<body>

مهدی اچ‌ای

!برداشت شخصی من از دنیای اطراف، زندگی و هر چیز دیگه

چهارشنبه 9م

اين کيست که چُنين به پل تکيه داده است
و مي انديشد اين اوست که رونده ست و نه رود؟
آيا مرد حلقه ي پيامدها را نمي شنود،
که زندگي ش را ناقوس مي زنند؟ آب زمان است.
هنوز نه، هنوز نه، مرد رو به جان‌پناهِ پل مي ايستد
و اکنون را بي خيال و رها مي نوشد..

رود روان است. موسيقي آب
راه بر همه ي صداها مي بندد، بر خطاي گذشته، بر آينده.
آن سوي سرودِ رود ضرب‌آهنگِ منظم آب مي آيد.
مرد زنش (zanesh e) نبض خود را در ضرب‌اهنگِ آب مي شنود:
سال را مي شنود، پاييزي و به کمال.
نوامبر او را انتظار مي کشد، او را که هنوز
ديدن ها و مزيدن ها را به انجم نرسانده است..
// چارلز تاملين سون - علي اصغر بهرامي

شديداً دارم فکر مي کنم واسه چي مي نويسم؟ اولين چيزي که بايد تعطيل بشه لينکس هست، بعد بلاگ؛ مهدي اچ اي هم به عنوان تجربه هاي ادبي خودم محسوب ميشه؛ هر وفت لازم باشه به روز بشه نه حتماً حداقل هفته اي يک بار. و بعد در اقدامي خيلي خيلي خشن، يه ID مسنجر جديد بردارم و به هبچ کس هم چيي نگم؛ و ديگه با ID قبلي آن نشم، و يک دفعه همه چيز رُ تموم کنم؛ بعد شايد بتونم بشينم جلو شومينه و تو بال بال زدن هاي آتيش، چيزهايي رُ که مي خوام ببينم.

خيلي چيزها رُ بايد عوض کنم؛ در همين راستا خيلي چيزهاي ديگه (شايد اينجا هم) بايد فدا بشه. و ID مسنجر.. اين شديداً جديه؛ من اگه بتونم يک دفعه -براي هميشه- از سيصد تا ادم ببرم و ديگه هم باهاشون، با هيچ ID ديگه اي تماس نگيرم؛ خُب.. ميشه يه زندگي جديد ديگه، مگه نه؟ دو سه تا گروپ هست که به يکي ديگه مي سپارم و کار من ديگه اينجا تموم ميشه..

باب ديلن مي‌خونه؛
Your breath is sweet
Your eyes are like two jewels in the sky
Your back is straight your hair is smooth
On the pillow where you lie
But I don't sense affection
No gratitude or love
Your loyalty is not to me
But to the stars above...


فکر کنم يک هفته اي ميشه موهام رُ جور ديگه اي شونه مي کنم؛ يعني دقيقاً اصلاً شونه نمي کنم ديگه. همين جوري واسه خودش.. ديشب جايي مهموني بوديم؛ پريروز طرف اومده بود خونه مون، گفت موهات چرا اينجوريه؟ چيزي نگفتم. لابد فکر کرده چون سرزده اومده من تا الآن خواب بودم.. ديشب که مثلاً کلي شيک و پيک با اين موها ديد؛ کلي حرف زد! کلي همه نظر دادن.. مامان که همون روز اول گفت «جوون شدي!» ديدن واکنش بقيه خيلي واسه م جالبه، خصوصاً تو فاميل، عروسي، و بعد اول مهر؛ دانشگاه!

- This is the girl!
: Hey, that girl is not in my film!
- It's no longer your film..


* خُب، دلتنگم من هم؛ همين.
* «تو خوبی» با «تو خوبِ منی» خیلی فرق داره...
* اولين آرزوي زندگي م..
* آدم هاي احساساتي.
* دوست داشتن
posted @ August 31, 2005


سه شنبه 8م

بخونين، بخندين و لذت ببرين!
پيشنهادهاي فرهنگستان در حوزه ي آي تي و کامپيوتر: به جاي banner بگين «برنما» و به جاي ISP بگين «رسا»، به جاي FTP بگين «قاپ كردن»، به جاي IT بگين «فا» (مخفف فناوري اطلاعات!) و به جاي ICT بگين «فاتا» !!! معادل ASP هم «رخک» هست! HTML هم به فارسي ميشه «زنگامي» و menu ميشه «گزينگان» و mail box ميشه «نامه دان». به جاي bookmark بگين «نشانک» و به web cam بگين «web cam». به جاي undo هم بگين «واگرد» و به جاي web TV بگين «وبيزيون» و به hub بگين «ناف» !.. ادامه ش..

* (اضافه شد) کلمات ديگه ي قابل توجه !! «درگاهك» به جاي Port و «پرده‌بان» به جاي screen saver ! يادتون باشه به فرمت MP3 بگين «آوا-3» و به فرمتِ mpeg بگين «نماوا» و به فرمت jpeg بگين «نماديس»!! /
posted @ August 29, 2005


دوشنبه 7م

در راستاي آوارگي هاي چند روزه:
Life is not worth living,
unless you are ready to die for something. /


سخته. صبح قبل از اين که بيدار بشي، صدها صحنه ميبيني از خودت؛ صدها فضا (مثل بازي ها که آخربن مرحله ش رُ save مي کنن.) و بايد انتخاب کني کدوم ش رُ مي خواي ادامه بدي. جايگاه هايي که خيلي هاش ناشناخته ست و عملاً هرگز نمي دوني بايد چي رُ انتخاب کني؛ فقط مي موني و سرگردون نگاه مي کني. مثل اين که کل کهکشان راه شيري زير پاته و زمين رُ نتوني پيدا کني.
و بدتر، بعدش بايد خودت رُ پيدا کني؛ خيلي از انتخاب هايي که داري خودت هستي (مي شناسي!) در حالت هاي مختلف، ولي خيلي هاش نيستي؛ يعني هستي، اما اون شکلي نيستي؛ شکل هاي عجيب، يا در بعضي جاها فقط صدا؛ صداهاي عجيب. و تو کدوم يک از اينا هستي؟ و اين سيکل هر روز صبح، قبل از بيدار شدن اتفاق ميوفته و براي دقايق يا ساعت هايي تو رُ به قعر گم شدگي ميبره و تو هيچ وقت نمي توني خودت رُ پيدا کني..

Mama put my guns in the ground
I can't shoot them anymore
That long black cloud it's coming down
I feel like I'm knocking on heaven's door
Knock knock knocking on heaven's door
Knock knock knocking on heaven's door..
posted @


يکشنبه 6م

سلام مي کنم، پس هستم !

... که نخواستن آنچه می خواهی
اگرچه سخت و رنج آور است٬
اما تسکین است بر نداشتن آن
و توجیه است بر نبودن آن.. /

« If you are a bird, Be an early bird ٫
Cause the early bird will catches the worms.
...
But if you're a worm,
Sleep late ! »


دوست داشتن عرضه ميخواهد،
و دوست داشته شدن لياقت.
چه بسيارند موجودات بی عرضه و بی لياقت٬
و من نيز هم ... /

God is playing a comic to an Audience
that is afraid to Laugh !
/ Voltaire


و اما آن قوم اگر موفق شوند که مرا بر دار کشند٬
یا همچون عین القضاه شمع آجین ام کنند
و یا مانند ژوردانو در آتشم بسوزانند
...
حسرت شنیدن یک آخ را بر دلشان خواهم گذاشت.
/ دکترشريعتی

You sing a sad song just to turn it around
You say you don't know
You tell me don't lie
You work at a smile and you go for a ride
You had a bad day
The camera don't lie
You're coming back down and you really don't mind
You had a bad day
You had a bad day


و خواهم زيست -
بي هيچ ميلي
تا ببينم درياها و جنگل ها را
تا بسرايم قصايد و مثنوي ها را
تا نويسم آهنگِ تلخ زندگاني را

تو اي غرور زانوانم،
گرچه بزرگترين آزمون زندگي را باختم
اما هرگز نخواهم پرسيد چرا
چرا که خواست تو مقدر بر تمام دلايل است..
posted @ August 27, 2005


شنبه 5م

يه روز خوب. هيچ چيز بهتر از خوب خوابيدن و بيدار شدن ساعت چهار صبح و استفاده از هواي سپيده دم نيست. خصوصاً تا وقتي اين شمع جديده کلي هوا رُ خوشبو مي کنه :)

Lips are turning blue
A kiss that can't renew
I only dream of you
My beautiful

Tip toe to your room
A starlight in the gloom
I only dream of you
And you never knew

Sing for absolution
I will be singing
And falling from your grace

There's no where left to hide
In no one to confide
The truth burns deep inside
And will never die


----------------------------------------------
اشتباه شده! اشتباه شده!
مثل زماني که تو يه تئاتر، پرده ميره کنار و تو اون وسط؛ رو صحنه هستي. ولي نبايد باشي. تو اصلاً اونجا نبايد باشي.. ولي هيچ کدوم از تماشاگرها اينو نمي فهمن؛ بازيگزا هم کار خودشون رُ مي کنن. فقط خودت هستي که مي دوني اصلاً هيچ ديالوگي نداري و علارغم اين که با محبوبترين بازيگر، کمتر از يک متر فاصله داري، ولي هيچ ربطي به اونجا نداري.. اول زير لب ميگي بايد از اونجا بري، بعد داد مي زني منو بکشين بالا ! منو بکشيم بالا.. و همچنان تماشاگرها فکر مي کنن اين قسمتي از نقش ت هست و بازيگرا نمي فهمن چي ميگي.. فقط خودت مي فهمي که همه چيز اشتباه شده..

مريمي:
* فكر ميكنم بيش از حد ظرفيتم
دارم دچار تجربه ميشوم
ميداني
احساس خوبي نيست. اصلا!

* به جز شاهنامه
كه آخرش خوشه،
همه چي
هميشه،
فقط اولش خوبه!

You know Life
You dont have Any worth.
posted @


پنجشنبه 3م

داستان «محکوم شدگانِ» لئونيد آندريف رُ مي خونم.. طولانيه اما يه جورايي دلم نمي خواد تموم بشه:
.. هر چند که مرگ هنوز فرا نرسيده بود، اما زندگي در چشمان او مُرده مي نمود و به جاي آن، چيزي جديد، چيزي درک ناپذير جايگزين شده بود که براي لحظه اي تهي از معني، و لحظه اي ديگر انباشته از از معني و بسيار عميق و مرموز و غير انساني بود و نمي توانست آن را درک کند.
.. زمان گم شده بود و گويي به فضايي روشن و بي هوا تبديل گرديده، يا به شکل ميداني بزرگ در آمده که در آن همه چيز وجود داشت: زمين بود، زندگي بود، مردم بودند، و همه ي آن ها را با نگاهي ورانداز مي کرد؛ از سر تا پاشان و تا ژرفاي اسرارآميز مرگ. اندوهِ او به خاطر اين مرگ مرئي نبود، مرگ و زندگي را با هم ميديد. دستي نامحرم، پرده اي را کنار زده بود که طي ساليان بي شمار، راز زندگي و مرگ را در وراي خود پنهان کرده بود. اينک اين سال هاي متمادي، ديگر اسراري نداشتند و در عين حال منطقي به نظر نمي رسيدند .. در مغز او هيچ انديشه اي نبود..

Empty spaces fill me up with holes
Distant faces with no place left to go..
posted @ August 24, 2005


پنجشنبه 3م

اول تصميم داشتم يه نوشته ي کامل در مورد نهيليسم و اومانسيم و خودکشي و.. تو مهدي اچ اي بذارم که هم جامع باشه هم مستدل. اما به يه توضيح کوچيک و چند تا لينک بسنده مي کنم:
من شخصاً کاملاً نهيليسم رُ رد مي کنم (الآن بحثم اين نيست که بخوام اثبات کنم) ولي خب نتيجه ي پوچي که (در عمل) براي خيلي ها خودکشي بوده رُ کاملاً مي پذيرم. بعد از نوشتن «تعريف ها از زندگي..» خيلي ها آخرش رُ قبول نداشتن. ولي بود، و درست هم بود.. و تو سطرهاي قبل انقدر توضيح کافي اومده بود تا اگه خواننده درک کرده باشه، اون هم بايد همين نتيجه رُ مي گرفت. اين که گفته بشه «خودکشي يه کار ضعيفه» فقط يه گفته ي دخترونه ست در حالي که کسي که اين کار رُ مي کنه به همه ي دنيا (ي کوچيک) ش فکر کرده. (به پي نوشت مراجعه بشه)

فقط يه چيز ديگه: بزرگترين سوال فلسفي از دوران افلاطون تا الآن اين بوده که «زندگي ارزش زندگي کردن رُ داره يا نه؟» و هنوز هم جوابي براش پيدا نشده. ميشه خيلي سخنراني کرد و براي زندگي دليل تراشيد؛ اما اين حرف ها فقط نشون ميدن که «حالا که زندگي داره ميگذره، ما بايد چه کار کنيم.» و هيچ کدوم جوابي براي سوال اصلي ندارن.
در اين راه هم خيلي ها بودن که با رفتار خودشون (خودکشي) در طول تاريخ خواستن حرف شون رُ ثابت کنن و خيلي ها سکوت کردن. در هر حال چيزي که به صورت خيلي سطحي ميشه گفت اينه که فرصتي هست؛ زندگي ش کن! اما جواب بيشتري براي اين سوال وجود نداره..

پ.ن. توضيح کافيه؟ منظورم اين نبود که هر کي حوصله ش سر رفت يا با يه شکست کوچيک تو زندگي ش به تموم کردنش فکر کنه، منظورم کاملاً برعکس، زمانيه که طرف مشکلي نداره؛ داره «زندگي مي کنه» (و فرق داره با زنده بودن!) و بعد با خودش فکر کنه، خُب بعدش که چي؟! اين موقع هست که «کامو» ميگه هر انسان سالمي حتماً حداقل يک بار به خودکشي فکر کرده و دلايلش رُ زير و رو کرده و حالا هر نتيجه اي که گرفته، گرفته.. مهم اينه که وقتي درک و دانش ش کامل بشه، مي تونه حداقل به تعداد «دليل براي زندگي کردن»، همون قدر هم «دليل براي زندگي نکردن» ببينه. من دقيقاً اون زمان منظورم بود !

پ.پ.ن. دارم اينا رُ واسه تو مي نويسم. توضيح توضيح (آفلاين)هاي تو بود. وگرنه من که دارم آدامس خرسي م رُ مي ترکونم و «اونجا» رُ هم ديگه آپ ديت نمي کنم!! و همه چيز نرماله (راستي يه بار ديگه برو «اونجا»؛ يه کم عوض شد.. kiss me goodbye و از اين حرفا)

حتماً اينا رُ بخونين: خودکشي + تنهايي - افوریسم های روانکاوی / فلسفی - اثبات يک نظريه (کامنت ها) .

If I could take this moment forever
Turn the pages of my mind
To another place and time
We would never say goodbye..
posted @


پنجشنبه 3م

روزها و شب ها قاطي شده.. تا ظهر بيدارم و بعد خواب؛ عصر پاميشم و پاي کامپيوتر و کتاب و.. تا صبح. نمي دونم بايد چه کار کنم، ولي مي دونم اگه اين کتاب ها نخونده بمونه مجبور ميشم از پنجره پرت شون کنم بيرون!

* پوچ گرايي (نهيليسم) با تزلزل آرمان ها خيلي فرق داره. اولي؛ از رو نداشتنِ آگاهي هست که طرف همه چيز رُ رد مي کنه.. اگر چه ميشه با استدلال هاي فلسفي و حتا علمي اين موضوع رُ رد کرد، ولي خُب کسي که تو زندگي چنين حسي مي کنه احتمالاً زبان استدلال رُ نمي فهمه؛ حتا اگه درک کنه هم نمي تونه عملي ش کنه..
و اما دومي؛ از رو شناخت (و تجربه) صورت ميگيره. تو اولي معمولاً هيچ اعتقادي وجود نداره، اما تو دومي مي تونه اعتقاد به خدا، دين و خيلي خيلي چيزاي ديگه وجود داشته باشه. در اينجا از روي تجربه و نمود خارجي دنيا (وضع ظاهري زندگي) آدم به نتايجي ميرسه که انگار به جواب نميرسه.. انگار تو مسير زندگي گم شده و واقعاً نمي دونه بايد چه کار کنه.

* هيچ وقت از دختري توقع نداشتم بتونه کاملاً منطقي فکر کنه و بخواد حرف منو بفهمه. همون طور که هيچ پسري نمي تونه فقط احساسي فکر کنه. خُب اين خيلي عاديه. و کاملاً مي پذيرم..

* ماهي ها عاشق مي شوند؛ اومانیسم گرایی؟! مرسي....!!!!!!!

Darkness, darkness, come on darkness. You are a part of me, you belong to me, or I belong to you. Come on darkness, I don't belong to berightness, do I? Anyway, come on darkness..!
posted @


چهارشنبه 2 شهريور

اون صحنه که دوربين مياد نزديک، اما از بين دو تا نيم رخ ميشه بيرون رُ ديد: يه پنجره ي بزرگ از يه کافي شاپ، يه جا خيلي بالا؛ حداقل بيست طبقه.. شب هست و خيابونا شلوغ؛ از اونجا فقط نور ديده ميشه؛ و لنز دوربين جوريه که همه ي نورها دايره هاي رنگي ميشن؛ کلي دايره ي کوچيک زرد و چند تا قرمز.. و داره برف مياد همين جوري دونه هاي خاکستري از جلوت رد ميشه و ميريزه پايين، و بعضي هاش که توش نور ميوفته مي درخشه و نقره اي ميشه و بهت چشمک ميزنه.. و اگه يه کم دقت کني تو اون دوردست ها برج ايفل رُ ميبيني، که چراغوني ش کردن..
خُب؟ از اون صحنه ها دلم مي خواد !!!

* فکر مي کنم هر کسي يه درکي از خوندن اين نوشته داشته باشه؛ من هم خُب!
posted @ August 23, 2005


دوشنبه 31م

ديروز چيزي رُ سفارش داده بودم و امروز بايد ميرفتم بگيرمش؛ مي دونستم مغازه رُ زودتر از 10 باز نميکنه.. قرار هم نبود زود برم؛ يه دفعه نمي دونم چرا ديدم لباس پوشيده دم در وايسادم! خلاصه رفتم و بسته بود؛ کلي هم کيفم سنگين.. بهترين جايي که به ذهنم رسيد کتابفروشي بود؛ از شر کيف هم راحت ميشدم.. يک ساعتي اون تو بودم، کلي کتاب خوندم و آهنگ گوش کردم. قرار نبود بخرم اما هفت تا کتاب هم خريدم. حالا موندم کي وقت داره بخونه؟! لول! البته اکثرش کتاب شعره..

* تو ميگي خدا بزرگه / ماهو ميده به شب من... بعيده!!

باربد: آقا تا حالا شده احساس تنهايى كنين تا اون حدي كه حتي يه نفر پيدا نكنين بهش بگين چقدر تنها هستين؟

به سان رود كه در نشيب دره سر به سنگ ميزند رونده باش
اميد هيچ معجزي ز مرده نيست،
زنده باش!
/ هوشنگ ابتهاج
posted @ August 22, 2005


31 مرداد

امروز داشتم با کسي (دوست!) صحبت مي کردم که از پادوهاي کلانتريه و کارش گشت و گير دادن و اين چيزاست.. داشت تعريف مي کرد که ديشب تو فلان کوچه يه دختر پسر گرفتيم و فلان جا هميشه پاتوقه هر شب دو سه تا دختر مي گيريم و غيره.. بحث شد از بگير بگيرهاي الآن؛ گفت ما هيچ دستور جديدي نداريم و از نيروهاي ما نيستن. گفت رنگ کردنِ پاي دختر تو بازاچه سينا يا گرفتن پسرهايي که موهاشون بلند بوده و اينا درسته؛ از نظر خودشون هم هر چيزي که به مفهوم بدحجابي باشه، صد هزار تومن جريمه داره + يه کپي شناسنامه و تعهد از طرف مي گيرن و يه شب احتمالاً بايد تو کميته بمونه. راست يا دروغش پاي خودش :-/

Lose yourself in no one's life
Trapped in all those empty lies
Words like fists that tear you down
Crash before they hit the ground
And I don't believe in signs
No I don't believe your lies..
posted @


يکشنبه 30م

امروز براي خريد کتاب هايي که هيچ جا گيرم نيومد، مجبور شدم برم معغازه اي که کتاب هاي دسته دوم (يا صدم!) مي فروشه.. ليست رُ دادم به آقاهه.. چند تا کتاب اورد؛ چندتاش رُ برداشتم و گفتم بازم مي خوام.. همين جوري رفتيم جلو تا گفت خودت برو ببين! منو از پشت مغازه ش از راهرويي رد کرد که به ارتفاع نيم يا يک متر کتاب رو زمين ريخته بود و بايد رو اونا پا مي ذااشتيم؛ گفتم اشکال نداره؟ گفت راحت باش! بعد کلي قفسه.. کلي کتاب.. آي حال کردم: دو ساعت و نيم اون تو بودم، هر چي کتاب بود زير و رو کردم. البته کثيف بودن؛ صد سالي بود خاک خورده بودن. بعدش دستام سايه شده بود از خاک.. من خيلي کتاب دسته دوم دوست ندارم؛ کتاب بايد از اولش مال خودم باشه، ولي خُب وقتي گير نياد و تو کتابخونه هم نباشه؛ ادم مجبور ميشه ديگه..!
posted @ August 21, 2005


يکشنبه 30م

خواستن و انجام دادن چيزي که خواست آدم نيست، شايد حتا از نظر منطقي هم عجيب (weird) يا غيرنرمال باشه. و خب خيلي فکر و احساس هاي ديگه هم هست که وقت عمل، به همين مورد مربوط ميشه. بايد در خيلي از موارد تجديد نظر بشه؛ و خب مشکل م اينه که واسه خيلي چيزا دليلي پيدا نمي کنم. سعي مي کنم بنويسم؛ ياد الگوريتم نوشتن ها ميوفتم؛ من هميشه عالي الگوريتم مي نوشتم؛ و به همه تقلب مي دادم. (و البته بهترين نمره ها رُ هم مي گرفتم) - در اين مورد هم بايد الگوريتم بکشم؛ فکر جالبيه!

من معمولاً خيلي کارها (ي دانشگاه) رُ با تلفن انجام ميدم؛ چند بار به اتاق فلاني وصل کنين و داخلي فلان.. اون وقت ديگه لازم نيست اين همه راه برم دانشگاه! امروز يه منبع اطلاعاتي خوب پسدا کردم: نگهباني!! هيچ کس نمي دونست، خودِ خانومه پيشنهاد داد: «وصل کنم نگهباني؟» گفتم فايده داره؟ گفت امتحان کن! و خيلي هم فايده داشت!!

تو تابستون مي تونم خيلي راحت بگم حداقل بيست تايي ليريک حفظ شدم؛ از بس داره پخش ميشه.. و يکي دو روزه شديداً نمي دونم چرا «You Are Not Alone» مي خوام گوش کنم فقط!

تا زماني که خواست اي دارم، دليلي براي زندگي هست. رضايت مرگِ آدميه.
/ جرج برنارد شاو

As long as I have a want I have a reason for living, satisfaction is death.
/ george bernard shaw


سعی کنید تا چیزهایی را که دوست دارید به دست آورید. وگرنه ناچار خواهید شد چیزهایی را که به دست می آورید دوست بدارید.
/ جرج برنارد شاو
posted @ August 20, 2005


شنبه 29م

کسي که اينا رُ نوشته چه حسي يا حتا چه زندگي داشته اون موقع؟!؟! لول!!!!!!!!!!

چراغ ها را باید روشن کرد
من از تو ، برای طلوع ، بی تاب ترم
بگذار این مذهب جادو در روشنی بمیرد .
// شريعتي

Better off that way
I'm better off alone anyway..
posted @


پنجشنبه 27م

بعضي موقع ها از دست خودم لج م ميگيره که چرا خيلي چيزا برام اصلاً اهميتي نداره و بهش توجه نمي کنم.. يکي از کتاب هاي تابخونه از اول تابستون دستمه. الآن سه تا 5شنبه ست که ميرم و کتابخونه نمي دونم چرا بسته ست.. بار اول رفتم خيط شدم هيچي! بار دوم يادمه وقتي ديدم در بسته ست و همه جا ساکته و هيچ آدمي تو اون حوالي پيدا نميشه با خودم گفتم لابد امروز هم 5شنبه ست!! و يادم باشه 5شنبه ها تعطيله.. دوباره امروز نمي دونم چرا حس اکتيو بودن کردم، گفتم برم کتابشون رُ پس بدم.. اين همه راه؛ تو گرما.. وقتي به در بسته خوردم قيافه م ديدني بود!

I can hear your prayers
Your burdens I will bear
But first I need your hand
Then forever can begin...


امشب عشق گوارا و دلپذير، و مرگ نحس و فجيع، با جبروت و اقتدار زير آسمان بی نور و حرارت بر سرزمين شب سلطنت می كنند.. امشب عطر ياس ها سنگر صبر و اميد مرا از دلتنگی های دشوار و سنگين روز باز می ستاند.. امشب بوی تلخ سروها شعلة عشق و آرزوها را كه تازه تازه در دل من زبانه می كشد خاموش می كند.. امشب سمفونی تاريك ياس ها و سروها اندوه كهن و لذت سرمدی را در دل من دوباره بهم می آميزد..
امشب از عشق و مرگ در روح من غوغاست..
// شاملو: سمفونی تاريک
posted @ August 19, 2005


پنج شنبه 27م

کسايي که منو مي شناسن مي دونن که چه قدر هميشه اصرار داشتم و دارم که بايد به نظريات فرهنگستان زبان فارسي به عنوان متولي زبان فارسي احترام گذاشت و «تا حد ممکن» رعايت کرد. البته در ويراستاري الآن چيزي رايجه که پنج سال پيش فرهنگستان اعلام کرد و دوباره حرفش رُ پس گرفت (و الآن ميگه غلطه!) مثل جدا نوشتن کلمه ها يا «ي»، «ها» و غيره..

اگرچه شخصاً ترکيب هايي مثل «بالگرد» رُ استفاده نمي کنم و ميذارم شون به حساب اشتباه هاي فرهنگستان در عدم درک زمان و نياز جامعه و دير کلمه ساختن. و همين طور کلماتي که شايد از نظر گرامري درست باشه؛ اما از نظر قشر معمولي جامعه (با سطح سواد متوسط) غير قابل کاربرده.

امروز داشتم معادل هاي جديد رُ مي خوندم که به چندين نمونه ي فجيع برخوردم. بد نيست شما هم بدونين: به جاي جكوزي از اين به بعد بگين «آبزن» !! به جاي آكواريوم بگين «آبزي‌دان» !! به جاي سيلندر يا کپسول بگين «استوانك»!! به جاي toaster oven (همون فر کوچيکي که بهش تستر ميگن بيشتر؛ واسه گرم کردم نون و غذا به کار ميره..) بگين «برشتار» !! به جاي مايكروويو بگين «تندپز»! يا به جاي پاركينگ بگين«توقفگاه». به جاي آلبوم (album: دفتري كه مجموعه‌هاي عكس يا تمبر يا سكه يا نوار يا ... در آن نگهداري مي‌شود) بگين «جُنگ» !!! به جاي فلش (تو عکاسي) بگين «درخش»! به جاي ورودي (input - تو کامپيوتر..) بگين «درونداد» ! به جاي بروشور بگين «دفترك». به جاي فلاسك (چايي) بگين «دمابان». به جاي تله‌كنفرانس و ويدئوكنفرانس بگين «دورسخني». به جاي ريموت‌كنترل (تلويزيون و..) بگين «دورفرمان». به جاي هدفون بگين «دوگوشي»! به جاي بورس تحصيلي بگين «راتبه» و بورسيه هم ميشه «راتبه‌گير»!

کلمه هاي جالب جديد ديگه هم اين که به جاي home page بگين «آغازه». به جاي تاكسي‌درمي (taxidermy) بگين «آكنده‌سازي». به جاي حق‌التدريس بگين «آموزانه». به جاي outbox بگين «ارسالي». به جاي كپي‌رايت بگين «حق نشر»... و اين ليست خيلي ادامه دارد!!
posted @ August 17, 2005


چهارشنبه 26م

امروز خيلي خيلي خوب بود. مرسي (خودش ميدونه کي!) و باز هم مرسي. اميدوارم قبول کني تا بنويسي، و من هم دعوت نامه ها رو بفرستم.. منتظرم :)

* ترجمه ي فارسي يازده دقيقه (eleven minutes) کتاب ممنوعه ي پائولو کوئليو.
* ترجمه ي دوازده فصل اول هري پاتر و شاهزاده دورگه.

من شديداً به بارون احتياج دارم. حتا اگه فايده اي هم نداشته باشه.. امروز هوا ابري شد، باد خيل اومد. اما بارون نه.. و الآن دورباه همه چيز مثل يه روز گرم تابستونيه :|

باز باران، با ترانه، با گهرهای فراوان می‌خورد بر بام خانه،
يادم آرد روز باران،
گردش يک روز ديرين،
خوب و شيرين، توی جنگل‌های گيلان،
کودکی ده ساله بودم،
شاد و خرم، نرم و نازک، چست و چابک،
با دو پای کودکانه می‌دويدم همچو آهو،
می‌پريدم از سر جو، دور می‌گشتم زخانه
می‌شنيدم از پرنده،
از لب باد وزنده،
داستانهای نهانی،
رازهای زندگانی،
برق چون شمشیر بران، پاره می‌کرد ابرها را،
تندر ديوانه، غران،
مشت می‌زد ابرهارا،
جنگل از باد گريزان چرخها می‌زد چو دريا،
دانه‌های گرد باران،
پهن می‌گشتند هرجا،
سبزه در زير درختان،
رفته رفته گشت دريا، توی اين دريای جوشان
جنگل وارونه پيدا.

بس گوارا بود باران،
به چه زيبا بود باران،
می‌شنيدم اندر اين گوهر فشانی،
رازهای جاودانی، پندهای آسمانی،

بشنو از من کودک من،
پيش چشم مرد فردا،
زندگانی خواه تيره،
خواه روشن،
" هست زيبا، هست زيبا، هست زيبا ."
// گلچين گيلاني
posted @ August 16, 2005


دوشنبه 24م

احتمالاً امشب يا حداکثر تا فردا «شبح اپرا» رُ تمومش مي کنم. ولي چه قدر مشکل چاپي و ويراستاري داره. خيلي زياد!! تازه دو تا مترجم و يه ويراستار روش کار کردن و ايني که من دارم مي خونم چاپ سوم هست؛ تا الآن لابد خيلي از اشکال هاش هم رفع شده..
سه، چهار تا کتاب تو اين هفته تموم کردم. بايد زود بجنبم که از فردا کلي برنامه واسه خودم دارم. از اين که «يکي» داره نوشته هام رُ مي خونه خيلي خوشحالم. هميشه فکر مي کردم وقت ش رُ نداري يا به هر دليلي دوست نداري.. مرسي :)

با اين بگير بگيري که تو شهر هست من عملاً از خونه نبايد برم بيرون! همه ي لباس هام هم که تي شرته و رنگ هاي سبز و قرمز و زرد ! اين هم از رئيس جمهور جديد؛ هنوز يک هفته نگذشته...

این راز جهان است که همه چیز ماندنی است و نمی میرد، فقط قدری از نظر دور می ماند و دوباره باز می گردد. هیچ چیز نمی میرد، انسانها خود را به مردن می زنند و عزاداریهای دروغین و آگهی های غم انگیز ترحیم را تاب می آورند، ولی آنجا ایستاده اند و از پنجره به بیرون نگاه می کنند، صحیح و سالم، با کالبدی تازه و بدیع.
// رالف والدو امرسون

چند وقته بچه هاي خيلي قديمي رُ مي بينم؛ کسايي که دو / سه سال هيچ خبري از هم نداشتيم؛ بچه هاي دبيرستان و غيره.. جالبه امروز يکي مي گفت مشکل از خودته (از منه!) که با هيچ کس رابطه نداري. اونا همديگه رُ مي بينن هي، اما من کاملاً خودمو جدا کردم و به همين ديدارهاي چند دقيقه در سال اکتفا مي کنم؛ بچه هايي که از ابتدايي با هم بوديم، و دبيرستان و پيش انقدر متحد و نزديک بوديم که هر کاري بخوايم بکنيم.. البته همچنان تصميم ندارم قاطي اونا باشم؛ در اين يک مورد عقيده ي اميلي ديکنسون رُ اجرا مي کنم؛
روح محفلش را بر مي گزيند
آنگاه، در فرو مي بندد. -
انجمن روحاني ش ديگر
پذيراي کسي نيست..
posted @ August 15, 2005


دوشنبه 24م

من بايد بفمم چرا من هميشه انتخاب ميشم.. هميشه وقتي مثلاً ميرم بيرون خيلي پيش مياد کسي ازم ساعت بپرسه يا نشوني يا هر سوال ديگه.. و اينو با بقيه که مقايسه مي کنم خيلي واسه من بيشتر پيش مياد؛ حتا با بقيه هم که هستيم، طرف به من نگاه مي کنه و مي پرسه فلان آدرس مثلاً کجاست..

از وقتي هم که ياد مياد اينجوري بوده، واسه من ديگه عادي شده؛ اگرچه زياد بيرون نميرم و هميشه سوار ماشينم، اما همون چند دقيقه اي هم که پياده هستم بايد به اين سوال ها جواب بدم. اصلاً از اين اراحت نيستم؛ اتفاقاً خيلي خوشم هم مياد؛ اما چرا من؟!

ديروز تو رختکن استخر داشتم به همين فکر مي کردم (چون بعدش قرار بود برم تو خيابون و مي دونستم چنين موردي برام پيش مياد باز) که يه پسر بچه کوچولو پرسيد closet (کمد؟ قفسه؟) ي شماره فلان کجاست.. بهش گفتم. اما پيش خودم فکر کردم حداقل ده جلسه ست طرف داره مياد اينجا، کلش هم ککه يه راهرو هست و همه ي closetها دور تا دورش.. اين چه سوالي بود؟؟! جداً مشکوک شدم به خودم... اونايي که مي پرسن هم عادي هستن؛ زن، مرد، بچه، پير، جوون..

پيش خودم فرض مي کنم بخوام از کسي آدرس بپرسم؛ خُب اصلاً برام مهم نيست طرف چه شکلي باشه، ميرم ازش مي پرسم ديگه. حالا مي خواد قصاب باشه يا يه مرد کراوات زده ي جوون، يه خانوم چادري يا يه دختر جوون.. ولي اگه بخوام در مورد خودم بگم تصادفي هست؛ مقدارش خيلي بيشتر از چيزيه که واسه بقيه پيش مياد.. نمي دونم :-؟
posted @


يکشنبه 23م

شنام که خوب شده، اوايل پريدن از رو دايو بلنده چيزي بود که همه از زيرش شونه خالي مي کردن اما الآن يکي از تفريح هامونه. اگرچه شايد لازم باشه دوره ي بعدي رُ هم بگذرونم تا «خوشگل» شنا کنم اما به اندازه ي کافي بلدم که بتونم شنا کنم! و اين که يکي از تفريح هاي خوب م شده؛ «بر و بچز بريم استخر!»

به سرم زده بود واسه اعتکاف اسم بنويسم، البته چون آشنا بودن و اينا، واسه من اسم نويسي که نداشت؛ قرار شد چند تا کتاب انگليسي و شايد mp3 player يا cd man ببرم و اگه حوصله م هم سر رفت بيام بيرون. جاش رُ هم ديدم؛ يه مسجد خوشگل سفيد با نقش هاي آبي فيروزه اي.. اما پشيمونيدم!
ولي همچنان قصد دارم تلفن قطع باشه و برخوردهام با آدما شديداً محدود..

قبلاً smilyهاي ساهو مسنجر رُ تو حرف ها و رفتارهام به کار مي بردم (که البته کپي برداري از کار يکي از بچه هاي دانشگاه بود).. و حالا دارم audibleها رُ حفظ مي کنم!! خيلي کاربرد داره..!!
posted @ August 14, 2005


شنبه 22م

ديروز از خواب که پاشدم مامان گفت ديشب چه کار کردي؟ صورتت خونيه. تو آينه که نگاه کردم ديدم پيشوني م زخم شده.. هر چي فکر مي کنم فقط يادمه من ديشب خيلي خسته بودم؛ چراغا خاموش بود، محکم خوردم به چيزي و حس کردم پيشوني م زخم شد.. و افتادم رو تخت.. شايد هم خواب بوده اما در هر حال امروز پيشوني م زخم بود.

چند وقت پيش هم صبح که پاشدم رو صورتم چند تا جاي scratch (خراش؟) بود. اما من شب هيچ کاري نکرده بودم؛ کنارم هم هيچ چيزي نيست؛ چند تا متکاي نرم که معمولاً تو بغلم هستن و.. همين!

بايد فيلم ژاکت رُ ببينم.
The important thing in life is to believe, that while you’re alive it’s never too late, I promise you, Jean,no matter how bad things look, they look better awake than they do asleep.


دلم گفت: «بپر» ولي من پريدن م نيامد . سر جايم نشستم و تماشا كردم ؛ هزار نفر پريدند؛ به پرواز كردن شان نگاه كردم. با خودم گفتم «وقت ش نشده هنوز» روزها گذشت؛ فصل ها يكي يكي لباس عوض كردند و آمدند مهماني. بهارها و زمستان ها گذشت. دلم چيزي نمي گفت؛ شايد هم قهر كرده بود. همين چند وقت پيش توي يك روز بهاري؛ دلم با صداي بلند گفت «بپر»…لبخندي آمد روي لبم…دوروبري ها نپريدند؛ ولي من دلم خواست كه پرواز كنم؛ بال ها را باز كردم و آسمان آمد زير پرهايم.
حالا هم توي هوا هستم و هميشه با خودم مي گويم «نكند.. » شب ها خواب مي بينم كه محكم ميخورم به شيشه و مي افتم و كسي كه آنطرف شيشه است و من اين همه بال زده م كه برسم بهش؛ مي خندد و با انگشت نشان م مي دهد…
با اين كه آسمان زير پرهايم است… گاهي با خودم مي گويم «نه ! نمي بايد مي پريدم…» ولي حالا كه توي آسمان م حس مي كنم اشتباه نكرده ام. (حوت ما)

«لذت‌های زندگی من چيزهای ديگری هستند، مثل خوردن يك غذای خوب، همراهی با كسی كه دوستش دارم ، يا ديدن يك كار هنری زيبا. نوشتن برای من كار است. در تمام مدتی هم كه مشغول نوشتن هستم با ترديد درگيرم. از طرفی هم می‌دانم كه اگر ننويسم چيزی در وجود من يا در دنيا سر جای خودش نيست..»

* گنجشک کوچولوی تنهایم
posted @


جمعه 21م

بعد از چند ماه که از خريدنش مي گذشت، ديروز وقت کردم نگاهي به شماره ي ارديبهشتِ مجله ي «گلستانه» بندازم؛ مجله اي که نه تنها از نظر خودشون که حتا از نظر من يکي از شاخص هاي برتر ادبي ايرانه. اما نمي دونم چرا انقدر خودشون رُ آدم حساب کردن که براي همه چيز معادل ساختن يا واژه هاي انگليسي رُ بدونِ اين که زحمت ترجمه به خودشون بدن، همون جوري نوشتن.

دو تا مبحث هست اول اين که خواننده خُب خيلي از اين موارد رُ شايد نفهمه، درسته «گلستانه» يه مجله ي ادبيه اما مسلماً درصدي از خواننده هاش، خواننده هاي آمارتوري هستن که احتمالاً خيلي با انگليسي رابطه اي ندارن. و دوم ساختار زبانِ فارسيه. من شايد تو سايت يا بلاگم هر جوري که دلم بخواد بنويسم؛ حتا پينگليش يا هر چيز ديگه، اما خيلي فرقه بين يه نوشته ي غير رسمي و يک مقاله ي چاپ شده ي ادبي.

حتا اگه بخوام قبول کنم واژه هايي مثل «فيگور»، «اکسپرشن»، «فرمال»، «ارگانيک» و «ترانسپارنت» در فارسي متداوله، باز هم مثال هايي هست که بشه بهشون ايراد گرفت مثل: «ديکانستراکشن»، «متافوريک»، «پريميتيوتر»، «مجسمه هاي آرکاييک»، «ليبراتو اپرا» و يا «زمان کرونولوژيک». بامزه تر از همه معال سازي ها و ترکيب هايي هست که کاملاً غلطه و از ترکيب دو بخش؛ يکي فارسي و ديگري عربي يا انگليسي ساخته شده مثل: «بي ينال بازي»، «ريتوريک بافي»، «درام حسي»، «في البداهگي» يا «اروتيک زننده»... مثال هاي مشابه خيلي زياده اين موارد فقط از پنج / شش صفحه ش انتخاب شده.. واقعاً يعني چنين مجله اي که ماهانه با قيمت 1200 تومن چاپ و پخش ميشه يه ويراستار نداره؟!
posted @ August 12, 2005


چهارشنبه 19م

فيلم «ماهي ها..» که جذابتي نداشت؛ تازه کلي هم سانسور داشت (صحنه ي صحبت کردنِ عزيز و آتيه کنار ساحل يا شکستن مرغ سفالي و..) تازه من حافظه م خيلي قوي نيست و اين مواردِ تابلو يادم بود.. اما پرسش و پاسخ بعدش خوب بود.

به يه نتيجه ي جالب رسيدم، همچنان اکثريت مردم سطحي نگرن. معمولاً نشست هايي که تو دانشگاه هست بهتره؛ اين يکي سوال ها يه کم چرت بود. بعدش هم همه تو پياده رو بودن و داشتن ميرفتن؛ برگزارکننده هاي مراسم کنار «دکتر رفيعي» بودن و کلي آدم دور «خانم فراهاني» واسه امضا گرفتن!! هنوز بولتن شون رُ نخوندم اما در کل خوب بود. واسه پرسش و پاسخ ش خوشحالم که رفتم :)

فکر مي کردم اين بار با ديدنِ اون همه غذا حس خاصي بهم دست بده، خصوصاً که دقيقاً 24 ساعت ميشد هيچي نخورده بودم. اما باز هم برام مسخره و خسته کننده بود فقط. به قول رفيعي انسان ها دو دسته ن؛ گروه اول که با علاقه و ذائقه غذا رُ مي خورن و گروه دوم که فقط غذا رُ استفاده مي کنن. و من شديداً در گروهِ دومم. امشب ساعت 11:30 افطار کردم.

There Are Ways
To Get There
If You Care Enough
For The Living
Make A Little Space
Make A Better Place...
posted @ August 10, 2005


سه شنبه 18م

فردا ميرم نقد و بررسي «ماهي ها عاشق مي شوند». (با حضور کارگردان: علي رفيعي و بازيگر: گلشيفه فراهاني) فيلمي که دو بار تو جشنواره فجر ديدم و اصلاً هم ازش خوشم نيومد؛ تنها نکات فيلم بازي خوب آقاي کيانيان و چند جا عشوه هاي خيلي ناز و به جاي خانم فراهاني واسه کيانيان هست. البته مسلماً مشکل از منه چون اکثراً کلي ازش تعريف و تمجيد کردن.. فيلم ديگه اي تو همين مايه ها «مهمان مامان» بود که حالم ازش به هم خورد و حتا وسط فيلم مي خواستم از سالن بيام بيرون و باز هم همه گفتن چه قشنگه!

شايد وجه تشابه هر دو فيلم (که کاملاً از نظر من جزو فيلم هاي تفريحي و سطحي دسته بندي ميشه) نشون دادن غذا باشه، به طوري که تبليغ فيلم «فيلمي سرشار از رنگ و عشق و بازي هاي قشنگ و غذاهاي خوشمزه» بود. و دقيقاً از نظر من خسته کننده و مسخره..

يکي از بچه ها مي گفت سه تا desire (فارسي ش چي ميشه؟ ميل، عطش..) بزرگ هست (شکم پروري / سِکس / خواب) که هر کسي بنا به طالع تولدش يکي ش روش بيشتر اثر گذاشته.. اما در مورد من تقريباً هيچ کدوم ش اثري نداشته. شايد اگه خواب رُ تنبلي معني کنيم بشه تا حدودي انتخابش کرد اما اون هم از رو بيکاريه؛ درسته من معمولاً تا ظهر مي خوابم اما اگه کاري باشه خُب صبح زود بيدار ميشم يا براي چند شب نمي خوابم..
posted @ August 09, 2005


سه شنبه 18م

امروز کلي اکتيو بودم، از صبح همه ش بيرون و کلي کار انجام دادم.. در ضمن امروز تشييع جنازه ي اون دختره که غرق شده بود هم بود؛ دانشجوي تهراني بوده، ظاهراً تابستون واحدي گرفته بوده که شيراز مونده و.. پايان~

فيلم شاه آرتور رُ ديدم؛ يه فيلم مسلماً بزرگ.. شايد خيلي ها چنين ژانري رُ دوست نداشته باشن (تقريباً مثلِ خودِ من!) اما فيلم قشنگي بود خيلي. و عظيم..
و البته فيلم «Uptown Girls» رُ هم ديدم. باز هم يه فيلم تفريحي..
Every story has an end. But in life, every ending is just a new beginning..
posted @


sample

دموي دو تا آهنگ از آلبوم جديد قميشي (روزهاي بي خاطره) ؛ آهنگ اول + اهنگ دوم (گريه کن). اين هم يه دموي کامل تر ديگه (يک دقيقه و نيم) از گريه کن..
posted @


يکشنبه 16م

امروز با يه ليست رفتم کتابفروشي.. 5 / 6 تا کتاب خريدم اما هيچ کدوم تو ليستم نبود! از همه باحال تر کتاب بود با عنوان «دايره المعارف بي نزاکتي». خيلي کتاب نازيه، حتماً بخونين ش (انقدر کمه تو خودِ کتابفروشي هم ميشه يک وقيقه وايسين همه ش رُ بخونين!)

امروز يه اتفاق جالب ديگه هم افتاد.. ديدم دم در کلاس شنا همه وايسادن.. پنج دقيقه اي هم دير رفتيم تو.. جريان اين بوده که ظاهراً سانس قبل (يا قبل ترش؟)؛ يه دختر بيست و دو ساله غرق شده بوده و.. همين ديگه! مرده بود !! به همين سادگي..
اين يکي از قشنگ ترين حالت هايي هست که من تو شنا دوست دارم؛ float مثل يه مرده..

پ.ن. هاگوارتز هم يه سايت ديگه هست که مجاني ترجمه هاي هري پاتر رُ واسه دانلود گذاشته.
posted @ August 07, 2005


يکشنبه 16م

با اين که من کلي ها رُ تشويق و عوض سايتِ روزي 4 دقيقه کردم، اما خودم دو هفته اي ميشه از عضويت شون خارج شدم. واسه همين جالب بود ترجمه ي نوشته هاي جديدش رُ بخونم؛ اين و اين.

دوماً نوشته هاي چهار سال پيش خودمو که تو سايتي ديدم کلي دلم واسه خودم سوخت.. شديداً روز نوشت هر چي تو وجودِ آدم هست رُ مي سوزونه! بايد سعي کنم بنويسم دوباره..
+ دو ترجمه ي متفاوت ديگه از هري پاتر شش رُ مي تونين اينجا بخونين.

سوماً دو هفته ميشه که يکي از تلفن ها رُ قطع کردم کامل، اون يکي هم صداش قطعه. اگه کنارش باشم که چراغ ش روشن ميشه و ميبينم، در غير اين صورت شماره ش ميوفته و بعداً اگه حسش بود جواب ميدم.
posted @ August 06, 2005


جمعه 14م

موسسه ي بهار آموزش مجازي راه انداخته. به زودي احتمالاً به من آگهي ميدن. اما فعلاً مي تونين از اين آدرس به سايت شون وارد بشين و نمونه هاي کار رُ ببينين.
posted @ August 05, 2005


جمعه 14م

حس مي کنم زندگي م سگي شده. يه جورايي حوصله ي خودم هم سر رفته از اين وضع. اول تابستون خوب بود اما چند هفته ايه همه چيز تعطيل شده. بايد درستش کنم وگرنه دقيقاً حالم از خودم به هم مي خوره. اما امروز خوش گذشت؛ استخر و سونا و.. بعدش هم سفير. اين يک هفته با اين که مهمون داشتيم و همه ش بيرون و اينا، اما امروز بود که يه کم خوش گذشت؛ همه ش همون احساس بطالت. امروز کلي هري پاتر خوندم. يادمه هري پاتر قبلي (محفل ققنوس) هم همين طوري شد، تا چند فصلش رُ «بعد هفتم» ترجمه مي کرد و مجاني ايميل مي کرد (و من هم خوندم) اما بعدش ديگه نفرستادن و من هم ديگه نرفتم کتابش رُ بخونم. اين هم همون طوري ميشه احتمالاً..

* فصل هفتم هری پاتر و شاهزاده دورگه هم ترجمه شد ! برای دانلود مجاني ش بايد عضو سایت بشین ! (ثبت نام ش ساده ست؛ چند دقيقه وقت ميگيره فقط..)

* کتاب هاي ديگه ي جي کي رولينگ (ترجمه فارسي): هري پاتر و سنگ كيميا - هري پاتر و محفل ققنوس - هري پاتر و زنداني آزكابان جلد 1 (مرتضا مدني نژاد)
posted @


پنج شنبه 13م

اپيزود 3 جنگ ستارگان؛ انتقام سيت رُ ديدم. و CDهاي فيلم تبليغاتي هاشمي رفسنجاني. يه ساندويچ جالب پيدا کردم؛ هايلار (ميدان دانشجو) ؛ ساندويچ ژامبون فرانسوي ش !!!!!!!!!!!!! دو شبه شام اونجام :)

چند روز پيش هم يادم رفت بنويسم؛ از يه فست فود جديد به اسم «دوريکا». آدرسش تو ميدان معلم (چهار راهِ گاز) هست. غذا و قيمت ش خوبه. ديزاين ش خيلي باحاله! در ضمن از آشناها هست => مي تونم مطمدن باشم از غذاش.. کساني که کار مي کنن هم از کارکنان شرکت هواپيمايي آسمان هستن (يا يه همچين چيزي اگه اشتباه نکنم). خلاصه يک بار امتحان ش کنين؛ خيلي کارهاي جديد کردن..

It's a Sith legend. Darth Plagueis was a Dark Lord of the Sith, so powerful and so wise he could use the Force to influence the midichlorians to create life... He had such a knowledge of the dark side that he could even keep the ones he cared about from dying. The dark side of the Force is a pathway to many abilities some consider to be unnatural. He became so powerful... the only thing he was afraid of was losing his power, which eventually, of course, he did. Unfortunately, he taught his apprentice everything he knew, then his apprentice killed him in his sleep. It's ironic he could save others from death, but not himself..
posted @ August 04, 2005


سه شنبه 11م

در اتاقی که به اندازه ي یک تنهایی ست
دل من
که به اندازه یک عشق ست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد.
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه یک پنجره می خوانند..
// «فروغ فرخزاد»

کولي: دنياي غريبيست
مترسك‌ها اضطراب دارند
يادشان رفته مترسكند
و عجيب‌تر
تشويش ماست

خداحافظ سید: فکر کنم امشب مطلبی نوشتن و از خاتمی حرفی نزدن کمال بی‌معرفتی باشه. خيلی حرفها واسه گفتن و نوشتن هست ولی... بگذريم. امشب، نه ديگه سنگ تو رو به سينه زدن فايده‌ای داره و نه، ننه من غربيم بازی کردن افاقه ميکنه. دلم واست تنگ ميشه. بيشتر از همه اون روزهايی که بودی. پس خداحافظ سـيد.

مارمولک: همه آدم‏ها قيمتی دارند
و قيمت من، عشق توست
posted @ August 02, 2005


سه شنبه 11م

امشب حافظيه بودم. + آهنگِ Behind The Blue Eyes :|

سرزمينی وجود دارد که مردم آن را از روی ترانه ها می شناسند. مردان و زنانی در آنجا زندگی می کنند که راه آنجا را يافته اند و هيچگاه دوباره ديده نشده اند. در آن سرزمين نيستی و زوال وجود ندارد. در آنجا درد وافسردگی شناخته شده نيست. نفرت و گرسنگی معنايی ندارد، همه با آرامش با هم زندگی می کنند و با فراق بال و بدون زحمت خيلی چيزها بدست می آورند، ولی در آنجا به خاطر نبودن غم، خوشی هم وجود ندارد!....
// بر باد رفته، مارگارت ميچل

خبر: دانشجویان دانشکده مهندسی دانشگاه شیراز در اعتراض به برکناری رئیس این دانشکده دست به تحصن زدند!

پي نوشت: از ديروز(؟) آدرس لينکس تو همه ي سرويس هاي نت همه ي دانشکده هاي دانشگاه شيراز فيِلتر شده. آخه خنگولا، لينکس از خودش چي داره؟ حتا اگه موردي هم داره بايد اون سايت فيِلتر بشه.. مثل اين مي مونه که گوگل رُ فيِلتر کنن.. من که درک نمي کنم :-/
posted @ August 01, 2005