<body>

مهدی اچ‌ای

!برداشت شخصی من از دنیای اطراف، زندگی و هر چیز دیگه

¤

طفلکي مجبور بود در پايان هر نامه مطلبي بنويسه که نيازي نيست طرف مقابل جوابي بده. اين تنها راهي بود که بتونه در سال هاي باقي مونده ي عمرش به مکاتباتش ادامه بده..

«ميخواهم در صلح و آرامش زندگي کنم و زندگي اي را که با شعار اگر ميخواهي زندگي خوشي داشته باشي در انزوا زندگي کن، آغاز کرده ام، همچنان ادامه دهم.»
// دکارت.

دکارت زودتر از گاليله فهميده بود زمين به دور خورشيد ميچرخه، ولي زماني که ديد گاليله به خاطر اين کشف، به زندان افتاده، از انتشار کتابش دست برداشت و جمله ي بالا رُ گفت. در ضمن دکارت به مدت ده سال در هلند در انزواي نسبي زندگي کرد و هر روز، در دفتري چند تأمل براي خودش مينوشت (چيزي مثل وبلاگ!) ؛ هر تأمل يک روز. که مجموع اين تفکرات در کتاب تأملات به سال 1641 چاپ شد و اون رُ تبديل کرد به موثرترين فيلسوف قرن هفدهم..
posted @ October 31, 2005


دوشنبه 9م

انسان اوليه
مترسک رُ نساخت تا حيوونا رُ بترسونه و فراري بده،
مترسک رُ ساخت تا تو مزرعه تنها نباشه
فقط نخواست به بقيه بگه،
واسه ش دليل شرعي پيدا کرد.
همين!

» هِی! من يه الکي خوشم!
kiss me
beneath the milky twilight
lead me
out on the moonlit floor,
lift your open hand
strike up the band and
make the fog lights dance
silver moon sparkling.
So, kiss me...
posted @


يکشنبه 8م

به طرز شديدي نوستالوژي يه جريان + آهنگِ
Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love..


فردا هم فيلم ماداگاسکار - دانشکده هنر و معماري.

راستي! امروز عالي م.. خيلي وقت بود نگفته بودم. چند روزه خيلي خوبه همه چيز :)

» اثبات رياضي اين که چرا هيچ وقت bf / gf ندارين؟! (pdf)
posted @ October 30, 2005


¤

اتفاق ها يا خودشون مهم هستن، يا آدماي مهم انجامش ميدن و واسه ما مهم ميشن. امروز صبح ساعت چهار بود که چک ميل کردم، و آف‌لايني از آقاي گلريز، مترجم کتاب «شعرهاي ميکل آنژ» داشتم.. جالب بود! کلي خواب از سرم پريد! مرسي!!
posted @ October 29, 2005


شنبه 7م

همه با هم ميخوابيم.. صداي زنگ ساعت نشون ميده تمام مدتي که من داشتم فکر ميکردم، بقيه خوابيدن. و فردا صبحي که ازش گريزي نيست؛ دانشگاه و همه ي اتفاق هاي ديگه..

Speak to me
For I have seen
Your waning smile
Your scars concealed
So far from home, do you know you're not alone
Sleep tonight
Sweet summerlight
Scattered yesterdays, the past is far away...
posted @ October 28, 2005


¤

اول: آسمان بار امانت نتوانست کشيد..! امروز فهميدم ساعت ديواري قبليه باتري ش تموم نشده بود؛ يه دفعه خود به خودي خراب شده بود که هِي کلي ميرفت عقب..! (و من خواستم کار رُ تموم کنم و «پايان» عمرش رُ اعلام کردم!)

دوم: Batman Begins رُ هم ديدم. امکان نداره کسي که تو امريکا زندگي ميکنه باورش بشه فيلم هاي رو اکران امريکا (که هنوز تو اروپا مثلاً اکران نشده!) رُ ميشه اينجا با 25 سنت، با صداي دالبي و کیفیت DVD دید. و تازه اگه خیلی مشتاق باشی با یه دلار میشه CD يا با 2 دلار DVD ش رُ خرید. ايران واقعاً کشور عجيبيه.

: Why do we fall, sir? So that we might better learn to pick ourselves up.
: You haven't given up on me yet?
: Never!
posted @


¤

با وجود همه ي اتفاق هاي بدي که افتاد
اون ساندترکِ «خيلي دور خيلي نزديک» يکي از قشنگ ترين آهنگ هاييه که دارم - و البته روزها و هفته ها پشت سر هم داره هِي پخش ميشه..
posted @


¤

عمراً بتوني از فرودگاه مستقيم سوار مترو بشي، (البته با پنج دقيقه پياده روي) ..وليعصر پياده شي! ولي من دو بار اين کار رُ کردم. نپرس چه جوري!
posted @


جمعه 6م

امروز طرف اومد مودم وايرلس هم گذاشت؛ اما سيگنال نگرفت. خوبه خودش حالا دنبال همه کاراش هست. اگه بشه اين اطراف رُ شبکه کرد و هر کس يه vpn داشته باشه خوب ميشه.

ديگه؟ واسه خودم يه ساعت ديواري چوبي خوشگل کادو خريدم؛ آونگ (پاندول فرانسويه!) هم داره.

آخر؟ رنسانس.. دوران حيات مجدد (تولد دوباره) ي مکتب هاي فکري و نگاه هاي مختلف به زندگي..
posted @


پنجشنبه 5م

دقيقاً ياد يک ماه پيش افتادم. يک ماه بود مثل آدم نخوابيده بودم! ديشب سر ساعت 10 و نيم سعي کردم در آرامش کامل بخوابم. اين چند وقته همه ش به زور خوابم ميبرد و صبح هم به زور مثل جنازه بيدار ميشدم و دوباره از خستگي خوابم ميبرد و... ديشب يه کم احساس تمدن کردم! حداقلش اين که يه شب خوب خوابيدم :)

From the day we arrive on the planet
And blinking, step into the sun
There's more to see than can ever be seen
More to do than can ever be done
There's far too much to take in here
More to find than can ever be found
But the sun rolling high
Through the sapphire sky
Keeps great and small on the endless round

It's the Circle of Life
And it moves us all
Through despair and hope
Through faith and love
Till we find our place
On the path unwinding
In the Circle
The Circle of Life

posted @


¤

..سختش بود باور کند که آدمهايی در اين دنيا هستند که فقط و فقط کار می‌کنند و تنها تفريح‌شان اين است که به خانه برسند و ديگر هيچ و منتظر باشند که باز هفته‌ی تازه آغاز شود و فراموش کنند که اين زندگی چقدر ملال‌آور است...
posted @


¤

خُب، بخواي حساب کني خيلي هم بد نيست.
هميشه بدتر از اين هم مي تونسته باشه..
posted @ October 26, 2005


پنجشنبه 5م

شديداً ‌مشتري ثابتِ ژامبون فرانسوي «هايلار» بودم و هستم. از تو تابستون بود؛ حالا هر شب هم نه اما چند بار در هفته حداقل ..ديروز فهميدم تو همه ي تابلوها و کاغذها، ترجمه ي اين ساندويچ رُ نوشته France cold cuts ! يکي نيست بگه خنگول؛ فرنس اسم کشوره! فرنچ بايد مي نوشتي!

يه چيز جالب ديگه اينکه تو جيواني، اون قسمتِ مثلاً آشپزخونه ش يه برچسب چسبودن (که مثلاً نياين تو) و نوشته Stop! Stupid people are working here يا يه همچين چيزي..! و لابد هيچ کدوم شون سواد ندارن بدونن معني ش چيه!
posted @


¤

اگه همه چيز تعطيل بشه که هيچي! اگه نه لازمه توضيح بدم نوشته شدنِ هيچ کدوم از نوشته هاي اينجا يا هرجاي ديگه به معني تاييدشون از طرف من نيست، حتا اگه نويسنده ش خودم بوده باشم. /
posted @


¤

وقتي که ظاهراً قراره همه ي اتفاقات مهم زندگي تو چند ساعت آينده مشخص بشه جريانش ....

Roads have changed
Faces are different
It was my city
I do not know it anymore
Now I'm just a stranger without native land

I remember you were there
Any one emotion
Any true devotion
Anytime, anywhere

Houses have changed
Vocies have various
It was my city
I do not know it anymore
Now I'm just a stranger without native land..

posted @


پنجشنبه 5م

يه نوشته ي قديمي از کارپه ديم که نزديک دو سال پيش خونده بودمش:
چند شبه درست زير پنجرهء اتاقم ، کنار کتابخونه ، به شدت بوی گل مريم مياد . بوش کامل می پيچه توی اتاق . اول فکر کردم دارم اشتباه می کنم ، اما بقيه هم تاييد کردن . همه جا رو گشتم ، نه اثری از گل بود و نه هيچ چيز ديگه . بيرون پنجره رو هم نگاه کردم ، هيچی نبود جز ديوار بلند خونهء بغلی و پنجره های بستهء همسايه های بالايی و پايينی . نه گيتار زنی پايين پنجره بود و نه دسته گلی پشت پنجره . اما هنوز هر شب بوی گل مريم می پيچه زير پنجرهء اتاق و من دلم تنگ می شه برای لذت غافلگير کنندهء دريافت يه دسته گل ، مثل اون وقتا : چند شاخه مريم ، يه شاخه رز سياه ، لاله های رنگی ، يا همون ترکيب هميشگی زنبق و نرگس که من عاشقشم .

خوندن بلاگي که خيلي وقته ديگه نيست و حتا آرشيو بلاگ سپات ش رُ هم بايد از کش گوگل خوند..

وقتی با توام
به لذت لحظه ها خيانت کرده ام اگر
به گردش عقربه های ساعت خيره شوم .

ساعت ، شگون ندارد
به من نگاه کن .
posted @


چهارشنبه 4 آبان

اول اينکه: چند روزه رو زمين ميخوابم. اينجوري خيلي ديرتر خوابم ميبره و بيشتر ميتونم بيدار بمونم!
دوم اينکه: من هيچ وقت تو عمرم «هدف» نداشتم؛ long term goal و اين حرفا هميشه بيمعني بوده واسه م؛ همه چيز بوده، من هم زندگي ش کردم.. اما چند وقته يه هدف کوچولو دارم که مطمئنم ميخوام و بايد بهش برسم. حس جالبيه؛ فقط همين!
سوم اينکه: دو تا چيز کم دارم، يکي برنامه ريزي (براي بيشترين استفاده از وقت) و دومي.. اينجا جاي گفتنش نيست؛ بيخيال.
posted @ October 25, 2005


¤

بازشماري./
در 365 روز سال
چه مي کند يک مرد؟
خيره مي ماند؟
به قفا مي نگرد؟
به ازدحام بي انتها نگاه مي کند؟
يا براي وقوع معجزه اي تازه،
در اين به اصطلاح قرنِ بيستم شگفت و دهشتناک و حيرت آور
به انتظار مي نشيند؟

.. چه مي کند يک مرد در 365 روز؟
يا کمتر
در زماني بسيار کمتر
چه مي کند يک مرد؟
// رائول ناباره ته
posted @ October 24, 2005


شنبه 30م

امشب همه ي بزرگترا اِحيان، خونه بدون مزاحم؛ تلفن تا صبح اشغال!
اما يا راه حل خوب هست؛ از پريز بکشين تا دير نشده!

امشب تا صبح با صداي بلند:

No one told me, she told me

Your love's like one last cigarette
Last cigarette, I will savor it
The last cigarette
Take it in and hold your breath, hope it never ends
But when it's gone, it's gone
The last cigarette


Just to breathe reminds me of what used to be
The smoke's the ghost that keeps you close when I can't sleep
Don't ask the past to last; it's about to change
The memories don't answer when I call your name..

posted @ October 22, 2005


¤

آخري؟ ..................
posted @


¤

اضافي
مثل يه درخت خشک پير قديمي به رنگ طوسي و قهوه اي
وسط يه باغ پر از گل و ترکيب سبز و صورتي و نور
تو بهار..
posted @


¤

اينجا مرده؟
posted @ October 21, 2005


جمعه 29م

تنها شبکه اي که ارزش ديدن داره شبکه ي چهار هست، اون هم بيشتر برنامه هاي ادب و هنرش و خصوصاً تله تئاترهاش! و در مرحله بعد برنامه هاي گروه دانش ش. اگه شما هم مشتري پر و پا قرص هستين، از اينجا ميتونين متن بعضي از برنامه هاشون رُ دانلود کنين!!!
پ.ن. کسي نميدونه جدول پخش برامه هاش رُ (رو نت) چه جوري ميشه گير آورد؟ تو سايت خودش منظم هيچي نيست :-؟
posted @


¤

اگه شما هم مثل من حرف گوش کن نيستين، چهار ساعت زل بزنين به اين شايد معلوم کنه !
posted @


¤

منم بازي ./
: گل يا پوچ؟
: پوچ!
: چرا؟ اين که خيلي بده؟
: چون قراره ببرم! پوچ!! دستت رُ باز کن!
: گل يا پوچ؟
: بازم پوچ!
: تو که همه ش پوچ..
: هميشه پوچ، هميشه پوچ.
posted @ October 20, 2005


¤

که آيا بُوَد حوصله اي براي خواندنِ اين همه کتاب؟!
... به راستي که ما را بي سببي نبود.
روزي چند.

پزشک: اگر می‌خواهید بدانید وبلاگتان چند دلار می‌ارزد به اینجا بروید. گویا شخصی الگوریتمی نوشته که براساس تعداد لینک‌های داده شده به هر وبلاگ و لینکهای ورودی ارزشش را محاسبه می‌کند... (اضافه ميشه «مهدي اچ اي» با حساب دلاري 800 تومن، 31 مليون تومن قيمتشه! و «بلاگ» 450 هزار تومن!)

* متن کامل انگليسي نمايشنامه ي «در انتظار گودو» ي ساموئل بکت
* متن فارسي نمايشنامه ي «زبان کوهستاني» ي هارولد پينتر

No one could ever know me. No one could ever see me.
Seems your the only one who knows what it's like to be me
Someone to face the day with.
Make it through all the mess with.
Someone I'll always laugh with.
Even at my worst, I'm best with...?
posted @


¤

با کمترين صدا گوش ش کنين. زندگي.. از اينجا دانلودش کنين.
فقط همين.
../ Breathe, keep breathing
Don't lose your nerve
Breathe, keep breathing
I can't do this alone...
posted @ October 19, 2005


¤

هيچ هيچ هيچ هيج هيچ هيچ هيچ هيج هيچ هيچ هيچ هيج هيچ هيچ هيج هيچ هيچ هيچ هيج هيچ هيچ هيچ هيج هيچ هيچ هيج هيچ هيچ هيچ هيج هيچ هيچ هيچ هيج هيچ هيچ هيج هيچ هيچ هيچ هيج هيچ هيچ هيچ هيج هيچ هيچ هيج هيچ هيچ هيچ هيج هيچ هيچ هيچ هيج هيچ هيچ هيج هيچ هيچ هيچ هيج هيچ هيچ هيچ هيج...
posted @


¤

قرص ماه . /
امشب آبي نيست؛
اين نور ماه است
که بستر رودخانه را پر مي کند.

Why, he must have asked
would I just turn
and stare in icy silence?
What was I to say?
What can you say?...
posted @


×

نيازمنديم. /
يه نفر (دختر يا پسرش مهم نيست، مهم اينه که «آدم» باشه، و البته لابد جدي، منطقي و اينجوريا) که تقريباً هم سن خودم باشه و ترجيحاً دانشجو (مهم نيست کجاي دنيا زندگي ميکنه) که تحصيلاتش يه رشته ي مهندسي باشه و «رياضيات» رُ «بلد باشه» و «عاشق رياضي» باشه .. و؟ به هنر و فلسفه و اين چيزا علاقمند باشه (مهم نيست چيزي بلد باشه) و «يه کم» وقت آزاد داشته باشه... چنين کسي اگه هست فوراً يه ميل بزنه کارش دارم !! مهدي ات مهدي اچ اي دات کام ! ....منتظرم!!
posted @


¤

خاموشي
فراموشي
خودفراموشي،
ديگران فراموشي،
خاموشي، خاموشي، خاموشي..
posted @


¤

و ستارگاني که خورشيد رُ تو جيب کوچيکه شون ميذارن!....
posted @


¤

تصويرت را انکار مي کنند
و نمي توانم خود را در آينه ببينم
بي آنکه
آينه بسوزد.
/ دسي ده ريو ماسياس سيلبا
posted @ October 18, 2005


¤

اون نوشته قبلي م (آخرين ابجديان..) بود؟ اين هم آهنگش:

I'm sitting here in a boring room
It's just another rainy sunday afternoon
I'm wasting my time, I got nothing to do
I'm hanging around, I'm waiting for you
Bur nothing ever happens - and I wonder
..
I wonder how, I wonder why
Yesterday you told me 'bout the blue blue sky
And all that I can see is just a yellow lemon tree
I'm turning my head up ans down
I'm turning, turning, turning, turning, turning, around
And all that I can see is just a yellow lemon tree..
posted @


¤

نوام چامسکي.. آينده اي که بايد ازش حذر کنم!! (ترکيب لينگوئيستيک و بلاگ) - شوخي کردم!
posted @


شيراز

تو اين شهر چه خبره؟! واقعاً درک نميکنم. سه سال پيش؛ يه بازارچه ي نسبتاً بزرگ که داشتن ميساختن و چند وقته تموم شده همه چيزش؛ تنها جايي ش که پر شده طبقه ي سومش هست که کپي «سرزرمين عجايب» تهران درآوردن ش (البته ارزون تره قيمت هاش) .... ديگه؟ چند تا بازارچه کوچيک و بزرگ هست که چندين ساله دارن ميسازن و تمومي نداره. .... چهار / پنج سال پيش داشتن يه برج IT ميساختن تو شيراز که نمايندگي شرکت هاي خارجي و نل جديد اينترنت بود؛ و همچنان معلقه! چند وقته همه جا تبليغ يه مجتمع بزرگ تجاريه با سه سالن سينما و سي آسانسور و... اون هم مرکز شهر! همه ي اينا به کنار، نزديک شيراز زمين هايي خريد و فروش ميشه که قراره بشه کپي city center دبي و چند سالن سينما و پارک و مرکز خريد و دو تا هتل پنج ستاره و.. ... يک سال پيش تبليغ ساختن پارک تمدن ها بود که بزرگترين پارک قرار بود بشه؛ هر قسمت ش يه شکل؛ تمدن هاي آسيايي و اروپايي و.. که جزو کارهاي جنبي ش هتل ها و مراکز خريد بود. ديگه؟ چندين هتل بزرگ افتتاح شده يا داره ميشه؛ اکثراً چهار ستاره و دو تا پنج ستاره..

و همه ي اينا به کنار، حالا پروژه ي خليج فارس اومده! هتل 7 ستاره خليج فارس که کپي برج العرب هست در کنار يه درياچه مصنوعي و با دو سالن سينماي 600 نفره مجهز به دالبي سوراند و يک سالن سينماي 4 بعدي پيشرفته و دو شهر بازي و يه هايپر مارکت با فضاي 12000 متر مربع و يه مرکز تجاري در 4 طبقه و هر طبقه شامل 7 بازار !! با 5500 جاي پارکينگ واسه مرکز خريدش و حتا جايگاه مخصوص فرود بالگرد!!!

اگه دست من باشه ترجيح ميدم منجمد شم، بيست سال ديگه اينجا رُ ببينم.. داره جالب ميشه. يه جورايي مثل داستان هاي علمي تخيليه؛ مگه اين که واقعاً اين کارها جو فرهنگي و نوع مردم شيراز رُ عوض کنه.
posted @


¤

responsibility ..... nobelity ؟! رو «نابليتي» ش تأکيد دارم.
posted @


سه شنبه 26م

يه homework کوچيک (what is the definition of philosophy of beauty؟) که قرار نبود جدي گرفته بشه، باعث شد ديشب يه کتاب 173 صفحه اي در مورد دکارت و نظريه هاي فلسفي ش بخونم، البته هنوز تموم تمو نشده؛ وسطش خوابم برد..

I can see you are sad
Even when you smile
Even when you laugh
I can see it in your eyes
Deep inside, you wanna cry
'Cause you are scared
I ain’t there?..
posted @


¤

به ساعت نگاه ميکنم
حدود سه نصف شب است
چشم ميبندم تا مباد که چشمانت را
از ياد برده باشم
و طبق عادت، کنار پنجره ميروم
سوسوي چند چراغ مهربان
و سايه هاي کشدار شبگردان خميده
و خاکستري گسترده بر حاشيه ها
و صداي هيجان انگيز چند سگ
و بانگ آسماني چند خروس!
از شوق به هوا ميپرم چون کودکيم
و خوشحال که هنوز
معماي سبزي رودخانه از دور
برايم حل نشده است.
آري از شوق به هوا ميپرم
و خوب ميدانم
سالهاست که مرده ام.
/ حسين پناهی
posted @ October 17, 2005


¤

فکر ميکردم کشيدن دندون، درد داره.
صبح از خواب که پاشدم ديدم ديگه نيست؛ فقط جاي «خالي»ش بود.

سوال: اگه اين قدرت رُ داشته باشين که هر چيزي رُ که بخواين (يا نخواين) در عرض چند ساعت حداکثر اتفاق بيوفته، آيا باز هم حاضر به ادامه ي زندگي بودين؟!
جواب: هنوز کاملاً به اون حد نرسيدم..
posted @


¤

جدي /
هميشه اميدي براي زندگي هست؛
يه زماني بيسکويت هاي ديجستيو بودن،
يه زمان ديگه شکلات هاي دايموند و مارک هاي مشابه (بسته هاي سه تايي که وسط ش فندقه!)،
يه زماني کرانچي
و چند وقتيه دسر زعفروني کاله !
هميشه اميد براي زندگي هست؛
يه کم بگردين پيداش ميکنين...!
posted @


دوشنبه 25 مهر

«خيلي دور خيلي نزديک» رُ بايد يک بار ديد؛ فقط چون معروف شده. چيز خاصي نداره. داره؛ اما انقدر اشکال داره که نميشه از خوبي هاش گفت. هنوز هم نميتونم به خودم بقبولونم يه فيلم تفسيري بوده؛ فقط فقط به خاطر آخرش. طرف بايد حتماً ميمرد. کاملاً اشتباه بود اون پايان مسخره، امکان نداره زنده باشه؛ اصلاً نميخونه، با هيچ چيز.. تنها حسي که بعد از ديدن فيلم بهتون دست ميده اينه که به شعور شما و همه ي بيننده هاي ديگه توهين شده. شديداً آدم فقط ميتونه نتيجه بگيره اينجا ايرانه؛ سينماش هم چند دهه به طور کامل از همه ي دنيا عقبه... اگرچه من خيلي جاهاي فيلم رُ هم نديدم. جالبه، کلي صحنه هاي مختلف ش رُ بعداً واسه م تعريف کردن که من نديده بودم؛ چرا؟ نميدونم! من هم اون روز کنار بقيه نشستم و فيلم رُ ديدم. وسطاي پرسش و پاسخ با ميرکريمي هم (خيلي چرت بود!) همه پاشديم. همه با هم بوديم ولي من واقعاً خيلي صحنه ها رُ نديدم. نميدونم هم چرا :-/

اشکالي داره اين آخرين روز نوشتِ من باشه؟!

اينجوري نگام نکنين. چند شب و روزه که همه ش بيدارم؛ صبح ها اذون که ميدن ميخوابم، و خُب 7:30 بيدار ميشم و دانشگاه.. يه چيزي تو مايه هاي مرده ي متحرک! البته هنوز ذهنم کار ميکنه!) ولي لازم بود. ديگه خيلي چيزها رُ به طور کامل ترک کردم. خيلي طرز فکرها و خيلي رفتارها و و و و و (پنج تا! دوتاش به دو تا آدم برميگرده، يکي ش به نت، دوتاش به خودم!) ... نتيجه؟ فعلاً همينه که هست! بُريدم، اما بلاتکليف نيستم. خيلي زود جا افتادم؛ يه مسير جديد پيدا کردم. همه چيز خوبه الآن :) به خوبي خيلي وقت پيش ها که هيچ وقت نبوده!

يك اتم مى تواند تا زمانى كه اختلالى ايجاد نشده و كسى آن را مشاهده نكرده است، در آن واحد هم در سمت راست جعبه و هم در سمت چپ جعبه باشد...

اکثر فيلم هايي که ديدم رُ اينجا ليست کردم؛ اين هم آخريش: The I Inside

* پرسش هاى بى پاسخ؟

يکي از تجربه هاي باحال که احتمالاً همه ي بلاگرها باهاش آشنا هستن، تفسيرهاي مختلف و بعضاً بامزه ي ديگروون از نوشته هاشونه. من هم چند روزه شديداً مخاطب حرف هاي خيلي جالبي قرار ميگيرم که به فکر خودم هيچ وقت نرسيده بود.
پ.ن. چرا هر کي بلاگ ميخونه فکر ميکنه حتماً بايد -شده يه قسمت کوچيک- از نوشته ها به اون مربوط بشه؟ توضيح لازمه؟ مخاطب نوشته هاي قبلي و بعدي، فقط خودم هستم، نه هيچ کس ديگه.. there is no one else ... حتا فکر ميکنم باقي بلاگ ها هم همين جوري باشن؛ بلاگ يه جاييه که بيشتر آدم با خودش طرفه؛ با فکرها، خاطره ها، آرزوها و در کل مشغله هاي فکري خودش؛ نه خواننده هاش!
posted @


¤

EVERYONE NEEDS TO BELIEVE IN SOMETHING . . .
IT IS SOMEHOW IMPOSIBLE TO GO ON WITHOUT ANY GOODNESS :|
posted @ October 16, 2005


¤

سردمه
posted @


¤

ديروز شنبه بود. ديروز ابجديان بود. «ابجديان» !! ..ديروز هم به تاريخ پيوست؟! باورش سخته؛ ..کلي سرک کشيدم - بدون نتيجه بود. ديگه هيچ وقت ديروزي نخواهد بود؟! آخريش بود؟! خيلي بده. خيلي. اصلاً چيزي نيست که بخوام. باز هم بگم؟ بحث ارزش هاست. اولويت ها.. و اصل زندگي. من بازم ديروز ميخوام، «ابجديان». هيچ وقت نگو آخريش بود. ... از بين بردن و در هم شکستن ِ همه چيز زندگي؟ نه. نه.. ميشنوي؟ لطفاً نه. ...
posted @


¤

دلم بارون ميخواد. بيرون هم باشم، و مجبور شم مسيري رُ پياده بيام؛ خيس بشم.. شسته ميشم؟
posted @


¤

دلم از همون موقع ها ميخواد، همون موقع ها که آخر ايميل ها (F) بود..
دلم از همون موقع ها ميخواد، همون موقع ها که ايميل ها همه چيز رُ ميگفتن
و همون موقع که ايستگاه اتوبوس پايين، انتظارگاهِ هميشگي بود (دوشنبه ها!) ؛
و عمومي هات نزديکِ اختصاصي هاي ما بود.
و همون موقع که همه ي بچه هاي دانشگاه خاله زنک بودن
و همون موقع که اولين سايت ت طراحي شد - اونم با نمره ي بيست!
همون موقع که جمعه هاش دلگير بود و عيدهاش رُ تبريک ميگفتيم به همديگه،
دلم از همون موقع ها ميخواد که رو صندلي هاي سنگي از تناسخ و فرقِ پورت هاي کامپيوتر و جهان بيني هاي مختلف حرف بزنيم تا وقتي که بندازنمون بيرون؛ تا فرداش!
.... شايد هم دلم ديگه هيچي نميخواد. ولي اون بالايي ها فراموش نشدني هستن؛ شايد چون زورکي نبود. من هنوز خاطره ي «تو راه مدرسه»؛ دوره ي پيش دانشگاهي رُ يادمه! و خيلي چيزهاي ديگه . . .

ميدوني چيه؟ دلم واسه خيلي از اون بحث هاي شايد فلسفي تنگ شده؛ نميدونم چرا همه با گذشت زمان پيشرفت ميکنن و ما پسرفت؛ همه ي اون خوبي ها رُ گذاشتيم و درگير زندگي روزمره شديم. نيستي، نميخواي باشي، اينجا رُ نميخوني؛ ولي من دلم واسه ت تنگ شده.

salvation


- I heard you.
- A cold coffee and a cold look please.
- What do you want?
- What do you mean?
- Was Maryam’s coffee hot?
- Yes, I asked her out.
- Whenever I fell in love I made a statue out of a dry tree.
- Did you make this for me?
- I sculpted the other one for you.
- You know every time I find my house key, it feels like a mystery unraveled.
- What’s this? A watch?
- It’s a chronometer.
- What is it for?
- I record my life’s happy moments with it.
- How much have you recorded? ....
posted @ October 15, 2005


¤

واقعاً فکر ميکني «Animal Fair» در چُنين موقعيتي آرومم ميکنه؟ دلم صاحب ش رُ ميخواد. خيلي. فقط همين.. بيشتر از همه ي دنيا .. نه، به جز احتياج داشتن به اون، يه چيز ديگه هم هست: خيلي حرف هاي نگفته که بايد بهش بگم، شايد هيچ وقت هم نگم.. اما هست!

I'm a policeman dressed in blue
Here are some things I like to do
Direct the traffic in your town
Help to keep you safe and sound.
It's my job and I like it fine
No one has a better job than mine....
posted @


¤

جالبترين خاطره ي اين روزها دوستيه که از راه دور، کلي هي مراقب منه و احوال پرس !

* راهنماي توصيفي سربازي !!!!!!!!!!!!!
* دانلود آلبوم جديد محمد اصفهاني: برکت
* دومین دوره‌ٔ‌ مسابقه‌ٔ‌ قصه نویسی برای نویسندگان جوان (تا پايان آبان تمديد شد)
* عکس: گرامیداشت روز حافظ
* شبهای «برره» ، توسعه ی عوام فريبي
* کوتاه‌ترین داستان‌های کافکا
* تولد آقای خاتمی (+)
* «دکتر زاهدی» وزیر علوم ، آدرس ایمیلش را اعلام کرد: zahedi@msrt.ir
* آموزش: وبلاگ نویسی ناشناس

everything about you resonates happiness
now i won't settle for less...


هميشه ميتونه بينهايت هدف باشه. اما زندگي، همين زندگي مسخره ست با آدم هاي مسخره ش. حتا اگه بگم «نه»، باز ميدوني که من تماماً «حتماً آره» هستم..
جهان از چشم برگي
انباشته از امواج ِ
رنگين نور است ......

Mehdi HE ?


ـ شنيدم.
ـ يك قهوه سرد با يك نگاه سرد لطفاً.
ـ چي مي‌خواي.
ـ مي‌توونم يك قهوه سرد با يك نگاه سرد داشته باشم، لطفاً.
ـ منظورتون چيه؟
ـ نگاه سرد لطفاً.
ـ قهوه مريم گرم بود؟
ـ آره باهاش قرار ملاقات گذاشتم.
ـ هر وقت عاشق شدم از يك درخت خشك يك مجسمه ساختم.
ـ اينو براي من ساختي؟
ـ اون يكي رو براي تو تراشيدم.
ـ مي‌دوني من كليد خونه‌مو هربار مثل يك راز پيدا مي‌كنم.
ـ اين چيه؟ ساعت؟
ـ اين كورنومتره.
ـ براي چي.
ـ لحظات خوش زندگي‌مو باهاش اندازه مي‌گيرم.
ـ تا حالا چقدر شده؟
.
.
.
.
.
ـ اينجا كجاست؟
ـ كلاس رقص. منم معلم رقصم. رقص بلدي؟
ـ من شرم مي‌كنم.
ـ اين رقص نيست. راه رفتن تو خودش رقصه. برو بشين تماشا كن اين رقص توئه.
ـ تو به دنبال اين رنگ آمدي يا به دنبال اين رنگ.
ـ من اغواي راه رفتن تو شدم. زنانگي راه رفتن‌ات. ديوانگي‌ راه رفتن‌ات. اين مرا به دنبال خود برد. راه برو.
ـ پشت اين در چيه؟
ـ پشت اون در يه رازه.
ـ چه رازي؟
ـ هر وقت تو رازتو گشودي منم رازم رو مي‌گشايم.
ـ من رازي ندارم.
ـ براي چي كفش‌هات رنگارنگه.
ـ سرخشو بو كن.
ـ تو گريه كردن رو دوست داري؟
ـ نه. گريه كردن رو دوست ندارم. چون آرايشم پاك مي‌شه، زشت مي‌شم.
ـ داره قلبت تاپ تاپ مي‌كنه. تو يكباره عاشق شدي.
ـ نه من عشق‌رو دوست ندارم. وقتي مردها با منند، دوستشون ندارم. وقتي تركم مي‌كنند، عاشقشون مي‌شم.
ـ پس من رفتم.
(.........)
posted @


¤

من پر از فانوسم... - چهار صبح و ايميل هاي دو سال پيش!
posted @ October 14, 2005


¤

آخرين؟
posted @


¤

از هيچ هيچ زايد..
posted @


چهارشنبه 20 مهر

امروز ياد روز حافظ (+) بود!

اريستوکليس که به دليل سينه ي پهن و گشاده ش «افلاطون» لقب يافت، احتمالاً کمتر از دو سال از کلاس هاي درس سوفيست ها بهره گرفت؛ شيفته ي ادبيات شد و چندين نمايشنامه ي تراژدي نوشت. در سن بيست سالگي با سقراط آشنا شد و اين آشنايي، تعيين کننده ترين رويداد زندگي او بود، زيرا توجه ش به اخلاقيات جلب شد، سوفيست ها را مردود شمرد، تراژدي هايش را در آتش سوزاند و به فلسفه روي آورد. حدود هشت سال از مجالس درس سقراط بهره برد. اعدام ناجوانمردانه ي سقراط که به واسطه ي بي خردي حکام آتن و خبرچينانِ انها و به اتهام ايمان نداشتن سقراط به خدايان و ترغيب جوانان به سرپيچي از پرستش خدايان صورت پذيرفت، چشم افلاطون را به درک اين حقيقت گشود که اجتماع بيمار، با تغيير رژيِم درمان نميشود و هرگونه پيشرفت بايد بر اساس سياستِ جديدي استوار شود که شامل تعليم و تربيت اخلاقي تمامي مردم است. تنها اجتماعي که در آن همگان از آموزش اخلاقي برخوردار گشته اند، لايق سقراط و سقراط پرور است. در نتيجه افلاطون بر آن شد تا مصلح اجتماعي و اخلاقي جامعه شود و تمامي عمر خود را صرف توجيه عقايد استاد کند. تمامي سي و شش اثر به جا مانده ي او، به شيوه ي ديالکتيکِ سقراط نگاشته شده است...
// تاريخ ادبيات انگليس - اکتر امرالله ابجديان

* پيامهاي متفاوت از سوي آب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
* واژه هاي فرانسوي در فارسي
* گفتگوي اختصاصي با ريموند تاملينسون، پديد آورنده ايميل !
* گفت وگو با گوينده پيام هاي مشهور تلفن همراه:‌«مشترك مورد نظر..»
* بزودی: 30 گیگابایت ایمیل رایگان! خبر | سايت | شرق
* Google Reader
* در ادامه ي نوشته ي قبلي من بخونين: شب‌هاي برره!
posted @ October 13, 2005


نطق پيش از دستور

همه جاي دنيا وقتي فيلم (حداقل سريال هاي مهم و پرطرفدار) قراره بسازن؛ يه سري مشاور هست که بهشون ميگه از نظر فرهنگي، از نظر تکنيکي و غيره چه چيزهاي فيلم کم يا زياد داره. همه جاي دنيا کلي سرمايه گذاري ميکنن چون «آدم»هايي که اون فيلم ها رُ ميبينين ميشن آينده ي اون مملکت. تو ايران هم تلويزيون پرقدرت ترين رسانه ي مليه: در عرض کمتر از يک هفته ميتونه چندين مليون نفر رُ با خودش هماهنگ کنه؛ فرصت خيلي عاليه ايه؛ اما متاسفانه يا باور ندارن ايران بايد «آينده» اي داشته باشه، يا حاضر نيستن شخصيت انساني رُ به تک تک آدم ها ببخشن.

چندين ساله نهايتِ بامزه بودن سريال (توجه کنين که سريال تو ايران هميشه هفتگي پخش ميشه و ميشده -تو اروپا و امريکا روزانه- و از 5 / 6 سال پيش شبکه ي سه اين رسم رُ راه انداخت که هر شب يه سريال (طنز) بذاره که الآن ديگه خيلي عادي شده؛ گروه مهران مديري و غفوريان يه در ميون جا خوش کردن اونجا!) ..چندين ساله که پر مخاطب ترين سريالي که هر شب پخش ميشه؛ نهايت تمدن ش اينه که به لهجه هاي مسخره دهاتي من‌درآوردي و ترويج فرهنگِ قبل از اديسون؛ روستا و برخورد با حيوانات بپردازه.

خوشبختانه چندين ساله تلويزيون نگاه نمي کنم. از قبل هم الآن «هژيرها» اسم شون يادم مونده. ولي متأسفم که اين همه آدم اين کار رُ مي کنن -يا مجبورن اين کار رُ بکنن- تلويزيون ايران بزرگترين سرمايه ي ايران بايد باشه نه نفت يا هر چيز ديگه. فکر مي کنم گفته ي امام خميني بوده که «صداوسيما رُ به دانشگاه تبديل کنيم.» چيزي که 360 درجه با وضعيفِ فعلي فرق داره. هر از گاهي هم واسه اين که بگن از جامعه عقب نيستيم چند تا تکه برنامه نشون ميدن؛ جوونا و دخترا با قيافه هايي که تو خيابونا ميان (و نه تو تلويزيون) و بعد انقدر سعي ميکنه از اين برنامه سو تعبير کنه که آدم تحمل نميکنه تا آخر برنامه رُ ببينه.

خيلي قبلتر ها ميگفتم هر کتابي ارزش يک بار خوندن رُ داره. اما الآن شديداً حرف خودم رُ پس ميگيرم. بعضي نوشته ها، بعضي کتاب ها، بعضي فيلم ها و سريال ها، و حتا بعضي از موسيقي ها رُ نبايد گوش داد. البته همه ي اين ها بايد موجود باشن. بايد همه چيز به طور آزاد باشه؛ اما درک و آگاهس ش هم باشه؛ و نهايتاً حق انتخاب با شماست.
posted @ October 09, 2005


يکشنبه 17م

من رو به تکامل م ! امروز رفتم چشم پزشکي؛ گفت تار ميبيني چون عينک ميزني! عينک رُ بردار تا واضح ببيني!!! چشم ت ديگه ضعيف نيست (واسه نيم نمره آستيگمات هم فعلاً در نظر ندارم عينک بزنم) - و البته اضافه کنم شماره هاي منفي هيچ وقت خوب نميشن (من هيچ چيزم به آدم نبرده؛ يادتونه گفتم؟) مگه ضربه محکم يا از اين دلايل خيلي وحشتناک داشته باشه.. در اين يک مورد سرم ميشه کاملا جريان چيه؛ چند سال تو مطب چشم پزشکي بودم مثلاً !

امروز يه چيزي خريدم که نميدونم اسمش چيه؛ يه قابه توش فکر کنم نفت و شايد ماسه.. نميدونم؛ يه چيزي مثل ماسه حداقل.. و با تکون خوردن ش، شکلش عوض ميشه. به جز اين که رنگ هاي مختلف هست؛ بسته به اين که از کدوم طرف بگيريش؛ رنگش پررنگ يا کمرنگ ميشه. کار «ساعت شني» رُ نميکنه اما خيلي دوستش دارم، سرگرمم ميکنه!

خيلي خسته م. تو دو شبانه روز گذشته جمعاً هشت ساعت نخوابيدم. امشب هم بايد بيدار بمونم. يه سري کار هست که «بايد» انجام بشه، به هر قيمتي باشه. نميدونم کي دوران بيخوابي هاي من (و خواب هاي سر کلاس!) تموم ميشه؛ اما ميدونم که حالا حالاها نيست!

* زبان من مداد نويسنده ي آماده ست.

"My tongue is the pen of a ready writer."
// The Psalmist, King David


فيلم Coyote Ugly شايد اصلاً خاص و جالب نبود: اما يه سري چيزهاي (خاطرات؟) شخصي داشت که جالبش ميکرد. خوشحالم که ديدمش :)

Speak to me
For I have seen
Your waning smile
Your scars concealed
So far from home, do you know you're not alone
Sleep tonight
Sweet summerlight
Scattered yesterdays, the past is far away..
posted @


پنجشنبه 14م

يه عده ي ديگه هم هستن که کشور رُ ترک مي کنن: کسايي که چيزي يا حتا کسي رُ اينجا ندارن، و ترجيح ميدن اگه قراره از اول شروع کنن تو يه محيط جديد باشه؛ شايد متفاوت باشه نتيجه..

constantin رُ ديدم. فردا هم finding neverland ! و اينکه snatch و hostage هم چون همون ساعت پخش ميشد نرفتم. هفته ي ديگه هم اکران فيلم + نقد و بررسي فيلم «خيلي دور خيلي نزديک» با حضور کارگردان (يک روز يک فيلمساز) تو تالار حافظ هست که حتماً بايد برم!

ديشب: معمولاً هميشه هرچيزي ميخوام دم دسته؛ يا رو نت پيدا ميشه. امشب شديداً دلم بوي عود ميخواد؛ اما نه رو نت پيدا ميشه نه تو اتاق من :|

* من هم يه زماني بود فکر مي کردم وقتي کسي زنگ ميزنه احوال مي پرسه يعني براش عزيزي و دلش تنگ شده و خواسته احوالت رُ بپرسه. اما بعدها ياد گرفتم فقط به حرف هايي که رسماً زده شده اعتماد کنم و در هيچ موردي خيالات برم نداره. به دو بار قبلي اعتراف مي کنم؛ اما نبايد سه بار يه اشتباه رُ مرتکب شد.

No one knows what its like
To feel these feelings
Like i do, and i blame you!...
posted @ October 06, 2005


چهارنشبه 13م

يه نکته ي جالب، امروز داشتم به شاگردم ميگفتم که «collect call» يه جور تماس تلفني هست که تو ايران نداريم: اپراتور رُ ميگيري، و ميخواي فلان شماره رُ بگيره؛ اما به حساب طرف. بعد اپراتور به اون زنگ ميزنه و ميپرشه تماس فلاني از فلان شهر / کشور رُ قبول ميکني؟ اگه قبول کنه، پول تلفن واسه گيرنده ي تماس ميوفته نه تو.. بعد شاگردم گفت تو ايران هم داريم! گفتم چه جوري؟ گفت تلفن هاي عمومي (تو شيراز چند ساليه تلفن هاي عمومي مجاني شده - سکه اي وجود نداره ديگه؛ گوشي رُ بردارين بوق آزاد ميزنه) گفت اين تلفن ها هم پول تماس رُ پاي گيرنده حساب مي کنن؛ فقط ديگه نمي پرسن! جالب بود واسه م؛ نمي دونستم..!

* مردم شايد از ياد ببرن شما دقيقاً چي گفتين يا چه کاري انجام دادين، اما هميشه در خاطرشون ميمونه که با شما چه احساسي داشتن..

People may not remember exactly what you said or did, but they will always remember how you made the feel...


* اينو بخونين (توضيح نميذارم که حتماً تا آخرش بخونين!)

* اهرام تفکری فرازمینی: يه وبلاگ باحال با کلي لينک !

ــ «چي مي‌جوره تو هوا؟
رفته تو فکر ِ خدا؟...»
ــ «نه برادر! تو نخ ِ ابره که بارون بزنه
شالي از خشکي درآد، پوک ِ نشا دون بزنه:
اگه بارون بزنه!
آخ! اگه بارون بزنه!».
دخترايِ ننه‌دريا! دل ِمون سرد و سياس
چِش ِ اميدمون اول به خدا بعد به شماس...

* حسين‌قلي غصه‌خورک
خنده نداشتي به درک!
خوشي بيخ ِ دندونت نبود
راه ِ بيابونت چي بود؟

* ري (هيچ راهي دور نيست - ريچارد باخ)

* ماه پيشوني؛ شقايق.. دورادور من هم ميشناختمش؛ من هم همه ي خاطرات اون روزها رُ دارم. فقط يادم نبود چه زود سه سال گذشته و اگه الآن بود، بايد دانشگاه ميرفت..
پ.ن. اون موقع تعداد بلاگ ها خيلي زياد بود؛ نميشد با همه در تماس باشي. ولي نسبت به الآن خيلي کم بود. الآن بلاگستان شده يه شهر غريب؛ هر کسي چند تا دوست داره که اونا رُ ميخونه؛ فقط همين. خيلي گذشته از زماني که کل بلاگ ها کمتر از صدتا بود؛ تو هر فيلدي فقط دو سه تا بلاگ معروف بود..

* آيا سفر انسان به ماه يك دروغ بزرگ بود؟ اين سوال خيلي وقت پيش مطرح و جواب همه ي سوال ها داده شد، اما در اين حال خوندنش خالي از لطف نيست.

* يه داستان قديمي تکراري (به انگليسي)

* از فردا نمي ترسم، چرا که ديروز را ديده ام، و امروز را دوست دارم.

I am not afraid of tomorrow, for I have seen yesterday and I love today.
/ William Allen White
posted @ October 05, 2005


سه شنبه 12م

اولش که ساعت ها رُ کشيده بودن عقب (من هنوز ساعت اتاقم رُ عوض نکردم!) کلي خوب بود؛ وقتي کلي کار انجام ميدادي، تازه ده شب بود! و شديداً واقعاً اون چند روز کلي بازده کاري م بالا رفت. اما دوباره خيلي وقت کم ميارم. کاش ميشد سه چهار ساعت مي کشيدن عقب!
* سايت هنرهاي زير زميني (به فارسي و انگليسي) !!!
* سايت موسيقي زيرزميني (فارسي) !
posted @ October 04, 2005


سه شنبه 12م

چند تا دکتر هست که خيلي وقته بايد برم؛ هر سال عيد ميگم تابستون، تابستون ميگم عيد.. و هيچ وقت هم نميرم! اصولاً يه سري بيماري ها هست که ميدونم دارم (علم غيب!) و يه سري آزمايش هاي خاص که به هر کي بگم خنده ش ميگيره که از کجام درآوردم؛ اما خب فکر مي کنم اين مريضي ها رُ دارم ديگه.. و يکي از اينا دندون پزشکيه!

تقريباً ده روز پيش تا يک هفته پيش، يه کم دندون درد داشتم؛ جوري که آخر خيلي کلافه م کرد و تصميم گرفتم برم دکتر.. و اولين وقت آزادم امروز بود. دردش تقريباً از دو روز پيش خوب شده بود.. من آخرين بار 3 / 4 سال پيش رفته بودم چکاپ؛ شش تا دندونم مشکل داشت که دوتاش سطحي بود و درست کردم، چهارتاش نوع دوم بود و به خاطر ترس از آمپول نرفتم دکتر هيچ وقت!! و امروز ديگه از چيزي نميترسم؛ چه برسه به آمپول..

رفتم به دکتر گفتم يه چکاپ و اينا، + اون قسمتِ دهنم که درد ميکرد (جاي خالي دندون عقل) و گفت يا نهفته ست بايد جراحي بشه يا داره درمياد. عکس گرفتيم و نگاه کرد و با کلي خنده گفت يا قبلاً دندون عقل ت رُ کشيدي يادت نيست، يا مادرزاد دندون عقل نداري! باقي دندون ها هم همه ش سالم سالمه.. کلي هم ذوق کرد و تعريف! و گفت عکس خوشگليه نگه ش دار. نميدونم خوشحال باشم يا ناراحت، اما طبيعيه؛ من هيچ چيزم به آدم نبرده!!
posted @


دوشنبه 11م

امروز کسوف جزئي بود. خورشيد چون نميشه عادي بهش نگاه کرد، شايد فقط براي حرفه اي ها مهم باشه. اما کسوف جزئي 25 مهر رُ از دست ندين که بايد قشنگ باشه!

آموزشگاه بهار به زودي به يه شکست ميرسه؛ از يه نقطه ي عطف داره رد ميشه؛ جلوتر سرازيريه.

* كريستال: شيشه مرگ
* گزارش جشن روز جهانی موسيقی
* و بخوانيد فصل هفتم يازده دقيقه!
* ديدار با آنتونيو تابوكى نويسنده ايتاليايى
posted @ October 03, 2005


يکشنبه 10م

گنجشکي که در شب زمستاني پرواز کرده، و به تالار درخشان ميرود، و دوباره رو به تاريکي برميگردد...

براي کسي که لقبش شده «اينجا رُ نميخونه» :
» So you won't be leaving, will you?


براي اعتراف به کليسا مي روم
رودرروي علف هاي روييده
بر ديوار کهنه مي ايستم
و همه ي گناهانِ خود را يکجا اعتراف مي کنم
بخشيده خواهم شد به يقين
علف ها بي واسطه با خدا سخن مي گويند.
/ حسين پناهي
posted @ October 02, 2005


يکشنبه 10م

چند وقت پيش داشتم انگليسي درس ميدادم (interchange)، رسيديم به Cranberry.. به شاگردم گفتم که يه ميوه از دسته ي توت ها هست، رنگش قرمزه و ترشه؛ واسه همين براي سُس استفاده ميشه و همين طور ژله و گاهي آبميوه. معمولاً در لجنزار و خاک هاي اسيدي رشد ميکنه و در جنوب امريکا به طور وحشي پيدا ميشه. و اضافه کردم اسم فارسي واسه ش نداريم! قبلاً اينو به کس ديگه اي هم گفته بودم، اما يه جور خود-اعتماد به نفس بود فقط! مطمئناً بايد اسم واسه ش باشه (و من نميدونستم!) ... گذشت تا امروز تو داستان «در جلگه هاي پهن و بي درخت روسيه» ي «ماکسيم گورکي» ديدم مترجم (رفيعي مهرآبادي) نوشته «آس بري» و زيرنويس داده: Cranberry؛ نوعي گياه صحرايي و معطر است که در کيک سازي و درست کردن ژله از آن استفاده ميشود.
فهميدم يا واقعاً اسم فارسي نداره يا مترجم خيلي خود-اعتماد به نفس داشته! حداقل توضيح من کامل تر بود!
posted @


شنبه 9م

از اين که کارهايي رُ بکنم که تو عمرم انجام ندادم حس جالبي داره؛ امروز از خواب پاشدم، بدون اين که دست به موهام بزنم (بدون کمترين چيزي) رفتم دانشگاه.. از 7 و نيم صبح تا 6 و نيم عصر هم دانشگاه بودم؛ همه رُ هم ديدم و هيچ کس چيز خاصي نگفت! به اين ميگن يه زندگي راحت.. تازه اولشه! کلي برنامه دارم واسه خودم!!

» سکته مغزی و علائم هشدار دهنده آن

* تنها نقطه اي؛
فراموش شده در اعماق آسمان ها
جهشي،
و هيچ.
/ 30 شهريور 84
posted @ October 01, 2005