<body>

مهدی اچ‌ای

!برداشت شخصی من از دنیای اطراف، زندگی و هر چیز دیگه

¤

هنوز يه کم ماه هست، هنوز يه کم اميد هست..
There's still a little moon, there's still a little hope.
posted @ April 30, 2006


يک‌شنبه 10م

امروز هم مثل هر سال خودمون جشن گرفتيم، جمعه هم قراره برامون جشن بگيرن - روز معلم مبارک!
نکته بي‌ربط: امروز يه شعر خوشگل خونديم؛

Remember Me when I am gone away,
Gone far away into the silent land;
When you can no more hold me by the hand
Nor I half turn to go, yet turning stay.
Remember me when no more day by day

You tell me of our future that you planned:
Only remember me; you understand
It will be late to counsel then or pray.
Yet if you should forget me for a while

And afterwards remember, do not grieve:
For if the darkness and corruption leave
A vestige of the thought that once I had,
Better by far you should forget and smile
Than that you should remember and be sad.
// Christina Georgina Rossetti. 1830–1894

posted @


¤

خبر:
ساب‌دومين s.mehdi-he.com رُ اضافه کردم. مي‌تونسين «سين» صداش کنين. هيچ توضيح ديگه‌اي نداره؛ هر روز يک عکس، هر روز يک آهنگ! نظرتون رُ در موردش بهم بگين..!

کوئليو از فروردين به سفر زيارتي دوم‌ش رفته؛ براي جشن بيستمين سالگرد سفرش به سينت جيمز کامپستل، چيزي که موضوع يکي از کتاب‌هاش بود به همين نام (سفر به دشت ستارگان). البته اين خبري که مي‌خواستم بدم نيست! خبر اصلي وبلاگ‌دار شدنشه :) به چهار زبان مي‌نويسه که انگليسي‌ش اينه.

» در چه روزي از هفته متولد شده‌ايد؟
posted @ April 29, 2006


چهارشنبه 6 اردي‌بهشت

قهرمان داستان من کابوس مي‌بينه. اما نه با حس بد، نه ترس، معمولي. خيلي عادي بيدار ميشه، کاملاً همه‌ش تو ذهنشه؛ خيلي خيلي دقيق و کامل. انگار خواب خوبي ديده باشه؛ تمام‌ش رُ با خودش مرور مي‌کنه و به اين نتيجه مي‌رسه که چرت بوده؛ نامحتمله و ارزش فکر کردن نداره. حتا جايي نمي‌نويستش، نمي‌دونم چرا. شايد اصلاً کابوس نبوده. فقط يه خواب بد، خيلي بد يا يه کم بد. و بعد خودشو مطمئن مي‌کنه که تمام اون اتفاق‌ها نمي‌تونه بيوفته (و نيوفتاده.) همه چيز نرماله. اين روند مي‌تونه هفته‌ها ادامه داشته باشه؛ با ميل خودش مي‌خوابه، به چيزهايي که مي‌دونه فکر مي‌کنه اما نتيجه خيلي بي‌ربطه. تنها چيزي که ارزش‌شون رُ زياد مي‌کنه دقت بيش از حديه که در تمام‌شون وجود داره، مثل هميشه اکثرشون سريالي هستن. انگار يه قهرمان ديگه تو يه دنياي ديگه داره زندگي مي‌کنه و ساعت‌هايي رُ باهاش هست؛ همه چيز رُ مي‌بينه و از نزديک حس مي‌کنه. ياد يکي از کتاب‌هاي جک لندن (؟) ميوفته که طرف شک کرده بود کدوم يک دنياي واقعي هست.. هيچ چيزي اون قدر مهم نيست اصلاً؛ اما تو کوچه پس‌کوچه‌هاي زندگي، ديگه نمي‌تونه به خاطر بياره فلان چيزي که ديده، فلان خاطره و فلان چيزي که مي‌دونه از کجا اومده. خيلي موقع‌ها مي‌دونه فرقي هم نمي‌کنه؛ چيزي که مي‌دونه کامل، دقيق و درسته. چه خودش تجربه کرده باشه چه اون يکي قهرمانه. همه چيز البته نرماله، و اين جريان مي‌تونه هفته‌ها ادامه داشته باشه. قهرمان داستان من هميشه کابوس مي‌بينه..

Miles and miles of empty space in between us
A telephone can't take the place of your smile
But you know I wont be traveling forever
It's cold out, but hold out and do like I do ..


» داستان های کوتاه بهرام صادقي
» هايکوهای رايانه‌ای!
posted @ April 26, 2006


¤

بعد از جنگ ويتنام بود، يکي از سربازها به خونه زنگ مي‌زنه که «جنگ تموم شده! من دارم ميام خونه. اما مي‌خوام يکي از دوستام رُ هم با خودم بيارم تا با ما زندگي کنه.» پدرش مي‌گه: «خوبه، اشکالي نداره.» و سرباز ادامه ميده: «اون هيچ کس رُ نداره، همه چيزش رُ تو جنگ از دست داده، حتا يک دست و يک پاش قطع شده..» و پدر شديداً ميگه «نه! مواظبت کردن از يه فلج کار ما نيست. ما زندگي آروم خودمون رُ داريم، حداکثر ما بتونيم براش يه جا پيدا کنيم، شايد بهتر باشه اصلاً با خودت نياريش اينجا.» و سرباز قطع مي‌کنه.
چند روز بعد از محل اقامت‌ش تماس مي‌گيرن که پسر شما خودکشي کرده، بياين تحويل بگيرين. پدر و مادر ميرن اونجا، وقتي مي‌خوان جسد رُ شناسايي کنن مي‌بينن پسرشون دست راست و پاي راست نداره.. (ترجمه ميل فورواردي)

Where'd you go?
I miss you so,
Seems like it's been forever,
That you've been gone,
Please come back home.. / mp3
posted @


¤

هرگز به آرزوهاي ديگران نخند. کساني که آرزو ندارند چيز زيادي ندارند..

Sometimes in life you feel the fight is over,
And it seems as though the writings on the wall,
Superstar you finally made it,
But once your picture becomes tainted,
It's what they call,
The rise and fall.. / mp3
posted @


سه‌شنبه 5م

يه جمله قشنگ: When you lose, don't lose the lesson.
اين جمله و کلي جمله‌هاي ديگه از کتاب «نکته‌هاي کوچک زندگي» هست که ترجمه فارسي‌ش رُ مي‌تونين مجاني دانلود کنين بخونين: جلد اول | جلد دوم.

You see the trouble with me
Monkey see monkey do
There's no U in tomorrow
A better offer came through..


» حرفهای بقیه هیچ ارزشی نداره. ادامه
» دو داستان خيلي کوتاه: منهاي يك (آنيتا يارمحمدي) - آينه‌ي آرايشگاه (مريم تاراسي)
» عکاسي هنره، شانس هم مي‌خواد البته: خواب | ماچ !
» 50 شغل برتر امريکا (بر اساس بيشترين حقوق)
» 100 رمان برتر انگليسی از سال 1923 تا به حال به انتخاب مجله تايم
posted @ April 24, 2006


¤

از بعد از عيد برنامه‌م شده که شبا تا تقريباً 6 صبح بيدار باشم. و خُب خيلي جواب ميده. همين احساس خوب که همه خوابن الآن، همه؛ حتا اون، حتا اون.. همه‌ي همه.. يه جور آرامش شايد، يه جور عدم تعلق ذهني. استقلال فکري. تهي بودني که دوستش دارم :)
گفتم: مي‌داني؟ من عاشق تنهايي هستم... گل يخ
posted @ April 20, 2006


¤

از طريق اينجا رسيدم به اينجا (دانلود Soundtrack)
posted @


¤

واسه همه چيز که توضيحي وجود نداره! مثل خرگوشي که هر لحظه به سمتي مي‌جهه. فقط ميشه دنبالش رفت، يا ول‌ش کرد. ولي به هر حال بايد از يه سمتي رفت، (در غير اين صورت سکون همون گم شدنه) جنگل يه جايي تموم ميشه..

I think they call it care free days..
posted @


پنج‌شنبه 31م

..راستی واسطه ها هم گاهی حق دارند
رمز آزادی در حلقه ی هر زنجیر است...
قفل هم امیدی ست
قفل یعنی که کلیدی هم هست
قفل یعنی که کلید..!
// نصرت رحماني

A man joined a big Multi National Company as a trainee..... On his first day, he dialled the kitchen and shouted into the phone: "Get me a cup of coffee, quickly!" The voice from the other side responded: "You fool; you've dialled the wrong extension! Do you know who you're talking to?" "No" replied the trainee. "It's the Managing Director of the company, you idiot!" The trainee shouted back: "And do you know who YOU are talking to, you IDIOT?" "No!" replied the Managing Director angrily. "Thank God!" replied the trainee and disconnected the call.. :))


: آهان. ما ديگه داشتين مي‌رفتيم سراغ سفره‌ي هفت سين خودمون.
: هفت سين؟
: مي‌خوايم به سحابي جبار نگاه کنيم. مي‌گن اگه وقت سال تحويل به سحابي جبار نگاه کني و آرزو کني، آرزوت برآورده ميشه. البته اينو دخترا مي‌گن..
: حالا کجان؟
: چي؟
: همين سحابيا که مي‌گين..
: آهان. اگه به سمت غرب نگاه کنين، سه تا ستاره پرنور مي‌بينيد که تو يه خطن، اون کمربند جباره. اگه بيشتر دقت کنين، سه تا ستاره کم‌نورتر ديگه هم هستن که پايين‌تر از اونان. اون ستاره وسطيه خودِ سحابي جباره. پيداش کردين؟
: بله!
: البته اين فقط صورت فلکي‌شه‌ها. بيشتر سحابي‌ها رُ فقط با تلسکوپ ميشه ديد. جبار يه زايشگاهه، ولي سحابي اسکيمو هم خيلي ديدن داره. قشنگ‌ترين فبرستونيه که تو عمرم ديدم.
: قبرستون؟
: آره. سحابي هم محل تولد، هم محل مرگ ستاره‌هاست. همه‌شون برمي‌گردن به همون‌جايي که ازش متولد شدن.
: نمي‌دونستم که ستاره‌ها هم مي‌ميرن..
: همه‌شون مي‌ميرن. خيلي از ستاره‌هايي که ما الآن داريم مي‌بينيم شايد ميليون‌ها سال پيش مردن، ولي ما به خاطر مسافتي که باهاشون داريم هنوز داريم اونا رُ مي‌بينيم.
: يعني انقدر دورن؟
: خيلي دور... خيلي نزديک... وقتي با دنياي خودمون مقايسه کنيم خيلي دورن، اما اگه با کهکشان‌هاي ديگه مقايسه کنيم تازه مي‌فهميم چه قدر به ما نزديکن و ما خبر نداريم..
posted @ April 19, 2006


¤

در تمامي تعارض‌ها و تضادها منتطق درسته. حداقل منطق پايدارتره. پس همه چيز در روال خوب خودش داره پيش ميره..!
» ابزارهاي اينترنتي (زبان / پژوهش و..)
..No matter what they say..
posted @


دوشنبه 28م

يه پست کاملاً شخصي.

سرنوشت يه چرخ گردونه که خيلي هم بزرگه. هر کي از کنارش رد شه گوشه‌ي لباسش رُ مي‌گيره و مي‌برتش بالا، و خُب اين چرخ و فلک به اوج که برسه خودِ سقوطه. هر چي شخص بالاتر بره، يا بيشتر اون بالا بمونه، سقوطش هم بدتره.

وقتي همه بگن «نه»، بدون دليل جواب تو ذهن آدم تبديل ميشه به «بله». شايد يه جور لجبازي حساب ميشه از اين به بعد يا شايد هم ماجراجويي؛ که ببينم مي‌تونم يا نه؟ امروز واسه اولين بار دوست داشتم من يکي نگم «نه» تا تشويق منفي نشه، اما نتونستم. انتخاب بين نه (با نود و نه راي) و آره (با يک راي) واسه يه آدم منطقي که درگير ماجرا نيست آسونه، اما کسي که خودش وسط ماجراست معمولاً چشم‌هاش بيشتر از چند متر نمي‌بينه و گوشش هم همه چيز رُ نمي‌شنوه. ... مي‌ترسم تو اين فاصله چيزهايي از بين بره که ديگه قابل برگشت نباشن؛ مثل خودِ آدم، خانواده و برنامه‌ي زندگي.

و بدترين چيز واسه اين لحظه‌ها جمله‌هاي دوگانه و مبهمه. مثلاً اين که «اگه بعضي چيزها عوض بشه همه چيز خوب ميشه» يه معني بيشتر نداره: چيزي عوض نميشه پس اين راه اشتباهه. اما خُب کسي که ذهنيت‌ش چيز ديگه‌ست مي‌تونه برعکس فکر کنه.

يه رفتار نامتعارف، ماجراجويي و حس تازگي. مشاهده‌ي يه آدم خوشحال، و کشف احساس و رفتارهاي جديد جالب هستن، اما هيچ وقت شخصيت يا زندگي آدم نميشه. فقط يه تجربه‌ي جالبه. بيشتر نمي‌تونه مهم باشه. - معمولاً اين جور دوست‌ها صميمي نيستن، اما باحالن. فقط همين.

خيلي وقت‌ها در عين باختن بزنده‌اي. درستش هم همينه. بايد واسه هر تصميمي، هر تجربه‌اي، بهايي رُ پرداخت، حتا اگه اون بها ناراحتي باشه. اما هميشه بايد ارزش‌ش رُ داشته باشه. نبايد در عين بردن، باختن باشه. دوره نقاهت بعدش سلامتي دوباره است اما بعد از سقوط نابوديه.

مي‌گن واسه هر چيزي دوره‌اي هست، بالا و پايين‌ها تعادل داره. واسه همينه که معمولاً فرزندان استادها خيلي درس‌خون نيستن، و يا اوني که شغل آزاد داره؛ بچه‌ش درس‌خون ميشه. انگار بين level سه تا پنج همه در نوسان‌ن. مثل ضربان قلب. بعضي وقت‌ها پيشرفت‌ها و پسرفت‌ها به مروره؛ بعضي وقت‌ها يه خط تند شکسته که درد داره. دوست ندارم سقوط کسي رُ ببينم.

تنها اميدم به اينه که اگه خودش بخواد، مي‌تونه هر کاري انجام بده. يا حداقل اين پيش‌فرض رُ دوست دارم داشته باشم؛ چون در غير اين صورت خيلي بدتر ميشه همه چيز..

. شديداً خودمو لعنت کردم که چرا شرط بستم. دوست دارم خودم صوفي رُ ببازم اما طرف زندگي‌ش رُ نه.
posted @ April 17, 2006


¤

گرد پيرمرد جمع شدند؛ «..از زندگي بگو.» پيرمرد لحظه‌اي ايستاد، به جوان‌ترين‌شان که حلقه‌اي در دست داشت اشاره کرد و گفت: «اتمسفر زندگي از سه گاز تشکيل شده؛ عادت، ترس و زيبايي. هرآنچه که کرديد نتيجه‌ي يکي يا ترکيب اين سه عنصر بوده، اما تنها زيبايي صادق است. اگر انگيزه‌ي شما ترس از نداشتن يا عادت به داشتن چيزي‌ست، در راه اشتباه قدم برداشته‌ايد. اگر شک کرديد با ترازوي لذت آن را بسنجيد. زيبايي هيچ‌گاه ذره‌اي کم يا زياد نمي‌شود اما دو عامل ديگر، چون آلودگي، در نوسانند.» مرد جوان به انگشت‌ش نگاهي کرد و گفت: «ولي من شکي ندارم.» پيرمرد قبل از رفتن زير لب تکرار کرد: «شک کنيد، در هر لحظه شک کنيد، تنها راه اطمينان شک است. شک کنيد..»
posted @ April 15, 2006


شنبه 26م

هنوز دو صفحه نخونده خواب‌ش برد! من هم که دلم نمياد بيدارش کنم.. خيلي خودمو نگه دارم تا صبح فقط نگاش کنم! :)
posted @


شنبه 26م

يکي بود يکي نبود. سال‌ها پيش در دهکده‌اي در هند باستان راهبي بود که مي‌خواست بز کوچکي را در راه خدا قرباني کند. وقتي کارد را بلند کرد که گلوي بز را ببرد، ناگهان بز شروع کرد به خنديدن. راهب دست نگه داشت و از بز پرسيد: «براي چه مي‌خندي؟ مگر نمي‌داني مي‌خواهم گلويت را ببرم؟» بز گفت: « بعد از 499 بر مردن و بز به دنيا آمدن، اين‌بار اگر بميرم انسان به دنيا مي‌آيم.» و بعد شروع کرد به گريه کردن. راهب پرسيد: «خُب براي چه گريه مي‌کني؟» بز جواب داد: «براي تو. چون پانصد زندگي پيش از اين، من هم مثل تو راهبي بودم و بزي را قرباني کردم.» راهب به پاي بز افتاد و گفت: «مرا ببخش. قول مي‌دهم از اين به بعد از جان بزها محافظت کنم.» ...

کلي CD فيلم ايراني ديدم، و از رو سينما «چهارشنبه‌سوري» و فيلم مزخرف «چپ‌دست‌ها»، و کلي فيلم خارجي، اينا يادمه الآن؛ Dead Man - What Dreams May Come - Little Buddha - Be Cool - Elektra.. انقدر سرگرم هستم که نخوام به چيز ديگه‌اي فکر کنم، يا هر از گاهي شعري بخونم. اين قدر که وقتي روز تموم ميشه، مجبور بشم تا دير وقت بيدار بمونم که وقت کم نياد، که به موقع تموم بشه. من تو کلاس‌ها هم وقت کم ميارم. هنوز نرسيدم ورک‌بوک بچه‌ها رُ کار کنم.. همه وقت زياد میارن، نمي‌دونم چرا. من از لحظه‌ي اول تا آخرش هم عجله مي‌کنم. دارم به سختي وقت جور مي‌کنم که به هم بچسبه بشه يه روز واسه ورک‌بوک و دوره..

پارسال يادمه شب تا صبح هميشه يه کاست از بتهوون بود که تکرار ميشد؛ سمفوني پنج با يه سري چيزهاي ديگه (خرابه‌هاي آتن و..). امسال موسيقي متن «خيلي دور، خيلي نزديک» (تو همون دو تا فيلم ديگه هم هست البته)..

» اولين دوره جايزه تخصصي شعر «افسانه گوهران» آخرين مهلت ارسال آثار 20 خرداد 85
posted @ April 14, 2006


¤

سال‌هايی هست برای بوسيدن. برای عاشق شدن، خنديدن، در آغوش ديگری خوابيدن، آينده را در چشمان ديگری ديدن، زير برف رقصيدن، در مستی عشق ورزيدن. سال‌هايی هست برای پوسيدن. برای وقت کُشتن، از تنهايی غول ساختن، نفرت از غول را نوشتن، درهای ارتباط را بستن، ديوار را شکستن. نرفتن، نگفتن، در سکوت نشستن. سال‌هايی هست برای پوست انداختن. از بيرون ترک خوردن، از درون رُشد کردن. فشار آوردن، هُل دادن، سوختن و ساختن، دوام آوردن، آرام شدن.. ادامه
posted @


¤

Well you never really had to know..
posted @


¤

می‌خوام درباره‌ی هیچ صحبت کنم و موضوع سخنرانی من هیچه!
پس همین‌جور حرف می‌زنم،
به هیچ‌جایی نمی‌رسیم و درباره‌ی هیچ سخن می‌گم.
و اگه بخواین چرت بزنین،
راحت باشین،
چون هنوز دارم درباره‌ی هیچ حرف می‌زنم.
اگه هم می‌خواین جلسه رو ترک کنین،
برین،
هنوز به هیچ‌جایی نرسیدیم،
و همچنان داریم درباره‌ی هیچی حرف می‌زنیم..
// قهوه و سیگار با جیم جارموش

چه قدر حال ميده عيدي يه Sudoku Player باشه! فردا برم باتري بخرم..! :)
* مي‌تونين اينجا يا اينجا آن‌لاين Sudoku بازي کنين.
* لينک‌هاي مرتبط

...به نظرم باید سال‌ها خواند و تنها یک‌بار نوشت. همان کافی‌ست تا قلم سنگ‌ها را بتراشد و تا آن زمان هنوز زمان زیادی مانده است.. /

» Positive Pause
» باز بلاگ‌رولينگ و يه راه جديد..
posted @ April 07, 2006


¤

posted @ April 05, 2006


¤

باید اعتراف کنم؛
من نیز گاه به آسمان نگاه کرده‌ام.
دزدانه،
در چشمِ ستارگان
نه به تمامی‌شان
تنها به آن‌هایی که شبیه‌ترند به چشمان تو..

خيلي خيلي وقت پيش برف رُ خوندم؛ کتاب قشنگي بود، اگرچه ترجمه و ويرايش‌ش خيلي خوب نيست اما از مکسنس فِرمين (نويسنده‌ش) خوشم اومد، يکي دو هفته پيش دو کتاب ديگه ازش ديدم؛ ويولون سياه و عسل. سبک نوشته‌ها رئاليست جادوييه. کتاب‌هاي زيبايي هستن؛ ارزش يه بار خوندن رُ شايد داشته باشن! رو نت، به فارسي، فقط اين آگهي ازش هست، ولي کلي نقد انگليسي.. مثلاً برام جالب بود که؛ نقاشي که در «عسل» ازش صحبت ميشه، شبيه ون‌گوگ هست يا اون مرد سرگردان، رمبو (شاعر فرانسوي) بوده..
posted @ April 01, 2006


12 فروردين 85

هميشه برخوردهاي رسمي و مسخره برام خسته‌کننده بوده، و تا جايي که ميشد از زيرش در مي‌رفتم! ولي مسافرت‌هاي اجباري رُ کاري‌ش نميشد کرد؛ سالي چند بار.. اما اين‌بار کلي خوب بود. بهترين تعطيلاتي بود که تو عمرم داشتم :) کلي خيلي عالي بود، خوش گذشت! کلي کلي همه چيز..!
و خُب واسه يک سال جديد کاملاً شارژم! :)

I can see clearly now, the rain is gone,
I can see all the obstacles in my way
Gone are the dark clouds that had me blind
It's gonna be a bright (bright), bright (bright) Sun-Shiny day..


من شكوفايي گل‌هاي اميدم را در رؤياها مي‌بينم،
و ندايي كه به من مي‌گويد:
گرچه شب تاريك است، دل قوي دار سحر نزديك است!..

» عکس رهبران دنيا
» اولين سرود ملي ايران - کليپ
» تقويم فارسي ياهو مسنجر - مجاني دانلود کنين!
» فراخوان شعر؛ داستان؛ ترجمه..
» افسانه ی خوشبختی (اِیرش کستنر / ناصر غیاثی)
» اسکناس ده فرانکی (ادیت پرلمان/ اسدالله امرایی)

Upset is Unhealthy
The mother of a problem child was advised by a psychiatrist, "You are far too upset and worried about your son.
I suggest you take tranquilizers regularly."
On her next visit the psychiatrist asked, "Have the tranquilizers calmed you down?"
"Yes," the boy's mother answered.
"And how is your son now?" the psychiatrist asked.
"Who cares?" the mother replied.
posted @