<body>

مهدی اچ‌ای

!برداشت شخصی من از دنیای اطراف، زندگی و هر چیز دیگه

جمعه 8م

روز خوبي بود. خوش گذشت. از اون آخر هفته هاي خوب که باعث ميشه هفته ي جديد رُ خوب شروع کنم.. فردا با ابجديان (عشق من!). اين ترم خيلي از استادا و طرز درس دادنشون خوشم نمياد، اگه به جاي پورگيو (هر سه درس)، امامي ميومد. به جاي علوي، يميني. و به جاي سعادت، صدراوي؛ اون وقت ميشد ترتيب استادهايي که دوست دارم! اين ترم تنها استادِ مَرد؛ ابجديان و زمانيانه. بازم خوبه اين دو تا هستن و چه قدر خوب تر که شنبه با ابجديان داريم :)

Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide....


يه پروژه هست که مثل قاب عکس، به ديوار آويزون ميشه؛ به کامپيوتر وصل ميشه، مانيتور LCD ي finger touch... و اين جديدترين مدل ساعت شني هست! مخترع ش Brain Maniere ليترچر خونده از دانشگاه پنسيولنيا؛ اما خُب اين ساعت شني رُ با جاوا نوشته..

A grain of sand appears each second that passes in a day. They slowly fill the screen until midnight, when yesterday's sand vanishes and the cycle repeats anew. The sand shifts as if blown by a gentle breeze, creating accumulations that gradually erode and evolve over time. You may shape these accumulations with your touch: touch the sand and it disapear beneath your finger. The sand does not overlap or disappear - it settles into vacant locations nearby..


بي ربط: مقاله اي درباره ي «زمان و تقويم ها» که توش در مورد انواع ساعت ها (شني، آبي، شمعي، اتمي و..) و تقويم ها نوشته.
* شما نمي تونين خودتون يه ساعت شني بسازين چون بايد شن ش مخصوص باشه و.. اما به طور الکي، اين نوشته بهتون ياد ميده چه جوري يکي بسازين!
posted @ September 30, 2005


پنجشنبه 7م

محمدعلی شیوایی (کاکو) نقاش پيشرو ايران در سبک کوبيسم، ملقب به پيکاسوي ايران، در حالي که هنوز نمايشگاه ش تو گالري هما برقراره، ديروز در گذشت. خبري ازش رو نت پيدا نکردم، اما مجلس ش امروز، ساعت 3 تا 5 عصر در حسينيه محموديه (خيابان زند) - شيراز هست.

تافل جدید: در تافل جديد speaking جايگزين بخش دستور زبان شده است. درنسخه جديد بخش گرامر حذف شده و بخش صحبت كردن جايگزين آن شده تا امكان ارزيابي بهتر توان امتحان دهنده در برقراري ارتباط در فضاهاي دانشگاهي فراهم شود. تافل جديد از 22 اكتبر در مراكز امتحان دركشورهاي كانادا، آلمان فرانسه و ايتاليا و از سال آينده ميلادي در كره جنوبي و ديگر كشورهاي آسيايي ارايه خواهدشد. تست جديد 4 ساعت به طول مي‌‏انجامد؛ در حالي كه تست قبل 5/3 ساعت زمان مي‌‏برد. هزينه اين امتحان نيز 140 دلار است كه درمقايسه با تافل قبلي 10 دلار افزايش يافته؛ اطلاعات بيشتر و تست‌‏هاي الگوي تافل جديد..
posted @ September 29, 2005


چهارشنبه 6م

قرار بود تئاتر بريم؛ رفتيم؛ سالن به جاي تئاتر همايش بسيج بود؟!؟! نفهميدم چرا، در هر حال اومديم بيرون. ساعت شني هم هنوز نخريدم (يکي از بچه ها جايي ديده؛ آدرس داد؛ فردا ميرم حالا ببينم گير مياد يا نه.

به دنبال مطلبي، نزديک ده صفحه از آرشيو نوشته هام رُ خوندم؛ اين يکي بهتر از بقيه شون بود! و نشون داد هست زمان هاي هم که آدم از نوشتن مطالب گذشته واسه خودش تأسف نخوره!

نمايش فيلم دانشگاه شروع شد؛ a walk in the clouds - Kingdom of heaven - Interpreter - War of the worlds + چند تا فيلم ديگه که اسمش يادم نيست بايد به ليست فيلم هاي ديده شده اضافه بشه.

بعضي از آهنگ ها هستن که زندگي ما هستن: There are twenty years to go پيشنهاد مي کنم دانلودش کنين.

There are twenty years to go,
The faithful and the low.
The best of starts, the broken heart, the stone.
There are twenty years the go,
The punch drunk and the blow.
The worst of starts, the mercy part, the phone....
posted @ September 28, 2005


دوشنبه 4م

من دو تا عادت دارم؛ اول اين که اول همه ي کتاب هام امضا کنم، دوم اين که حتا اگه کتابي رُ هم نخرم، هميشه شناسنامه ش رُ چک مي کنم (نمي دونم چرا، هيچ اطلاعات اضافي هم به آدم نميده، اما چندين وقته الکي حساس شدم روش..) امروز داشتم اولِ Lernziel Deutsch 2 امضا ميکردم، ديدم نوشته «انتشارات: ادنا» ! خيلي جالبه، سال 77 هم چاپ شده (بعد از انقلاب) و آدرسش هم بايد قم باشه (چون چاپخونه ش «شرف قم» هست). به طرز بامزه اي باحال بود! البته يادمه تو سايت سازمان احوال هم سرچ کردم کلي اسم ادنا ثبت شده بود..

و آهنگِ خيلي خاص Parisienne Moonlight از Anathema:

I feel I know you
I don't know how
I don't know why

I see you feel for me
You cried with me
You would die for me

I know I need you
I want you
To be free of all the pain
You have inside

You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn't be
You tried to see inside of me

And now i'm leaving you
I don't want to go
Away from you

Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside

You cannot hide
I know you tried
To feel...
To feel...

posted @ September 26, 2005


دوشنبه 4م

فکر مي کنم دو تا مثال ساده بتونه نهايت مشغوليت هاي چند روزه رُ کاملاً به تصوير بکشه: اول اين که من تازه امروز يادم افتاد صفحه ي تقويم روميزي رُ عوض کنم (بيام ماه مهر) در حالي که هر روز اين تقويم رُ چک مي کنم.. دوم اين که يه تقويم ديگه هست اتفاق هايي که برام مهم هست رُ (تا صد سال آينده) توش مينويسم که يادم نره (و هر ماه منتقل مي کنم به تقويم روميزي)؛ امروز ديدم سه تا چيز miss شده؛ دو تا تو شهريور و يکي هم مهر؛ چون خيلي ساده يادم رفته بوده تقويم رُ چند ماهي چک کنم!

شانسي به يه لينک قديمي رسيدم: بلاگي که چهار / پنج سال پيش ميخوندم، لامپ (بلاگ بهرام داهي) که ظاهراً بيشتر از دو ساله ديگه نمينويسه. نوستالوژي جالبي بود.

يه آفلاين باحال:
ميخواين ذهنتون قاط بزنه؟ همين طور که نشستين رو صندلي، پاي راست تون رُ يه کم بياريم بالا و تو هوا، به سمت عقربه هاي ساعت بچرخونين. در همين حال با دست راستتون، (تو هوا يا هر چيزي) شش انگليسي (6) رُ بنويسين؛ جهت چرخش پاتون عوض ميشه!! اگه لازمه اين کار رُ پنجاه بار هم انجام بدين؛ اما کاري از دست شما بر نمياد!

This is so funny that it will boggle your mind. And you will keep trying it at least 50 more times to see if you can outsmart your foot. But you can't !!! 1. While sitting at your desk, lift your right foot off the floor and make clockwise circles with it. 2. Now, while doing this, draw the number "6" in the air with your right hand. Your foot will change direction!!! I told you so... And there is nothing you can do about it.
posted @


يکشنبه 3م

يه اتفاق جالب. بودم، answering جواب داد، بعد شنيدم طرف گفت: «هستي؟» ولي بعد که قطع کرد هيچ پيغامي نداشتم.. يا انقدر خيالاتي شدم که دقيقاً صداي طرف رُ شنيدم، يا نميدونم. لابد شدم. answering هم خاموش اصلاً ديگه.

چه قدر از آهنگِ You Are The Reason کريس دي برگ خوشم مياد؛

A shadow in the moonlight, here she comes to me,
We sit and talk about it all,
And out in the distance, a dream is over,
All I've been working for;

...You are the reason I'll stay in the fight,
When I can't take it anymore,
You are the reason I wake in the night,
And say that I was only dreaming of it all;

And now in the dawn light, she talks with me again,
Remember all the things we've done,
Been through the bad times, and we've seen through the sad times,
We're stronger than before;

And you picked me up when I was falling,
And you gave me back my pride,
And you listen when I am calling,
And hear the man inside.....

posted @ September 25, 2005


امروز؛ 3 مهر

تصور کنين شما يه آدم هستين تو يه دنياي محدود، روزي دو تا آهنگ مي تونين دانلود کنين و تمام روز خودتون رُ با اون دو تا آهنگ سرگرم مي کنين؛ شعرهاش رُ حفظ مي کنين و حتا نت هاش رُ در ميارين.. و اين که منبع شما اينترنته: بعضي آهنگ ها اسم و نشون داره، بعضي هاش حتا اسم هم نداره! «بعضي موقع ها شايد از يه خواننده خوشتون بياد و تا مدتي هر روز، دو تا آهنگ از اون دانلود کنين»، اما شايد روزهايي باشه که از رو اجبار (بايد روزي دو تا اهنگ دانلود کنين!!) آهنگ هاي ديگه اي رُ دانلود کنين..

خُب اين روزي دو تا، ميشه ماهي 60 تا.. سالي 730 تا ! ولي در عرض يک سال، شما 730 تا آهنگ که حفظ نيستين.. بعضي هاش انقدر براتون عزيزه که واسه خودتون تنهايي مي خونين شون، بعضي هاش رُ هم شايد يک بار بيشتر گوش نکرده باشين. خُب حالا يک سال ديگه هم بگذره.. اينترنت که در و پيکر نداره؛ کلي لينک تکراري و اصلاً شما حتا اسم آهنگ هايي که دوست ندارين تو ذهنتون که نيست. نتيجه؟ اگه دو درصد ضريب خطا بگيريم که يه فايل رُ دو بار دانلود کنين؛ ميشه 29 آهنگ. و اگه حتا يه روز درميون اين اتفاق بيوفته (روزي يه فايل) ميشه دو ماه ... حالا احساس شما تو اين دو ماه چيه؟ اولاً که اون آهنگ ها رُ دوست نداشتين، پس دوست ندارين همچنان! دوماً تکراري دانلود کردين. اين هم عصباني تون ميکنه هم ناراحت از اين که يکي از دو فرصتِ دانلودِ دو فايل در روز رُ حروم کردين؛ ميشد فايلي رُ دانلود کنين که خوشحالتون کنه، اما نکرد..

پ.ن. اون قسمتِ بين دو تا گيومه رُ بذارين به جاي روزهاي خوب، باقي ش روزهاي ديگه ي زندگي. (فرق بين گيومه و پرانتز رُ هم که انشالاه ميدونين.)
پ.پ.ن. جالبه که اين ضريب خطا هر چه قدر هم که کم باشه، با گذشت زمان مقدارش بيشتر ميشه.. و همه چيز بدتر ميشه.. غير از اينه؟
پ.پ.پ.ن. اين تازه حالت ايده آل بود؛ فرض کنين يه روز، دو تا آهنگ از اونايي باشه که انقدر متنفرين که حتا حاضر نيستين درموردش حرف بزنين.. مثل امروز مثلاً !
بي ربط: اول اسمش «به تو فکر نخواهم کرد» بود، اما آخر شد روز نوشتِ امروز!
لينک: چکامه ي چکاوک.......

اين روزا فقط موسيقي متن ليستِ شيندلر از جان ويليامز. (+)
posted @


يکشنبه 3م

اولين اجراي ارکستر ملل که قرار بود (يک/دو/سه) هفته ي ديگه تو تخت جمشيد باشه، براي دومين بار، به دليل مشکلات فني به تعويق افتاد.. در کل واسه آخرين اخبار و خريد بليت : سايت رسمي ارکستر ملل

* تا به حال کردي خوندين؟ اين يه بلاگه که اصلاً نميدونم چي مينويسه، اما چون کردي نديده بودم تا به حال جالب بود! حتا اسمش هم برام قابل تلفظ نيست. لول
* نميدونم چرا، اين عکسه يه حس خاص بهم ميده: از رو ريل هاي قطار رد نشين!
* طومار شهری نيمه مرداد
* نقاشي هاي کاکو (محمدعلی شیوایی) در گالری هما.
* کلي داستان هاي خيلي خيلي كوتاه !!!! (نسخه Pdf)
posted @


شنبه 2 مهر

کلي خسته م. دانشگاه و صبح زود بيدار شدن ش به کنار؛ همه جا رُ گشتم دنبال ساعت شني اما توشيرازنتونستم پيدا کنم. حداقل شيراز از اين نظر خوبه که ادم مي تونه مطمئن باشه گيرش نمياد (يا مگه يه جاهايي که راه من نيست باشه..) در هر حال يا بايد بي خيالش بشم، يا بدم بسازن.
امروز خيلي خسته شدم. البته دانشگاه خوشگل شده.. کلي تغيير ! فعلاً تا عادت نکردم همه چيز خوبه. امروز انقدر حرف تورات و عهد جديد شد که امشب بايد تورات بخونم. ايشالا خدا نصيب کنه بعدش هم انجيل.. اصولاً من همه جور کتاب دارم؛ با اين ش خيلي حال مي کنم. استاد هر چيزي ميگه برام تکراريه، دين شناسي م خوبه لااقل!

* «جی کی رولینگ» به یک ناشر ایرانی اجازه انتشار «هری پاتر» را داد. (در همين رابطه: سانسور در ترجمه ی خانوم ویدا اسلامیه از کتاب ششم هری پاتر وکتاب داستان های 55 کلمه ای ترجمه ی آقای اسدالله امرایی آرشيو ماهانه ست؛ از آخر صفحه سومين پست))
* سازمان فرهنگي و هنري شهرداري تهران ، متولی وبلاگها می شود.
* آغاز ثبت‌نام گرين‌كارت آمريكا براي سال 2007
* سایت رسمی مهاجرت به آمریکا
posted @


جمعه 1 مهرماه

يکي از بچه ها هست هميشه دوتايي خيلي چيزها رُ جشن گرفتيم. پارسال شروع تعطيلات امتحان ها، يا شب پايان تعطيلات (فرداش امتحان ليترچر!) و خيلي موقعيت هاي ديگه.. امشب هم همين طور :)
تابستون خوبي بود، بد نبود حداقل. خيلي اتفاق ها افتاد، خيلي کارها انجام دادم.. ديگه؟ ديگه اين که آخرش هم خيلي خوب تموم شد.. ناراحت نيستم از اين که تموم شد. از فردا دانشگاه؛ البته خيلي متفاوت تر از قبل..
بي ربط: هر سال خاتمي اول مهر چند تا سوال ميپرسيد.. من که هيچ وقت جوابي ندادم اما زماني که دبيرستان بوديم سر صف بايد صداي زنگ و صحبت هاش رُ گوش ميکرديم.. هشت سال گذشت؛ و از فردا دانشگاه با تريپ جديد! خوشبختانه بخش ما جاي اضافي نداره که نگهباني، حراست چيزي بخوان بذارن؛ يه جا (زير پله ها) خالي بود که شده بوفه. البته واسه اينا کار نشد نداره که!

* يك كشف جديد مرتبط با راز داوينچي
* همه چیز درباره باب دیلن!
* 26 reasons why men have 2 dogs and not 2 wives or sweethearts

* زندگي خصوصي ابی و فروزه مقدادی (از اولش بخونين البته)

we should be careful' cause it could burst
and we're not lonely anymore
lonely as we were before
and now there is someone to protect
someone you cannot reject
something I will not neglect...
posted @ September 23, 2005


پنجشنبه 31م

چند وقته دنبال ساعت شني هستم؛ يه ساعت شني ميخوام که دور زمانش پنجاه يا 45 دقيقه باشه.. امروز يه عتيقه فروشي آدرس گرفتم، گيرم بياد عالي ميشه. يکي از اون چيزهاييه که واقعاً لازم دارم.. من اصولاً اگه کسي الآن بپرسه چي ميخواي واسه ت هديه بخرم -بدون تعارف- معمولاً جواب م منفيه، چون واقعاً هر چيزي ميخوام رُ دارم. اما خُب الآن دو تا چيز تو ذهنمه که به هر قيمتي هست بايد بگيرم؛ يکي همون ساعت شني، يکي هم يه چيز دکوريه؛ يه شيشه بزرگه که توش يه مايع بيرنگه + دو تا قطره بزرگ رنگي (هر کدوم اندازه مشت آدم مثلاً) که همينجوري ميرن بالا و پايين و پخش ميشن و نامنظم تيکه تيکه ميشه و به هم ميرسه و غيره.. خيلي خوشگل و آرامش بخشه. نميدونم اسمش چيه اما جش تو اتاق من خاليه!

* سایتی برای اعتراف کردن بطور ناشناس و خواندن اعترافات دیگران
* نمايشگاهِ امپراطوري فراموش شده؛ دنياي ايران باستان (+)

I’m more than a bird...i’m more than a plane
More than some pretty face beside a train
It’s not easy to be me...
posted @ September 22, 2005


پنجشنبه 31م

با دوستم ميريم بيرون؛ من کاملاً فقط در و ديوار شهر رُ نگاه مي کنم.. مگه چند ساله من بيرون نرفتم؟ همه جا خيلي عوض شده؛ خيلي! انگار غريبه م. کاملاً غريبه م.. تهران کمتر احساس غريب بودن مي کنم. جالبه! اينجا کجاست؟!
posted @


چهارشنبه 30م

امروز عالي بود، عالي بودم!

روشنايي همه جا پشتِ در است،
در گشودن هنر است.. /

براي شعري از منصور ملکی همه ي آرشيو رُ خوندم:
تنها
دلجویی تو را می خواستم
صدایی از آن سوی سیم
که می پرسد:
- خوبی؟
- خوبم
با تو خوبم
posted @ September 21, 2005


سه شنبه 29م

«هيچ چيز نميتونست منو انقدر خوشحال کنه!» امشب؛ عالي بود! فقط همينو مي تونم بگم :)
Can you feel the love tonight?
The peace the evening brings
The world, for once, in perfect harmony
With all its living things..


کتاب Davinci Code فوق العاده بود؛ اگرچه جريان اصلي ش سر اينه که حضرت مسيح همسر و دختري داشته و کليسا چه دروغ هايي ساليان سال بافته و غيره؛ اما در کل به عنوان «داستان» خوشم اومد. (در ضمن ده ها کتاب در رد اين فرضيه بعد از اين نوشته شد).. دقيقاً همون سبکي که دوست دارم! اگه نخوندين حتماً بخونين؛ تو ايران چندين ترجمه ش به اسم هاي «راز داوينچي» يا «رمز داوينچي» هست. ..نزديک يک سال پيش بود که باشگاه بعد هفتم pdf ترجمه ي فارسي ش رُ ميل ميکرد، البته اين سايت ديگه وجود نداره، اگرچه من هم اون موقع نخوندم (فقط دانلود ميکردم!).. تا چند روز پيش که کتابش رُ خريدم!
بگذريم، اما حتماً اينو بخونين در مورد همه چيز اين کتاب به فارسي!

در ضمن از اين کتاب دارن فيلمي هم ميسازن با بازي تام هنکس، ژان رنو و.. که مسلماً با مخالفت راهبه هاي کليسا مواجه شد..

* مطالب مرتبط در سايت دفاعيات ادبي: يک - دو
* خبر و نقد BBC - فارسي
* گفت‏وگو با دن براون (نويسنده) - فارسي
* سايت شخصي نويسنده هم خيلي کامله، مثل گفته هاي خودش يا ديگرون درباره ي کتاب، منابع و گالري و..
» بعد از خوندن کتاب به اين سوال ها جواب بدين!

پ.ن. من چاپ نشر نگارينه ش رُ خوندم که خيلي هم اشکال داره، حتا اسم انگليسي کتاب رُ هم به فارسي Davinchi نوشتن. توضيح اين که داويچي اصلاً سر هم نيست و اچ نداره، اسم ايتالياييه: Leonardo da Vinci !
پ.پ.ن. ولي تو وبلاگ ها خوندم ترجمه ي آقای حسین شهرابی و خانم سمیه گنجی خوبه. کلي هم پانوشت و توضيح لازم داره..
posted @ September 20, 2005


دوشنبه 28م

آدم وقتي World Music Awards 2005 و best sellerها رُ ميبينه از خودش شرمنده ميشه؛ انقدر سياه ها طرفدار دارن يعني؟!؟! خُب خيلي از خوانده هاي سياه هستن که من هم آثارشون رُ گوش ميدم؛ اما اصلاً به نحوي نيست که نسبت به سفيدا برتري داشته باشن.

این چند وقته فيلم که زياد ديدم، اينا يادم مونده: Blow و Village و Grudge (مرسی!) و Exorcist: The Beginning و Mr. & Mrs. Smith هم دو بار CDش مشکل داشت ديگه نمي خوام ببينم اصلاً !

* تو کشورهاي ديگه به تلفن همراه چي ميگن؟
* چند داستان کوتاه
posted @


شنبه 26م

هر چند به نظرم تابستون مزخرفي بود و همه ش وقت تلف کردن شد، اما وقتي ميبينم به اندازه ي نصف رديف کتابخونه، کتاب جديد خوندم يا اين همه فيلم که ديدم و خيلي جريان هاي «مهم» که اتفاق افتاد؛ شديداً فکر مي کنم بيشترين استفاده از وقت م شده. واسه اين همه کار شايد يک سال هم کم باشه.. اما باز خودم راضي نيستم.

پ.ن. يه بار بعد از خودنِ «شهر هشتم» به خودم گفتم که نبايد همه ي کتاب هاي يک انتشاراتي رُ خوب بدونم و ديگه از «محمد قاسم زاده» چيزي نخونم، اما تو گوشم نرفت که نرفت! بعد از خوندنِ «نوستراداموس به روايت کلثوم ننه» اولين چيزي که به ذهنم رسيد ان بود که چه قدر بايد احمق باشم که اين همه وقت بذارم رو چنين کتابي.. خوشبختانه تو اين هفته دو سه تا کتاب خوب دستم بود، که اثرش رُ خنثا ميکنه!..

I open my eyes
I try to see but I’m blinded by the white light
I can’t remember how
I can’t remember why
I’m lying here tonight
posted @ September 17, 2005


جمعه 25م

دقيقه آخر مي فهمم که نماش فيلم هست. حتا بليت و کارتي که همه از هفته پيش گرفته بودن (و ديگه گير نميومد) در لحظه ي آخر و از رو ناميدي (با پارتي!) گير اومد. اکران «سالاد فصل» به همراه نقد و برررسي + پرسش و پاسخ با کارگردان (جيراني) و بازيگر (شريفي نيا) بود که البته جيراني شب ش چون تا صبح داشته رو نمايشنامه کار ميکرده خواب ميمونه و به پرواز نميرسه و فقط شريفي نيا بود خلاصه!

پارانوئيد: هيچ فاصله اي اين همه خالي نيست ...

خيلي وقت پيش با چند نفر بحث اين بود که تا به حال تنها رفتن جايي واسه خودشون غذا سفارش بدن، بشينن بخورن؟! که خُب جواب همه مثبت بود اماشنيدنِ نظر و احساس و کارهاي که در اون حالت انجام ميدادن خيلي باحال بود! من پيش مياد مثلاً بيرون باشم، گرسنه باشم چيزي بگيرم بخورم، اما اين که با تشريفات و برنامه ريزي برم جايي و کلي غذا و مخلفات سفارش بدم و اينا، آخرين بار دو سه سال پيش بود. و امروز دوباره تکرار شد. حس خوبي بود !!!!!!!!!!!!
posted @


پنجشنبه 24م

تو تاکسي نشستم، راننده خيلي بچه ست؛ شايد دبيرستاني. همين طور که داره لايي ميکشه و بيشتر سرعت ميگيره، با چنجر هم ور ميره و هِي موهاش رُ تو آينه مرتب ميکنه. من اصولاً از اين جور راننده ها خوشم مياد چون آدم رُ خيلي خيلي زود به مقصد ميرسونن. نوار با صداي بلند ميخونه «فداي سرت اگه گريونِ چشمام..» تو اين فاصله يه message ميرسه و طرف به زور با دست چپ ش موبايل رُ مي خواد از جيب راستش در بياره. خُب؟ حالا رسيديم به نقطه ي حساس! با تمام مهارتش، يه کم با يه دختر تصادف ميکنه؛ البته ترمز گرفت اما يه کم دير! من که مثل هميشه ريلکس دستم زير چونه م بود داشتم آهنگ گوش ميکردم، زد کنار و پياده شد ببينه دختره چش شده.. من هم ريموت کنترل جلوم بود؛ يه کم صداي آهنگ رُ کم ميکنم و ميزنم دوباره از اول بخونه: «دلت ديگه از شيشه نيست، چشات مث هميشه نيست..» ... چند دقيقه بعد دختره لنگون لنگون دور ميشه و راننده سوار ميشه. اين بار يه کم آروم تر ميرونه. جالب تر اين که وقتي خواستم پياده شم چون پول خرد نداشتم ازم کرايه هم نگرفت!

* همه چيز درباره ي ترانه ي «مرا ببوس» !
posted @ September 16, 2005


چهارشنبه 23م

ديگه شده يه کار معمولي. بيشتر از اول تابستون؛ تو مسير خونه، هر بار که قسمتي رُ پياده ميومدم، هر دفعه از يه مغازه ي خاص آب معدني مي خريدم. اين بستگي داشت کي از اونجا رد شم؛ بعضي وقت ها چند بار در روز حتا.. امروز دوباره داشتم پياده ميومدم، دوباره همون مغازه. طبق عادت رفتم طرفش.. اما اصلاً تشنه نبودم. هر چي به خودم گفتم مثل آدم راه ت رُ صاف بگير و برو، آخرش نشد که نشد. انگار اصلاً «آب» و «تشنگي» و حتا «خواستِ» من اين وسط نقشي نداشتن. ..چند دقيقه بعدش يه آب معدني تو دستم بود! نتيجه؟ آدم شديداً خيلي زود به خيلي چيزا عادت مي کنه!!

» ديوونه: میدونی؟‌ فرودگاه دیوارای شیشه‌ای داره. وقتی ازش رد بشی پشت شیشه‌ها رو فقط میتونی ببینی؛ ولی هیچ‌وقت دیگه نمیتونی برگردی......
» به يادبود امروز واسه خودم دو تا کتاب خريدم. «..و اينگونه بود که امروز ماندگار شد! چهارشنبه 23 شهريور 84» // به شکوفه ها، به باران، برسان سلام ما را !
» فراخوان مسابقه داستانهای 88 کلمه ای !

راجه، کاش
علت اين بيماري را مي دانستم.

ساليان دراز مرا توانِ آن نبود
که بپذيرم
در کجاي جهان ايستاده ام.

بر اين گمان بودم
که خانه ي من جاي ديگري ست.

شهر، درختان، آواهاي انساني
تهي از کيفيتِ حضور بودند.
و من به همان اميد پوچ برپا بودم،
مي زيستم.

جايي در جهان، شهري بود با حضور راستين
با درختان راستين و آواها و دوستي و عشق.

.. آرمانشهر خيال من
تهي از هاي و هوي بيهوده بود.

.. ...صدايت را مي شنوم
مي گويي رهايي ميسر است
مي گويي خردِ سقراط
همان پير و مراد ماست.

نه راجه،
بايد از هستنِ خويش آغاز کنم،
از خود،
بايد با دستْ مايه اي از خود آغاز کنم.

من از آنِ هيولاهايي هستم
که به روياهاي من سر مي کشند
و وجودِ پنهانِ مرا به من مي نمايانند.

اگر من بيمارم، باشد،
اما هيچ نشانه اي نيست
که آدمي خود مخلوق سالمي باشد.
يونان را راهي جز شکست نبود
شعور ناب او را جز اين نبود که
رنج ما را عميق تر کند...
// قسمتي از شعري که «چسلاو ميلوش» براي «راجه رائو» سروده بوده..
posted @ September 14, 2005


دوشنبه 21م

آلبوم جديد قميشي (کامل) رُ از اينجا دانلود کنين!!

* نقد نمایشنامه هاي شکسپیر !!

* اشکال‌های احمقانه CSS در اکسپلورر را اصلاح کنید!

* تو نزديکي
حتا اگر نباشي،
تو را حس مي کنم،
و هيچ کس نمي تواند اين احساس را از من بگيرد.

* براي يک بار هم که شده،
لباس هاي چرک را بر درختي خواهم آويخت؛
حتا اگر ندانم پس از آن با چه خود را بپوشانم.

From the day we arrive on the planet
And blinking, step into the sun
There's more to see than can ever be seen
More to do than can ever be done
There's far too much to take in here
More to find than can ever be found
But the sun rolling high
Through the sapphire sky
Keeps great and small on the endless round

It's the Circle of Life
And it moves us all
Through despair and hope
Through faith and love
Till we find our place
On the path unwinding
In the Circle
The Circle of Life..

posted @ September 12, 2005


يکشنبه 20م

صبح پستخونه، بعد مصاحبه (که فردا جوابش رُ ميدن اما فکر نکنم طرف نظرش مثبت باشه) عصر هم تولد. + خسته و کوفته و خوابالو و هر چيزي که مربوط به خواب ميشه! راستي چه قدر يگان ويژه تو شهره؛ سر هر کوچه چهار پنج تا وايسادن، ملاصدرا شده پادگان! خبري شده؟

يه فکر شيطاني تو ذهنمه که نمي تونم بهش فکر نکنم.. فرض کنين ما دو نفر باشيم با دو تا چمدون که داريم مسافرت مي کنيم؛ من کيف کولي م رُ هم همراهِ چمدون ها -تو هواپيما- بدم بار. خُب؟ به ازاش سه تا اتيکتِ بار رو بليت م دارم.. ولي وقتي رسيدم نوار اتيکتِ روي کيف کولي رُ بکنم و بندازم دور... خُب حالا دو تا چمدون داريم و سه تا تيکت. خيلي ساده بايد بتونم برم ادعا کنم که يکي از چمدون هاي من که کلي هم توش چيز بوده گم شده و خسارت بگيرم... و اونا هم به هيچ عنوان نمي تونن ثابت کنن و بايد خسارت بدن!! خُب؟ حالا سوال اينه که اگه به همين الکي هست، پس بايد ايران اير ورشکست شده باشه!! اگه هم نيست، فرض کنين اين مورد واقعاً اتفاق بيوفته (چمدوني گم بشه) خُب چه جوري ميشه ثابت کرد؟ هيچ جوري! فقط با همون اتيکت اضافه و ادعاي طرف!! البته بار و مسافر و همه چيز موقع پرواز، بيمه ست و خسارت رُ بيمه ميده؛ اما باز هم بالاخره مجبورن هر چي شما بگين خسارت بدن.. مگه نه؟!

I never thought hyenas essential
They're crude and unspeakably plain
But maybe they've a glimmer of potential
If allied to my vision and brain

I know that your powers of retention
Are as wet as a warthog's backside
But thick as you are, pay attention
My words are a matter of pride

It's clear from your vacant expressions
The lights are not all on upstairs
But we're talking kings and successions
Even you can't be caught unawares

So prepare for a chance of a lifetime
Be prepared for sensational news
A shining new era
Is tiptoeing nearer
: And where do we feature?
Just listen to teacher

I know it sounds sordid
But you'll be rewarded
When at last I am given my dues
And injustice deliciously squared
Be prepared! ....

posted @ September 11, 2005


يکشنبه 20م

دقيقاً حس زماني که ليرشاه به کورديليا ميگه «از هيچ هيچ زاده مي شود» ... اينجا هم مثل هر تراژدي که عشق من حساب ميشه بايد خيلي چيزا عوض شه. تازه رسيدم، به زودي بايد درست شون کنم؛ و خيلي چيزها عوض ميشه..

پرونده ي خيلي مسائل رُ براي هميشه بايد ببندم؛ خيلي موقع ها باورم نميشه اين من باشم که هنوز به بعضي چيزها اصرار داره و هنوز چيزي رُ مي خواد که شايد نبايد. بايد ديگه تموم بشه؛ مي تونم فکر کنم اگه طرف عرضه ش رُ داشته باشه که خودش پا پيش ميکشه اگه هم نه، بذار هميشه فکر کنه چرا مخالفت کرده.. + آهنگِ «نور بهشت» از فيلم گوژپشت نتردام:

So many times out here
I've watched a happy pair
Of lovers walking in the night
They had a kind of glow around them
It almost looked like heaven's light ...


پ.ن. احتمالاً تا اطلاع ثانوي هيچ سايت يا بلاگ ديگه اي نمي خونم. بايد به کارها برسم...
posted @ September 10, 2005


جمعه 18 شهريور

......
posted @


سه شنبه 15م

چند شبه با نوار اشعار nursery rhyme ميخوابم، و کسي که اين نوارها متعلق به اونه، و خيلي چيزهاي ديگه... مرسي :)
پ.ن. نگفتن چيزي دليل بر نبودنش نيست! من قول دادم ديگه ساکت باشم، ولي..

Old McDonald has a farm.
Ee-I- ee-I-oh.
And on his farm he has a pig.
Ee-I- ee-I-oh.
With an oink-oink here.
And an oink-oink there.
Here an oink.
There an oink.
Everywhere an oink-oink.
Old McDonald has a farm.
Ee-I- ee-I-oh...
posted @ September 06, 2005


دوشنبه 14م

ديشب يکي از استادها تصادف کرده و فردا صبح ختمشه. با اين که خيلي همه چيز به هم ميريزه اما بايد برم........................................... آخرين باري که ديدمش ده روز پيش تو خيابون بود. ايشون يکي از استادهايي بودن که واقعاً دوستش داشتم؛ يادمه روز اول اول دانشگاه که من اصلاً نمي دونستم کلاس ها کجاست، لابي کجاست و.. منو برد تو اتاقش، گفت بين کلاس ها که بيکاري، اگه نخواستي تو سالن بشيني، اين کليد، بيا تو اين اتاق بشين.. در هر حال روانش شاد.
» مرگ چيه؟
» جملات قصار درباره ي مرگ

اولش خواستم خيلي در مورد مرگ بنويسم، اما فکر کردم اکثراً نمي فهمن و بد برداشت ميشه. و ننوشتم؛ اونايي که نوشته بودم هم پاک کردم. اکثراً فکر مي کنن اگه از مرگ بدت نياد به اوني که مرده بي احترامي ميشه.. ولي شديداً نه. امروز ديدنه آدما و رفتارهاشون برام غريب بود، براي اولين بار ميرفتم دارالرحمه، فقط تمام سعي م اين بود که گم نشم! در هر حال چيزهايي هست که مطمئنم ما و نسل هاي بعد راحت تر ميفهميم شون، و دليلي نداره الآن بخوايم سرش دعوا کنيم. بهتره هر کسي با عقايد خودش زندگي کنه. در هر حال «بودن يا نبودن، معما اين است.. هاملت»

* سرمايه ی هر دلی، حرفهايی است كه برای نگفتن دارد. (منبع)

I don’t see us ever being
Together ever again
Like we used to be when we was teenagers
But then of course
Everything always happens for a reason
I guess it was never meant to be
But it’s just something
We have no control over
And that’s what destiny is
But no more worries
Rest ur head and go to sleep
Maybe one day we’ll wake up
And this will all just be a dream...
posted @


دوشنبه 14م

دلم مي خواد همچنان تابستون باشه؛ کلي کار انجام نشده مونده که احتمالاً با شروع دانشگاه بيشتر به تأخير ميوفته. در ضمن يکي از نوشته هاي من در شماره ي مردادِ ماهنامه ي «نگاه فردا» چاپ شده، و ظاهراً احتمالاً به زودي باز هم در اين مجله خواهم نوشت! امروز هم نشستي بود از همين NGO (به اسم: بررسي ساختار سازمان ملل و NGOهاي غيردولتي؛ يا يه همچنين چيزي) که ديدم خيلي به من مربوط نميشه؛ وسط ش پاشديم..

* داستان خيلي کوتاه «اگر كوسه ماهی‌ها، انسان بودند» رُ بخونين حتماً حتماً!

* چند وقت پيش بلاگي طراحي کردم که خُب همه چيزش مطابق ميل طرف بود؛ فقط آخرش گفت تبليغ (نوار سرچ) بلاگر رُ بردار ديگه.. و نشد! امروز بالاخره با کدي که خودش داده بود و يه کم ور رفتن؛ شد! حالا اگه کسي هست که بلاگ سپاتيه و نمي خواد اون نوار بالاي بلاگ ش باشه، ميل بزنه! اگه هم نه که کد رُ بندازم دور !
posted @ September 05, 2005


يکشنبه 13م

اميدوارم امروز عصر همون جوري بگذره که مي خوام..

ديشب بعد از ديدن فيلم هملت؛ تو خواب و بيداري تصميم گرفتم نمايش نامه ش رُ بخونم؛ نمي دونم چه جوري حساب کردم که شد نزديک ده صفحه.. شب تا جايي که مي کشيدم خوندم؛ امروز صبح هم ادامه دادم.. ديگه حوصلم سر رفت؛ دوباره رفتم تو فهرست و صفحه ها رُ شمردم؛ نزديک صد صفحه! .. حالا مثل چي موندم تو گل! نه تموم ميشه نه دلم مياد نصفه ول ش کنم..

يادم رفت خيلي وقت پيش بنويسم؛ به زودي احتمالاً طبقه ي دوم استخر دانشگاه ميشه کافي شاپ! اين هم يه خبر خوش ديگه.

از اشتباهات ديگران درس بگير،
چرا که انقدر زندگي نمي کني تا همه ي اونا رُ خودت بخواي تجربه کني.
// مارتين ونبي

Learn from the mistakes of others.
You can't live long enough to make them all yourself.
// Martin Vanbee
posted @ September 04, 2005


شنبه 12م

رفتم آرايشگاه، گفت مثل هميشه؟ گفتم اين بار نه !! کلي واسه ش توضيح دادم بايد چه جوري بشه و اينا.. بعد هي گفتم کوتاه تر، بيشتر... و نتيجه چيزي شد که تو عمرم نبوده! شايد دوره ي دبستان به اين کوتاهي ميکردم (که نمي کردم!) و يه ريخت جديد پيدا کردم؛ خوبي ش اينه که ديگه برس نمي خواد؛ از هفت دولت آزاد!

امروز قبض تلفن که اومد شديداً گفتم «اه!» آخه هي هر دو ماه 30 / 40 تومن بيخود بايد بره واسه اين چيزا. کلي حرص خوردن داره ديگه.. بعد ديدم نوشته «مبلغ قابل پرداخت: سي هزار ريال»؛ امکان نداره سه تومن بشه آخه! حتماً اشتباه شده.. کلي اين ورش رُ بخون، اون ورش رُ بخون، فهميدم کلي ازش کسر شده و اين مقدار مونده. حالا جريان اينه که يه جايي بود قبلاً قبض هامون رُ خودش پرداخت ميکرد، اما دو ماه پيش ورشکست شد و خلاصه بسته شد در شرکت. اگرچه از ما پولي نگرفته بود و کلي هم جايزه داد بهمون، اما قبض دفعه ي قبل رُ پرداخت کرده بوده خودش!! کلي خوشحاليدم!! اگه بعداً فهميدن که مجبوري بايد پولشون رُ داد، اگه نه هم..!! :p

پ.ن. ديدن زير قبض ها يکي دو خط معمولاً شعار مينويسن و غيره؟ اين بار نوشته: «تلفن اطلاع رساني و راهنمايي فرهنگي رسا، طرح خدمات رساني تفريحي فرهنگي ويژه ي دانش آموزان باصفاي شيراز 2222215 (7خط)» .. با اين قسمتِ «باصفا» ش خيلي حال کردم!

پ.پ.ن. من يک سال و نيم پيش کلي فرم پر کردم و قرار شد صورتحساب رُ ايميل کنن واسه م. بعد از اين همه وقت هنوز يک بار هم ايميل نشده؛ اين که هيچ؛ بعد از اين همه وقت هنوز هم قبض به يه اسم اشتباه صادر ميشه و اين شماره به يه اسم ديگه ست..
posted @ September 03, 2005


مهم

کسي واسه من چيزي نفرستاده؟! يک هفته پيش صندوق پستي رُ که چک کردم يه يادداشت بود که «پست سفارشي دارين» ولي وقتي رفتم بگيرم بسته / پاکت پيدا نشد! تو اين يک هفته هم همه ش پيگيري و اينا.. امروز ديگه آقاهه گفت احتمالاً اشتباهي يکي بُرده يا به هر نحوي گم شده، و شخصاً تقبل کرد ضرر (هزينه) ش رُ بده. ولي خُب من نميدونم کي چي فرستاده. اگه کسي بسته يا نامه اي جديداً فرستاده لطفاً ‌بگه؛ چون از طريقِ خودِ پست سفارشي هم ميشه پول بيمه ش رُ گرفت و پيگيري کرد.
posted @


جمعه 11م

تو يه بازي، هميشه کلي در هست که بعضي هاش بازميشه (يا با کليک موس يا حالا دکمه ي space bar و..) و خيلي هاش باز نميشه (و معمولاً يه چيزي ميگه که يعني lock هست) .. خُب؟ در چنين بازي اي بايد انقدر همه ي درها رُ چک کني تا مسير بازي پيدا بشه.

حالا اگه يه بازي باشه که همه ي درهاي مختلف رُ امتحان کني و هر کدوم هم يه چيزي بگه؛ همه هيچ کدوم باز نشه، اون وقت بايد چه کار کرد؟ .... ميشه فکر کرد سازنده ش چه قدر احمق بوده؛ يا نه، کلي خنديد به اين که طرف هم خودش رُ سر کار گذاشته هم ما رُ !

I can’t stand to fly
I’m not that naive
I’m just out to find
The better part of me

I’m more than a bird...i’m more than a plane
More than some pretty face beside a train
It’s not easy to be me

It may sound absurd...but don’t be naive
Even heroes have the right to bleed
I may be disturbed...but won’t you concede
Even heroes have the right to dream
It’s not easy to be me...

posted @ September 01, 2005


جمعه 11م

آدم هايي که کشور رُ ترک مي کنن دو دسته هستن؛ گروهي که هر چي (از آدم و خاطره گرفته تا چيزهاي بي اهميت تر) رُ ميذارن و ميرن تا به يه آينده ي جديد برسن؛ و يه زندگي جديد رُ شروع مي کنن، واسه همين اون اولش خوشحالن که دارن ميرن. دسته ي دوم آدم هايي که نمي تونن از خيلي چيزها بگذرن و ته دلشون شک دارن که چه جوري مي خوان در آينده زندگي کنن. نميشه گفت کدوم شون خوشبخت ترن؛ فقط دو دسته ن. و هر دو با خواست خودشون به چنين تجربه اي دست ميزنن..

Didn't I tell you
What I believe
Did somebody say that
A love like that won't last
Didn't I give you
All that I've got to give baby ...
posted @


چهارشنبه 9م

تقريباً دو ماه پيش بود، يکي از دوستان (که هميشه تو چنين مواقعي به فکر من هم هست) گفت بيست مليون نقد داري؟ خب کاملاً جواب من منفي بود.. براي پروژه اي مي خواست و گفت يک ماهه حداقل 50% سود برميداري. بهش اطمينان داشتم؛ وقتي خُب پولش نبود. و فقط به چند نفر از بچه هاي دانشگاه و دوستان که فکر کردم شايد بخوان، پيشنهاد دادم. قضيه در مورد شهرکي هست که دارن نزديک شيراز مي سازن. يک سال پيش، يه شهرک خيلي بزرگ (زمين شادي شهر و اطراف ش..) رُ چند نفر خصوصي که تو دبي بساز بفروش دارن، از (......) به قسمت نه ميليارد ميخرن و اعلام مي کنن که مي خوان اينجا يه شهر بسازن.

نقشه ي کار کاملاً کپيcity center دبي هست؛ يه shopping center + دو تا هتل پنج ستاره + دو تا شهربازي، سينما، کتابخونه، مجموعه ورزشي و.. نزديکاي دو ماه پيش، هزار و پونصد تا از مغازه هاي اين shopping center دوهزار و پونصد واحدي رُ پيش فروش مي کنن. روز اول متري دو مليون بود؛ در عرض يک هفته به دو و نيم رسيد و الآن فيش ها و چک هاش به قيمت متري هفت مليون و نيم داره دست مردم رد و بدل ميشه.

جالبه اين روزا هر کسي رُ تو شيراز ميبيني حرف ش همينه! روز اول جلو دفترش مثل صف نونوايي آدم هايي وايساده بودن که هر کدوم ميليارد ميليارد سرمايه گذاشتن (و الآن در عرض کمتر از سه ماه بيشتر از سه برابر پولشون رُ سود کردن). انقدر کل شهر تحت تأثير اين جريان هست که قيمت خونه تو شهرک هاي گلستان و صدرا (شهرک هاي نزديک به اونجا، که احتمالاً ميشه خونه ي کسايي که تو اون مغازه ها قراره کار کنن) يه کم گرون شده.

و با همه ي اينا شيراز اصلاً شهر تجاري نيست. اصفهان هست. اما شيراز نه. شايد چند تا بازارچه و پاساژ و کلي مغازه باشه، اما جو ش اصلاً بيزينسي نيست. اکثراً هم از شهرهاي ديگه (تهران يا دوبي) خريد مي کنن مردم. شيراز رقابت نيست؛ واسه همين قيمت ها شايد اصلاً متعادل نباشه؛ جنسي که اينجا هست رُ ميشه ارزون تر، تو تهران خريد. مرکز خريدها هم بيشتر پاتوق هستن. البته شيرازي ها خيلي راحت پول خرج مي کنن. در اين مورد اصلاً نبايد شک کرد. و به دو چيز خيلي ميرسن؛ يکي وضع ظاهري و دومي تفريحه. و شايد به همين دليله که هر مغازه اي مشتري خودش رُ بالاخره داره. چند وقت پيش يکي از بچه ها کفشي که قيمتش صد تومن بود رُ به قيمت بيست تومن خريد. ولي خُب همه اهل چونه نيست..
posted @