<body>

مهدی اچ‌ای

!برداشت شخصی من از دنیای اطراف، زندگی و هر چیز دیگه

¤

چهار تا چيز مي‌خوام. با توضيح کامل واسه خودمو نوشتم، و راه‌هاي رسيدن بهشون و درجه‌ي اهميت‌شون... آدم اگه بدونه چي مي‌خواد، اصولاً مي‌تونه بهش هم برسه. و همه چيز، از امروز شروع شد. «بهترين حقيقي».

» سرچ موزيک ويدئو (صد کليپ برتر)
» چشم خود را فدای کامپیوتر نکنید

* در جنگل گم شدند، همه چيز تميز و مرتب، اما ناآشنا بود. جلوتر آبشاري بود و منظره‌اي فوق‌العاده از گل‌ها و چمنزار. پسر براي پيدا کردنِ راه به بالاي تپه دويد و از درخت کهنسالي بالا رفت، ..................... تنها چيزي که به ياد مي‌آورد تلاش براي بالا رفتن بود، و اکنون در کنار صخره‌اي بر زمين افتاده بود؛ شايد از شاخه‌اي پرت شده.. خاطراتِ نامفهومي از صداي راهنما، آدرس صحيح رسيدن به جاده، و جمله‌اي که هيچ‌گاه نتوانست به آن ماجرا ربطش بدهد: «اگه احساست را به او بگويي، از همه چيز لذت خواهي بود، دنيا متفاوت خواهد بود، اما وابستگي‌ش از بين خواهد رفت و روابطتان به زوال خواهد گرويد. اگر نگويي، او خواهد گفت و هر چه بيشتر بگويد، پايبندتر خواهد شد.» ... و او گفت، هر چه بيشتر گفت، دنيا زيباتر شد و خود پايبندتر، ديگر پايان اهميتي نداشت.
posted @ December 31, 2005


¤

سال نو! مهدي نو ..... مهدي تو؟

Father
It's not time to make a change,
Just relax, take it easy.
You're still young, that's your fault,
There's so much you have to know.
Find a girl, settle down,
If you want you can marry.
Look at me, I am old, but I'm happy.

I was once like you are now, and I know that it's not easy,
To be calm when you've found something going on.
But take your time, think a lot,
Why, think of everything you've got.
For you will still be here tomorrow, but your dreams may not.

Son
How can I try to explain, when I do he turns away again.
It's always been the same, same old story.
From the moment I could talk I was ordered to listen.
Now there's a way and I know that I have to go away.
I know I have to go.

Father
It's not time to make a change,
Just sit down, take it slowly.
You're still young, that's your fault,
There's so much you have to go through.
Find a girl, settle down,
if you want you can marry.
Look at me, I am old, but I'm happy.
(Son: Away Away Away, I know I have to
Make this decision alone - no)

Son
All the times that I cried, keeping all the things I knew inside,
It's hard, but it's harder to ignore it.
If they were right, I'd agree, but it's them They know not me.
Now there's a way and I know that I have to go away.
I know I have to go.
(Father: Stay Stay Stay, Why must you go and
make this decision alone?)


» عاشق باد شده‌ام..
posted @


¤

از کلاس آلماني که اومديم، داشت يه کم برف ميومد (و البته هنوز ادامه داره) ؛ جالب بود! سال نو، برف و خلاصه اين‌جوريا!

» نامه نوشتم به... (داستان کوتاهی از دونالد بارتلمی)
» قالب‌ وبلاگ‌تان را، خودتان بسازید! (ساده، فارسي، مجاني)
» نتايج مسابقه سالانه عکاسان دوربین دیجیتال 2005
» ياهو وُيس مسنجر جديد (ورژن 7.5) - حدود هشت مگ

Just the other night
I thought I heard you cry
Asking me to come
And hold you in my arms
I can hear your prayers
Your burdens I will bear
But first I need your hand
Then forever can begin...
posted @


شنبه 10م

خيلي سرده، همه چيز سرده، سنگه..
همه جمع و جور شدن، دماغاشون قرمز،
و فقط باد سرده که دوست و غريبه نمي‌شناسه ...

هيچ کس چيزي نمي‌دونه و همه‌ي اينا مي‌گذره ...

» مرور سال 2005 به زبان تصویر
posted @


¤

بايد ليست کرد، بايد کارها رُ ليست کرد. بعد برنامه نوشت. بعد اجراش کرد. اما نمي‌دونم از کجا شروع کنم، از چي.. و مشکل نهايي در اون آخر جاش ثابته: ضمانت اجرايي!

» عادتهای مفید برای جوان ماندن
» واقعيات‌ جامعه‌ ايراني: 8\94 درصد ايرانيان‌ به‌ آخرت‌ باور دارند، 7\93 درصد معمولا از خداوند ياري‌ مي‌خواهند..

..کاش ميشد
سرم را يک هفته در گنجه‌اي بگذارم!
در گنجه‌اي تاريک و تهي
با قفب درشتي بر دريچه‌ش
و به جاي آن
بر شانه‌هاي خود، چناري بکارم
و براي هفته‌اي
در سايه‌ش بياسايم!
// ناظم حکمت (ترجمه: گلرويي)
posted @ December 30, 2005


پنج‌شنبه 8م

ديگه داره حوصله‌م سر ميره.. بايد کاري کرد! نمي‌دونم تأثير شعرهاي سهراب سپهريه يا هر چيزي، اما جدي‌تر بايد به خيلي کارها فکر کنم، من هميشه کلي برنامه و فکر تو ذهنم داشتم که دارن با روزمرگي‌ها مي‌ميرن. همه چيز شده وقت تلف کردن.. سر خودمون رُ با ليست کردن کارهاي انجام شده گول مي‌زنيم، و شب‌ها خستگي رُ بهونه‌اي مي‌کنيم واسه انجام ندادنِ دوباره‌ي کارها..

به هر حال الآن تحقيق سهراب که واسه فارسي عمومي نوشتم تموم شد - ساعت چهار صبح! البته اصلاً کاري به شعرهاش نداشتم، يه بيوگرافي خيلي خيلي کامل + نقد خودش و شعرها و نقاشي‌هاش توسط مردم. در کل خيلي بد نشد..

yooo

Time goes by so slowly for those who wait
No time to hesitate
Those who run seem to have all the fun
I'm caught up
I don't know what to do...


» برگزيده داستان‌هاي شرکت کننده در نخستين جايزه ادبي والس (pdf)
» نقطه
posted @ December 29, 2005


¤

..دخترانِ بد به خاصیت آینه‌ها زود پی می‌برند
و آن‌قدر با نفس جیوه‌ها‌شان را پاک می‌کنند
تا به شیشه‌ها رسند
شیشه‌هایی که شکستی‌اند
مثل آدم‌هایی که همه تَرََک می‌خورند
و به زمین می‌ریزند
وقتی که ثابت نگاهشان کنی:
جیرینگگگگگگگ
خدای‌شان هم می‌شکند
وقتی که ثابت نگاهشان کنی
خدای‌شان هم می‌شکند
به زمین می‌ریزد:
چرا که طوفان
هوایِ طبیعیِ دیدن‌هاست..
/ لیلا فرجامی
posted @


چهارشنبه 7م

ديروز يکي از دوستان رُ بعد از يک سال(؟) تو خيابون ديدم، قرار گذاشتيم امشب با هم باشيم.. خوب بود. يکي از حرف‌هاش که کاملاً درست بود اين که: شديم مثل جامعه‌ي 50 سال پيش امريکا؛ همه‌ش مي‌خوريم؛ همه‌ش فست‌فود و خوراکي‌هاي اين‌چنيني.. شديداً موافقم. بايد قانون بذارم حداکثر هفته‌اي يک بار غذا بيرون! ديگه؟ يه بُليز خوشگل هم از Gas (+) خريدم.

شب هم: بازخواني ناگفته‌ها! و شديداً فقط آهنگ There for me ي Sarah Brightman (ليريک)

» خدا کِي، چي رُ آفريده؟
» تاریخچه درخت کریسمس
» پرده (اثري از ميلان کوندرا)
» خدا؟ ..آخر مقاله جالبه.
posted @ December 28, 2005


¤

اِ هاندرد تايمز ناتينگ!
posted @ December 27, 2005


سه‌شنبه 6م

روز خوبي بود. فيلم Always چرت بود، اما How the Grinch Stole Christmas که عالي بود :) کلي هم جايزه برده.. و اين هم جمله‌هاي فيلم! خيلي وقته درس و دانشگاه تعطيل شده. بايد يه تحقيق ادبيات تو يکي دو روز آينده جور کنم، و يه کم به درس‌ها برسم.

Like the sound of silence calling,
I hear your voice and suddenly
I'm falling, lost in a dream.
Like the echoes of our souls are meeting,
You say those words and my heart stops beating.
I wonder what it means.
What could it be that comes over me?
At times I can't move.
At times I can hardly breathe...


» قبر (داستان کوتاهي از گي‌دومو‌پاسان)
» همه مجله‌هاي سوره مهر، به‌روز و کاملاً مجاني !
» عکس: ماه / The Golden Gate Bridge

سال نو، آرزوهاي نو.... تصميم‌هاي نو، زندگي‌هاي نو... !

• We can't become what we need to be by remaining what we are.
/ Oprah Winfrey
.
• The fishermen know that the sea is dangerous and the storm terrible, but they have never found these dangers sufficient reason for remaining ashore.
/ Vincent Van Gogh

posted @


¤

مي‌خوام صداي قورباغه بذارم رو اين صفحه، فقط هم يک بار، وقتي لود ميشه يه سلامي بکنه! فعلاً در مرحله‌ي تست قورباغه‌هاي مختلف هستم :)
posted @


يکشنبه 4م

بعضي وقت‌ها پيش مياد آدم دوست نداشته باشه يکي بلاگ‌ش رُ بخونه؛ انگار مجبوره هِي جواب پس بده واسه تک‌تکِ نوشته‌ها.. يا اصلاً حضور يه دوستِ خوب، يه جوري بشه که اذيت بکنه.. من معمولاً به بقيه سخت نمي‌گيرم، اما بعضي چيزها شايد عوض شده. فکر مي‌کنم چيزي که اهميت داره انتخاب‌هاي هر لحظه هست، و زندگي در اون لحظه و آينده‌ش (نه گذشته و آرشيو حرف‌هاي گفته شده..) در هر حال انتخاب‌هاي هر لحظه‌ي آدما فقط به خودشون مربوطه، و من هم شايد خيلي چيزها رُ خونه‌تکوني کردم اين چند وقته... ترجيح ميدم کمتر personal بنويسم، اما اينو لازم بود بگم.

Did I disappoint you or let you down?
Should I be feeling guilty or let the judges frown?
...


* يک: اگرچه خيلي از آدما هنوز فکر مي‌کنن بايد هميشه کار خوب رُ انجام بدن، اما خيلي وقت‌ها -خيلي ساده- هر دو طرف معامله منفيه. نبايد همديگه رُ متهم کنيم، در اين شرايط فقط بايد «بهتريني» که در اون لحظه و با اون شرايط امکانش هست رُ انجام داد.
* سه: شنيدن صداي بارون، ديدن آسفالت خيابون که زير نور چراغ‌ها -ساعت 4 صبح- با قطره‌هاي بارون پوشيده ميشه و سايه‌ي بارش بارون در نور چراغ‌ها..
* دو: اين‌جوري ام

» Sleeping Styles
» شیوه های زایمان زنان باستان
» "مردی با عبای شکلاتی" وبلاگ خاتمی نيست (+)

I keep on searching for the old me,
I keep on thinking I can change.
I keep on hoping for a new day,
will I ever feel the same?
Now I wonder...
posted @ December 25, 2005


¤

بک‌گراندِ آبي نفتي کم‌رنگ.. برف؛ زمين و آسمون و درختا نقره‌اي.. آسمون آبي تيره خوش‌رنگ + ستاره‌هاي طلايي ... و يه ماه در افق ~

• Merry X-Mas & Happy New Year!
posted @


¤

شايد همه‌ي اينا سال ديگه..
kiss me beneath the milky twilight.
Lead me out on the moonlit floor.
Lift your open hand.
Strike up the band and make the fireflies dance,
Silver moon's sparkling.
So kiss me..
posted @ December 24, 2005


¤

دلم يه شهر غريبه مي‌خواد که رو همه شيشه‌هاي مغازه‌هاش انگليسي نوشته شده باشه. که خيابون‌ش چراغوني باشه. که از خيابون که رد ميشي، پشت در خونه‌ها از اين دسته‌هاي گل و آويزهاي کريسمس باشه. که بشه از کنار بابانوئل‌ش رد شد و از کنار بچه‌ها که ذوق پرچم‌ها و تزئين رنگي شهر رُ دارن.. دلم برف مي‌خواد با يه شهر به رنگ صورتي و سفيد. درخت‌هاي زمستوني و چراغوني‌هاي سال نو. يه جايي که اين‌جا نباشه، که يه کم همه چيزش مثل آدم باشه. بشه با برنامه، سال بعد رُ شروع کرد.. يه شب سرد اما قشنگ. بعد بريم پيتزا بخوريم، و چيزاي ديگه، و گرم بشيم، تا آخر شب بيرون باشيم، و تا صبح با هم باشيم. البته کريسمس‌مون هم مبارک باشه! دلم هر جا رُ مي‌خواد به جز اينجا. تعطيلات نخواستم اما ديگه امتحانِ فردا خيلي زوره.. دلم شادي و رنگ مي‌خواد. دلم برف مي‌خواد نه بارون نم‌نم. دلم کلي آدم مي‌خواد که همه‌شون -حتا اگه مکانيکي باشه- اما ذوق سال نو دارن؛ همه جا رُ تزئين کردن. دلم برنامه‌هاي سال نو مي‌خواد. دلم سفر مي‌خواد.. 1 / 2 / 3 / 4 / 5...

* هنوز يه هفته به سال نو مونده اما دلم بغلِ سال نو هم مي‌خواد.. نبود؟! باز هم خودمو بغل کنم؟ هيچ کس ديگه‌اي نيست که دوازده شب هفته‌ي ديگه يه کم احساس بخواد؟

» خبرسازان دنيای موسيقی پاپ و راک
» ضبط اتوماتيک مکالمات موبايل و SMSها در مراکز مخابراتي (more)
» نقد + متن کامل نمايش‌نامه‌هاي فارسي..
» زني كه هر روز راس ساعت 6 صبح مي آمد! (داستان کوتاهي از گابريل گارسيا ماركز)

You think that I can't see right through your eyes
Scared to death to face reality
No one seems to hear your hidden cries
You're left to face yourself alone...
posted @


شنبه 3م

بارون!
• S.O. 2 Go Out W/
posted @


¤

زندگي‌م شده همه‌ش هله هوله! صبح تا شب فقط کرانچي، جيلي‌بيلي، انواع شکلات، بيسکوئيت، چيپس، کيک، آجيل... + انواع قهوه و نسکافه
posted @ December 23, 2005


جمعه 2م

ring يک و دو رُ هم ديدم. در حاشيه فيلم بايد بگم:
همه‌ي سالن داشتن تمام مدت فقط جيغ مي‌زدن / ميشه گفت همديگه رُ بغل کرده بودن، جيغ مي‌زدن و داد کي‌زدن که تموم بشه! / بعد از فيلم همه خيس شده بودن از عرق (ترس) / بعد از فيلم همه‌ش حرف صحنه‌هاي فيلم بود / همه گفتن فيلم ترسناکي بوده!
البته خودم استثنا بودم ظاهراً ! و اين‌بار واقعاً به خودم شک کردم.. من چرا انقدر بي‌احساسم؟!

* اگه سه روز از عمرتون مونده، فقط يه کاري مي‌تونين بکنين که باعث بشه از زندگي‌تون لذت برده باشين. سه شب، يه سالن سينماي مجهز يه سيستم دالبي اجاره کنين و طبق برنامه، DVDي فيلم‌هاي زير رُ ببينين. (اگه سالن نشد، سينماي خانگي جور کنين..) قول ميدم بعدش از زندگي سير بشين!
شب اول: the saw يک + نيم ساعت استراحت (خردن يه اسنک و قدم زدن) + the saw دو
شب دوم: the grudge
شب سوم: ديدن the ring يک + نيم ساعت استراحت (مثل پريروزش) + the ring دو
posted @


¤

کسي که در تقويم‌ش جمعه ندارد..

» کوه خوشمزه (منم مي‌خوام!)
» A place in Paradise (متن انگليسي همون داستان کوئليو به مناسبت کريسمس امسال)
posted @ December 22, 2005


¤

يه داستان جديد ترجمه کردم، اما يه کم خوندنش سخته. متن اصلي‌ش اينجوري بود، به من چه! من حفظ امانت کردم.. مي‌دونم نوشتن‌ش اينجا اگه باعث بستن اين صفحه توسط مخابرات نشه، به خاطر متن و جملات بي‌معني‌ش خيلي هم داستان جالبي نميشه. پس خلاصه مي‌کنم: دختر و پسر آخر به همديگه مي‌رسن و اسم خيابوني رُ که براي اولين بار در سايه‌ي ديوارش همديگه رُ بوسيدن، رو بچه‌شون مي‌ذارن.
posted @


پنج‌شنبه 1 دي

..ديگر نه يک فرانسوي جدي هستم و نه چندان به يک ايراني لاابالي بدل شده‌ام. نه اين هستم و نه آن؛ مهاجري شده‌ام در معرض انواع مسخ‌شدن‌ها... (سرزمين سراب‌ها / داريوش شايستگان)

» درباره‌ي آواژيک + مصاحبه با پانته‌آ بهرام
posted @


¤

طرف کور بود. عادت داشت هر شب بالشي رُ بغل کنه. يک شب حس کرد بالش‌ش يه کم مرطوبه، اما چيزي دستگيرش نشد. فقط هم‌اتاقي‌ش که کنارش وايساده بود و می‌ديد، فهميد که مسئولِ اون‌جا بالش رُ با يه خوکِ مرده عوض کرده..
posted @


¤

دارم به اين نتيجه مي‌رسم که نميشه به خودم اعتماد کرد، بايد برم کارتن کامپيوتر رُ بيارم، جمع‌ش کنم چند روز (ساعت؟)، دورش هم محکم چسب بزنم و بذارم تو انباري، کليد در انباري رُ هم يه جا قايم کنم که ندونم کجاست.. شايد بتونم به کارهام برسم.
posted @ December 20, 2005


چهارشنبه 30م

خُب ديگه، امشب آخرين شب پاييزه، وقتشه برين جوجه‌هاتون رُ بشمرين!

* فکر اين که بعضي کارها، بعضي حرف‌ها شايد برات بعداً گرون تموم بشن، اما در کمالِ ... نمي‌دونم، لجبازي نيست، حماقت هم نيست، در کمالِ سه نقطه، به اصرار ادامه ميدي ........ اصلاً‌چرا انقدر فکر مي‌کنيم ما؟! نميشه مثل آدم زندگي کرد؟ + انتخاب‌هاي زندگي

اين ديوانگی است.. که از همه‌ی گل‌های رُز تنها به‌خاطر اين‌که خار يکی از آن‌ها در دستمان فرورفته، متنفر باشيم.. که همه‌ی روياهای خود را تنها به‌خاطر اين‌که يکی از آن‌ها به حقيقت نپيوسته است؛ رها کنيم ...

» شب يلدا

* و رسالت من اين خواهد بود؛
تا دو استکان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانيم،
تا در شبي باراني،
آن‌ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش کنيم.
(حسين پناهي)

شب يلدا خيلي‌بزرگ‌ترها (يعني پدربزرگ / مادربزرگ‌ها) لابد قبلنا مي‌نشستن داستان مي‌گفتن و نصيحت و درس زندگي و اين حرفا.. خوشبختانه ما که انقدر از هفت دولت آزاديم که از شب يلدا فقط اسم‌ش رُ يادمونه (البته امسال تو شيراز، يه جشن تو هتل پرسپوليس بود که بليت مي‌فروختن، دانشکده‌ها هم که همه واسه خودشون جشن و کارت دعوت / بليت و مراسم و غيره..) ..اما خُب اصولاً در مورد من هيچ چيز مربوط به يلدا (به جز اسمش) وجود نداره. داشتم مي‌گفتم؛ در راستاي اون نصيحت‌ها و خودبزرگ‌بيني‌ها، اين رُ هم از من داشته باشين:
چايي، نسکافه و امثالهم بايد هميشه تا نصفِ ليوان [پر] باشه! خوش‌دست‌تره! البته قبلش بايد مي‌گفتم حتماً بايد ليوان‌ش شيشه‌اي باشه (حتا مات هم نه!) و دقيقاً توش پيدا باشه! بعدش هم.. مهم نيست چه سايزي، هميشه نصف ليوان پر باشه!

پ.ن. جداً به جز جشن‌هاي بيرون (که تو شيراز خيلي جاافتاده)، و شايد مهموني‌هاي خانوادگي معمولي، که فقط خوراکي‌ش يه کم فرق مي‌کنه (هندونه و آجيل و..) کسي کار خاصي مي‌کنه امشب؟
پ.پ.ن. هنوز پابليش نکرده اولين جواب رُ گرفتم: وبگردي به مقادير متنابهي افزايش پيدا مي‌کنه و بين ساعت‌هاي نه تا دوازده شب همه آن‌لاين و چت!

* ببينم اين کارهاي من بالاخره تو «طولاني‌ترين شب سال» تموم ميشه؟!
posted @


¤

ماه بالاي سر تنهايي‌ست...
posted @


¤

آسمان، بازترین چشم جهان
همه سبزی تو را می‌بیند.
هر که داند که شقایق چه گلی است؛
آری، اینجا تنهاست
آدم اینجا تنهاست!

» سايت‌هاي علمي (+)
» وبلاگ خاتمي (رئيس جمهور سابق)

* جيلي‌بيلي سياه (طمع قهوه)
posted @


¤

مي‌دانم
سبزه‌اي را بکنم
خواهم مرد..
posted @


¤

امروز متن داستان «اندوه ماه» نوشته‌ي آرش حجازي، رو نت رفت. داستان قشنگيه و توصيه مي‌کنم (حداقل اگه يه کم عاشق ماه هستين!) از اينجا -مجاني- بخونين‌ش، در ضمن سال‌هاست اين کتاب تو بازار نيست و تجديد چاپ هم نشد..

و کتاب «قصه شب کريسمس 2005» آخرين کار پائولو کوئليو رُ هم مجاني از اين آدرس مي‌تونين بگيرين.
posted @ December 18, 2005


شنبه 26م

يه روز تماماً ارغواني! :) فقط همين!
..من خيلي مواقع بوده که سکوت کردم، واسه همين اصلاً نمي‌تونم بگم سکوت نشونه‌ي چيه، حتا خوبه يا بد.. خيلي موقع‌ها آدم دلش نمي‌خواد حرف بزنه و اين مي‌تونه هزاران دليل داشته باشه. سکوت الآن‌م با يه احساس خيلي خوب همراهه، و دليل‌ش هم.. شايد بشه تشبيه‌ش کرد به زماني که آدم نمي‌خواد بازدم کنه (فعل صرف‌ش چيه؟) تا هوايي که تو ريه‌ش هست چند دقيقه‌اي بيشتر بمونه... من هم شايد ترجيح ميدم اين حس خيلي خوب فقط مالِ خودم بمونه :)

* همه‌ش «چهار تقه»ي سمفوني پنج تو گوشم بود و اين شعر سهراب:
..چترها را باید بست؛
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد..

:)

» گزارش فستيوالِ موتزارت در تهران
» Great Images In NASA
posted @


¤

..زمان
بافته‌اي‌ست
از خاکِ يک ابديتِ ناشناخته...
/ ميگل آنخل فلورس

I'm so happy to meet you / wish you nice days & nights / Thanx for everything :)


» آلبوم مريم پاييزي (نيما)
» تاريخچه‌ي آهنگِ مرا ببوس..
posted @ December 16, 2005


¤

در رابطه با حذف تمام ميل‌ها.. سه دليل مهم داره: اولين و مهم‌ترين‌ش امنيت شما و شخص مقابله. به هر دليلي، اگه کس ديگه‌اي ميل‌ها رُ بخونه، شما بايد جوابگو باشين و پاي طرف مقابل هم گيره ديگه.. دوم: تاريخ‌شون گذشته! نميشه ادم تو گذشته زندگي کنه که! و نميشه به دليل اين که کسي حرفي رُ چند سال پيش زده، همچنان ازش توقع داشت... بهتره رو ميل‌هاي امروز حساب باز کنين و حرف‌هاي جديد رُ جدي بگيرين. سه: واسه چي بايد نگه‌شون داشت؟! آيا بايد منتظر بمونيم تا به طريقي نوشته‌ها دست کس ديگه‌اي بيوفته و مجبور بشيم پاک کنيم؟ يا هارد بسوزه / CDها نخونن و خودشون از بين برن؟ خُب ميشه به عنوان يادگاري چيزي رُ نگه داشت؛ اما من دوست دارم از طرف مقابلم يه عکس -يادگاري- نگه دارم با تمام حرف‌ها و احساس‌هاي خوب / بدي که ازش تو ذهن خودم دارم...
posted @


جمعه 25م

به مناسبت تولد بتهوون و دومين بزرگ‌داشت‌ش در شيراز؛ سخنراني امير صراف با عنوان سبک‌شناسي بتهوون و بررسي دوره‌هاي سه‌گانه‌ي زندگي بتهوون با پخش آثار صوتي و تصويري‌ش. فردا هم رسيتال پيانو: پرفسور تنگيز شاولوخاشويلي + اجراي سونات‌هاي مختلف بتهوون توسط هنرجويان شيرازي + اجراي گروه کر صمات (به سرپرستي: آزاده عظيمي) - واسه گرفتن کارت دعوت برين آبنوس!

» پرواز کردن بدون بال
» تاريخچه‌ي LSD
posted @ December 15, 2005


جمعه 25م

زندگي جديد؟ ./
يه زماني آدم مجبور به کارهايي ميشه که خودش هم باورش نميشه. هر چي ريکورد از خودم داشتم پاک کردم. نزديک نه هزارتا ايميل، خيلي خيلي فايل و عکس. به جز هارد، مجبور شدم پنج تا سي‌دي رُ از از بين ببرم و محتوياتِ دو تا سي‌دي رُ پاک کنم. آرشيو ايميل و چت‌هام رُ از اولين آي‌دي‌هايي که ساخته بودم، از تقريباً هشت سال پيش، داشتم. زماني که اينترنت اين‌جوري نبود و از شرکتي، اکانت ميل اترنت گرفته بودم. کلي آدما و کلي مسائل که تو اين همه سال مطرح شده بود،خودم حتا اسم IDها يادم رفته بود، خيلي مسايل شخصي ديگه...

فکر کنم زماني privacy مهم‌تر از هر چيزه. در هر حال گفته باشم هيچ ايميل يا آرشيو چت و.. اي از من (چه من فرستنده بوده باشم چه گيرنده) ديگه وجود نداره. اين يه جورايي امنيت طرف مقابل رُ هم بيشتر مي‌کنه. اگه دستِ من بود از بقيه هم مي‌خواستم فايل‌هاي مربوط به من رُ از آرشيو‌شون پاک کنن..

و به هر حال، فکر کنم ديگه خيلي چيزهاي گذشته براي هميشه پاک شد، خصوصاً که حافظه‌ي خودمو مي‌شناسم. بايد در حال زندگي کنيم! اگه لازمه از کسي عذرخواهي کنم، اينو رسماً ميگم. اين چند وقته اگه کساني رُ ناراحت کردم؛ بايد بگم بهترين کاري که هر لحظه مي‌تونستم رُ انجام دادم، خودم هم کم اذيت نشدم و متأسفم که به دلايلي -که فقط خودم مي‌دونم- مجبور به بعضي کارها شدم.

Wind me up
Put me down
Start me off and watch me go
I'll be running circles around you sooner than you know
A little off center
And I'm out of tune
Just kicking this can along the avenue
But I'm alright,

Coz it's easy once you know how it's done
You can't stop now
It's already begun
You feel it
Running through your bones..

posted @


پنج‌شنبه 24م

فيلم White Noise قشنگ بود. البته هر کسي چيزي رُ از فيلم مي‌بينه که دوست داره؛ اما از اون فيلماست که اکثراً شايد خوش‌شون نياد و بگن چرته..!
لينک هاي بيشتر:
» درباره‌ي فيلم و در کل white noise.
» وب‌سايت رسمي فيلم.
» E.V.P چيه؟
» انجمن EVP در امريکا (که در ترک‌هاي اضافي DVD بهش اشاره ميشه)
posted @


بامداد 24م

تو سکوت کنار هم مي‌شينيم، نمي‌دونم به چي فکر مي‌کني. حتا نمي‌دونم خودم به چي فکر مي‌کنم. دعا نمي‌خونيم اما مي‌دوني چي مي‌خواستم. تو سکوت کنار هم مي‌شينيم، حتا جرات نمي‌کنيم همديگه رُ نگاه کنيم. فقط کاشکي همه چيز يه جور ديگه بود. / A Song In Sad Key

ديگه صبح شده، سکوت هم شايد کم‌کم از بين بره، ما واسه هميشه اونجا هستيم. جرات نداريم همديگه رُ نگاه کنيم؛‌ اما مي‌دونم تو هم اونجايي. مثل يه عکس که بخوام به ديوار اتاق بزنم يا تو يه قاب کوچيک، رو ميز کامپيوتر بذارم. عکسي که باارزشه، که هميشه گل‌هاي نرگس رُ مي‌ذارم کنار اون قاب، که شبا به اون سمتي مي‌خوابم که ديده بشه، و ببينم کنارمي، هر چند جرات نکنم نگاه کنم.

ياد بيوگرافي يکي از شاعرها ميوفتم که گفته بود از بچگي شعر و ادبيات تو خونه‌شون بوده و زماني که خونه به دليلي آتش گرفته، مادرش تا آخرين لحظه‌ها خودش رُ به خظر انداخته -تا از تمام دارايي‌هاي خونه- يه سري کتاب رُ نجات بده... و فکر مي‌کنم ارزش‌ها به هيچ چيز بستگي ندارن، حتا اگه واقعاً نباشي، تو هميشه اونجا هستي، کنار هم نشستيم.

راست گفته بودي که هر چه قدر هم آروم بريم بالاخره مي‌رسيم. شايد جاده‌ها هستن که ما رُ پيش مي‌برن، دست ما نيست، يا يکي از ما نخواست که باشه.. در هر حال رسيديم. و خيلي زود رسيديم، خيلي زود رسيديم.

شايد پايان.

All my bags are packed
Im ready to go
Im standin here outside your door
I hate to wake you up to say goodbye..

..Im leavin on a jet plane
Dont know when Ill be back again
Oh babe, I hate to go..

..Now the time has come to leave you
One more time
Let me kiss you
And close your eyes
Ill be on my way
Dream about the days to come...

posted @ December 14, 2005


¤

خاموش، چون فقير پير
در پشتِ شهر افول مي‌کند خورشيد؛
ساختمان‌ها را مي‌ليسد،
و از رخ مردمان نقاب بر‌مي‌گيرد..

..و در پشتِ پيران تاب مي‌خورد،
آن‌ها که همين امسال زندگي را بدرود خواهند گفت.

شهر، شاهد
و قرص خورشيد
در ازدحام رهگذران افول مي‌کند.
تنها خورشيد فقير است که به هيچ‌کس نمي‌نگرد،
و کسي را دوست ندارد.

شهر سوسو مي‌زند،
به تاريکي مي‌گرايد،
و آنچه را يافته در هم مي‌شکند..
// رائول ناباره‌ته
posted @


¤

خُب اگه خاطره‌ها نباشن، ارغواني‌اي ديگه وجود نداره..
posted @


¤

من فرشته نبودم، اما تا آنجا که در توان‌م بود
تلاش کردم تا آدم باشم. تو نیز تلاش کن که حقیقتاً آدم باشي..
/ چاپلين
posted @


¤

تا احساس کنم زنده‌ام . . .
posted @


چهارشنبه 23م

کنفرانس computer-assisted in language learning. روز خوبي بود :)
هاي‌باي!

How many roads must a man walk down
Before you call him a man?..
posted @


¤

جنگلي که نشه آدم توش گم بشه، براي هميشه،
که شبا صداهاي عجيب غريب نده و نشه اون وسط‌ش آتيش روشن کرد،
به درد من نمي‌خوره..
posted @ December 13, 2005


¤

کدوم دو سال پشت سر هم از زندگي‌ت هست که احساس شادي و خوشبختي و آرامش بهت ميده؟ و حاضري (بدون اين که تغييري بدي، دقيقاً همون رُ) دوباره زندگي کني تا همون احساس‌ها رُ داشته باشي، به شرطي که بدوني بعد از دو سال بر مي‌گردي به همين جا و هيچ چيز عوض نشده و حتا از مقدار عمرت هم کم نشده؟ اصلاً هست چنين دو سالي؟
posted @


¤

تو شهري که ما هستيم همه چيز تو قانون خلاصه ميشه. يه بار امتحان کردم: حتا اگه بخوايم هم نميشه از قانون‌ها سرپيچي کرد. يکي بود مي‌گفت مي‌تونه معجزه کنه، اما اون هم نتونست. واسه همين خيلي موقع‌ها مجبوريم خيلي چيزها رُ تحمل کنيم.

مثلاً تو شهري که ما هستيم چرا‌غ‌هاي راهنمايي رانندگي‌ش سه رنگه، مثل همه جا پايه داره؛ انقدر بلند که از همه جا بشه ديدش، و تايمر.. البته يه در ميون نيست، اما تايمر داره، هِي عوض ميشه: ارغواني / بي‌رنگ / خاکستري تيره / بي‌رنگ...

معمولاً نميشه اندازه گرفت، اما يه بار که يه گوشه وايساده بودم، ديدم «ارغواني»ش خيلي زود عوض ميشه، باقي‌ش انقدر مي‌مونه که آدم حوصله‌ش سر ميره و ديگه طاقت نمياره وايسه. البته هيچ‌کس چک نمي‌کنه، تنظيم‌هاش دست ما نيست. تازه اکثريت هم وقتي ازشون بپرسي يا نابينان يا کوررنگي دارن. رنگ‌هاي مشابه مي‌بينن يا آبي و سبز و غيره.. فرقي نداره، هميشه رد ميشن خُب. خيلي‌ها اصلاً نگاه نمي‌کنن ببينن اون روز چراغ چه رنگيه.

ميگن تو شهر از ما بهترون، چراغ راهنما نيست، فقط دم در يه چراغ چشمک‌زنِ ارغوانيه که وقتي بياي نزديک بهت چشمک مي‌زنه، اما اينجا هنوز شب تاره، شب تاره، شب تار..
posted @ December 12, 2005


¤

دگران،
روند و آيند
و تو هم‌چنان که هستي..

» گفتم همه چيز درست ميشه، ...
خُب شايد درست شدن مدل‌هاي مختلفي داره! يه جورش هم گند زدن به همه چيزه..

» پنج ترانه: 1 / 2 / 3 / 4 / 5
posted @


¤

اين داستانِ پيرمردِ سياحي ست،
که يکي از سه نفر را نزد خويش نگه داشت..

It is an ancient Mariner
And he stoppeth one of three..
posted @


¤

واسه کسي که عاشق عکسه: snow and red berries

Returns no more
I will not watch the ocean
My lover's gone..


» هفت خرافاتِ به‌روز در ايران! (عالي بود!)
» خواب هاروي (داستاني از استيون کينگ)
» ضد رمان (مقدمه ژان پل ساتر بر رمان ناتالي ساروت)

Triumph is just "umph" added to try.
^ God's Little Instruction Book for Students

Every man is guilty of all the good he didn't do.
^ Voltaire (1694-1778)

Character cannot be developed in ease and quiet. Only through experience of trial and suffering can the soul be strengthened, ambition inspired, and success achieved.
^ Helen Keller (1880-1968)

Life is mostly froth and bubble, but two things stand like stone, kindness in another's trouble and courage in your own.
^ Princess Diana (1961-1997)

posted @


دوشنبه 21م

خبر مرگِ بيش از صد نفر به دليل آلودگي تهران، خيلي منو يادِ جرياني مشابه -چند سال پيش- در فرانسه انداخت. فرق ش اينه که اين‌جا کسي اجازه اعلام خبر نداره، اون‌جا به دليل گرماي بيش از حد تابستون و مجهز نبودن خانه‌هاي سالمندان، چند سالمند مُردن و چند نفر هم گرمازده و بستري شدن.. و براي همين تمام مقامات کشوري بازخواست شدن و تا پاي استعفا پيش رفتن..

مشکل اينه که تو ايران طرز برخورد همه -از مقام‌هاي بالا تا مسئولين رده پايين- احمقانه ست. کافيه اخبار رُ دنبال کنين تا بتونين پيشگويي کنين فردا کدوم خبرها قراره تکذيب بشه. ..تو کلاس‌هاي زبان انگليسي معمولاً روش اين بود که استاد در جلسه‌ي اول به بچه‌ها مي‌گفت اگه سوالي به ذهن‌شون مي‌رسه بپرسن و اصلاً فکر نکنن سوال خنده‌داره يا مسخره ست و اينا..

اما خيلي وقته همه فهميدن اين روش احمقانه ديگه جواب نميده. الآن تئوري جديد آموزشي از استاد مي‌خواد بگه (و در عمل نشون بده که) بچه‌ها اگه سوال خنده‌داري به ذهن‌شون رسيد بپرسن و همراه با جواب گرفتن، همه‌ي کلاس با هم به اون سوال بخندن. چه اشکالي داره؟ اين کار باعث ميشه همه اون جريان رُ بهتر ياد بگيرن. ولي خُب، در سطح کلانِ جامعه عوض شدنِ رفتارها و طرز فکرها به سادگي توضيح دادنِ يه تئوري جديد نيست. حداقل پيش‌نيازش سپري شدن چند نسله. شايد واسه همينه که اکثراً ميگن ايران بهترين کشور دنياست، اما حداقل هفتاد سال ديگه.
posted @


¤

هيچ
از براي هميشه!
posted @ December 11, 2005


يکشنبه 20م

يه روز مزخرف! تقريباً داره رِنج‌ش دستم مياد؛ يه روز خوب، يه روز بد.. در اين جور مواقع بيشتر يادِ مارسل پروست ميوفتم! فعلاً به مدت دو روز همه چيز تعطيل. خودم و غارم و.. هر چيزي که توش هست.

sing for absolution
I will be singing
falling from your grace

there's nowhere left to hide
in no one to confide
the truth runs deep inside
and will never die..

posted @


¤

ديوارهاي شيشه‌اي فرودگاه؛
جايي که عملاً واسه تو مرز کشور محسوب ميشه،
و وقتي ازش بگذري...
شايد از خيلي چيزا -براي هميشه- گذشتي.

ديوارهاي شيشه‌اي فرودگاه؛
خط مرزي که هيچ وقت نمي‌بيني، اما
خيلي خوب مي‌توني حس‌ش کني،
چون براي هميشه قراره يادت بمونه،
حتا اگه ديگه نتوني برگردي، و براي آخرين‌بار باشه که از پله‌ها مي‌گذري..
ديوارهاي شيشه‌اي فرودگاه!
و يه کم اون‌ورتر، چند دقيقه‌ي بعد، هواي تازه..
هنوز اينجا هستي، اما از مرز گذشتي، تو ديگه اينجا نيستي.
posted @


¤

صفر ./
حالا ريست از اول !
يه مدت خنده و گريه و گرفتاري و جشن و عزا و همه چيز.. حالا هيچي!
posted @


يکشنبه 20م

وقتي به پرواز دير مي‌رسي.
بدتر: وقتي پروازي نيست و پرنده پر نمي‌زنه اونجا..!
posted @


شنبه 19م

هنوز گل نرگس دارم
با از اين قهوه آماده‌ها..

Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic till I'm gathered safely in
Touch me with your naked hand or touch me with your glove
Dance me to the end of love..
posted @ December 10, 2005


شنبه 19م

روزهاي خوب. ظهرهاي خوب. عصرهاي خوب. شب‌هاي خوب! شايد مي‌ترسم تکرار نشه ديگه، واسه همين همه‌ش رُ اينجا نوشتم که بگم چند وقته من هم چنين چيزهايي دارم.. + آهنگِ where will u go که داره مي‌خونه الآن.. و فقط يک شاخه از اين دسته گل نرگس.. و انتظار براي شکستن روزه‌ي يک ساله‌ي نوشابه با يه جشن کوچولو!

» موتور جستجوي علمي: Scirus for scientific information
» وقتی مينا از خواب بيدار شد (مديا کاشي‌گر)

زمين می‌لرزد
تو نيستی
و من دور می‌شوم..
posted @


¤

¤
زندگي شبيه چاهي تاريك است،
هر چه طولاني در درونِ آن را بنگري
ستارگاني با درخشش بيشتر به شما چشمك مي‌زنند.
// برامس

» معماري
» ويدئوبلاگ (تگ ايران / دنس / کانسرت / و..)
» يه سايت جالب که لينک همه چيز مجاني رُ داره، از جمله سايت‌هاي دانلود mp3 رُ !
posted @


¤

دريا از جايي كه عميق است شروع مي‌شود.
/ كوندرا
posted @ December 09, 2005


جمعه 18م

آخيييششش!!
..پنج روز کار شبانه‌روزي (!) و شب بيداري تا 5 / 6 صبح و کلي خوندن و نوشتن: نتيجه‌ش شد يه تحقيق 43 صفحه اي در مورد «زبان زنبورها» و سه تا فايل پاور‌ پوينت و يه پوستر و دو تا بروشور.. انقدر عالي شده که دلم نمياد بدم استاد! ولي خُب من فعلاً نمره مي‌خوام که اينا واسه‌م ميارن :)
posted @


¤

امسال از اون سال‌هاست که شديداً کريسمس مي‌خوام.. مثل زماني که آدم دلش برف مي‌خواد؛ يه برف سنگين که همه جا رُ سفيد کنه، که حواس همه رُ از اتفاق‌هايي که هست پرت کنه.. از اين مسير، زندگي يا هر چيزي که هست خسته شدم، يه دنياي جديد مي‌خوام.
..کريسمس

» تو اين هفته چهار نفر بهم گفتن «بداخلاق» و «اخمو» و..! مهم‌ترين‌شون هم يکي از استادهاي دانشگاه بود. ...من واقعاً بداخلاق‌م؟!
» 48 قانون قدرت (انگليسي)

Like the sound of silence calling,
I hear your voice and suddenly
I'm falling, lost in a dream.
Like the echoes of our souls are meeting,
You say those words and my heart stops beating.
I wonder what it means.
What could it be that comes over me?
At times I can't move.
At times I can hardly breathe...
posted @


¤

پس از قرن‌ها دست‌نوشته‌اي از نيوتن پيدا شد که گفته بود:
قانون جاذبه ي دو: در يک سمتِ رابطه انسان قرار داره و در سمت ديگه‌ش هر چيزي مي‌تونه باشه. طبق اين قانون، چيزي انسان رُ به سمت خودش جذب مي‌کنه (و سه مثال کلي‌ش: يک آدم ديگه، يک مکان خاص، يا يک وسيله ست.) قدرتِ گرانش بين فرد و اون، با معکوس فاصله‌شون رابطه داره.. هر چي بيشتر اون‌جا باشي / باهاش باشي / بهش نزديک‌تر باشي، خود به خود بيشتر جذب ميشي.. دستِ تو نيست، قانون‌ش اينه..

» دوشيزه (داستان کوتاهي از ماريو بارگاس يوسا)
posted @ December 07, 2005


چهارشنبه 16م

اگه از يه نمايش کاملاً متفاوت که موضوع‌ش بافتن (و خصوصاً بافتن فرش) باشه و نشون بده چه مفاهيم بزرگي در بافتن فرش هست (و البته همه‌ش در مورد فرهنگ ايران باشه) لذت مي‌برين، به هيچ عنوان نمايش «آواژيک» رُ -به کارگرداني پانته‌آ بهرام- از دست ندين که الآن در تالار قشقايي (تئاتر شهر) داره اجرا ميشه.

کل آواژيک رُ ميشه در دو مورد خلاصه کرد: رقص و موسيقي. رقص‌ش رُ که اگه برين مي‌بينين! موسيقي‌ش هم، تکه‌هاي موسيقي کهن ايران هست که از تمام نقاط کشور ضبط شده.. موضوع کلي هم: قالي‌بافي. و فکر مي‌کنم از اون کاراست که يا شديداً ازش خيلي خوش‌تون مياد يا شديداً بدتون مياد!! ولي به امتحان‌ش مي‌ارزه ؛)
posted @


¤

شکلات آلبنا، تهيه شده از بهترين شير کوه‌هاي آلپ فرانسه.
posted @


¤

مي‌خوام هِي يه دفعه بپرم وسط خيابون،
تو هِي يه دفعه منو بگيري که نرم زير ماشين!!!
هر چه قدر هم بعدش دعوام کني، باز دفعه‌ي بعد
دوباره بدوم
تا تو هول بشي و منُ محکم بگيري
تا نرم زير ماشين!!..

Who am I
On this Island of Faith?
Who am I
On this Island of Life?
..You are the Sea
You are the Sky
You are the Ocean
I am the Earth
I am the Island of your Love...
posted @


¤

يه دردِ قديمي - شايد
که هميشه وقتِ چيزهاي خوب، اون گوشه واي‌ميسه و يواشکي به من نگاه مي‌کنه و ميگه من هم هستما.. بعد من هيچي نمي‌تونم بگم. اون زمان سعي مي‌کنم ناديده‌ش بگيرم تا حداقل از شادي لحظه‌م استفاده کنم، ولي بعدش.. خيلي چيزها اوني نيست که من مي‌خوام.

شادي‌هايي که فقط در صورتي هستن که به هيچ چيز ديگه فکر نکنيم؛ و نه آينده‌اي..

همون پل قديمي زمان ويرجينيا وولف..
posted @ December 06, 2005


¤

گرم و زنده
بر شن‌هاي تابستان، زندگي را بدرود خواهم گفت،
تا قاصدِ مليون‌ها
لبخند گردم
تابستان، مرا در بر خواهد گرفت و
دريا دلش را
خواهد گشود..

زمان در من خواهد مُرد و من
بر زمان خواهم خفت..
posted @


¤

وقتي نسيم ما رُ با خودش بلند مي‌کنه و به آسمونا مي‌بره..

I love to read a poem, in front of the poet!
posted @


سه‌شنبه 15م

امروز که همه‌ش جشن و کيک و عکس و فيلمبرداري... روز دانشجو مبارک :)

..And now in the dawn light, she talks with me again,
Remember all the things we've done,
Been through the bad times, and we've seen through the sad times,
We're stronger than before...


» ناتانائيل، شوق را به تو خواهم آموخت..
» آدم دلش مي‌خواد لپ‌ش رُ بکشه!
posted @


دوشنبه 14م

يه کوير بزرگ مي‌خوام، تنها، نسيم.. شب، فقط ستاره (کلي!) و «سونات مهتاب» که از آسمون پخش بشه.. بعد کم کم ماه در بياد؛ هر چيزي باشه خوشگله، کامل باشه چه بهتر.. و تا صبح اين سه قسمت هِي پخش بشه و من بخوابم رو زمين، ستاره ها رُ نگاه کنم..

» افسانه‌ي مهتاب
» نامه‌ي عاشقانه‌اي از بتهوون
posted @ December 05, 2005


¤

وقتي آمار ميگه؛
40 درصد زايمان‌هاي ايران ناخواسته ست (سقط شده‌ها بماند!)
و 75 درصد زنان و دخترانِ شيراز اسکيزوفرني دارن..
posted @


شنبه 12م

به دليلي سه ساعت تمام تو ترافيک هستي؛
اما نگران ترافيک نيستي، راننده کس ديگه‌ايه. از اين سر شهر به اون سر شهر! غروبه.. نگران پول آژانس هم نيستي چون کس ديگه‌اي حساب مي‌کنه. يه کم شيشه سمند رُ ميدي پايين تا هوا نفس بکشي؛ بزرگراه همت. سرده يه کم، يا تو داري مي‌لرزي؛ در هر حال فرقي نداره، شيشه رُ ميدي بالا و به آهنگي که آقاي راننده گذاشته گوش مي‌کني. از آهنگ‌هاي قديمي شادمهر عقيلي‌ه.. فال قهوه فکر کنم.. و پيش خودت ميگي چرا نرفتي عقب بشيني؟ البته حالاش هم راننده کاري نداره؛ اما اون‌جوري پرايوت‌تر بود شايد.. شايد هم نه. فرقي مي‌کنه مگه؟! فکر مي‌کني اگه يه نم بارون مي‌ومد، يا چرا نم؟ خيلي شديد.. اگه مي‌ومد بهتر بود؛ اما باز هم نه، اصلاً همه‌ي اينا هم زيادي‌ن.. و با خودت فکر مي‌کني چه قدر ارزش داري؟

» فکر ‌کنم دانشگاه کم کم داره ديوونه‌م مي‌کنه. نميشه يه جوري از شرش خلاص شم؟! همه‌ش همه چيز شده دانشگاه. خوبه‌ها، عاليه، اين خواسته‌ي خودِ من بوده و هست.. اما حالم ديگه داره به هم مي‌خوره..

» عکس
posted @ December 03, 2005


¤

هستي!
پس مي‌گذري
زيبايي
در همين است..
// ويسواوا شيمبورسکا

» Color Scheme Tool
» بلاگ‌گرد به جاي بلاگرول (فارسيه البته) + 1 / 2
» چند تست روانشناختي
» دوست داشتم اثر انگشت به جا بگذارم!
posted @


¤

دِر آ توني يرز تو گو.. بست آو آل آي هُپ..
پ.ن. شايد خوددرگيريه.. کلي چيز نوشتم، اما ارزش پابليش کردن نداشت؛ دليت شد :)

» معرفي شش یادداشت برای هزاره‌ی بعدی
» سخنراني حميد عضدانلو درباره‌ي ميشل فوكو
» متن کامل فارسي نمايشنامه ي اتاق / اثر هارولد پینتر
» درباره‌ي‌ ديالكتيك (گفت‌‌وگو با ‌بابك‌ احمدي‌)
» صداي شاعران کلاسيک روي نت (خبر|سايت)

» یک مجموعه از سایتهای رایگان آپلود فایل
» چند ترفند کوچولو (در مورد ياهو مسنجر جديد و..)
posted @ December 02, 2005


پنجشنبه 10م

فيلم Robots بامزه بود، کلي خنديديم!

* هر چه قدر هم مي‌خونم جواب نميده، بيشتر به آي‌کيو خودم شک مي‌کنم.. واقعاً مردم مي‌تونن نمودهاي خارجي نسبيت‌هاي انيشتن رُ درک کنن؟!؟!؟ نميشه..!! اصلاً معني جمله‌ها رُ نمي‌گيرم :|

.. اگر جهان همواره وجود داشته، چرا هر آنچه قرار بود اتفاق بيوفتد، تاکنون رخ نداده، و تاريخ به پايان نرسيده؟ به ويژه چرا جهان به تعادل و ترازمندي گرمايي دست نيافته، و هر آنچه در جهان وجود دارد داراي دماي يکساني نيست؟
// ناهم‌سازي خردِ ناب: امانوئل کانت

.. خدا پيش از آفرينش جهان چه مي‌کرد؟
// سينت آگوستين
posted @ December 01, 2005