¤
«ميخواهم در صلح و آرامش زندگي کنم و زندگي اي را که با شعار اگر ميخواهي زندگي خوشي داشته باشي در انزوا زندگي کن، آغاز کرده ام، همچنان ادامه دهم.»
// دکارت.
دکارت زودتر از گاليله فهميده بود زمين به دور خورشيد ميچرخه، ولي زماني که ديد گاليله به خاطر اين کشف، به زندان افتاده، از انتشار کتابش دست برداشت و جمله ي بالا رُ گفت. در ضمن دکارت به مدت ده سال در هلند در انزواي نسبي زندگي کرد و هر روز، در دفتري چند تأمل براي خودش مينوشت (چيزي مثل وبلاگ!) ؛ هر تأمل يک روز. که مجموع اين تفکرات در کتاب تأملات به سال 1641 چاپ شد و اون رُ تبديل کرد به موثرترين فيلسوف قرن هفدهم..
دوشنبه 9م
مترسک رُ نساخت تا حيوونا رُ بترسونه و فراري بده،
مترسک رُ ساخت تا تو مزرعه تنها نباشه
فقط نخواست به بقيه بگه،
واسه ش دليل شرعي پيدا کرد.
همين!
» هِی! من يه الکي خوشم!
beneath the milky twilight
lead me
out on the moonlit floor,
lift your open hand
strike up the band and
make the fog lights dance
silver moon sparkling.
So, kiss me...
يکشنبه 8م
Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love..
فردا هم فيلم ماداگاسکار - دانشکده هنر و معماري.
راستي! امروز عالي م.. خيلي وقت بود نگفته بودم. چند روزه خيلي خوبه همه چيز :)
» اثبات رياضي اين که چرا هيچ وقت bf / gf ندارين؟! (pdf)
¤
شنبه 7م
For I have seen
Your waning smile
Your scars concealed
So far from home, do you know you're not alone
Sleep tonight
Sweet summerlight
Scattered yesterdays, the past is far away...
¤
دوم: Batman Begins رُ هم ديدم. امکان نداره کسي که تو امريکا زندگي ميکنه باورش بشه فيلم هاي رو اکران امريکا (که هنوز تو اروپا مثلاً اکران نشده!) رُ ميشه اينجا با 25 سنت، با صداي دالبي و کیفیت DVD دید. و تازه اگه خیلی مشتاق باشی با یه دلار میشه CD يا با 2 دلار DVD ش رُ خرید. ايران واقعاً کشور عجيبيه.
: You haven't given up on me yet?
: Never!
¤
اون ساندترکِ «خيلي دور خيلي نزديک» يکي از قشنگ ترين آهنگ هاييه که دارم - و البته روزها و هفته ها پشت سر هم داره هِي پخش ميشه..
¤
جمعه 6م
ديگه؟ واسه خودم يه ساعت ديواري چوبي خوشگل کادو خريدم؛ آونگ (پاندول فرانسويه!) هم داره.
آخر؟ رنسانس.. دوران حيات مجدد (تولد دوباره) ي مکتب هاي فکري و نگاه هاي مختلف به زندگي..
پنجشنبه 5م
From the day we arrive on the planet
And blinking, step into the sun
There's more to see than can ever be seen
More to do than can ever be done
There's far too much to take in here
More to find than can ever be found
But the sun rolling high
Through the sapphire sky
Keeps great and small on the endless round
It's the Circle of Life
And it moves us all
Through despair and hope
Through faith and love
Till we find our place
On the path unwinding
In the Circle
The Circle of Life
¤
¤
هميشه بدتر از اين هم مي تونسته باشه..
پنجشنبه 5م
يه چيز جالب ديگه اينکه تو جيواني، اون قسمتِ مثلاً آشپزخونه ش يه برچسب چسبودن (که مثلاً نياين تو) و نوشته Stop! Stupid people are working here يا يه همچين چيزي..! و لابد هيچ کدوم شون سواد ندارن بدونن معني ش چيه!
¤
¤
Roads have changed
Faces are different
It was my city
I do not know it anymore
Now I'm just a stranger without native land
I remember you were there
Any one emotion
Any true devotion
Anytime, anywhere
Houses have changed
Vocies have various
It was my city
I do not know it anymore
Now I'm just a stranger without native land..
پنجشنبه 5م
چند شبه درست زير پنجرهء اتاقم ، کنار کتابخونه ، به شدت بوی گل مريم مياد . بوش کامل می پيچه توی اتاق . اول فکر کردم دارم اشتباه می کنم ، اما بقيه هم تاييد کردن . همه جا رو گشتم ، نه اثری از گل بود و نه هيچ چيز ديگه . بيرون پنجره رو هم نگاه کردم ، هيچی نبود جز ديوار بلند خونهء بغلی و پنجره های بستهء همسايه های بالايی و پايينی . نه گيتار زنی پايين پنجره بود و نه دسته گلی پشت پنجره . اما هنوز هر شب بوی گل مريم می پيچه زير پنجرهء اتاق و من دلم تنگ می شه برای لذت غافلگير کنندهء دريافت يه دسته گل ، مثل اون وقتا : چند شاخه مريم ، يه شاخه رز سياه ، لاله های رنگی ، يا همون ترکيب هميشگی زنبق و نرگس که من عاشقشم .
خوندن بلاگي که خيلي وقته ديگه نيست و حتا آرشيو بلاگ سپات ش رُ هم بايد از کش گوگل خوند..
وقتی با توام
به لذت لحظه ها خيانت کرده ام اگر
به گردش عقربه های ساعت خيره شوم .
ساعت ، شگون ندارد
به من نگاه کن .
چهارشنبه 4 آبان
دوم اينکه: من هيچ وقت تو عمرم «هدف» نداشتم؛ long term goal و اين حرفا هميشه بيمعني بوده واسه م؛ همه چيز بوده، من هم زندگي ش کردم.. اما چند وقته يه هدف کوچولو دارم که مطمئنم ميخوام و بايد بهش برسم. حس جالبيه؛ فقط همين!
سوم اينکه: دو تا چيز کم دارم، يکي برنامه ريزي (براي بيشترين استفاده از وقت) و دومي.. اينجا جاي گفتنش نيست؛ بيخيال.
¤
در 365 روز سال
چه مي کند يک مرد؟
خيره مي ماند؟
به قفا مي نگرد؟
به ازدحام بي انتها نگاه مي کند؟
يا براي وقوع معجزه اي تازه،
در اين به اصطلاح قرنِ بيستم شگفت و دهشتناک و حيرت آور
به انتظار مي نشيند؟
.. چه مي کند يک مرد در 365 روز؟
يا کمتر
در زماني بسيار کمتر
چه مي کند يک مرد؟
// رائول ناباره ته
شنبه 30م
اما يا راه حل خوب هست؛ از پريز بکشين تا دير نشده!
امشب تا صبح با صداي بلند:
No one told me, she told me
Your love's like one last cigarette
Last cigarette, I will savor it
The last cigarette
Take it in and hold your breath, hope it never ends
But when it's gone, it's gone
The last cigarette
Just to breathe reminds me of what used to be
The smoke's the ghost that keeps you close when I can't sleep
Don't ask the past to last; it's about to change
The memories don't answer when I call your name..
¤
¤
مثل يه درخت خشک پير قديمي به رنگ طوسي و قهوه اي
وسط يه باغ پر از گل و ترکيب سبز و صورتي و نور
تو بهار..
¤
جمعه 29م
پ.ن. کسي نميدونه جدول پخش برامه هاش رُ (رو نت) چه جوري ميشه گير آورد؟ تو سايت خودش منظم هيچي نيست :-؟
¤
¤
: گل يا پوچ؟
: پوچ!
: چرا؟ اين که خيلي بده؟
: چون قراره ببرم! پوچ!! دستت رُ باز کن!
: گل يا پوچ؟
: بازم پوچ!
: تو که همه ش پوچ..
: هميشه پوچ، هميشه پوچ.
¤
... به راستي که ما را بي سببي نبود.
روزي چند.
پزشک: اگر میخواهید بدانید وبلاگتان چند دلار میارزد به اینجا بروید. گویا شخصی الگوریتمی نوشته که براساس تعداد لینکهای داده شده به هر وبلاگ و لینکهای ورودی ارزشش را محاسبه میکند... (اضافه ميشه «مهدي اچ اي» با حساب دلاري 800 تومن، 31 مليون تومن قيمتشه! و «بلاگ» 450 هزار تومن!)
* متن کامل انگليسي نمايشنامه ي «در انتظار گودو» ي ساموئل بکت
* متن فارسي نمايشنامه ي «زبان کوهستاني» ي هارولد پينتر
Seems your the only one who knows what it's like to be me
Someone to face the day with.
Make it through all the mess with.
Someone I'll always laugh with.
Even at my worst, I'm best with...?
¤
¤
¤
امشب آبي نيست؛
اين نور ماه است
که بستر رودخانه را پر مي کند.
would I just turn
and stare in icy silence?
What was I to say?
What can you say?...
×
يه نفر (دختر يا پسرش مهم نيست، مهم اينه که «آدم» باشه، و البته لابد جدي، منطقي و اينجوريا) که تقريباً هم سن خودم باشه و ترجيحاً دانشجو (مهم نيست کجاي دنيا زندگي ميکنه) که تحصيلاتش يه رشته ي مهندسي باشه و «رياضيات» رُ «بلد باشه» و «عاشق رياضي» باشه .. و؟ به هنر و فلسفه و اين چيزا علاقمند باشه (مهم نيست چيزي بلد باشه) و «يه کم» وقت آزاد داشته باشه... چنين کسي اگه هست فوراً يه ميل بزنه کارش دارم !! مهدي ات مهدي اچ اي دات کام ! ....منتظرم!!
¤
فراموشي
خودفراموشي،
ديگران فراموشي،
خاموشي، خاموشي، خاموشي..
¤
¤
و نمي توانم خود را در آينه ببينم
بي آنکه
آينه بسوزد.
/ دسي ده ريو ماسياس سيلبا
¤
It's just another rainy sunday afternoon
I'm wasting my time, I got nothing to do
I'm hanging around, I'm waiting for you
Bur nothing ever happens - and I wonder
..
I wonder how, I wonder why
Yesterday you told me 'bout the blue blue sky
And all that I can see is just a yellow lemon tree
I'm turning my head up ans down
I'm turning, turning, turning, turning, turning, around
And all that I can see is just a yellow lemon tree..
¤
شيراز
و همه ي اينا به کنار، حالا پروژه ي خليج فارس اومده! هتل 7 ستاره خليج فارس که کپي برج العرب هست در کنار يه درياچه مصنوعي و با دو سالن سينماي 600 نفره مجهز به دالبي سوراند و يک سالن سينماي 4 بعدي پيشرفته و دو شهر بازي و يه هايپر مارکت با فضاي 12000 متر مربع و يه مرکز تجاري در 4 طبقه و هر طبقه شامل 7 بازار !! با 5500 جاي پارکينگ واسه مرکز خريدش و حتا جايگاه مخصوص فرود بالگرد!!!
اگه دست من باشه ترجيح ميدم منجمد شم، بيست سال ديگه اينجا رُ ببينم.. داره جالب ميشه. يه جورايي مثل داستان هاي علمي تخيليه؛ مگه اين که واقعاً اين کارها جو فرهنگي و نوع مردم شيراز رُ عوض کنه.
¤
سه شنبه 26م
Even when you smile
Even when you laugh
I can see it in your eyes
Deep inside, you wanna cry
'Cause you are scared
I ain’t there?..
¤
حدود سه نصف شب است
چشم ميبندم تا مباد که چشمانت را
از ياد برده باشم
و طبق عادت، کنار پنجره ميروم
سوسوي چند چراغ مهربان
و سايه هاي کشدار شبگردان خميده
و خاکستري گسترده بر حاشيه ها
و صداي هيجان انگيز چند سگ
و بانگ آسماني چند خروس!
از شوق به هوا ميپرم چون کودکيم
و خوشحال که هنوز
معماي سبزي رودخانه از دور
برايم حل نشده است.
آري از شوق به هوا ميپرم
و خوب ميدانم
سالهاست که مرده ام.
/ حسين پناهی
¤
صبح از خواب که پاشدم ديدم ديگه نيست؛ فقط جاي «خالي»ش بود.
سوال: اگه اين قدرت رُ داشته باشين که هر چيزي رُ که بخواين (يا نخواين) در عرض چند ساعت حداکثر اتفاق بيوفته، آيا باز هم حاضر به ادامه ي زندگي بودين؟!
جواب: هنوز کاملاً به اون حد نرسيدم..
¤
هميشه اميدي براي زندگي هست؛
يه زماني بيسکويت هاي ديجستيو بودن،
يه زمان ديگه شکلات هاي دايموند و مارک هاي مشابه (بسته هاي سه تايي که وسط ش فندقه!)،
يه زماني کرانچي
و چند وقتيه دسر زعفروني کاله !
هميشه اميد براي زندگي هست؛
يه کم بگردين پيداش ميکنين...!
دوشنبه 25 مهر
اشکالي داره اين آخرين روز نوشتِ من باشه؟!
اينجوري نگام نکنين. چند شب و روزه که همه ش بيدارم؛ صبح ها اذون که ميدن ميخوابم، و خُب 7:30 بيدار ميشم و دانشگاه.. يه چيزي تو مايه هاي مرده ي متحرک! البته هنوز ذهنم کار ميکنه!) ولي لازم بود. ديگه خيلي چيزها رُ به طور کامل ترک کردم. خيلي طرز فکرها و خيلي رفتارها و و و و و (پنج تا! دوتاش به دو تا آدم برميگرده، يکي ش به نت، دوتاش به خودم!) ... نتيجه؟ فعلاً همينه که هست! بُريدم، اما بلاتکليف نيستم. خيلي زود جا افتادم؛ يه مسير جديد پيدا کردم. همه چيز خوبه الآن :) به خوبي خيلي وقت پيش ها که هيچ وقت نبوده!
يك اتم مى تواند تا زمانى كه اختلالى ايجاد نشده و كسى آن را مشاهده نكرده است، در آن واحد هم در سمت راست جعبه و هم در سمت چپ جعبه باشد...
اکثر فيلم هايي که ديدم رُ اينجا ليست کردم؛ اين هم آخريش: The I Inside
* پرسش هاى بى پاسخ؟
يکي از تجربه هاي باحال که احتمالاً همه ي بلاگرها باهاش آشنا هستن، تفسيرهاي مختلف و بعضاً بامزه ي ديگروون از نوشته هاشونه. من هم چند روزه شديداً مخاطب حرف هاي خيلي جالبي قرار ميگيرم که به فکر خودم هيچ وقت نرسيده بود.
پ.ن. چرا هر کي بلاگ ميخونه فکر ميکنه حتماً بايد -شده يه قسمت کوچيک- از نوشته ها به اون مربوط بشه؟ توضيح لازمه؟ مخاطب نوشته هاي قبلي و بعدي، فقط خودم هستم، نه هيچ کس ديگه.. there is no one else ... حتا فکر ميکنم باقي بلاگ ها هم همين جوري باشن؛ بلاگ يه جاييه که بيشتر آدم با خودش طرفه؛ با فکرها، خاطره ها، آرزوها و در کل مشغله هاي فکري خودش؛ نه خواننده هاش!
¤
IT IS SOMEHOW IMPOSIBLE TO GO ON WITHOUT ANY GOODNESS :|
¤
¤
¤
¤
دلم از همون موقع ها ميخواد، همون موقع ها که ايميل ها همه چيز رُ ميگفتن
و همون موقع که ايستگاه اتوبوس پايين، انتظارگاهِ هميشگي بود (دوشنبه ها!) ؛
و عمومي هات نزديکِ اختصاصي هاي ما بود.
و همون موقع که همه ي بچه هاي دانشگاه خاله زنک بودن
و همون موقع که اولين سايت ت طراحي شد - اونم با نمره ي بيست!
همون موقع که جمعه هاش دلگير بود و عيدهاش رُ تبريک ميگفتيم به همديگه،
دلم از همون موقع ها ميخواد که رو صندلي هاي سنگي از تناسخ و فرقِ پورت هاي کامپيوتر و جهان بيني هاي مختلف حرف بزنيم تا وقتي که بندازنمون بيرون؛ تا فرداش!
.... شايد هم دلم ديگه هيچي نميخواد. ولي اون بالايي ها فراموش نشدني هستن؛ شايد چون زورکي نبود. من هنوز خاطره ي «تو راه مدرسه»؛ دوره ي پيش دانشگاهي رُ يادمه! و خيلي چيزهاي ديگه . . .
ميدوني چيه؟ دلم واسه خيلي از اون بحث هاي شايد فلسفي تنگ شده؛ نميدونم چرا همه با گذشت زمان پيشرفت ميکنن و ما پسرفت؛ همه ي اون خوبي ها رُ گذاشتيم و درگير زندگي روزمره شديم. نيستي، نميخواي باشي، اينجا رُ نميخوني؛ ولي من دلم واسه ت تنگ شده.
- A cold coffee and a cold look please.
- What do you want?
- What do you mean?
- Was Maryam’s coffee hot?
- Yes, I asked her out.
- Whenever I fell in love I made a statue out of a dry tree.
- Did you make this for me?
- I sculpted the other one for you.
- You know every time I find my house key, it feels like a mystery unraveled.
- What’s this? A watch?
- It’s a chronometer.
- What is it for?
- I record my life’s happy moments with it.
- How much have you recorded? ....
¤
Here are some things I like to do
Direct the traffic in your town
Help to keep you safe and sound.
It's my job and I like it fine
No one has a better job than mine....
¤
* راهنماي توصيفي سربازي !!!!!!!!!!!!!
* دانلود آلبوم جديد محمد اصفهاني: برکت
* دومین دورهٔ مسابقهٔ قصه نویسی برای نویسندگان جوان (تا پايان آبان تمديد شد)
* عکس: گرامیداشت روز حافظ
* شبهای «برره» ، توسعه ی عوام فريبي
* کوتاهترین داستانهای کافکا
* تولد آقای خاتمی (+)
* «دکتر زاهدی» وزیر علوم ، آدرس ایمیلش را اعلام کرد: zahedi@msrt.ir
* آموزش: وبلاگ نویسی ناشناس
now i won't settle for less...
هميشه ميتونه بينهايت هدف باشه. اما زندگي، همين زندگي مسخره ست با آدم هاي مسخره ش. حتا اگه بگم «نه»، باز ميدوني که من تماماً «حتماً آره» هستم..
جهان از چشم برگي
انباشته از امواج ِ
رنگين نور است ......
ـ شنيدم.
ـ يك قهوه سرد با يك نگاه سرد لطفاً.
ـ چي ميخواي.
ـ ميتوونم يك قهوه سرد با يك نگاه سرد داشته باشم، لطفاً.
ـ منظورتون چيه؟
ـ نگاه سرد لطفاً.
ـ قهوه مريم گرم بود؟
ـ آره باهاش قرار ملاقات گذاشتم.
ـ هر وقت عاشق شدم از يك درخت خشك يك مجسمه ساختم.
ـ اينو براي من ساختي؟
ـ اون يكي رو براي تو تراشيدم.
ـ ميدوني من كليد خونهمو هربار مثل يك راز پيدا ميكنم.
ـ اين چيه؟ ساعت؟
ـ اين كورنومتره.
ـ براي چي.
ـ لحظات خوش زندگيمو باهاش اندازه ميگيرم.
ـ تا حالا چقدر شده؟
.
.
.
.
.
ـ اينجا كجاست؟
ـ كلاس رقص. منم معلم رقصم. رقص بلدي؟
ـ من شرم ميكنم.
ـ اين رقص نيست. راه رفتن تو خودش رقصه. برو بشين تماشا كن اين رقص توئه.
ـ تو به دنبال اين رنگ آمدي يا به دنبال اين رنگ.
ـ من اغواي راه رفتن تو شدم. زنانگي راه رفتنات. ديوانگي راه رفتنات. اين مرا به دنبال خود برد. راه برو.
ـ پشت اين در چيه؟
ـ پشت اون در يه رازه.
ـ چه رازي؟
ـ هر وقت تو رازتو گشودي منم رازم رو ميگشايم.
ـ من رازي ندارم.
ـ براي چي كفشهات رنگارنگه.
ـ سرخشو بو كن.
ـ تو گريه كردن رو دوست داري؟
ـ نه. گريه كردن رو دوست ندارم. چون آرايشم پاك ميشه، زشت ميشم.
ـ داره قلبت تاپ تاپ ميكنه. تو يكباره عاشق شدي.
ـ نه من عشقرو دوست ندارم. وقتي مردها با منند، دوستشون ندارم. وقتي تركم ميكنند، عاشقشون ميشم.
ـ پس من رفتم.
(.........)
¤
¤
¤
چهارشنبه 20 مهر
اريستوکليس که به دليل سينه ي پهن و گشاده ش «افلاطون» لقب يافت، احتمالاً کمتر از دو سال از کلاس هاي درس سوفيست ها بهره گرفت؛ شيفته ي ادبيات شد و چندين نمايشنامه ي تراژدي نوشت. در سن بيست سالگي با سقراط آشنا شد و اين آشنايي، تعيين کننده ترين رويداد زندگي او بود، زيرا توجه ش به اخلاقيات جلب شد، سوفيست ها را مردود شمرد، تراژدي هايش را در آتش سوزاند و به فلسفه روي آورد. حدود هشت سال از مجالس درس سقراط بهره برد. اعدام ناجوانمردانه ي سقراط که به واسطه ي بي خردي حکام آتن و خبرچينانِ انها و به اتهام ايمان نداشتن سقراط به خدايان و ترغيب جوانان به سرپيچي از پرستش خدايان صورت پذيرفت، چشم افلاطون را به درک اين حقيقت گشود که اجتماع بيمار، با تغيير رژيِم درمان نميشود و هرگونه پيشرفت بايد بر اساس سياستِ جديدي استوار شود که شامل تعليم و تربيت اخلاقي تمامي مردم است. تنها اجتماعي که در آن همگان از آموزش اخلاقي برخوردار گشته اند، لايق سقراط و سقراط پرور است. در نتيجه افلاطون بر آن شد تا مصلح اجتماعي و اخلاقي جامعه شود و تمامي عمر خود را صرف توجيه عقايد استاد کند. تمامي سي و شش اثر به جا مانده ي او، به شيوه ي ديالکتيکِ سقراط نگاشته شده است...
// تاريخ ادبيات انگليس - اکتر امرالله ابجديان
* پيامهاي متفاوت از سوي آب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
* واژه هاي فرانسوي در فارسي
* گفتگوي اختصاصي با ريموند تاملينسون، پديد آورنده ايميل !
* گفت وگو با گوينده پيام هاي مشهور تلفن همراه:«مشترك مورد نظر..»
* بزودی: 30 گیگابایت ایمیل رایگان! خبر | سايت | شرق
* Google Reader
* در ادامه ي نوشته ي قبلي من بخونين: شبهاي برره!
نطق پيش از دستور
چندين ساله نهايتِ بامزه بودن سريال (توجه کنين که سريال تو ايران هميشه هفتگي پخش ميشه و ميشده -تو اروپا و امريکا روزانه- و از 5 / 6 سال پيش شبکه ي سه اين رسم رُ راه انداخت که هر شب يه سريال (طنز) بذاره که الآن ديگه خيلي عادي شده؛ گروه مهران مديري و غفوريان يه در ميون جا خوش کردن اونجا!) ..چندين ساله که پر مخاطب ترين سريالي که هر شب پخش ميشه؛ نهايت تمدن ش اينه که به لهجه هاي مسخره دهاتي مندرآوردي و ترويج فرهنگِ قبل از اديسون؛ روستا و برخورد با حيوانات بپردازه.
خوشبختانه چندين ساله تلويزيون نگاه نمي کنم. از قبل هم الآن «هژيرها» اسم شون يادم مونده. ولي متأسفم که اين همه آدم اين کار رُ مي کنن -يا مجبورن اين کار رُ بکنن- تلويزيون ايران بزرگترين سرمايه ي ايران بايد باشه نه نفت يا هر چيز ديگه. فکر مي کنم گفته ي امام خميني بوده که «صداوسيما رُ به دانشگاه تبديل کنيم.» چيزي که 360 درجه با وضعيفِ فعلي فرق داره. هر از گاهي هم واسه اين که بگن از جامعه عقب نيستيم چند تا تکه برنامه نشون ميدن؛ جوونا و دخترا با قيافه هايي که تو خيابونا ميان (و نه تو تلويزيون) و بعد انقدر سعي ميکنه از اين برنامه سو تعبير کنه که آدم تحمل نميکنه تا آخر برنامه رُ ببينه.
خيلي قبلتر ها ميگفتم هر کتابي ارزش يک بار خوندن رُ داره. اما الآن شديداً حرف خودم رُ پس ميگيرم. بعضي نوشته ها، بعضي کتاب ها، بعضي فيلم ها و سريال ها، و حتا بعضي از موسيقي ها رُ نبايد گوش داد. البته همه ي اين ها بايد موجود باشن. بايد همه چيز به طور آزاد باشه؛ اما درک و آگاهس ش هم باشه؛ و نهايتاً حق انتخاب با شماست.
يکشنبه 17م
امروز يه چيزي خريدم که نميدونم اسمش چيه؛ يه قابه توش فکر کنم نفت و شايد ماسه.. نميدونم؛ يه چيزي مثل ماسه حداقل.. و با تکون خوردن ش، شکلش عوض ميشه. به جز اين که رنگ هاي مختلف هست؛ بسته به اين که از کدوم طرف بگيريش؛ رنگش پررنگ يا کمرنگ ميشه. کار «ساعت شني» رُ نميکنه اما خيلي دوستش دارم، سرگرمم ميکنه!
خيلي خسته م. تو دو شبانه روز گذشته جمعاً هشت ساعت نخوابيدم. امشب هم بايد بيدار بمونم. يه سري کار هست که «بايد» انجام بشه، به هر قيمتي باشه. نميدونم کي دوران بيخوابي هاي من (و خواب هاي سر کلاس!) تموم ميشه؛ اما ميدونم که حالا حالاها نيست!
* زبان من مداد نويسنده ي آماده ست.
// The Psalmist, King David
فيلم Coyote Ugly شايد اصلاً خاص و جالب نبود: اما يه سري چيزهاي (خاطرات؟) شخصي داشت که جالبش ميکرد. خوشحالم که ديدمش :)
For I have seen
Your waning smile
Your scars concealed
So far from home, do you know you're not alone
Sleep tonight
Sweet summerlight
Scattered yesterdays, the past is far away..
پنجشنبه 14م
constantin رُ ديدم. فردا هم finding neverland ! و اينکه snatch و hostage هم چون همون ساعت پخش ميشد نرفتم. هفته ي ديگه هم اکران فيلم + نقد و بررسي فيلم «خيلي دور خيلي نزديک» با حضور کارگردان (يک روز يک فيلمساز) تو تالار حافظ هست که حتماً بايد برم!
ديشب: معمولاً هميشه هرچيزي ميخوام دم دسته؛ يا رو نت پيدا ميشه. امشب شديداً دلم بوي عود ميخواد؛ اما نه رو نت پيدا ميشه نه تو اتاق من :|
* من هم يه زماني بود فکر مي کردم وقتي کسي زنگ ميزنه احوال مي پرسه يعني براش عزيزي و دلش تنگ شده و خواسته احوالت رُ بپرسه. اما بعدها ياد گرفتم فقط به حرف هايي که رسماً زده شده اعتماد کنم و در هيچ موردي خيالات برم نداره. به دو بار قبلي اعتراف مي کنم؛ اما نبايد سه بار يه اشتباه رُ مرتکب شد.
چهارنشبه 13م
* مردم شايد از ياد ببرن شما دقيقاً چي گفتين يا چه کاري انجام دادين، اما هميشه در خاطرشون ميمونه که با شما چه احساسي داشتن..
* اينو بخونين (توضيح نميذارم که حتماً تا آخرش بخونين!)
* اهرام تفکری فرازمینی: يه وبلاگ باحال با کلي لينک !
ــ «چي ميجوره تو هوا؟
رفته تو فکر ِ خدا؟...»
ــ «نه برادر! تو نخ ِ ابره که بارون بزنه
شالي از خشکي درآد، پوک ِ نشا دون بزنه:
اگه بارون بزنه!
آخ! اگه بارون بزنه!».
دخترايِ ننهدريا! دل ِمون سرد و سياس
چِش ِ اميدمون اول به خدا بعد به شماس...
* حسينقلي غصهخورک
خنده نداشتي به درک!
خوشي بيخ ِ دندونت نبود
راه ِ بيابونت چي بود؟
* ري (هيچ راهي دور نيست - ريچارد باخ)
* ماه پيشوني؛ شقايق.. دورادور من هم ميشناختمش؛ من هم همه ي خاطرات اون روزها رُ دارم. فقط يادم نبود چه زود سه سال گذشته و اگه الآن بود، بايد دانشگاه ميرفت..
پ.ن. اون موقع تعداد بلاگ ها خيلي زياد بود؛ نميشد با همه در تماس باشي. ولي نسبت به الآن خيلي کم بود. الآن بلاگستان شده يه شهر غريب؛ هر کسي چند تا دوست داره که اونا رُ ميخونه؛ فقط همين. خيلي گذشته از زماني که کل بلاگ ها کمتر از صدتا بود؛ تو هر فيلدي فقط دو سه تا بلاگ معروف بود..
* آيا سفر انسان به ماه يك دروغ بزرگ بود؟ اين سوال خيلي وقت پيش مطرح و جواب همه ي سوال ها داده شد، اما در اين حال خوندنش خالي از لطف نيست.
* يه داستان قديمي تکراري (به انگليسي)
* از فردا نمي ترسم، چرا که ديروز را ديده ام، و امروز را دوست دارم.
/ William Allen White
سه شنبه 12م
* سايت هنرهاي زير زميني (به فارسي و انگليسي) !!!
* سايت موسيقي زيرزميني (فارسي) !
سه شنبه 12م
تقريباً ده روز پيش تا يک هفته پيش، يه کم دندون درد داشتم؛ جوري که آخر خيلي کلافه م کرد و تصميم گرفتم برم دکتر.. و اولين وقت آزادم امروز بود. دردش تقريباً از دو روز پيش خوب شده بود.. من آخرين بار 3 / 4 سال پيش رفته بودم چکاپ؛ شش تا دندونم مشکل داشت که دوتاش سطحي بود و درست کردم، چهارتاش نوع دوم بود و به خاطر ترس از آمپول نرفتم دکتر هيچ وقت!! و امروز ديگه از چيزي نميترسم؛ چه برسه به آمپول..
رفتم به دکتر گفتم يه چکاپ و اينا، + اون قسمتِ دهنم که درد ميکرد (جاي خالي دندون عقل) و گفت يا نهفته ست بايد جراحي بشه يا داره درمياد. عکس گرفتيم و نگاه کرد و با کلي خنده گفت يا قبلاً دندون عقل ت رُ کشيدي يادت نيست، يا مادرزاد دندون عقل نداري! باقي دندون ها هم همه ش سالم سالمه.. کلي هم ذوق کرد و تعريف! و گفت عکس خوشگليه نگه ش دار. نميدونم خوشحال باشم يا ناراحت، اما طبيعيه؛ من هيچ چيزم به آدم نبرده!!
دوشنبه 11م
آموزشگاه بهار به زودي به يه شکست ميرسه؛ از يه نقطه ي عطف داره رد ميشه؛ جلوتر سرازيريه.
* كريستال: شيشه مرگ
* گزارش جشن روز جهانی موسيقی
* و بخوانيد فصل هفتم يازده دقيقه!
* ديدار با آنتونيو تابوكى نويسنده ايتاليايى
يکشنبه 10م
براي کسي که لقبش شده «اينجا رُ نميخونه» :
براي اعتراف به کليسا مي روم
رودرروي علف هاي روييده
بر ديوار کهنه مي ايستم
و همه ي گناهانِ خود را يکجا اعتراف مي کنم
بخشيده خواهم شد به يقين
علف ها بي واسطه با خدا سخن مي گويند.
/ حسين پناهي
يکشنبه 10م
فهميدم يا واقعاً اسم فارسي نداره يا مترجم خيلي خود-اعتماد به نفس داشته! حداقل توضيح من کامل تر بود!
شنبه 9م
» سکته مغزی و علائم هشدار دهنده آن
* تنها نقطه اي؛
فراموش شده در اعماق آسمان ها
جهشي،
و هيچ.
/ 30 شهريور 84
