<body>

مهدی اچ‌ای

!برداشت شخصی من از دنیای اطراف، زندگی و هر چیز دیگه

¤

بالاخره Immortal Beloved هم کامل ديده شد!

* آکادمي فانتزي يه مسابقه‌ي داستان نويسي راه انداخته که دد تايم‌ش تا آخر فروردينه. اگه داستان فانتري / علمي‌تخيلي مي‌نويسين يا مي‌خواين در اين مسابقه شرکت کنين، به اين لينک برين.

* سايت Writers Digest هم مسابقه‌ي داستان کوتاه و.. برگزار مي‌کنه؛ و البته با جايزه‌هاي چند هزار دلاري!

» Let's Learn English صحبت‌هاي طنز از طرف بوش و رايس! (صبر کنين صفحه کامل لود شه تا صداي هر دو طرف رُ هم بشنوين.)
posted @ February 26, 2006


¤

تدريس خصوصي با ايميل!
اولين مورد چند وقت پيش بود، کسي خودش پيشنهاد داد، حتا نمي‌دونم کي. من درس دادم، اون خوند و اشکال پرسيد، و مبلغي که توافق کرده بوديم رُ واريز کرد به حساب. اما اين بار من پيشنهاد دادم؛ شاگرد تهران بود، من هم فعلاً اينجام، پس؟! يه راه جالب تدريس با ميل بود. طرف قبول کرد. چون واقعاً مي‌خوام بدونم نتيجه از ديد اون چه جوريه، گفتم مبلغ رُ بعد از تموم شدن همه‌ي جلسه‌ها واريز کنه، فکر مي‌کنم اين‌جوري دقيقاً بگه نظرش در مورد اين جور تدريس چيه.

به نظرم، اگه شاگرد هم اهل نت و ميل باشه و خوندن متن رو صفحه مانيتور براش مشکل نباشه، اين روش خيلي هم بهتر جواب ميده؛ من با آرامش کامل همه چيز رُ مي‌گم، در لحظه‌اي ميل رُ مي‌نويسم که آرامش فکري دارم و مي‌تونم بيشترين تمرکز رُ بذارم رو درس؛ شاگرد هم هر زماني که راحت باشه، به هر تعداد که لازم باشه، ايميل رُ مي‌خونه و هر مشکلي باشه، سوال مي‌پرسه.

البته واسه کانورسيشن جواب نميده؛ طبيعيه، اما واسه گرامر، وکب، و حتا مباحث خاص(!) روش خوبيه. خيلي خيلي وقت پيش کسي (البته دوست، نه شاگرد) بود، که طي چند ميل، هر چي فحش و بد و بيراه و مسائل خاص بود رُ براش نوشتم، اين چيزي بود که خودش ازم خواست، نمي‌دونم چه قدر نتيجه رضايت‌بخش بود، اما وقتي نخواي طرف مقابل رُ ببيني، وقتي ندوني کيه و چيه، خيلي راحت ميشه در هر موردي حرف زد..
posted @ February 25, 2006


¤

هيچ کس نمي‌داند بين من و چشمان تو چه رازي بود.. /

I walked across an empty land,
I knew the pathway like the back of my hand.
I felt the earth beneath my feet,
Sat by the river and it made me complete.
Oh, simple thing, where have you gone?
I'm getting old and I need something to rely on.
So tell me when you're gonna let me in,
I'm getting tired and I need somewhere to begin..
posted @


¤

انتشار بزرگ‌ترين آنتولوژي* شعر نوي فارسي - نشر کاروان / در حد خبر که عاليه. هنوز کتاب رُ نديدم، قيمت‌ش هم 19500 تومنه. اگه خوب باشه مي‌ارزه. ترسم از اينه که گردآورنده‌ش نظر شخصي اعمال کرده باشه و نتيجه‌ي کار به جاي فهرست برترين اشعار ايران معاصر، چيزي در حد گلچين شخصي نويسنده باشه. بايد حتماً کتاب رُ ببينم از نزديک..
* Anthology يا گلچين ادبي (که اينا «سفينه‌ي شعر نو» ترجمه‌ش کردن) منتخب بزرگترين آثار ادبي تو اون فيلد خاصه. يه جورايي به معتبري ديکشنري. واسه همين بايد کاملاً از اعمال نظرهاي شخصي (حتا تو انتخاب آثار) به دور باشه و چنين گلچيني کار هر کسي نيست. اما اگه نتيجه‌ي کار خوب باشه؛ ميشه يه اثر جاودان که هر کسي با داشتن يک جلد از اون، به بهترين گنجينه‌ي ادب اون موضوع دسترسي پيدا مي‌کنه.

» يوزر و پسورد Rapidshare premium accounts !!! (+)
» Spirit Writings: a full-text web channeling guide !
posted @ February 23, 2006


پنج‌شنبه 4م

محکم بغلت مي‌کنم، سرت رُ به خودم نزديک‌تر مي‌کنم، مي‌خوام همه‌ي وجودت رُ حس کنم. تو ذهنم يه اموتيکن لبخند :) مي‌کشم، يه کم وول مي‌خوري تا جات -رو دست‌م- راحت باشه. اميدوارم بتوني خوب استراحت کني.

آروم هي بوس‌ت مي‌کنم، تو هم که خوابي و هيچي نميگي! من هي خوشحالم که هستي، تو هي ضدحال مي‌زني. و من ساکتم، پلک نمي‌زنم، يک لحظه هم ازت چشم برنمي‌دارم. هنوز هم نمي‌فهمم چه جوري خودت رُ تو آينه مي‌بيني که هيچي نمي‌بيني؟ تو عادت کردي وقتت رُ با چيزاي مختلف پر کني، من عادت کردم وقت‌م رُ با تو بگذرونم؛ مي‌بيني چه مثل هم فکر مي‌کنيم؟

ديروز دوباره ازم تعهد گرفتن. و من امضا کردم که اين «بودن» کوتاه‌تر از اوني باشه که فکر مي‌کرديم، اما به نتيجه‌اي برسه که من مي‌خوام. اين جوري تا وقتي باشي، انگار من کنارت‌م. مثل من که هميشه اينجا هستي.

If love were liquid it would drown me
In a placeless place would find me
In a heart shape come around me and then
Melt me slowly down
If love were human it would know me
In a lost space come and show me
Hold me and control me and then
Melt me slowly down
Like chocolate..
posted @


¤

رفتم سينما، «مکس» رُ ديدم.
posted @


¤

مسابقه‌ي داستان نويسي / شعر / نقد و..
سايت fanstory.com چندين مسابقه‌ي مختلف داره؛ از جمله عکسي هست که در موردش بايد داستان کوتاهي نوشته بشه، يا شعري و.. و جايزه‌ا هم معمولاً صد دلار (حالا چه پول نقد، چه کتاب و غيره) هست. البته همه‌ش انگليسيه! بيشتر نمي‌دونم، خودتون برين ببينين اگه خواستين..!

عابر غريب: شتاب کن و بار بردار و برو، که لحظه‌ای درنگ، حتا خطاست...

» مشتاق بمان، نادان بمان!
«The gods may throw a dice..


What do I do when lightning strikes me
And I wake to find that you're not there
What do I do to make you want me
What have I got to do to be heard
What do I say when it's all over
And sorry seems to be the hardest word..


خواب‌ش را ديدم: در واپسین لحظات تنها یادِ تو بود که مرا زنده نگه داشته بود و اینک یادت هم مرده است و من زنده، دروغی در کار نبوده است، زمان چنین حکمرانی کرده، دیگر کسی نیست که راه را روشن کند و من در تاریکی، تنها هیچ را می‌جویم و افسوس که آن را هم نمی‌یابم، بازی‌ها را دوره می‌کنم، قواعد را به خاطر می‌سپارم، بازی و زندگی را اغلب اشتباه می‌گیرم و می‌بازم، کسی در این حوالی پرسه می‌زند و من بی نام او را می‌خوانم روز و شب، چون دیگر سوال‌ها، بی‌جواب مانده است و هر روز در گوشم زمزمه می‌شود که جواب‌ها آن چنان ساده نیست که می‌انگاری و من همه چیز را ساده می‌بینیم و پاک چون دیروز، این پیچیدگی‌های ساختگی را تاب نمی‌آورم و بازی کلمات را، کلماتی که از سال‌های دور به ارث مانده‌اند، از قالب عمل به واژه تبدیل شده و در این مرحله ثابت شده‌اند در رکودی کامل، واژه‌ها کل زندگی ما را ساختند بر پایه‌ی هیچ و ما باور کردیم که چاره‌ای نداشتیم، نداریم و من ناباورانه تسلیم شده‌ام و امید دارم که در بازی واژه‌ها وارد نشده باشم و گرفتار، زمان لازم است..
posted @ February 22, 2006


دوشنبه 1 اسفند

چهار روز گذشته مشغول کارهايي بودم که يه دفعه رو سرم ريخت؛ مجله‌ي دانشکده، يه نمايشنامه، شاگرد خصوصي، کلاس، داستان‌ها، به همراه دنبال کارهاي اداري کلانتري بودن که از همه‌ش وقت‌گيرتره. عملاً اگه خونه بودم خواب بودم. دقيقاً يعني! و امروز بعد از چهار روز، يه وعده غذا خوردم. اين چند روزه همه‌ش شکلات و قهوه و آب و ذرت! اين هفته خيلي از کارها عقب افتاد. ايران کشوريه که اگه يه زندگي رگولار مرتب خوب داشته باشي، واقعاً خوشبختي، اما اگه يه اتفاق کوچيک (حالا چه مريضي، چه اداري و غيره) واسه‌ت بيوفته همه چيز از هم مي‌پاشه، هيچ جايي نيست که بتونه کمک کنه يا حداقل طبق روال قانوني پيش بره و سنگ نندازه.

هميشه گفتم زندگي از ديد من چندين صفحه‌ي مار و پله ست که در ابعاد مختلف روي همديگه منحرف شدن. ميشه گفت فضا-زمان از لايه‌هايي تشکيل شده که روش بازي مار و پله کشيده شده، و مهره‌ي بازي هم خود ما هستيم. يکي از اين لايه‌ها واسه من انتخاب مکان زندگي کردنه، که اين چند روزه (با اين که قبل‌ترش يه مار منو خورده بود و با اين فکر که تو ايران ميشه راحت‌تر پول درآورد، منو به اون پايين‌ها کشونده بود) اما اتفاقات اخير يکي از اون نرده‌بون‌ها بود که منو از اون وسطا آورد تا چند خونه قبل از خونه‌ي آخر.

I don't wanna talk
About the things we've gone through
Though it's hurting me
Now it's history
I've played all my cards
And that's what you've done too
Nothing more to say
No more ace to play

The winner takes it all
The loser standing small
Beside the victory
That's her destiny

I was in your arms
Thinking I belonged there
I figured it made sense
Building me a fence
Building me a home
Thinking I'd be strong there
But I was a fool
Playing by the rules

The gods may throw a dice
Their minds as cold as ice
And someone way down here
Loses someone dear
The winner takes it all
The loser has to fall
It's simple and it's plain
Why should I complain.

But tell me does she kiss
Like I used to kiss you?
Does it feel the same
When she calls your name?
Somewhere deep inside
You must know I miss you
But what can I say
Rules must be obeyed

The judges will decide
The likes of me abide
Spectators of the show
Always staying low
The game is on again
A lover or a friend
A big thing or a small
The winner takes it all

I don't wanna talk
If it makes you feel sad
And I understand
You've come to shake my hand
I apologize
If it makes you feel bad
Seeing me so tense
No self-confidence
But you see
The winner takes it all..

posted @ February 20, 2006


¤

علائم آنفولانزاي مرغي: ابتدا با يك تب خفيف، سردرد و درد مفاصل آغاز مي‌شود. تب بيمار ممكن است به مدت يك روز فروكش كند. بيمار به سختي تنفس مي‌كند و به
تدريج سرفه‌ها آغاز مي‌شود. با كم رسيدن اكسيژن به مغز در اثر اشكال در تنفس حالت كما و مرگ به همراه خواهد داشت. از آنجا كه علائم آنفولانزاي مرغي بسيار مشابه
آنفولانزاي معمولي است، خطر آن اينست كه پزشك نتواند تفاوت آنها را تشخيص دهد. اما در صورتي كه اين بيماري ظرف 48 ساعت تشخيص داده شود و بيمار تحت درمان خاص
بيماري مانند مصرف داروي ضد ويروسي Tamiflu قرار گيرد، بيمار معمولا بهبودي كامل به دست مي‌آورد.

تا زماني که اين بيماري در کشور شايعه، حتماً دستورات زير را رعايت کنيد. توجه کنيد که نيمي از پرهيزها در خريد خانه و نيمي ديگر در خوردن غذاي بيرون (در مسافرت و..) است که بايد مورد توجه قرار گيرد.
از خوردن مرغ به صورت جوجه‌كباب يا سوخاري و تخم مرغ نيمرو كه امكان نيم‌پز بودن آنها وجود دارد، جداً خودداري كنيد. غذاهاي حاوي گوشت ماكيان را با 70 درجه سانتيگراد و حداقل به مدت 30 دقيقه طبخ كنيد. و براي پيشگيري از بيماري آنفلوآنزاي پرندگان از مصرف تخم‌مرغ نيم‌پز و خام نيز پرهيز شود. (عملاً گوشت و تخم‌مرغ بايد آب پز بشن و حداقل به مدت نيم ساعت. از خوردن چيزهايي که از تخم‌مرغ خام ساخته ميشن؛ مثل سس مايونر خودداري کنين. و از خوردن ساندويچ‌هاي مرغ کنتاکي و غذاي بيرون پرهيز کنين.) همچنين در صورت ديدن پرنده تلف شده درمحل زندگي خود، بلافاصله آن را به نزديكترين مركز بهداشتي درماني و ياخانه بهداشت اطلاع دهيد.
posted @


يکشنبه 30م

واسه خودم متأسفم که تو يه جنگل بزرگ زندگي مي‌کنم. چند روز پيش يه اتفاق کوچيک واسه‌م افتاد، ساعت پنج و نيم / شش عصر بود، مکان‌ش هم يه جاي تابلو و يه کم شلوغ شهر.. همون شب مستقيم رفتم کلانتري، تا هشت شب درگير بودم. فردا صبح‌ش دوباره کلانتري، رفتم اداره‌ي راهنماي رانندگي، و دادگستري واسه شکايت. عنوان‌ش رُ هم گذاشتم «زورگيري، تهديد براي دزدي و آدم‌ربايي». اتفاق خيلي عجيبي نبود، چيزيه که زياد شنيده بودم؛ يه تاکسي شخصي که با کمک همدست‌ش (در ظاهر مسافرهاي ديگه) و با تهديدِ چاقو و غيره طرف رُ لخت مي‌کنن و احياناً زخمي. (آخرين موردي که شنيدم يکي از دوستانم بود که حتا کفش و ساعت و کاپشن‌ش رُ هم گرفته بودن. اون هم جاي خلوتي سوار نشده بود؛ ارم بوده مسيرش.) من خيلي طوري‌م نشد، به خاطر محافظت از گردنم (که چاقو روش بود) يه کم دستم خوني شد و فوراً فرار کردم و با برداشتن شماره پلاک ماشين، مستقيم همون جوري، خوني و عصبي رفتم کلانتري.

اولين بار بود مي‌رفتم تو کلانتري. آدم‌هاي مهربوني بودن، اما عملاً هيچ کاري واسه‌م نکردن. يه سري نامه نوشتن و بر اساس اونا، فرداش رفتم اسم و آدرس و مشخصات صاحب ماشين رُ پيدا کردم و نتيجه رُ به کلانتري تحويل دادم. کارها کاملاً به دوش خودم بود. فکر نکنم پليس بتونه کاري انجام بده اصلاً. بعد گفتن برو دادگستري شکايت بنويس. من هم که قصد ندارم خودم رُ با اون افراد (دوست ندارم بگم گروه / باند) رودررو کنم و بخوايم دو نفري با هم بجنگيم، عملاً منصرف شدم. سيستم قضايي کشور جوريه که مسلماً طرف متحول و پشيمون نميشه، بلکه خيلي بيشتر ياد مي‌گيره و حس انتقام توش بيشتر ميشه.

در خوش‌بينانه‌ترين حالت روزي بايد برم دادگاه و مستقيماً با طرف روبه‌رو بشم، شکايت‌م رُ بگم و طرف و همدست‌ش رُ به دست دادگاه بسپارم. و اين يعني مشخصات خودم رُ مستقيماً در اختيارشون قرار بدم و منتظر باشم بخوان از روش خودشون ازم تشکر کنن. يا بايد زورم ازش بيشتر باشه، با وقتي با تهديد ازم بخواد از شکايت منصرف بشم، قبول کنم. من خيلي ساده نمي‌تونم خودم رُ بيشتر به خطر بندازم، مشخصات و اسم و آدرس و تلفن طرف رُ دارم، اما کاري از دستم بر نمياد. و نيروي انتظامي احمق هم کاري نمي‌کنه چون شکايتي وجود نداره، چون اين اتفاق براش مهم نيست، چون نيروهاش کنار خيابون «ايست بازرسي» درست کردن تا تو ماشينا رُ بگردن و هي بپرسن «اين خانوم چه نسبتي با شما داره؟» و الآن همچنان يه پيکان سفيد داره تو شهر مي‌گرده، و همدست‌ش هم عقب نشسته؛ منتظر. کلانتري شماره‌ي ماشين و آدرس و مشخصات صاحب ماشين رُ داره؛ اما هيچ کاري نمي‌کنه. حتا به خودش زحمت نميده بخوان گشت بفرستن و ماشين رُ بگيرن.

دو روز دوندگي برام نزديک ده هزار تومن پول تاکسي تلفني و مراحل دادگاه و شکايت نوشتن خرج داشت، و دو روز وقت‌م رُ تلف کرد؛ يکي از کلاس‌هاي دانشگاه ميس شد و بهم نشون داد اين کشور مزخرف فقط يه جنگل بي‌در و پيکره. همون قدر که مقام‌هاي بالايي در اداره‌ي کشور موفق‌ن، نيروي انتظامي‌ش هم به فکر مردمه. متأسفم که اولين و اولين و اولين وظيفه‌ش حکومت و دولت تأمين امنيت مردم‌ش هست و مهم‌تر از همه هم امنيت جاني. و متأسفم که تو اين کشور تنها چيزي که ارزش نداره آدم‌ها هستن و جان اونا. اين اتفاق برام خيلي گرون تموم نشد؛ عملاً من طوري‌م نشد، الآن هم حالم خوبه. خيلي چيزها مي‌تونستم از دست بدم، از جمله دوربين و سلامتي خودمو، اما اين‌جوري نشد. ولي با اين حال بهم نشون داد کجا زندگي مي‌کنم. اينجا هنوز قرون وسطا ست. اين‌جا هنوز بويي از تمدن نبرده. اينجا هنوز يه جنگله که صاحبان قدرت فقط به فکر خودشون هستن، مردم‌ش يه مشت حيوون‌هاي بربريک هستن که خيلي ساده بازيچه‌ي بالاتري‌هان.
حالم از اين کشور به هم مي‌خوره، و همه‌ي مردم‌ش.
posted @ February 18, 2006


جمعه 28م

رفتيم سپيدان! سپيدان يه شهريه نزديک شيراز، پيست اسکي و.. خلاصه همه فقط ميرن واسه برف بازي و رو تيوپ سر خوردن و غيره. خيلي خوش گذشت :) يه کم پوستم سوخته! خوب بود ولي! لينک بدم؟! به هر حال مرسي همه! همه‌کار کرديم، کلي هم آهنگ ايراني شنيدم. اين زير هم دو تا عکس از آدم برفي هست که ساختيم (البته من کار خاصي نکردم، شايد يه کم برف واسه بدن‌ش. ولي شال‌گردن من گردنشه!) واسه اندازه‌ي بزرگ‌تر روشون کليک کنين.. روز جالب و پراتفاقي بود! نويدبخش هفته‌اي خوب!

Sepidan

Sepidan

You know the music make me jump and prance
The BEPeas we keep you rockin' on de dance
Give them the music, make them jump and prance
Dum diddley dum dum diddley dum dum diddley dum dum diddley diddley..
posted @ February 17, 2006


¤

يه دفعه از اون حس‌هاي خاص که سالي يه بار مياد. فقط اين بار يه کم زود اومد. سي و شش روز زودتر.. حس عيد، حس شادي، يه بوي «بهار»ي که هر چه قدر هم تو غار باشي، باز مياد. حسي که همه جا روشن‌تر ميشه؛ همه‌ي نورها فِيد ميشه، چمن و درخت‌ها سبزتر ميشن، خيابون‌ها و ماشين‌ها قشنگ‌تر، لباس‌ها و مانتوها خوش‌رنگ‌تر، همه چيز مهربون‌تر. به همراه بوي باد، و سايه‌ي ابرهاي سفيد بهاري که گوشه و کنار هستن، نور ملايم آفتاب.. بهار داره مياد!

* Laws of Computing:
By the time a program has been completely debugged it is obsolete.
Programs will expand to take up all available memory.
Therer is always one more bug.
Computers always crash the day before you do a backup.
When finally you buy more memory you will not have enough disk space.
The price of a computer will be slashed the week after you purchase it.
All computers are obsolete.
Printers go faulty ten minutes prior to an important meeting.
A computer makes more mistakes in two seconds than twenty people working for twenty years.
Your password always expired yesterday.

* Ten Commandments for Computer Operators:
1. Always work as part of a team. That way you always ham someone else to blame when things go wrong.
2. The best way to keep your job is to get things so mixed up on your first day that they can't afford to fire you.
3. Beware of any computer installation that has heel indentations all up and down in front of it.
4. Anything you learned about computing systems two weeks is already out of date.
5. Don't waste time trying to work out your mistakes. Work out who to blame.
6. Never let the computer know your in a hurry.
7. Try to become involved in the decision-making process. Insist on their letting you toss the coin once in a while.
8. There's never time to do it perfectly, but there's always time to do it again.
9. plugging it might help.
10. If all else fails, read the manual.

posted @ February 16, 2006


¤

دير رسيديم..
posted @


پنج‌شنبه 27م

چشم مي‌ذارم. بقيه ميرن قايم ميشن.. تا صد مي‌شمارم، يک، دو، سه، چهار،.. نود و نه، صد.. هيچ کس نيست. مي‌بينم‌شون؛ هر کي سرگرم کارهاي خودش شده؛ لباس‌م رُ (از رو عادت، يه حرکت عصبيه شايد) مي‌تکونم، نخ‌هاي خيالي رُ از رو پيرهن برمي‌دارم. و انگار اتفاقي نيوفتاده؛ به راه خودم ادامه ميدم. به هر حال اين مسيري بود که بايد مي‌‌رفتم.
من فقط چشم گذاشتم. بقيه قرار بود قايم بشن، و بعد پيدا بشن. اما پيدا نشدن. هستن،مي‌بينم‌شون؛ هر وقت خودشون بخوان. من هم همه چيز رُ رها کردم. بقيه؟ نه! بقيه‌اي نيست. من سرگرم کارهاي خودم‌م، مگه نمي‌بيني؟ هيچ فرقي نداره، نه، نداره..
بقيه رُ مي‌بينم، بهشون لبخند مي‌زنم، حرف مي‌زنيم، از دانشکده علوم و کنکور گرفته تا استادا و نمره‌ها، زن‌ها و مردها.. هستيم. وقتي چشم برداشتم همه قايم شده بودن؛ لباس‌م رُ تکوندم، شال‌گردن رُ مرتب کردم، و پياده، راه‌م رُ ادامه دادم. هستن، ولي مشغول کارهاي خودشون. من هم. به هم لبخند مي‌زنيم. ولي ديگه با کسي بازي نمي‌کنم..
پ.ن. فراموش کردم بپرسم نوشابه چه طمعيه.

My world is miles of endless roads
That leaves a trail of broken dreams
Where have you been
I hear you say?
I will meet you at the Blue Cafe
Because, this is where the one who knows
Meets the one who does not care
The cards of fate
The older shows
To the younger one, who dares to take
The chance of no return
posted @


¤

هر سال يه تقويم مي‌خرم، مناسبت‌هايي رُ که واسه‌م مهم هستن توش مي‌نويسم و آخرش شماره تلفن‌ها.. و هر سال خيلي از شماره‌ها ديگه کپي نميشه، مثل خيلي خاطره‌ها..

پ.ن. درسته که کيک کشمشي رُ صبح‌ها با صبحانه مي‌خورن، و کيک شکلاتي رُ عصرها با عصرانه، اما من هيچ وقت خودمو محدود به قوانين نمي‌کنم!! :p

» عاشقيت در پاورقی
» Goodbye Kitty Traffic Game (يه بازي کوچيک فلش با سه مرحله)
» با هر كليك، يك كودك را از گرسنگي نجات دهيد!
» اخبار مربوط به سرطان - En (يکي از هر سه نفر ما، در طول زندگي‌ش سرطان مي‌گيره. ديگه سرطان کلمه‌ي ترسناکي نيست، بهتره در موردش بيشتر بدونيم..)
posted @ February 15, 2006


سه شنبه 25م

هپي ولنتاين!

Happy Valentine's Day


: خريد ولنتاين! لول!
: بالاخره شکلات ...!
: بي ماي ولنتاين!
: دنت بي ماي ولنتاين!

there's part of me you'll never know
it's the only thing I'll never show
hopelessly I'll love you endlessly
hopelessly I'll give you everything
but I won't give you up
I won't let you down
and I won't leave you falling
If the moment ever comes..
posted @ February 13, 2006


¤

اون شومينه فقط يه قاب عکسه؛ همه‌تون گول خوردين!
اصلي جاي ديگه ست..

Eerie whispers
trapped beneath my pillow
won't let me sleep
your memories

and I know you're in this room
I'm sure I heard you sigh
Floating in between
where our worlds collide..


» God is like ..
» اکس مات (آینه های خارجی)
posted @ February 12, 2006


¤

posted @


¤

Northanger Abbey ./
پدر کاترين قرباني بدشانسي و يا ستم يک ستمگر نشد، به هنگام تولدِ کاترين، مادرش از دنيا نرفت، کاترين زيبا و بسيار با کمال نبود، هيچ جوان مهرباني گرفتار عشق او نشد، در مدت شش هفته در شهر بث، هيچ نجيب‌زاده‌اي او را ندزديد، او نامه‌هاي طولاني براي خواهرش ننوشت، به هنگام جدايي کسي اشک نريخت و پدرش به او هديه‌اي نداد، و هيچ‌گونه توفاني، راهزني و يا واژگون شدنِ کالسکه‌اي وجود نداشت تا کاترين با قهرماني آشنا شود. کاترين در شهر بث دلداده‌اي نمي‌يابد، هيچ جواني از ديدن‌ش شگفت‌زده نمي‌شود و هيچ‌کس او را الهه نمي‌خواند..
posted @


¤

دل آشوبه دارم
posted @


يک‌شنبه 23م

امروز بزرگ‌ترين سوتي عمرم رُ جلو يکي از استادا دادم. حالا يا بايد فکر کنم (از همين روز اولي) اين ترم، اين درس رُ افتادم يا برم با اون يکي استاده بگيرم که ازش خوشم نمياد. کلي خودم شرمنده شدم. بيچاره استاد خوبي هم هست؛ نبايد اين جوري مي‌گفتم.. کاري‌ش هم نميشه کرد به هر حال.. :-|
و امروز يه کتاب خريدم هشتاد تومن! هشتاد تا تک تومني!! يه کتاب 160 صفحه‌اي فرانسوي (تاريخ ادبيات قرن بيست فرانسه) از انتشارات دانشگاه.

» افراد مشهور قبلا چه كاره بوده اند؟
» اجسام از آنچه در آئینه می بینید، به شما نزدیک ترند! عکس‌هاي آخرش قشنگه..
» قهوه (يکي از بهترين داستان‌هاي کوتاه ريچارد براتيگان)
» ويژه‌نامه‌ي فروغ فرخزاد کامل!!
» مسابقه‌ي داستان کوتاه سيگارپيچ! شما هم شرکت کنين!

Passing by, you light up my darkest skies
You take only seconds to draw me in
So be mine and your innocence I will consume..
posted @


شنبه 22م

اختتاميه تعطيلي‌ها جالب بود!
ساعت چهار صبح، هم‌چنان از شب يک‌ريز بارون..
و من فکر مي‌کنم چه قدر زود همه چيز عوض ميشه، صفحه‌هاي قبلي، روزهاي گذشته رُ مي‌خونم و نوشته‌ي امروز رُ.. نمي‌دونم چه چيزي به جز اين توقع داشتم. شايد هم همينه؛ بالاخره آخرش همينه، همه هم مي‌دونن.. و من هم طبيعيه تا اين موقع نتونم بخوابم؛ فکر کنم و.. نمي‌دونم...

ياد دهقان فداکار ميوفتم که پل دوره‌ي ويرجينيا وولف‌ش رُ تکه تکه کرد، صبح تا شب با يه تبر تنها بود و با قطعه چوب‌ها يه خونه -واسه يکي ديگه- ساخت. آخرش هم چوب‌هاي باقي مونده رُ داد بهشون گفت تو شومينه بسوزونين گرم بشين..

It's always been up to you,
It's turning around,
It's up to me,
I'm gonna do what I have to do,
just don't
Give me a little time,
Leave me alone a little while,
Maybe it's not too late,
not today, today, today, today, today...
posted @ February 10, 2006


¤

نشستم، دارم سعي مي‌کنم يه داستان انگليسي بخونم، و همه‌ش صدايي شبيه صداي بارون حواس‌م رُ پرت مي‌کنه. انقدر مطمئنم که به خودم مي‌گم دارم با صداهاي اطراف، خيالبافي مي‌کنم. آن‌لاين ميشم؛ ياهو زده نيمه‌ابري! تو اين فاصله کلي آهنگ پخش ميشه؛ و بعد از دو سه ساعت از پشت کامپيوتر بلند ميشم تا استراحتي کنم، منظره‌ي پنجره: همه‌جا تاريک، و قطره‌هاي بارون که زير نور چراغ برق به آسفالت مي‌رسن...

» نوشته‌اي درباره‌ي ويرجينيا وولف و آثارش
» متن تمامي 1204 داستان کوتاه فرستاده شده براي چهارمين دوره‌ي جايزه‌ي ادبي صادق هدايت
» خلاصه‌ي دو داستان از عباس معروفي
» «زمستان پشت پنجره» رمان جديد امين فقيري هرچند هيچ وقت نتونستم از نوشته‌هاش لذت ببرم اما اين آقاي دوست داشتني دو سه سال معلم مدرسه من بود، هنوز هم تو خيابون مي‌بينم‌ش گاهي!

And as she turns
This way she moves in the logic of all my dreams
This fire burns
I realize that nothing's as it seems..
posted @


¤

تلفن همگانیِ بدخواب ./
تلفن زنگ می‌زند
شبِ شب است
می‌رود روی منشی
- سارا بیداری ؟
گوشی را بر می‌دارم
- چیزی شده ؟
- مرا ببخش،
یک تک پا بیا پشت پنجره
نگاه کن؛
ماه گم شده

» غذاهايي که در سلف‌سرويس گوگل سرو ميشه..
» سايت رسمي خاتمي
» استفاده از زور (داستان کوتاهي از ويليام کارلوس ويليامز)

Take, take all you need
And I'll compensate your greed
With broken hearts
Sell, I'll sell your memories
For 15 pounds per year
But just the good days..
posted @ February 09, 2006


¤

کتاب پر بود از شرارت‌هاي وحشتناک اشباح و انتقام‌هاي ارواح سرگردان؛ پر از انسان‌هايي که خون‌شون توسط خفاش‌ها، در زير نور مهتاب يخ زده بود؛ پر از آب شدن شمع‌ها؛ صدا کردن درها؛ سايه‌هاي ترسناک؛ جيغ‌هاي کر کننده؛ خونريزي‌هاي غيرقابل توصيف و صداهاي عجيب و غريب..
با همه‌ي اين‌ها، کتاب، در صفحه‌ي اول، با دست‌خط خودِ نويسنده، تقديم شده بود «به لوسي عزيز»..

» لينکدوني اکسير
» جيره‌ي کتاب
» نسخه دیجیتال دفتر خاطرات موزیکال موتزارت
» 7 فروردين؛ جنگ؟
» آنفولانزاي مرغي در ايران
posted @ February 07, 2006


¤

باز من روزها رُ گم کردم، يا امروز هم جمعه‌ست؟

شعر مي‌خونم،
اينجا نمي‌نويسم،
فقط براي خودم مي‌خونم..
posted @


سه شنبه 18م

بسته‌اي از وحيد عزيز داشتم؛ يه سري کليپ (بهتره بگم n تا CD) که واقعاً سورپرايز بود، و يه پک خيلي خيلي کامل، قشنگ و حرفه‌اي از کارهاي قميشي به اسم «حکايت عادت» شامل هر چيزي که در مورد قميشي ممکنه وجود داشته باشه!
واقعاً عالي بود! خيلي مرسي :)
posted @


¤

...استادان هونا به ارواح اعتقاد داشتند. آنان يکي از سرچشمه‌هاي اين موجودات خورنده را ارواح بدون جسم مي‌دانستند. استاد مي‌دانست که اين ارواح، بدنِ آسيب پذير، يعني بدني را که با خود و محيط پيرامون‌ش ناهماهنگ باشد، پيدا مي‌کنند. او معتقد بود اين ارواحِ بدون جسم جنبه‌هاي خودِ پايين‌تر يا بيانِ کساني هستند که پس از مرگ به جهان بعدي نرفته‌اند. استاد هونا معتقد بود که فکر مادي‌ست و هر فکري نيروي مخصوص خود را دارد. او به اين‌ها اَشکالِ فکر مي‌گفت که زندگي ما را شکل مي‌بخشند. افکار مي‌توانند جهت، شيوه و دنياي اطراف ما را تغيير دهند. افکار ما همه‌ي عمر به ما چسبيده‌اند -حتا مي‌توانند ما را بيمار کنند- مگر اينکه با افکار جديدي جايگزين شوند و يا اهميت خود را از دست بدهند...

» دیوان اشعار شاعران کلاسیک ایران روی وب
» پوسترهای فیلم‌های مطرح اسکار 2006

Everybody needs somebody to love
Everybody needs somebody to hate
Everybody's bleeding
'cause the times are tough
Well it's hard to be strong
When there's no one to dream on..


: به لوسي فکر مي‌کني؟
: لوسي؟ لوسي کيه؟
: همون دختر قد بلنده؛ لباس باز مشکي پوشيده بود..
: اوه نه!
: خوشگله، مگه نه؟
: خُب شايد. اما خيلي عاديه. مي‌خواي الآن بگم کجاست؟ بذار ببينم ساعت چنده.. داره مي‌رقصه! شرط مي‌بندم. از اون دختراست که دنياش قابل پيش‌بينيه. مي‌دوني؟ سطحيه.. آرايش، رقص، شام، پاپ‌کورن.
: من چي؟ سطحي‌م؟
: تو؟ (با يه قيافه‌ي حق به جانب) البته که نه! تو پيچيده‌اي. هيچ وقت نميشه پيش‌بيني‌ت کرد. مثلاً الآن نمي‌دونم مي‌خواي چه کار کني.
: و تو از دخترهاي پيچيده خوشت مياد؟
: خُب هيچ کس از دخترهاي سطحي خوشش نمياد.. (و با خودش فکر مي‌کنه بلا از کنار سرش گذشت احتمالاً) ....

* نصفه شبي دلم sing for absolution خواست؛ ليپس آ ترنينگ بلو / اِ کيس دَت کنت رنيو / آي اُنلي جريم آو يو / ماي بيوچيفول..
posted @ February 06, 2006


دوشنبه 17م

ترم خوبي در پيش خواهد بود. اول اين که برنامه‌ها منظم‌تره؛ فقط شنبه و يکشنبه دانشگاهيم (و يه کلاس صبح دوشنبه). بين کلاس‌ها هم وقت بيکاري ميريم مرکز کامپيوترمون :) و مهم‌تر از همه؛ با بعضي جوجه استادهاي احمق ديگه کلاس نداريم!

Stars when you shine
You know how I feel
Scent of the pine
You know how I feel
Yeah freedom is mine
And I know how I feel
It's a new dawn
It's a new day
It's a new life
For me,
Forever
And I'm feeling good..
posted @ February 05, 2006


¤

خيلي خيلي قبلنا بحث bookmark شد (از همينايي که ميزازن بين کتاب، که معلوم باشه تا کجا خونده شده..) و من هر چي فکر کردم [مثل هميشه] هيچ معادل فارسي به ذهنم نرسيد. اما امروز فهميدم؛ کتابي رُ مي‌خوندم که مترجم‌ش نوشته بود «نشان لاي کتاب» و «چوب الف» و البته زيرش پانوشت داده بود bookmark.

بعد فکر کردم پس «چوب الف» تو شعر «يار دبستاني..» چه معني بايد بده؟ تو فرهنگ عميد که چيزي نبود. کلي تو CDها گشتم، دهخدا رُ پيدا و نصب کردم، براي مدخل چوب الف، رجوع داده بود به:
چوب حرفي =چوبى باريك كه در دست اطفال دهند تا آن را روى سطور كتاب گذاشته، بخوانند؛ براى محافظت سطور كتاب از آفت اثر انگشت و گاه از كاغذ باريك سازند و همين نام بدان دهند.
و بعد دوباره رجوع داده بود به: چوب تعليم =چوب سياست =تركه‌اى كه معلم بدان اطفال را ادب كند.
و طي اين پروسه کلي به معلومات فارسي‌م اضافه شد!

» شبى كه تنهايش گذاشتند (داستاني از خوان رولفو) + چند داستان کوتاه ديگه
» دسترسی به پایگاه اطلاعاتی CSA به مدت یک ماه!! (يوزر و پسورد!!!)
» چه جوري قهوه‌هاي خوشگل درست کنيم؟
» تنبیه عاشقانه (واقعيت جامعه‌اي که درش زندگي مي‌کنيم)
» New! Google Toolbar Beta - دانلود
» ابزارهاي جانبي فليکر (چيزهايي که با عکس‌هاي فليکر ميشه ساخت و..)

ياد بگير ساده ترين چيزها را
الفبا را ياد بگير! كافى نيست اما
آن را ياد بگير! مگذار دلسردت كنند..
/ برتولت برشت
posted @


¤

واسه يه هُموُرک مجبور بوديم دو تا ترجمه‌ي متفاوت از کتاب جاودان Animal Farms رُ مقايسه کنيم.. نتيجه اينکه دو تا (يا بيشتر؟) ترجمه تو بازار هست؛ يکي به ترجمه‌ي «همايون نور احمر»؛ که خوبه، و دومي «محمد فيروز بخت» که يه آدم ديوونه‌ست! من شخصاً موندم اينو از رو چي ترجمه کرده که نتيجه انقدر اراجيف شده؟ هر جا دلش خواسته اضافه کرده، کم کرده، دقيقاً حتا يک جمله در سراسر کتاب نمي‌تونين پيدا کنين که ترجمه‌ي درستي باشه. واقعاً اعتماد به نفس مي‌خواد چاپ کردن چنين چيزي..
همين ديگه؛ اسم اولي مهم نيست، اما دومي تو ذهن‌تون باشه، کتاب‌هاش رُ نخرين..
posted @ February 03, 2006


¤

دنياي مدرن! از اين ترم مثلاً همه‌ي کارهاي اداري دانشگاه، کامپيوتري شده. نمونه اين که در سايت اينفو تمام مشخصات، ليست واحدهاي گذرونده شده، کارنامه، مشخصات کنکور، وضعيت تحصيلي و... + فرم‌هاي ارزشيابي اساتيد + صندوق پستي دروني دانشگاه* هست. و آدرس سِس هم جايگزين تمامي کارهاي اداري، از انتخاب واحد گرفته تا مرخصي و حذف ترم شده.
* بر اساس اين سيستم، دانشجوهاي تمامي دانشکده‌هاي دانشگاه شيراز مي‌تونن (با سرچ) به همديگه + مي‌تونن به همه‌ي استادها، کارشناسان بخش و رئيس دانشکده و.. ميل بزنن.

بر همين مبنا ديروز همه ساعت دوازده شب آنلاين شديم (که تا پر نشده، گروهي رُ بگيريم که مي‌خوايم) و بعد، گزينه‌ها (واحدها)يي که ميشد رُ انتخاب کرديم. تا اين‌جا همه چيزش خوبه؛ اما تقريباً همه مشکلات کوچيکي داشتن، از جمله، من درسي رُ دو ترم پيش پاس کرده بودم، اما نوشته بود پاس نشده. يا براي بقيه، واحدهايي رُ اجازه ثبت‌نام نداشتن و خلاصه عملاً کار بي‌مشکل نبود.

و بامزه‌تر زمانيه که به نظر من، اينا همه چيز رُ کامپيوتري مي‌کنن (همين الآن ديگه انتخاب واحد کاغذي وجود نداره) بعد به دليلي سيستم هک ميشه، يا مشکل به هم ميزنه، و به عنوان بزرگ‌ترين گند بشريت، نمره‌ها و مشخصات از بين ميره. بعد تصميم مي‌گيرن به موازات کارهاي کامپيوتري، بک‌آپ کاغذي هم داشته باشن؛ و اون وقت ميشه دوباره کاري! واژه‌اي که ساخته شده واسه کشوري مثل ايران!
posted @


پنج‌شنبه 13م

دو تا فيلم خوب ديدم؛ Amélie و Sin City؛ دو تا فيلم شديداً خدا (البته تو دو ژانر متفاوت). از اون فيلم‌هاي متفاوتي که هميشه به ياد مي‌مونه؛ will keep ur mind going و will change u !

+ «ژوپيتر» (تازه باز شده؛ وسط خ ساحلي غربي، کنار باشگاه دانشگاه) هم تست شد. ساندويچ مخصوص‌ش (رست بيف و گوشت) که عالي بود. البته معمولاً اول‌ش همه‌شون غذاشون عاليه، بعد خراب ميشن؛ از جمله «جيواني» و «سي» که اصلاً تعريفي نداره کارشون ديگه..

+ عصر قرار بود بريم نمايشگاه آثار حجمي ارنستو آلوارز (مجسمه‌ساز مکزيکي) که نشد، دير شد يعني!

می‌آيی
همه‌ی دنیا را خاموش کنم
بعد تو همه‌اش را روشن کنی؟ /

Hi

* من اگه اين‌جا نباشم مسلماً يه جاي بهتري‌م.
* شديداً به يه برنامه‌ريزي لازم دارم..
* از اون حس‌هاي گمشدگي که فقط Loreenna McKennitt مرهمشه..
» کارتون مورچه و مورچه‌خوار رُ يادتونه؟ اين عکس رُ ببينين پس!
posted @ February 02, 2006