¤
» سرچ موزيک ويدئو (صد کليپ برتر)
» چشم خود را فدای کامپیوتر نکنید
* در جنگل گم شدند، همه چيز تميز و مرتب، اما ناآشنا بود. جلوتر آبشاري بود و منظرهاي فوقالعاده از گلها و چمنزار. پسر براي پيدا کردنِ راه به بالاي تپه دويد و از درخت کهنسالي بالا رفت، ..................... تنها چيزي که به ياد ميآورد تلاش براي بالا رفتن بود، و اکنون در کنار صخرهاي بر زمين افتاده بود؛ شايد از شاخهاي پرت شده.. خاطراتِ نامفهومي از صداي راهنما، آدرس صحيح رسيدن به جاده، و جملهاي که هيچگاه نتوانست به آن ماجرا ربطش بدهد: «اگه احساست را به او بگويي، از همه چيز لذت خواهي بود، دنيا متفاوت خواهد بود، اما وابستگيش از بين خواهد رفت و روابطتان به زوال خواهد گرويد. اگر نگويي، او خواهد گفت و هر چه بيشتر بگويد، پايبندتر خواهد شد.» ... و او گفت، هر چه بيشتر گفت، دنيا زيباتر شد و خود پايبندتر، ديگر پايان اهميتي نداشت.
¤
Father
It's not time to make a change,
Just relax, take it easy.
You're still young, that's your fault,
There's so much you have to know.
Find a girl, settle down,
If you want you can marry.
Look at me, I am old, but I'm happy.
I was once like you are now, and I know that it's not easy,
To be calm when you've found something going on.
But take your time, think a lot,
Why, think of everything you've got.
For you will still be here tomorrow, but your dreams may not.
Son
How can I try to explain, when I do he turns away again.
It's always been the same, same old story.
From the moment I could talk I was ordered to listen.
Now there's a way and I know that I have to go away.
I know I have to go.
Father
It's not time to make a change,
Just sit down, take it slowly.
You're still young, that's your fault,
There's so much you have to go through.
Find a girl, settle down,
if you want you can marry.
Look at me, I am old, but I'm happy.
(Son: Away Away Away, I know I have to
Make this decision alone - no)
Son
All the times that I cried, keeping all the things I knew inside,
It's hard, but it's harder to ignore it.
If they were right, I'd agree, but it's them They know not me.
Now there's a way and I know that I have to go away.
I know I have to go.
(Father: Stay Stay Stay, Why must you go and
make this decision alone?)
» عاشق باد شدهام..
¤
» نامه نوشتم به... (داستان کوتاهی از دونالد بارتلمی)
» قالب وبلاگتان را، خودتان بسازید! (ساده، فارسي، مجاني)
» نتايج مسابقه سالانه عکاسان دوربین دیجیتال 2005
» ياهو وُيس مسنجر جديد (ورژن 7.5) - حدود هشت مگ
I thought I heard you cry
Asking me to come
And hold you in my arms
I can hear your prayers
Your burdens I will bear
But first I need your hand
Then forever can begin...
شنبه 10م
همه جمع و جور شدن، دماغاشون قرمز،
و فقط باد سرده که دوست و غريبه نميشناسه ...
هيچ کس چيزي نميدونه و همهي اينا ميگذره ...
» مرور سال 2005 به زبان تصویر
¤
» عادتهای مفید برای جوان ماندن
» واقعيات جامعه ايراني: 8\94 درصد ايرانيان به آخرت باور دارند، 7\93 درصد معمولا از خداوند ياري ميخواهند..
..کاش ميشد
سرم را يک هفته در گنجهاي بگذارم!
در گنجهاي تاريک و تهي
با قفب درشتي بر دريچهش
و به جاي آن
بر شانههاي خود، چناري بکارم
و براي هفتهاي
در سايهش بياسايم!
// ناظم حکمت (ترجمه: گلرويي)
پنجشنبه 8م
به هر حال الآن تحقيق سهراب که واسه فارسي عمومي نوشتم تموم شد - ساعت چهار صبح! البته اصلاً کاري به شعرهاش نداشتم، يه بيوگرافي خيلي خيلي کامل + نقد خودش و شعرها و نقاشيهاش توسط مردم. در کل خيلي بد نشد..
No time to hesitate
Those who run seem to have all the fun
I'm caught up
I don't know what to do...
» برگزيده داستانهاي شرکت کننده در نخستين جايزه ادبي والس (pdf)
» نقطه
¤
و آنقدر با نفس جیوههاشان را پاک میکنند
تا به شیشهها رسند
شیشههایی که شکستیاند
مثل آدمهایی که همه تَرََک میخورند
و به زمین میریزند
وقتی که ثابت نگاهشان کنی:
جیرینگگگگگگگ
خدایشان هم میشکند
وقتی که ثابت نگاهشان کنی
خدایشان هم میشکند
به زمین میریزد:
چرا که طوفان
هوایِ طبیعیِ دیدنهاست..
/ لیلا فرجامی
چهارشنبه 7م
شب هم: بازخواني ناگفتهها! و شديداً فقط آهنگ There for me ي Sarah Brightman (ليريک)
» خدا کِي، چي رُ آفريده؟
» تاریخچه درخت کریسمس
» پرده (اثري از ميلان کوندرا)
» خدا؟ ..آخر مقاله جالبه.
¤
سهشنبه 6م
I hear your voice and suddenly
I'm falling, lost in a dream.
Like the echoes of our souls are meeting,
You say those words and my heart stops beating.
I wonder what it means.
What could it be that comes over me?
At times I can't move.
At times I can hardly breathe...
» قبر (داستان کوتاهي از گيدوموپاسان)
» همه مجلههاي سوره مهر، بهروز و کاملاً مجاني !
» عکس: ماه / The Golden Gate Bridge
سال نو، آرزوهاي نو.... تصميمهاي نو، زندگيهاي نو... !
• We can't become what we need to be by remaining what we are.
/ Oprah Winfrey
.
• The fishermen know that the sea is dangerous and the storm terrible, but they have never found these dangers sufficient reason for remaining ashore.
/ Vincent Van Gogh
¤
يکشنبه 4م
* يک: اگرچه خيلي از آدما هنوز فکر ميکنن بايد هميشه کار خوب رُ انجام بدن، اما خيلي وقتها -خيلي ساده- هر دو طرف معامله منفيه. نبايد همديگه رُ متهم کنيم، در اين شرايط فقط بايد «بهتريني» که در اون لحظه و با اون شرايط امکانش هست رُ انجام داد.
* سه: شنيدن صداي بارون، ديدن آسفالت خيابون که زير نور چراغها -ساعت 4 صبح- با قطرههاي بارون پوشيده ميشه و سايهي بارش بارون در نور چراغها..
* دو: اينجوري ام
» Sleeping Styles
» شیوه های زایمان زنان باستان
» "مردی با عبای شکلاتی" وبلاگ خاتمی نيست (+)
I keep on thinking I can change.
I keep on hoping for a new day,
will I ever feel the same?
Now I wonder...
¤
¤
Lead me out on the moonlit floor.
Lift your open hand.
Strike up the band and make the fireflies dance,
Silver moon's sparkling.
So kiss me..
¤
* هنوز يه هفته به سال نو مونده اما دلم بغلِ سال نو هم ميخواد.. نبود؟! باز هم خودمو بغل کنم؟ هيچ کس ديگهاي نيست که دوازده شب هفتهي ديگه يه کم احساس بخواد؟
» خبرسازان دنيای موسيقی پاپ و راک
» ضبط اتوماتيک مکالمات موبايل و SMSها در مراکز مخابراتي (more)
» نقد + متن کامل نمايشنامههاي فارسي..
» زني كه هر روز راس ساعت 6 صبح مي آمد! (داستان کوتاهي از گابريل گارسيا ماركز)
Scared to death to face reality
No one seems to hear your hidden cries
You're left to face yourself alone...
شنبه 3م
¤
جمعه 2م
همهي سالن داشتن تمام مدت فقط جيغ ميزدن / ميشه گفت همديگه رُ بغل کرده بودن، جيغ ميزدن و داد کيزدن که تموم بشه! / بعد از فيلم همه خيس شده بودن از عرق (ترس) / بعد از فيلم همهش حرف صحنههاي فيلم بود / همه گفتن فيلم ترسناکي بوده!
البته خودم استثنا بودم ظاهراً ! و اينبار واقعاً به خودم شک کردم.. من چرا انقدر بياحساسم؟!
* اگه سه روز از عمرتون مونده، فقط يه کاري ميتونين بکنين که باعث بشه از زندگيتون لذت برده باشين. سه شب، يه سالن سينماي مجهز يه سيستم دالبي اجاره کنين و طبق برنامه، DVDي فيلمهاي زير رُ ببينين. (اگه سالن نشد، سينماي خانگي جور کنين..) قول ميدم بعدش از زندگي سير بشين!
شب اول: the saw يک + نيم ساعت استراحت (خردن يه اسنک و قدم زدن) + the saw دو
شب دوم: the grudge
شب سوم: ديدن the ring يک + نيم ساعت استراحت (مثل پريروزش) + the ring دو
¤
» کوه خوشمزه (منم ميخوام!)
» A place in Paradise (متن انگليسي همون داستان کوئليو به مناسبت کريسمس امسال)
¤
پنجشنبه 1 دي
» دربارهي آواژيک + مصاحبه با پانتهآ بهرام
¤
¤
چهارشنبه 30م
* فکر اين که بعضي کارها، بعضي حرفها شايد برات بعداً گرون تموم بشن، اما در کمالِ ... نميدونم، لجبازي نيست، حماقت هم نيست، در کمالِ سه نقطه، به اصرار ادامه ميدي ........ اصلاًچرا انقدر فکر ميکنيم ما؟! نميشه مثل آدم زندگي کرد؟ + انتخابهاي زندگي
اين ديوانگی است.. که از همهی گلهای رُز تنها بهخاطر اينکه خار يکی از آنها در دستمان فرورفته، متنفر باشيم.. که همهی روياهای خود را تنها بهخاطر اينکه يکی از آنها به حقيقت نپيوسته است؛ رها کنيم ...
» شب يلدا
* و رسالت من اين خواهد بود؛
تا دو استکان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانيم،
تا در شبي باراني،
آنها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش کنيم.
(حسين پناهي)
شب يلدا خيليبزرگترها (يعني پدربزرگ / مادربزرگها) لابد قبلنا مينشستن داستان ميگفتن و نصيحت و درس زندگي و اين حرفا.. خوشبختانه ما که انقدر از هفت دولت آزاديم که از شب يلدا فقط اسمش رُ يادمونه (البته امسال تو شيراز، يه جشن تو هتل پرسپوليس بود که بليت ميفروختن، دانشکدهها هم که همه واسه خودشون جشن و کارت دعوت / بليت و مراسم و غيره..) ..اما خُب اصولاً در مورد من هيچ چيز مربوط به يلدا (به جز اسمش) وجود نداره. داشتم ميگفتم؛ در راستاي اون نصيحتها و خودبزرگبينيها، اين رُ هم از من داشته باشين:
چايي، نسکافه و امثالهم بايد هميشه تا نصفِ ليوان [پر] باشه! خوشدستتره! البته قبلش بايد ميگفتم حتماً بايد ليوانش شيشهاي باشه (حتا مات هم نه!) و دقيقاً توش پيدا باشه! بعدش هم.. مهم نيست چه سايزي، هميشه نصف ليوان پر باشه!
پ.ن. جداً به جز جشنهاي بيرون (که تو شيراز خيلي جاافتاده)، و شايد مهمونيهاي خانوادگي معمولي، که فقط خوراکيش يه کم فرق ميکنه (هندونه و آجيل و..) کسي کار خاصي ميکنه امشب؟
پ.پ.ن. هنوز پابليش نکرده اولين جواب رُ گرفتم: وبگردي به مقادير متنابهي افزايش پيدا ميکنه و بين ساعتهاي نه تا دوازده شب همه آنلاين و چت!
* ببينم اين کارهاي من بالاخره تو «طولانيترين شب سال» تموم ميشه؟!
¤
¤
همه سبزی تو را میبیند.
هر که داند که شقایق چه گلی است؛
آری، اینجا تنهاست
آدم اینجا تنهاست!
» سايتهاي علمي (+)
» وبلاگ خاتمي (رئيس جمهور سابق)
* جيليبيلي سياه (طمع قهوه)
¤
سبزهاي را بکنم
خواهم مرد..
¤
و کتاب «قصه شب کريسمس 2005» آخرين کار پائولو کوئليو رُ هم مجاني از اين آدرس ميتونين بگيرين.
شنبه 26م
..من خيلي مواقع بوده که سکوت کردم، واسه همين اصلاً نميتونم بگم سکوت نشونهي چيه، حتا خوبه يا بد.. خيلي موقعها آدم دلش نميخواد حرف بزنه و اين ميتونه هزاران دليل داشته باشه. سکوت الآنم با يه احساس خيلي خوب همراهه، و دليلش هم.. شايد بشه تشبيهش کرد به زماني که آدم نميخواد بازدم کنه (فعل صرفش چيه؟) تا هوايي که تو ريهش هست چند دقيقهاي بيشتر بمونه... من هم شايد ترجيح ميدم اين حس خيلي خوب فقط مالِ خودم بمونه :)
* همهش «چهار تقه»ي سمفوني پنج تو گوشم بود و اين شعر سهراب:
..چترها را باید بست؛
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد..
:)
» گزارش فستيوالِ موتزارت در تهران
» Great Images In NASA
¤
بافتهايست
از خاکِ يک ابديتِ ناشناخته...
/ ميگل آنخل فلورس
» آلبوم مريم پاييزي (نيما)
» تاريخچهي آهنگِ مرا ببوس..
¤
جمعه 25م
» پرواز کردن بدون بال
» تاريخچهي LSD
جمعه 25م
يه زماني آدم مجبور به کارهايي ميشه که خودش هم باورش نميشه. هر چي ريکورد از خودم داشتم پاک کردم. نزديک نه هزارتا ايميل، خيلي خيلي فايل و عکس. به جز هارد، مجبور شدم پنج تا سيدي رُ از از بين ببرم و محتوياتِ دو تا سيدي رُ پاک کنم. آرشيو ايميل و چتهام رُ از اولين آيديهايي که ساخته بودم، از تقريباً هشت سال پيش، داشتم. زماني که اينترنت اينجوري نبود و از شرکتي، اکانت ميل اترنت گرفته بودم. کلي آدما و کلي مسائل که تو اين همه سال مطرح شده بود،خودم حتا اسم IDها يادم رفته بود، خيلي مسايل شخصي ديگه...
فکر کنم زماني privacy مهمتر از هر چيزه. در هر حال گفته باشم هيچ ايميل يا آرشيو چت و.. اي از من (چه من فرستنده بوده باشم چه گيرنده) ديگه وجود نداره. اين يه جورايي امنيت طرف مقابل رُ هم بيشتر ميکنه. اگه دستِ من بود از بقيه هم ميخواستم فايلهاي مربوط به من رُ از آرشيوشون پاک کنن..
و به هر حال، فکر کنم ديگه خيلي چيزهاي گذشته براي هميشه پاک شد، خصوصاً که حافظهي خودمو ميشناسم. بايد در حال زندگي کنيم! اگه لازمه از کسي عذرخواهي کنم، اينو رسماً ميگم. اين چند وقته اگه کساني رُ ناراحت کردم؛ بايد بگم بهترين کاري که هر لحظه ميتونستم رُ انجام دادم، خودم هم کم اذيت نشدم و متأسفم که به دلايلي -که فقط خودم ميدونم- مجبور به بعضي کارها شدم.
Wind me up
Put me down
Start me off and watch me go
I'll be running circles around you sooner than you know
A little off center
And I'm out of tune
Just kicking this can along the avenue
But I'm alright,
Coz it's easy once you know how it's done
You can't stop now
It's already begun
You feel it
Running through your bones..
پنجشنبه 24م
لينک هاي بيشتر:
» دربارهي فيلم و در کل white noise.
» وبسايت رسمي فيلم.
» E.V.P چيه؟
» انجمن EVP در امريکا (که در ترکهاي اضافي DVD بهش اشاره ميشه)
بامداد 24م
ديگه صبح شده، سکوت هم شايد کمکم از بين بره، ما واسه هميشه اونجا هستيم. جرات نداريم همديگه رُ نگاه کنيم؛ اما ميدونم تو هم اونجايي. مثل يه عکس که بخوام به ديوار اتاق بزنم يا تو يه قاب کوچيک، رو ميز کامپيوتر بذارم. عکسي که باارزشه، که هميشه گلهاي نرگس رُ ميذارم کنار اون قاب، که شبا به اون سمتي ميخوابم که ديده بشه، و ببينم کنارمي، هر چند جرات نکنم نگاه کنم.
ياد بيوگرافي يکي از شاعرها ميوفتم که گفته بود از بچگي شعر و ادبيات تو خونهشون بوده و زماني که خونه به دليلي آتش گرفته، مادرش تا آخرين لحظهها خودش رُ به خظر انداخته -تا از تمام داراييهاي خونه- يه سري کتاب رُ نجات بده... و فکر ميکنم ارزشها به هيچ چيز بستگي ندارن، حتا اگه واقعاً نباشي، تو هميشه اونجا هستي، کنار هم نشستيم.
راست گفته بودي که هر چه قدر هم آروم بريم بالاخره ميرسيم. شايد جادهها هستن که ما رُ پيش ميبرن، دست ما نيست، يا يکي از ما نخواست که باشه.. در هر حال رسيديم. و خيلي زود رسيديم، خيلي زود رسيديم.
شايد پايان.
All my bags are packed
Im ready to go
Im standin here outside your door
I hate to wake you up to say goodbye..
..Im leavin on a jet plane
Dont know when Ill be back again
Oh babe, I hate to go..
..Now the time has come to leave you
One more time
Let me kiss you
And close your eyes
Ill be on my way
Dream about the days to come...
¤
در پشتِ شهر افول ميکند خورشيد؛
ساختمانها را ميليسد،
و از رخ مردمان نقاب برميگيرد..
..و در پشتِ پيران تاب ميخورد،
آنها که همين امسال زندگي را بدرود خواهند گفت.
شهر، شاهد
و قرص خورشيد
در ازدحام رهگذران افول ميکند.
تنها خورشيد فقير است که به هيچکس نمينگرد،
و کسي را دوست ندارد.
شهر سوسو ميزند،
به تاريکي ميگرايد،
و آنچه را يافته در هم ميشکند..
// رائول نابارهته
¤
¤
تلاش کردم تا آدم باشم. تو نیز تلاش کن که حقیقتاً آدم باشي..
/ چاپلين
¤
چهارشنبه 23م
هايباي!
Before you call him a man?..
¤
که شبا صداهاي عجيب غريب نده و نشه اون وسطش آتيش روشن کرد،
به درد من نميخوره..
¤
¤
مثلاً تو شهري که ما هستيم چراغهاي راهنمايي رانندگيش سه رنگه، مثل همه جا پايه داره؛ انقدر بلند که از همه جا بشه ديدش، و تايمر.. البته يه در ميون نيست، اما تايمر داره، هِي عوض ميشه: ارغواني / بيرنگ / خاکستري تيره / بيرنگ...
معمولاً نميشه اندازه گرفت، اما يه بار که يه گوشه وايساده بودم، ديدم «ارغواني»ش خيلي زود عوض ميشه، باقيش انقدر ميمونه که آدم حوصلهش سر ميره و ديگه طاقت نمياره وايسه. البته هيچکس چک نميکنه، تنظيمهاش دست ما نيست. تازه اکثريت هم وقتي ازشون بپرسي يا نابينان يا کوررنگي دارن. رنگهاي مشابه ميبينن يا آبي و سبز و غيره.. فرقي نداره، هميشه رد ميشن خُب. خيليها اصلاً نگاه نميکنن ببينن اون روز چراغ چه رنگيه.
ميگن تو شهر از ما بهترون، چراغ راهنما نيست، فقط دم در يه چراغ چشمکزنِ ارغوانيه که وقتي بياي نزديک بهت چشمک ميزنه، اما اينجا هنوز شب تاره، شب تاره، شب تار..
¤
روند و آيند
و تو همچنان که هستي..
» گفتم همه چيز درست ميشه، ...
خُب شايد درست شدن مدلهاي مختلفي داره! يه جورش هم گند زدن به همه چيزه..
» پنج ترانه: 1 / 2 / 3 / 4 / 5
¤
که يکي از سه نفر را نزد خويش نگه داشت..
And he stoppeth one of three..
¤
» هفت خرافاتِ بهروز در ايران! (عالي بود!)
» خواب هاروي (داستاني از استيون کينگ)
» ضد رمان (مقدمه ژان پل ساتر بر رمان ناتالي ساروت)
Triumph is just "umph" added to try.
^ God's Little Instruction Book for Students
Every man is guilty of all the good he didn't do.
^ Voltaire (1694-1778)
Character cannot be developed in ease and quiet. Only through experience of trial and suffering can the soul be strengthened, ambition inspired, and success achieved.
^ Helen Keller (1880-1968)
Life is mostly froth and bubble, but two things stand like stone, kindness in another's trouble and courage in your own.
^ Princess Diana (1961-1997)
دوشنبه 21م
مشکل اينه که تو ايران طرز برخورد همه -از مقامهاي بالا تا مسئولين رده پايين- احمقانه ست. کافيه اخبار رُ دنبال کنين تا بتونين پيشگويي کنين فردا کدوم خبرها قراره تکذيب بشه. ..تو کلاسهاي زبان انگليسي معمولاً روش اين بود که استاد در جلسهي اول به بچهها ميگفت اگه سوالي به ذهنشون ميرسه بپرسن و اصلاً فکر نکنن سوال خندهداره يا مسخره ست و اينا..
اما خيلي وقته همه فهميدن اين روش احمقانه ديگه جواب نميده. الآن تئوري جديد آموزشي از استاد ميخواد بگه (و در عمل نشون بده که) بچهها اگه سوال خندهداري به ذهنشون رسيد بپرسن و همراه با جواب گرفتن، همهي کلاس با هم به اون سوال بخندن. چه اشکالي داره؟ اين کار باعث ميشه همه اون جريان رُ بهتر ياد بگيرن. ولي خُب، در سطح کلانِ جامعه عوض شدنِ رفتارها و طرز فکرها به سادگي توضيح دادنِ يه تئوري جديد نيست. حداقل پيشنيازش سپري شدن چند نسله. شايد واسه همينه که اکثراً ميگن ايران بهترين کشور دنياست، اما حداقل هفتاد سال ديگه.
¤
از براي هميشه!
يکشنبه 20م
sing for absolution
I will be singing
falling from your grace
there's nowhere left to hide
in no one to confide
the truth runs deep inside
and will never die..
¤
جايي که عملاً واسه تو مرز کشور محسوب ميشه،
و وقتي ازش بگذري...
شايد از خيلي چيزا -براي هميشه- گذشتي.
ديوارهاي شيشهاي فرودگاه؛
خط مرزي که هيچ وقت نميبيني، اما
خيلي خوب ميتوني حسش کني،
چون براي هميشه قراره يادت بمونه،
حتا اگه ديگه نتوني برگردي، و براي آخرينبار باشه که از پلهها ميگذري..
ديوارهاي شيشهاي فرودگاه!
و يه کم اونورتر، چند دقيقهي بعد، هواي تازه..
هنوز اينجا هستي، اما از مرز گذشتي، تو ديگه اينجا نيستي.
¤
حالا ريست از اول !
يه مدت خنده و گريه و گرفتاري و جشن و عزا و همه چيز.. حالا هيچي!
يکشنبه 20م
بدتر: وقتي پروازي نيست و پرنده پر نميزنه اونجا..!
شنبه 19م
با از اين قهوه آمادهها..
Dance me through the panic till I'm gathered safely in
Touch me with your naked hand or touch me with your glove
Dance me to the end of love..
شنبه 19م
» موتور جستجوي علمي: Scirus for scientific information
» وقتی مينا از خواب بيدار شد (مديا کاشيگر)
زمين میلرزد
تو نيستی
و من دور میشوم..
¤
زندگي شبيه چاهي تاريك است،
هر چه طولاني در درونِ آن را بنگري
ستارگاني با درخشش بيشتر به شما چشمك ميزنند.
// برامس
» معماري
» ويدئوبلاگ (تگ ايران / دنس / کانسرت / و..)
» يه سايت جالب که لينک همه چيز مجاني رُ داره، از جمله سايتهاي دانلود mp3 رُ !
¤
/ كوندرا
جمعه 18م
..پنج روز کار شبانهروزي (!) و شب بيداري تا 5 / 6 صبح و کلي خوندن و نوشتن: نتيجهش شد يه تحقيق 43 صفحه اي در مورد «زبان زنبورها» و سه تا فايل پاور پوينت و يه پوستر و دو تا بروشور.. انقدر عالي شده که دلم نمياد بدم استاد! ولي خُب من فعلاً نمره ميخوام که اينا واسهم ميارن :)
¤
..کريسمس
» تو اين هفته چهار نفر بهم گفتن «بداخلاق» و «اخمو» و..! مهمترينشون هم يکي از استادهاي دانشگاه بود. ...من واقعاً بداخلاقم؟!
» 48 قانون قدرت (انگليسي)
I hear your voice and suddenly
I'm falling, lost in a dream.
Like the echoes of our souls are meeting,
You say those words and my heart stops beating.
I wonder what it means.
What could it be that comes over me?
At times I can't move.
At times I can hardly breathe...
¤
قانون جاذبه ي دو: در يک سمتِ رابطه انسان قرار داره و در سمت ديگهش هر چيزي ميتونه باشه. طبق اين قانون، چيزي انسان رُ به سمت خودش جذب ميکنه (و سه مثال کليش: يک آدم ديگه، يک مکان خاص، يا يک وسيله ست.) قدرتِ گرانش بين فرد و اون، با معکوس فاصلهشون رابطه داره.. هر چي بيشتر اونجا باشي / باهاش باشي / بهش نزديکتر باشي، خود به خود بيشتر جذب ميشي.. دستِ تو نيست، قانونش اينه..
» دوشيزه (داستان کوتاهي از ماريو بارگاس يوسا)
چهارشنبه 16م
کل آواژيک رُ ميشه در دو مورد خلاصه کرد: رقص و موسيقي. رقصش رُ که اگه برين ميبينين! موسيقيش هم، تکههاي موسيقي کهن ايران هست که از تمام نقاط کشور ضبط شده.. موضوع کلي هم: قاليبافي. و فکر ميکنم از اون کاراست که يا شديداً ازش خيلي خوشتون مياد يا شديداً بدتون مياد!! ولي به امتحانش ميارزه ؛)
¤
¤
تو هِي يه دفعه منو بگيري که نرم زير ماشين!!!
هر چه قدر هم بعدش دعوام کني، باز دفعهي بعد
دوباره بدوم
تا تو هول بشي و منُ محکم بگيري
تا نرم زير ماشين!!..
On this Island of Faith?
Who am I
On this Island of Life?
..You are the Sea
You are the Sky
You are the Ocean
I am the Earth
I am the Island of your Love...
¤
که هميشه وقتِ چيزهاي خوب، اون گوشه وايميسه و يواشکي به من نگاه ميکنه و ميگه من هم هستما.. بعد من هيچي نميتونم بگم. اون زمان سعي ميکنم ناديدهش بگيرم تا حداقل از شادي لحظهم استفاده کنم، ولي بعدش.. خيلي چيزها اوني نيست که من ميخوام.
شاديهايي که فقط در صورتي هستن که به هيچ چيز ديگه فکر نکنيم؛ و نه آيندهاي..
همون پل قديمي زمان ويرجينيا وولف..
¤
بر شنهاي تابستان، زندگي را بدرود خواهم گفت،
تا قاصدِ مليونها
لبخند گردم
تابستان، مرا در بر خواهد گرفت و
دريا دلش را
خواهد گشود..
زمان در من خواهد مُرد و من
بر زمان خواهم خفت..
¤
سهشنبه 15م
Remember all the things we've done,
Been through the bad times, and we've seen through the sad times,
We're stronger than before...
» ناتانائيل، شوق را به تو خواهم آموخت..
» آدم دلش ميخواد لپش رُ بکشه!
دوشنبه 14م
» افسانهي مهتاب
» نامهي عاشقانهاي از بتهوون
¤
40 درصد زايمانهاي ايران ناخواسته ست (سقط شدهها بماند!)
و 75 درصد زنان و دخترانِ شيراز اسکيزوفرني دارن..
شنبه 12م
اما نگران ترافيک نيستي، راننده کس ديگهايه. از اين سر شهر به اون سر شهر! غروبه.. نگران پول آژانس هم نيستي چون کس ديگهاي حساب ميکنه. يه کم شيشه سمند رُ ميدي پايين تا هوا نفس بکشي؛ بزرگراه همت. سرده يه کم، يا تو داري ميلرزي؛ در هر حال فرقي نداره، شيشه رُ ميدي بالا و به آهنگي که آقاي راننده گذاشته گوش ميکني. از آهنگهاي قديمي شادمهر عقيليه.. فال قهوه فکر کنم.. و پيش خودت ميگي چرا نرفتي عقب بشيني؟ البته حالاش هم راننده کاري نداره؛ اما اونجوري پرايوتتر بود شايد.. شايد هم نه. فرقي ميکنه مگه؟! فکر ميکني اگه يه نم بارون ميومد، يا چرا نم؟ خيلي شديد.. اگه ميومد بهتر بود؛ اما باز هم نه، اصلاً همهي اينا هم زيادين.. و با خودت فکر ميکني چه قدر ارزش داري؟
» فکر کنم دانشگاه کم کم داره ديوونهم ميکنه. نميشه يه جوري از شرش خلاص شم؟! همهش همه چيز شده دانشگاه. خوبهها، عاليه، اين خواستهي خودِ من بوده و هست.. اما حالم ديگه داره به هم ميخوره..
» عکس
¤
پس ميگذري
زيبايي
در همين است..
// ويسواوا شيمبورسکا
» Color Scheme Tool
» بلاگگرد به جاي بلاگرول (فارسيه البته) + 1 / 2
» چند تست روانشناختي
» دوست داشتم اثر انگشت به جا بگذارم!
¤
پ.ن. شايد خوددرگيريه.. کلي چيز نوشتم، اما ارزش پابليش کردن نداشت؛ دليت شد :)
» معرفي شش یادداشت برای هزارهی بعدی
» سخنراني حميد عضدانلو دربارهي ميشل فوكو
» متن کامل فارسي نمايشنامه ي اتاق / اثر هارولد پینتر
» دربارهي ديالكتيك (گفتوگو با بابك احمدي)
» صداي شاعران کلاسيک روي نت (خبر|سايت)
» یک مجموعه از سایتهای رایگان آپلود فایل
» چند ترفند کوچولو (در مورد ياهو مسنجر جديد و..)
پنجشنبه 10م
* هر چه قدر هم ميخونم جواب نميده، بيشتر به آيکيو خودم شک ميکنم.. واقعاً مردم ميتونن نمودهاي خارجي نسبيتهاي انيشتن رُ درک کنن؟!؟!؟ نميشه..!! اصلاً معني جملهها رُ نميگيرم :|
.. اگر جهان همواره وجود داشته، چرا هر آنچه قرار بود اتفاق بيوفتد، تاکنون رخ نداده، و تاريخ به پايان نرسيده؟ به ويژه چرا جهان به تعادل و ترازمندي گرمايي دست نيافته، و هر آنچه در جهان وجود دارد داراي دماي يکساني نيست؟
// ناهمسازي خردِ ناب: امانوئل کانت
.. خدا پيش از آفرينش جهان چه ميکرد؟
// سينت آگوستين