دور -تو خيابون- نظاره گرش بودن، اما تو گود نبودن. و چه قدر دانشجو که هنوز هم دارن تاوان اون جريان رُ ميدن..
و البته ما که ديگه اين قضيه برامون به تاريخ پيوسته؛ اصلاً نياز به فکر کردن هم نداره. تموم شده و رفته..

موزيک متن؟ آهنگ فوق العاده زيباي secret garden به اسم Ode to Simplicity.

قانون بلاگي: هر کي وبلاگ مي نويسه، حتماً يه خواننده ي خاص داره! شايد چندين هزار آدم ديگه از هر جاي دنيا هم اون نوشته رُ بخونن، اما هميشه «يکي» هست که وقتي طرف داره مي نويسه، پيش خودش فکر مي کنه انگار داره واسه اون تعريف مي کنه.. حالا حتماً روابط عاشقانه هم نه، حتا يه خواننده ي گم نام که فقط يه بار کامنت گذاشته؛ همين. اما هميشه «يکي» هست..
posted @ July 12, 2005


دوشنبه 20م

امروز رسماً صفحات آرشيو بلاگ افتتاح شد! (از آرشيو يه صفحه رُ بيارين تا ببينين!) از چند وقت پيش هم کاري کردم که اين ستون سمتِ راستي ديگه تو آرشيو مطالب سايت نمياد؛ فقط رو صفحه ي اول هست.. خلاصه اينجوريا! ديشب ساعت شش صبح اين تمپ به ذهنم رسيد، فوري نوشتمش.. خصوصيتش اينه که وحشتناک سبکه؛ همين!

* چند تا از ترفند هاي Street Magic و زندگي + سايت رسمي David Blaine !
پ.ن. ديشب کلي از مطالب مربوط به اينو ترجمه کردم از جمله ترفند رو هوا شناور شدن.. اما ديدم بذارمش تو سايت که چي؟ deleteش کردم !

* بايد «اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری» رُ بخونم..

* حس جالبه: تخت من چسبيده به پنجره مه...

* اگه دوست داشتين منطق نقطه ای رُ بخونين!
posted @ July 11, 2005


يکشنبه 19م

گفته بودم؟ از اول تابستون آشپزي خونه همه ش با منه.. از کيک گرفته تا وعده هاي غذايي.. در کل آشپزي م هميشه خوب (عالي!) بوده و هست.. مي خوام واسه يکي دو روز آينده سوشي درست کنم. مُردم از بس اسمش رُ شنيدم و عکسش رُ ديدم.. حالا بايد يه دستور کامل پيدا کنم، و البته برم دنبال مواد لازم :p خوشمزه ترين سوشي ظاهراً «ماکي سوشي» هست که درست کردنش هم سخت تره (همونه که شکل رولته)..

پ.ن. اگرچه مي دونم نبايد خوشمزه بشه، اما احتمالاً «نيگيري سوشي» درست مي کنم؛ برنج دم کشيده ي سرد شده رُ با سرکه ي برنج مرطوب مي کنن تا به هم بچسبه، روش يه لايه غذاي دريايي (ماهي، ميگو.. خرچنگ هم بايد بد نشه اگه گير بياد!) نيم پز (آبدار) مي ذارن و به اندازه ي يه لقمه، کلش رُ درست مي کنن.. همين!

پ.پ.ن. جالبه بدونين sushi که در اصل يه غذاي ژاپني هست، آخرين مد غذاي امريکا و اروپا محسوب ميشه و البته طي بررسي ها کثيف ترين غذا ! به دليل طرز درست کردنش که همه ش با دست هست و خودِ غذا که نبايد کامل پخته بشه، پر از باکتري مضر هست و جز غذاهاييه که به هيچ عنوان قابل نگه داشتن نيست؛ بايد همون موقع خورده بشه..
posted @ July 09, 2005


شنبه 18م

کسي يه برنامه ي قوي واسه اديت فايل هاي mp3 نميشناسه؟ مي خوام بتونه noise gate کنه يا صدا رُ بهتر کنه، smooth کنه و در کل کيفيت رُ خوب کنه! اگه بتونه صداي خواننده رُ هم عوض کنه (زن، بشه مرد و غيره) يا سرعت خوندن هم که چه بهتر... اگه کسي ميدونه ايميل بزنه ! با sound forge کار مي کردم، با اين که کرک بود، ميگه بايد رجيستر کني.. تنها چيزي که فهميدم اينه که با sp2 مشکل داره و کرک ديگه اي رو نت نبود؛ activation code مي خواد. هم اکنون نيازمند ياري سبزتان هستيم...

اين آهنگ زيبا رُ بشنوين: lonely no more (ليريک|mp3)
I don't want to know the lover at my door
Is just another heartache on my list..
posted @


جمعه 17م

بالاخره بلاگر مشکل رُ حل کرد. ظاهر لينکس شد مثل قبل! ديگه؟ يه سوال جالب: اگه گفتين فرق «است» و «هست» تو ترجمه يا نوشتن داستان چيه؟ اگه فکر مي کنين «هست» فرم شکسته و محاوره اي هست و نبايد استفاده بشه کاملاً اشتباه مي کنين! هر دو فرم رسمي و کامل هستن؛ فرقش اينه که «است» يه فعل ساده ست که استن يا بودنِ چيزي رُ نشون ميده، ولي «هست» به غير از اون، تأکيد بر بودن يا استن رُ هم نشون ميده. يه جور تأکيد بيشتر..

روزهاي خيلي زود ميگذره، فقط از سريال هايي که هفته اي يک بار ميذاره و مي بينم، گذشتِ هفته ها رُ مي فهمم.. هيچ کار مفيدي عملاً نرسيدم انجام بدم ..هنوز!

Porte l'eau
Porte la vie
Du ciel à ton seau
Le jour et la nuit
C'est de l'or
Entre tes mains
Chaque jour qui passe
Fait la terre plus lasse...
posted @ July 08, 2005


چهارشنبه 15م

ديشب ويندوز نصب کردم بنز ! کلي همه چيز مرتب شده :) البته همچنان سه هزار ايميل save نشده که نزديک 500تاش هنوز خونده هم نشده + دقيقاً 11360 عدد فايل رو دسکتاپ که عموماً سيو شده تا بعداً (؟) بخونم...
I know you think that I shouldn't still love you,
Or tell you that.
But if I didn't say it, well I'd still have felt it
where's the sense in that?!....
posted @ July 06, 2005


چهارشنبه 15م

الآن دقيقاً تو همون شرايطي هستم که يه دفعه ديدن اصلاً در اينجا رُ بستم و بدون هيچ پيغامي رفتم.. رفتم.. کجاش رُ نمي دونم! فقط رفتم.. خودم هم بيشتر از اين نمي دونم، فقط کاملاً حس مي کنم اين موقعيت رُ..

يه خواننده ي (واسه من) جديد پيدا کردم به اسم «آر يي ام». البته فقط يکي از آهنگ هاش رُ شنيدم که خيلي ازش خوشم اومد.. حالا بايد برم تو کار دانلودش ؛)
When the day is long and the night, the night is yours alone,
When you're sure you've had enough of this life, well hang on
Don't let yourself go, 'cause everybody cries and everybody hurts..
posted @


سه شنبه 14م

دوست ندارم اسمش رُ گرفتاري بذارم چون اصلاً منفي نيست، اما انقدر سرگرمم که تو اين 7 / 8 گذشته، روزي نيم ساعت هم آن نبودم؛ اون هم آخر شب (صبح) و چک ميل.. روزي که اکانت ماهانه هه رُ باز کردم فکر کردم اگه زيادي بود فوقش آهنگ دانلود مي کنم، ولي هنوز فرصت اون هم نشده! روزي نيم ساعت آنلاين؛ واسه مني که روزي ده ساعت آن بودم!

فيلم زياد ديدم، اسم هاش از دستم در رفته.. کتاب هم وقت بشه، نخونده زياد دارم. ديشب براي اولين بار رفتم کتاب فروشي (با دوستم) و جلو خودمو گرفتم و هيچي کتاب نخريدم..

در ادامه ي مطلب دايدو، اين صفحه پر از سوال هاي مردم و جواب هاي دايدو هست از مسايل خصوصي،علاقه مندي هاش و تفريحش گرفته تا چيزاي کلي.
اگه وقت کنم چندين تا متن از پائولو کوئليو دارم که تا به حال به فارسي ترجمه نشده.. شايد ترجمه ش کنم ؛)
posted @ July 05, 2005


يکشنبه 12م

يه نکته ي جالب از کنسرت هاي ديشب استقبال شديد انگليسي ها بود که امروز اعلام شد 200 هزار نفر در هايد پارک* حضور داشتن! (بيشترين بعد از لندن، برلين بود با 150 هزار نفر). و نکته ي جالب کنترل اين جمعيت بود که بتونن ساعت ها کنار همديگه وايسن و برقصن و مشکلي پيش نياد. صرف نظر از محلي براي پارک ماشين و.. !

يه زماني فکر مي کردم: خُب ما ده، بيست سال عقبيم و نسل بعد حداقل به جايي ميرسه که «لازمه» ي يه زندگي استاندارده. اما الآن ديگه نه. اصلاً اميدي به عوض شدن فرهنگ الآن ندارم. بايد پذيرفت که دو جور «حق شهروندي» وجود داره؛ يه نوعش در ايران هست و يه نوعش در کشورهاي اروپايي و امريکايي. مسلماً حق انتخاب هست، اما براي زندگي نه عوض کردن وضع جامعه!

* هايد پارک هم يکي از جاهايي هست که شديداً بايد برم ببينم!! Feet Of Flames هم اگه ديده باشين اونجا اجرا شده و خيلي نمايش هاي بزرگ ديگه..
پ.ن. بالاخره قرار شد دايدو رُ ضبط کنم، خصوصاً که آهنگ «Seven Seconds» رُ هم خونده :)
posted @ July 03, 2005


يکشنبه 12م

ديشب فقط Live 8 (+) بود ! و عجب چيزي بود ! همچنان قشنگترين قسمت ش دايدو (عشق من!) بود :) فکر کردم ضبط ش کنم يه جوري، اما عملاً استفاده اي نميشه، بيخيال ش شدم..
پ.ن. اين فيلم رُ ببينين.
* اگه خواستين کمکي بکنين، به اين سايت برين.
پ.پ.ن. نميشه که ضبط نکنم! يا به يکي از بچه ها ميگم صداش رُ ضبط کنه يا خودم يه کاريش مي کنم بالاخره. حالا تصويرش نه؛ به زحمتش نمي ارزه، کاربردي هم نداره..

I know you think that I shouldn't still love you, Or tell you that.
But if I didn't say it, well I'd still have felt it where's the sense in that?
posted @


جمعه 10م

استراحت، کتاب خوندن، تلويزيون، آشپزي، موزيک گوش دادن، تلفن، صداي بچه کوچولويي که کف زمين خوابيده و داره خط خطي مي کنه، چت، استراحت.. تعطيلات!

امروز دو تا CD واسه آهنگِ Paranoid Android / wma سوزوندم. ان جور مواقع بايد CD رُ ببري و چون گارانتي هست يکي ديگه بگيري؛ يا خيلي راحت بکني ش زير ليواني! تا الآن يه جهيزيه کامل با CD واسه خودم جور کردم ! لول.

..And it's all I can stand
Until you come home
I need you tonight
Cause you are my kind... /wma.
posted @ July 01, 2005