¤
در جايي بودم که همهش نگاه پستي نسبت به من بود، سعي داشتن نشون بدن که «هيچي نيستي» و من چه قدر به خودم افتخار ميکردم. و در جايي بودم که همهش از من تعريف شد و همه سعي داشتن بهم بقبولونن که «به خودت افتخار کن!»، «تو خيلي عزيزي!» و من چه قدر حالم از خودم بد شد. دوباره بايد به مدت نامعين همهي سيمهاي ارتباطي رُ قطع کنم..
• تو يکي فقط باش. اون h اولت هم تلفظ نميشه، حرف تعريف an بايد بذاري واسهش.
» اين فلش (فيلم تبليغاتي) باحال و البته سنگين رُ از دست ندين!
» نسخهي انگليسي اينجا !! :)
• تو يکي فقط باش. اون h اولت هم تلفظ نميشه، حرف تعريف an بايد بذاري واسهش.
» اين فلش (فيلم تبليغاتي) باحال و البته سنگين رُ از دست ندين!
» نسخهي انگليسي اينجا !! :)
يکشنبه 7م
واژه رنگِ زندگي بود . . .
¤
عصر هنگام.
وقتی پاککنم میخوابد،
با هر دو دستم پاک میکنم
باید از وقت استفاده کرد!
پاککنم هنوز تنها خوابیده است.
شب تاريك.
به زودي آسمانِ روي بامها و دودكشها
ديگر آنقدرها روشن نخواهد بود،
پاككن من و ماه
هر دو دارند كوچك ميشوند.
گمشده.
دیروز پاککنم را گم کردم،
بدون او درماندهام.
زنم میپرسد: چه شده؟
میگویم: چه میخواستی بشود؟
پاککنم را گم کردهام!
کارگروهی.
امروز پاککن جدیدی خریدم،
آن را روی کاغذ کهنهای گذاشتم
و نگاهش کردم،
من و پاککنم بسیار میکوشیم و
دست در دست هم کار میکنیم.
پیدا شد!
پاککنم را پیدا کردند،
در خرابههای راهآهن لرتر به کارگرانِ تخریبچی
کمک میکرده است.
او کوچک شده
و دیگر قابل استفاده نیست.
/ گونتر گراس | فرهاد سلمانيان (بيشتر)
وقتی پاککنم میخوابد،
با هر دو دستم پاک میکنم
باید از وقت استفاده کرد!
پاککنم هنوز تنها خوابیده است.
شب تاريك.
به زودي آسمانِ روي بامها و دودكشها
ديگر آنقدرها روشن نخواهد بود،
پاككن من و ماه
هر دو دارند كوچك ميشوند.
گمشده.
دیروز پاککنم را گم کردم،
بدون او درماندهام.
زنم میپرسد: چه شده؟
میگویم: چه میخواستی بشود؟
پاککنم را گم کردهام!
کارگروهی.
امروز پاککن جدیدی خریدم،
آن را روی کاغذ کهنهای گذاشتم
و نگاهش کردم،
من و پاککنم بسیار میکوشیم و
دست در دست هم کار میکنیم.
پیدا شد!
پاککنم را پیدا کردند،
در خرابههای راهآهن لرتر به کارگرانِ تخریبچی
کمک میکرده است.
او کوچک شده
و دیگر قابل استفاده نیست.
/ گونتر گراس | فرهاد سلمانيان (بيشتر)
¤
غارنشينان پيدن كوئيه: اينجا زمان قرنهاست متوقف مانده است..
¤
دقيقاً به همون عجيبي کشف مردم بدوي تو کرمان، دارم خودمو کشف ميکنم. ازشون پرسيدم شما شده تا به حال به يه زبون ديگه حرف بزنين؟! آخه خيلي تجربههاي مشترک داشتيم، اما اين يکي رُ ديگه نه. مجبور شدم توضيح بدم که اولش از انگليسي شروع شد، خُب من خيلي فکرها و حرفها به انگليسي مياد تو ذهنم، و بعد فارسي،... و بعد خودم رُ در وضعيتي ديدم که هيچ وقت نبوده، و کلماتي که مفهومي ندارن. فقط ميدونم بين همهي اون صداها، يک اسم و يک خواسته وجود داره؛ و همين دعا هست که هِي تکرار ميشه..
Now your pictures that you left behind
Are just memories of a different life
Some that made us laugh, some that made us cry
One that made you have to say goodbye ...
Are just memories of a different life
Some that made us laugh, some that made us cry
One that made you have to say goodbye ...
¤
رو تخت نشستم و دارم تلفن حرف ميزنم، ميخوام بخوابم که رو بالش يه چيزي برق ميزنه؛ يه خورده شيشهي کوچيک. خيلي عجيبه! برش ميدارم، يه کوچولوي ديگه هم اونورتر افتاده، و دقيق که نگاه ميکنم پره.. من رو شيشه خورده نشستم. همهشون برق ميزنن، انعکاس نورهاي قرمز و سبز و هر چيز براق اتاق رُ ميشه توش ديد. بعد، اطراف تخت، رو زمين پر از پَره؛ سفيد و شفاف! انگار رو ابرا هستم، و برق ميزنم..
پنجشنبه 4م
هر شب خوابت رُ ميبينم، نزديک ده روزه، پشت سر هم. و تو حرف ميزني، با همون رنگ (لباس) و قيافهي هميشگي، اينفرمال! ده روزه که يادت اينجاست، تا شب بشه. و هنوز هيچ چيز عوض نشده..
¤
تروث
: Just imagine one day, somewhere, even in the Justice, she got the news and becomes aware of everything about you. All hidden thoughts and acts, whatever you’ve done or you’ve decided to do. Can you imagine her reaction?
: Is it possible? Hmm… I don’t like that. The candle is burning fast, and it should be alone.
: Is it possible? Hmm… I don’t like that. The candle is burning fast, and it should be alone.
¤
نميتوانم به ياد آورم
چگونه بود دخترکي که دوستش ميداشتم،
و نه حتا شهري که رويايش را ميديدم.
يادماني شکسته
از آن روزگاران.
اما زمان
بافتهايست،
از خاک يک ابديت ناشناخته..
/ ميگل آنخل فلورس - رامين ناصر نصير
» البته كه ميتواني موريل اندرسون | عباس مخبر
» چرا داستان مينويسيم؟ هوشنگ گلشيري (متن سخنراني درآلمان)
» صرف يك نوشيدني در راهرو آلن پيتون | فرهاد منشوري
» تپههايي چون فيلهای سفید ارنست همينگوي
» آیین بودا خورخه لوییس بوربس | بهرام فرهنگ
چگونه بود دخترکي که دوستش ميداشتم،
و نه حتا شهري که رويايش را ميديدم.
يادماني شکسته
از آن روزگاران.
اما زمان
بافتهايست،
از خاک يک ابديت ناشناخته..
/ ميگل آنخل فلورس - رامين ناصر نصير
» البته كه ميتواني موريل اندرسون | عباس مخبر
» چرا داستان مينويسيم؟ هوشنگ گلشيري (متن سخنراني درآلمان)
» صرف يك نوشيدني در راهرو آلن پيتون | فرهاد منشوري
» تپههايي چون فيلهای سفید ارنست همينگوي
» آیین بودا خورخه لوییس بوربس | بهرام فرهنگ
¤
پرگننسي
: You have ruined, you've ruined all my life. Look at me now, you've ruined everything.
: It wasn't all my fault, you know that.
: It wasn't all my fault, you know that.
¤
دو ساعت و نيم! از اين جلساتِ توجيهي که گلدکوئيست خوبه و اينا! :)) من هم به رو خودم نياوردم، تا آخرش نشستم و از يه تئاتر زنده لذت بردم، دقيقاً طبق برنامه پيش ميومدن و يکي يکي چيزهايي رُ ميگفتن. از اينش خيلي خوشم اومد! کاملاً يک تئاتر مجاني (اجراي خصوصي!) بود. من هم سعي ميکردم خندهم نگيره تا بتونم تا آخر تئاتر رُ تماشا کنم. فقط نکتهاي که لجم رُ در آورد اين بود که ميخواستن همهش از کلمههاي انگليسي استفاده کنن و همهش يا اشتباه تلفظ ميکردن يا کاربردش اون نبود. البته از يه ديد ديگه دو ساعت و نيم وقتم کاملاً تلف شد، اما خُب جالب بود! اين جور جاها آدم بايد پايه داشته باشه که بعدش هِي تعريف کنه و بخنده! کاشکي با بچهها دانشگاه بودم، کلي سوژه بود واسه خنده!
¤
فيس تو فيس
She was told yes, and left. I kept silent, and she left. Next time I'll tell the truth, and leave...!
¤
هميشه اگه آهنگ نبود هيچ کاري انجام نميشد، چيزي مهم در حد برق رفتن! ولي چند روزه بدون هيچ صدايي و آهنگي (و نه حتا موسيقي متن و غيره) درس ميخونم. عادتهاي آدم جالبه عوض بشه. چند وقت پيش رفته بودم پيش دوستي، تو فاصلهاي که با هم بوديم صداي آهنگ هوي متال رُ بلند کرده بود، آخرش ديگه نتونستم تحمل کنم، خاموش کردم. گفتم من خيلي وقته ديگه با کارهاي متال ميونهاي ندارم و هر چيز ديگه هم صداش بايد کم باشه... خلاصه اين جوريا!
» ترجمه هایی از ادبیات دنیای اسپانیایی زبان
» ترجمه هایی از ادبیات دنیای اسپانیایی زبان
¤
يه صفحه پر از کد بود که يکيش مربوط به پسورد اولش ميشد. اون زبان رُ اصلاً من بلد نبودم و نيستم که بدونم چي به چيه! و اول و پايان هر دستور رُ فقط از رو ترتيب نوشته شدنش ميشد حدس زد (البته بقيه بلد بودن مثلاً) ... بعد از کلي سر و کله زدن، من به شوخي رفتم که ببينم جريان چيه و شايد چيزي ياد بگيرم، الکي، شانسي، نميدونم چرا، گفتم اين سطر رُ پاک کنين.
بچهها زود يه کپي گرفتن و اون رُ پاک کردن و کارهاي بعدي.. و همه چيز درست شده بود! پسوردي هم در کار نبود!!!! همه کف کرده بودن من چرا و از کجا اينو گفتم، خودم هم در کمال شگفتي قيافهي جدي گرفتم و گفتم «خُب تابلو بود ديگه..!» :)) و البته يه بستني قهوهي کاله هم جايزه گرفتم (به زور!)
بچهها زود يه کپي گرفتن و اون رُ پاک کردن و کارهاي بعدي.. و همه چيز درست شده بود! پسوردي هم در کار نبود!!!! همه کف کرده بودن من چرا و از کجا اينو گفتم، خودم هم در کمال شگفتي قيافهي جدي گرفتم و گفتم «خُب تابلو بود ديگه..!» :)) و البته يه بستني قهوهي کاله هم جايزه گرفتم (به زور!)
دوشنبه 1 ارديبهشت
بازم رکورد! از [خوابيده] تو تختخواب تا [نشسته] سر کلاس 16 دقيقه!
¤
بعد از مدتها رخوت (کلي) و بعد از يک هفته عاطل و باطل گشتن (جزئي) امروز يه دفعه -بدون دليل- همه چيز درست شد! کلي انرژي :) ديشب چند ساعت بيشتر نخوابيدم اما امشب بيدارم، يه کم مطلب واسه خوندن هست، و خيلي کارهاي ديگه. يه دفعه کلي اميد! اکتيو شدم، ميترسم دوباره بپره! بايد حداکثر استفاده رُ ببرم! + همون ترکِ Immolation (قرباني) موسيقي فيلم «فهرست شيندلر».
شنبه 30م
با عجله تلفن زنگ زد، از خواب بيدار شدم، زود يه قهوه درست کردم و بيت دقيقه بعدش تو دانشگاه بودم. اصلاً ساعت رُ چک نکردم، رفتم سر کلاس. فکر ميکردم يکي دو دقيقه دير رسيدم. مهم نبود. استاد گفت فلاني ساعت دوم بالاخره اومدي (کلاسها 45 دقيقهست و اگه يک ساعت و نيم باشه، ميشه دو تا 45 دقيقه و بينش 15 دقيقه break) من باز هيچي نفهميدم، بعد که بچهها جمع کردن برن، تازه فهميدم چند ساعت عقبم !!
¤
میان آهستگی و حافظه رابطهای وجود دارد؛ رابطهای پنهانی که میان سرعت و فراموشی نیز برقرار است. به این موقعیت کاملا پیش پا افتاده توجه کنید: مردی در خیابان قدم میزند، در لحظهای خاص میکوشد چیزی را به یاد آورد، اما یادآوری و حافظه از او میگریزد. ناخوآگاه سرعتش را کم میکند و قدمهایش آهستهتر میشوند. در همین فاصله شخصی که قصد فراموش کردن اتفاق ناگواری را دارد، ناخواسته به سرعت گامهایش میافزاید و تندتر قدم برمیدارد، گویی در تلاش است تا خود را از آنچه که هنوز در این لحظه بسیار به وی نزدیک است، دور سازد. این تجربه در ریاضیاتِ وجودی در قالب دو معادلهی ابتدایی شکل میگیرد: میزان آهستگی در تناسب مستقیم است با شدت حافظه، میزان سرعت در تناسب است با شدت فراموشی. (صص46-47 از رمان آهستگی میلان کوندرا - توضيح)
» جادوى جيمز جويس
» ماریو بارگاس یوسا
» جادوى جيمز جويس
» ماریو بارگاس یوسا
¤
يک بار خواب ديدن تو، به تمام عمر میارزد
پس نگو،
نگو که رويای دور از دسترس،
خوش نيست،
قبول ندارم...
» دستهایت مقدساند!
پس نگو،
نگو که رويای دور از دسترس،
خوش نيست،
قبول ندارم...
» دستهایت مقدساند!
To all of your friends you're delirious
So consumed in all your doom.... (oohh mmm)
Trying hard to fill the emptiness,
The piece is gone,and the puzzle undone,
That's the way it is
You are beautiful no matter what they say
Words can't bring you down (ohhh noo)
you are beautiful in every single way
Yes words can't bring you down (ohhh noo)
So don't you bring me down today...
پنجشنبه 28م
... ... ... يادمه چند وقت پيش داشتم در مورد گارسيا مارکز ميخوندم، در جايي از چيزهايي که ديده؛ از قتل و کشتارها و غارتها حرف ميزنه و ميگه حداقل يه اثر خوب داشت اون هم اين که فهميدم نوشتههام چه قدر از دنياي واقعي دور و برم دوره، و تو دنياي واقعي چه اتفاقهايي داره ميوفته.
من هم امروز يه همچين چيزي بايد بگم، ... ... ... ... ... ... ... ... (!) «اينم مثل چيزهاي ديگه»، خوشحالم ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... به هر حال ايرانه (و متأسفانه دلم هم از همين ميسوزه، اگه هر جاي ديگه بود ميگفتم من غريبهم، يا اينا نميفهمن..) مهم نيست. من فراموش کردم ... .
پ.ن. چهار روز تأخير در پابليش متن بالا منجر به حذف 46 کلمه شد، که شايد مهم هم نبودن. اصليهاش موندن فقط.
» در مصرف گریپ فروت دقت کنید.
» لزوم استفاده از عینک های آفتابی
» مسابقه عکاسی «گوی و میدان» - با موضوع چوگان
من هم امروز يه همچين چيزي بايد بگم، ... ... ... ... ... ... ... ... (!) «اينم مثل چيزهاي ديگه»، خوشحالم ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... به هر حال ايرانه (و متأسفانه دلم هم از همين ميسوزه، اگه هر جاي ديگه بود ميگفتم من غريبهم، يا اينا نميفهمن..) مهم نيست. من فراموش کردم ... .
پ.ن. چهار روز تأخير در پابليش متن بالا منجر به حذف 46 کلمه شد، که شايد مهم هم نبودن. اصليهاش موندن فقط.
Hey you.. rotting in your alcoholic shell
Banging on the walls of your intoxicated mind
Do you ever wonder why you were left alone
As your heart grew colder and finally turned to stone
Did I punish you for dreaming?
Did I break your heart and leave you crying?
Do you ever dream of escaping?
Don't you ever dream of escaping...
» در مصرف گریپ فروت دقت کنید.
» لزوم استفاده از عینک های آفتابی
» مسابقه عکاسی «گوی و میدان» - با موضوع چوگان
¤
ميروم، ستاره شوم،
بر ميگردم..
بر ميگردم..
¤
سهشنبه 26م
از سليتر خوشم مياد. از خيلي قبلتر خوشم ميومد، و تقريباً سه سال پيش بود که ديگه جدي جدي سپايدر سليتر شد يه قسمت از کارهاي روزانه. و آخرين ورژن SolSuite رُ دانلود کردم، که مخصوص صدها نوع بازي با ورقه.. همون موقعها بود که يکي از بچههاي دانشگاه در موردش بهم چيزهايي رُ ياد داد، و از اون موقع بازي اول من سپايدر سليتر با دو نوع ورق بود و هست. نميدونم به همين دليل بود که -دورادور- از اون طرف هم خوشم اومد يا برعکس، اما هميشه منو يادش ميندازه. سپايدر سليتر هم مثل خيلي چيزهاي ديگه واسه من فقط يه بازي نبود. وقتي بازي رُ بلد باشي انگار فقط يه وسيلهست که ذهنت رُِ به جاي ديگه ببره؛ مثل رانندگي شايد.
امروز چهارصدمين بار بازي سپايدر سليتر با دو نوع ورق من بود (البته از آخرين نصب ويندوز؛ کمتر از يک سال پيش.) بهتربن رکوردم تو اين مدت دو دقيقه و 57 ثانيه بوده، اما معمول زمان هر بازي ده دقيقه. تصميم گرفتم ديگه بازي نکنم. به جاش رفتم يه سري کتاب آوردم. «زواياي تاريک حکمت» هنوز گيرم نيومده (همه جا تموم کردن) اما خوندني زياده. حتا وقتهايي که حوصلهش نيست هم ترجيح ميدم مفيدتر بگذره. چند وقته تنها کار مفيد شده درس دادنها و هفتهاي دو سه بار ورزش و اينا. و البته اين بين کلي هم تصميم واسه درس و دانشگاه و کنکور و غيره گرفتم.
امروز چهارصدمين بار بازي سپايدر سليتر با دو نوع ورق من بود (البته از آخرين نصب ويندوز؛ کمتر از يک سال پيش.) بهتربن رکوردم تو اين مدت دو دقيقه و 57 ثانيه بوده، اما معمول زمان هر بازي ده دقيقه. تصميم گرفتم ديگه بازي نکنم. به جاش رفتم يه سري کتاب آوردم. «زواياي تاريک حکمت» هنوز گيرم نيومده (همه جا تموم کردن) اما خوندني زياده. حتا وقتهايي که حوصلهش نيست هم ترجيح ميدم مفيدتر بگذره. چند وقته تنها کار مفيد شده درس دادنها و هفتهاي دو سه بار ورزش و اينا. و البته اين بين کلي هم تصميم واسه درس و دانشگاه و کنکور و غيره گرفتم.
¤
«اگر بخت يارت باشد در بعضى از مراحل زندگى، به بن بست كامل خواهى رسيد. به روايت ديگر هرگاه بخت يارت باشد زمانى به يك چهارراه مىرسى و مىبينى كه سمت چپ به جهنم مىرسد، سمت راست به جهنم، مستقيم به جهنم و به هر طرف كه بچرخى راه تو به طور كامل و مطلق به دوزخ ختم خواهد شد. مىبينى كه همهي راهها به دوزخ ختم مىشوند و راهى براى خروج وجود ندارد. هيچ كارى نمىتوانى بكنى، ديگر هيچ چيز تو را آرام نمىكند و آن وقت است كه اگر آماده باشى، آغاز مىكنى به كارى كه همواره در آرزويش بودهاى اما هرگز نمىدانستى و آن كشف درون است.
و اگر بخت يارت نباشد؟ اگر بخت يارت نباشد، تنها هنگام مرگ به اين مرحله مىرسى و اين چشمانداز زيبايى نخواهد بود، چون چيزى را آرزو خواهى كرد كه ديگر نمىتوانى داشته باشى...» سرآغاز زواياي تاريک حکمت
و اگر بخت يارت نباشد؟ اگر بخت يارت نباشد، تنها هنگام مرگ به اين مرحله مىرسى و اين چشمانداز زيبايى نخواهد بود، چون چيزى را آرزو خواهى كرد كه ديگر نمىتوانى داشته باشى...» سرآغاز زواياي تاريک حکمت
¤
چند وقت پيش يه آهنگ خوشگل از Rammstein دانلود کرده بودم، هر چي گشتم لينکش رُ پيدا نکردم. اما به جاش لينک دانلود آلبوم کامل امسالشون (که اين اهنگه هم توشه) : اين يا در اين صفحه.
¤
د ل م ت ن گ ه ! چ ه ق د ر د و ر ي ! ا ه . . .
¤
گفت: «خيلي سادهست. تو چند سال زنداني ما هستي، مجبوري اينجا باشي، مجبوري هر روز بياي دانشگاه -هر چند چرت باشه- و مجبوري اين جوري زندگي کني. خُب؟»
ميخواست مطمئن بشه گوش ميکنه، ادامه داد: «و الآن شايد هيچ چيز نداري. حالا بريم چهار سال ديگه، ده سال ديگه.. اون موقع باز زنداني هستي، البته يه جاي ديگه! مجبوري باز يه جور احمقانه زندگي کني و اين دنياي ديوونه رُ تحمل کني. اون وقت باز ميتونه مثل الآن باشه و هيچ چيز نداشته باشي... ولي اگه الآن به جز حضور غياب و امتحان سعي کني چيزي واسه خودت دست و پا کني، مهارتي، دانشي، سوادي که بتونه به جايي برسونه، بعد امکان داره به جايي برسي..» از نگاهش پيدا بود اصلاً تو اين دنيا نيست، اصلاً نميشنوه..
ميخواست مطمئن بشه گوش ميکنه، ادامه داد: «و الآن شايد هيچ چيز نداري. حالا بريم چهار سال ديگه، ده سال ديگه.. اون موقع باز زنداني هستي، البته يه جاي ديگه! مجبوري باز يه جور احمقانه زندگي کني و اين دنياي ديوونه رُ تحمل کني. اون وقت باز ميتونه مثل الآن باشه و هيچ چيز نداشته باشي... ولي اگه الآن به جز حضور غياب و امتحان سعي کني چيزي واسه خودت دست و پا کني، مهارتي، دانشي، سوادي که بتونه به جايي برسونه، بعد امکان داره به جايي برسي..» از نگاهش پيدا بود اصلاً تو اين دنيا نيست، اصلاً نميشنوه..
¤
اين هفته که دانشگاه نرفتم کلي خوب بود: حداقل به جاي کلاسهاي مسخره يه کم خوابيدم! ولي يه چيزش بد بود، سخنراني دکتر پاينده (؟) رُ از دست دادم. کلي دلم ميخواست باشم. حيف شد شديد..
¤
«پنير گودا» ي ورقهاي کاله!
¤
کانورسيشن
..
پرسيد: «تمومش کردي؟»
گفت: «آره. هيچ چيز گنگي توش نيست. تمام مدت عاشق مرد اولي ميمونه؟»
: «هيچ وقت نخوندمش. يکي ديگه ميخواي؟»
: «آره. از پائول د کُک (Paul de Kock.) اسم جالبي داره.»
مقدار بيشتري چايي در فنجانش ريخت و به سرازير شدنش نگاه کرد. کتاب کيپل (Capel) کتابخونهي عمومي بايد تمديد ميشد وگرنه با کارني (Kearney)، ضامنم تماس ميگرفتن. تناسخ: کلمه هه اين بود.
گفت: «بعضيها باور دارن که ما زندگي رُ در بدن ديگهاي، بعد از مردن دوباره تجربه ميکنيم. بهش ميگن تناسخ، که همهي ما از هزاران سال قبل بر زمين و يا سيارهاي ديگه زندگي کرديم. ميگن فراموشش کرديم، و يه روز همهي گذشته رُ به ياد مياريم.» قسمتي از يولِسيز (اوليس) نوشته: جيمز جويز
» داستان بشنوين!! (داستانهاي معاصر ايران به صورت شنيداري، با اجراي راديويي)
» چند تا لينک کتاب و..
: "He asked 'who cares?' and I said 'I do.' Is it illegal?"
: "No it's not"
: "How strange you are. Can't you feel someone like you? You know."
: .......... (Perhaps we are just human beings!)
: "No it's not"
: "How strange you are. Can't you feel someone like you? You know."
: .......... (Perhaps we are just human beings!)
..
پرسيد: «تمومش کردي؟»
گفت: «آره. هيچ چيز گنگي توش نيست. تمام مدت عاشق مرد اولي ميمونه؟»
: «هيچ وقت نخوندمش. يکي ديگه ميخواي؟»
: «آره. از پائول د کُک (Paul de Kock.) اسم جالبي داره.»
مقدار بيشتري چايي در فنجانش ريخت و به سرازير شدنش نگاه کرد. کتاب کيپل (Capel) کتابخونهي عمومي بايد تمديد ميشد وگرنه با کارني (Kearney)، ضامنم تماس ميگرفتن. تناسخ: کلمه هه اين بود.
گفت: «بعضيها باور دارن که ما زندگي رُ در بدن ديگهاي، بعد از مردن دوباره تجربه ميکنيم. بهش ميگن تناسخ، که همهي ما از هزاران سال قبل بر زمين و يا سيارهاي ديگه زندگي کرديم. ميگن فراموشش کرديم، و يه روز همهي گذشته رُ به ياد مياريم.» قسمتي از يولِسيز (اوليس) نوشته: جيمز جويز
» داستان بشنوين!! (داستانهاي معاصر ايران به صورت شنيداري، با اجراي راديويي)
» چند تا لينک کتاب و..
دوشنبه 25م
از اون موقعها که ذهن آدم خاموش ميشه خودش؛ بدون لاگآف! همه چيز ميپره، يه دفعه وسط خيابون، اون بالا، رو پل عابر پياده، همه چيز محو ميشه. انگار از قبل هيچي نبود. خالي، سفيد. اون دور تبليغ مکدونالد هست که چراغهاش روشن خاموش ميشه، زير پا کلي ماشين با چراغهاي قرمز. هوا داره تاريک ميشه و يه دفعه نگاه ميکني ميبيني اون وسط وايسادي، نميدونم چرا و چه طور، فقط وايسادي. حتا نميدوني کدوم طرفي بايد بري، اصلاً کجا داري ميري؟ يه کم احساس سبکي، انگار وجود سنگيني نداري، اما هيچ چيزي حس نميکني. باد که مياد با تعجب نگاه ميکني ببيني از کجا مياد. بوي باد برات قشنگه.
اين جور مواقع ذهن آدم ميپره و هر چيزي که توش بوده از بين ميره. مثل وقتي که برق ميره و کامپيوتر با چند تا برنامهي باز خاموش ميشه.
خُب؟ امروز اين جوري بود.
اين جور مواقع ذهن آدم ميپره و هر چيزي که توش بوده از بين ميره. مثل وقتي که برق ميره و کامپيوتر با چند تا برنامهي باز خاموش ميشه.
خُب؟ امروز اين جوري بود.
¤
ورث
“How much would you pay to bring her back?” He asked with calculating eyes. I said: “You didn't get the point, it is not about money, and I really like her.” He replied: “Yes, it's not about money. Now tell me how much you would pay?”
¤
تو شيراز به مغازه کوچيک (تو بازار انقلاب) هست به اسم «بتهوون» که هيچ ربطي به بتهوون تهران نداره، البته اون هم واسه خودش آثار کلاسيک خاصي رُ داره که کمتر جايي گير مياد (در کل واسه آثار خاص موسيقي، به جز اونجا، «سپنتا» اول ساحلي غربي و آرشيو آموزشگاه آبنوس، از جاهاي معروف هستن) امروز اتفاقي به وب سايتشون رسيدم که به طرز افتضاحي طراحي شده، اما باز در نوع خودش جالب بود.
چند وقت پيش يک track از موسيقي زبیگنف پرایزنر رُ نو وردز گذاشته بود واسه دانلود، اگه دوست داشتين منتخبی از موسیقی فیلم ساخته شده توسط پرایزنر (سه رنگ، باغ مخفی و...) رُ ميتونين از اينجا دانلود کنين. همين طور منتخبی از موسیقی فیلم با نوازندگی ایتزاک پرلمن (فيلمهاي سینما پارادیزو، فهرست شیندلر و...) رُ هم از اينجا!
» موسورگسکی: تابلوهای یک نمایشگاه (هورورویتز)
چند وقت پيش يک track از موسيقي زبیگنف پرایزنر رُ نو وردز گذاشته بود واسه دانلود، اگه دوست داشتين منتخبی از موسیقی فیلم ساخته شده توسط پرایزنر (سه رنگ، باغ مخفی و...) رُ ميتونين از اينجا دانلود کنين. همين طور منتخبی از موسیقی فیلم با نوازندگی ایتزاک پرلمن (فيلمهاي سینما پارادیزو، فهرست شیندلر و...) رُ هم از اينجا!
» موسورگسکی: تابلوهای یک نمایشگاه (هورورویتز)
¤
: «چرا بعضي وقتها قهوهها تلخترن؟»
: «سهميه هر استکان مشخصه، انتخاب نوع نوشيدني، طمع و مقدار گرماش فقط به احساس مشتري بستگي داره.»
» راهنماي سفر به دوبي
: «سهميه هر استکان مشخصه، انتخاب نوع نوشيدني، طمع و مقدار گرماش فقط به احساس مشتري بستگي داره.»
» راهنماي سفر به دوبي
¤
امپتينِس
I hear some strange voices; they tell me that it's over. “What is over?” I ask. They turn, pause and look into my eyes. “You know at the bottom of your heart,” they say and leave...
¤
قهوه
اولين بحث جديشون سر نوع برخوردشون با قهوه شروع شد. دختر گفت ترجيح ميده آب پرتقال بخوره اما پسر گفت قهوه. بعد توضيح داد هميشه اينجوري بوده، از وقتي يادشه هميشه قهوه خورده، به تلخيش آشناست و حتا دوستش داره. گفت بعضي وقتها از خودش بدش مياد که قهوه رُ به دليل نوع نگاه جامعه بهش سفارش ميدن، اما اون هميشه به خواست خودش سفارش داده بوده، نه واسه نشون دادن چيزي به بقيه. قهوه برزيلي و فرانسوي دوستان نزديکش بودن، و انواع ديگه فقط واسه تنها نبودن.
يک هفته بعد، به بهانهي نمايشگاه کتاب تصميم گرفتن خارج از دانشگاه، جايي همديگه رُ ببينن. اگرچه هر دو عاشق کتاب بودن، اما هيچ کدوم قصد خريد نداشتن. يه کم گشتن و به پيشنهاد پسر رفتن به کافيشاپي که صندليهاش چرمي، شيشههاش تيره و فضاش خوشنور بود. پسر گفت براي اولين بار ميخوام آب پرتقال سفارش بدم. اون روز هر دو آب پرتقال خوردن، خنديدن و در مورد همه چيز کمي حرف زدن.
دو ماه گذشت و تو اين مدت هر از گاهي همديگه رُ ديده بودن. چهار ماه گذشت و کاملاً به هم عادت کرده بودن. دو ماه ديگه هم گذشت. پسر کلافه نبود اما دوست نداشت اين اتفاق بيوفته، هر چند غير از اين هم توقع نداشت. دختر انقدر بلد بود احساس خودش رُ مخفي کنه که حتا من هم نفهمم چي تو ذهنش ميگذره. به پيشنهاد پسر واسه خداحافظي رفتن کافي شاپ يکي از هتلها. پسر قهوه برزيلي سفارش داد و دختر آب پرتقال. خيلي حرف نزدن، بعد همديگه رُ تا جايي همراهي کردن، بغل، بوس، تشکر.. پسر رگشت تا آخرين نگاهش رُ جاودان کنه. پيش خودش فکر کرد «اون هميشه آب پرتقال ميخوره، و اين همه چيز رُ خراب کرد.»
اولين بحث جديشون سر نوع برخوردشون با قهوه شروع شد. دختر گفت ترجيح ميده آب پرتقال بخوره اما پسر گفت قهوه. بعد توضيح داد هميشه اينجوري بوده، از وقتي يادشه هميشه قهوه خورده، به تلخيش آشناست و حتا دوستش داره. گفت بعضي وقتها از خودش بدش مياد که قهوه رُ به دليل نوع نگاه جامعه بهش سفارش ميدن، اما اون هميشه به خواست خودش سفارش داده بوده، نه واسه نشون دادن چيزي به بقيه. قهوه برزيلي و فرانسوي دوستان نزديکش بودن، و انواع ديگه فقط واسه تنها نبودن.
يک هفته بعد، به بهانهي نمايشگاه کتاب تصميم گرفتن خارج از دانشگاه، جايي همديگه رُ ببينن. اگرچه هر دو عاشق کتاب بودن، اما هيچ کدوم قصد خريد نداشتن. يه کم گشتن و به پيشنهاد پسر رفتن به کافيشاپي که صندليهاش چرمي، شيشههاش تيره و فضاش خوشنور بود. پسر گفت براي اولين بار ميخوام آب پرتقال سفارش بدم. اون روز هر دو آب پرتقال خوردن، خنديدن و در مورد همه چيز کمي حرف زدن.
دو ماه گذشت و تو اين مدت هر از گاهي همديگه رُ ديده بودن. چهار ماه گذشت و کاملاً به هم عادت کرده بودن. دو ماه ديگه هم گذشت. پسر کلافه نبود اما دوست نداشت اين اتفاق بيوفته، هر چند غير از اين هم توقع نداشت. دختر انقدر بلد بود احساس خودش رُ مخفي کنه که حتا من هم نفهمم چي تو ذهنش ميگذره. به پيشنهاد پسر واسه خداحافظي رفتن کافي شاپ يکي از هتلها. پسر قهوه برزيلي سفارش داد و دختر آب پرتقال. خيلي حرف نزدن، بعد همديگه رُ تا جايي همراهي کردن، بغل، بوس، تشکر.. پسر رگشت تا آخرين نگاهش رُ جاودان کنه. پيش خودش فکر کرد «اون هميشه آب پرتقال ميخوره، و اين همه چيز رُ خراب کرد.»
جمعه 22م
زندگي شده بردنهاي ناپلئوني.. به هر حال برده اما واسه من ارزشي نداره. سه روزه بيست و چهار ساعته دارم فقط به يک ترک گوش ميکنم، و نميدونم چرا، نه تموم ميشه نه من تموم ميشم. انگار همه چيز ادامه داره، انگار اون زيرها خيلي خبرهاست. اولين بار -بعد از چندين سال- پاي تلفن شنيدمش، وقتي تموم شد از طرف خواستم دوباره بذارتش، و ديگه تموم نشد، نه من نه اون. خودم هم نميدونم چيه اما روزها و شبهاي عجيبيه. مثل اينه که از يه زاويهي ديد ديگه (قبلاً اول شخص محدود بود، الآن سوم شخص دانا) به داستان زندگي نگاه کني و خيلي چيزهايي رُ ببيني که نميدونستي، چه در مورد گذشته چه حال چه آينده. و بعد هاج و واج فقط نگاه کني، حتا نتوني به کلمه بياري، و گم بشي تو اين دنياي جديد..
همه چيز تبديل ميشه به يه سري مفهومهاي انتزاعي که خودشون رُ نفي ميکنن. چيزي که وجود داشته ديگه وجود واقعي نداره، بلکه يه سري معاني از هم گسستهست. اين آهنگ هي تکرار ميشه اما کلماتش چيز ديگهايه، هر واژه و مفهوم جاي خودش رُ به ديگري ميده و زود رنگ ميبازه. چيزي بيشتر از بيماري کلمات، که در اون همه چيز در واژهها خلاصه ميشه. رنگها هي عوض ميشن مثل روزهاي زندگي، مثل آدمهاي مختلف، و من همچنان دارم نگاهشون ميکنم فقط. خواب و بيداري، سرعت حرکت زمين عوض شده و من ثابتم..
پيش خودم فکر ميکنم همهي اينها هم عوض ميشه، ديگه چيزي وجود نداره که اهميت ويژهاي داشته باشه. بعد به خودم اجازهي هر کاري رُ ميدم. دلم ميخواد حداقل در مورد بعضيهاي ديگه اين جوري نشه، نباشه، ولي کاري از دستم ساخته نيست. ميتونم سرنوشت شوم انسان رُ از اون بالا ببينم که مشغولش کرده، که ذهنش رُ محدود کرده. و روزها و شبهايي که براش ميگذرن، و اون ديگه احساسي نسبت به هيچ چيز نداره. بعد خودم رُ هم در کنارشون ميبينم، ...و کاري ازم بر نمياد.
همه چيز تبديل ميشه به يه سري مفهومهاي انتزاعي که خودشون رُ نفي ميکنن. چيزي که وجود داشته ديگه وجود واقعي نداره، بلکه يه سري معاني از هم گسستهست. اين آهنگ هي تکرار ميشه اما کلماتش چيز ديگهايه، هر واژه و مفهوم جاي خودش رُ به ديگري ميده و زود رنگ ميبازه. چيزي بيشتر از بيماري کلمات، که در اون همه چيز در واژهها خلاصه ميشه. رنگها هي عوض ميشن مثل روزهاي زندگي، مثل آدمهاي مختلف، و من همچنان دارم نگاهشون ميکنم فقط. خواب و بيداري، سرعت حرکت زمين عوض شده و من ثابتم..
پيش خودم فکر ميکنم همهي اينها هم عوض ميشه، ديگه چيزي وجود نداره که اهميت ويژهاي داشته باشه. بعد به خودم اجازهي هر کاري رُ ميدم. دلم ميخواد حداقل در مورد بعضيهاي ديگه اين جوري نشه، نباشه، ولي کاري از دستم ساخته نيست. ميتونم سرنوشت شوم انسان رُ از اون بالا ببينم که مشغولش کرده، که ذهنش رُ محدود کرده. و روزها و شبهايي که براش ميگذرن، و اون ديگه احساسي نسبت به هيچ چيز نداره. بعد خودم رُ هم در کنارشون ميبينم، ...و کاري ازم بر نمياد.
¤
کتاب شعر و ليوان نيمخالي و
خواب دم صبح،
حسرت آغوش يادت هست؟
نور بي رنگ اتاق،
نجواي شبانهي پرده و باد،
آن شب و تمام آن شبها،
يادت هست؟
هاي تو! چشمهايت ستاره و
هر شبت يلدا،
من تو را دوست ميداشتم.
من را.. يادت هست؟
// آماندا گ.
خواب دم صبح،
حسرت آغوش يادت هست؟
نور بي رنگ اتاق،
نجواي شبانهي پرده و باد،
آن شب و تمام آن شبها،
يادت هست؟
هاي تو! چشمهايت ستاره و
هر شبت يلدا،
من تو را دوست ميداشتم.
من را.. يادت هست؟
// آماندا گ.
¤
خيلي طرحها شکست ميخورن به خاطر تنبلي، و البته خيلي وقتها به خاطر ناسازگاري شانس. اما زماني هم هست که ميخواي کاري انجام بدي که عملاً از عهدهي تو خارجه. من چنين تصميمي دارم. با خودم عهد کردم کاري رُ -به هر نحوي که شده- انجام بدم که در واقع هيچ قدرتي در انجامش ندارم، کار دست يکي ديگهست و اون هم اصلاً تو يه دنياي ديگهست.
ولي باز هم کوتاه نميام. بايد يه راهي باشه. هميشه فکر ميکنم شايد زمان مناسبش هنوز نرسيده و به هر حال، الآن، اين روزها که بدون موفقيت ميگذرن يه روز قابل جبرانه. ميدونم در هر صورت چيزي گير من نمياد، اما بايد به نتيجه برسم.. تسليم نميشم!
ولي باز هم کوتاه نميام. بايد يه راهي باشه. هميشه فکر ميکنم شايد زمان مناسبش هنوز نرسيده و به هر حال، الآن، اين روزها که بدون موفقيت ميگذرن يه روز قابل جبرانه. ميدونم در هر صورت چيزي گير من نمياد، اما بايد به نتيجه برسم.. تسليم نميشم!
¤
شايد قهوهاي انقدر هم بد نباشه، هستن چيزهايي که قهوهاي و قشنگ باشن. اما به هر حال به عنوان يه مفهوم انتزاعي ديگه ازش خوشم نمياد. جديداً هر رنگي واسهم معنايي داره و هر اتفاقي، حسي، حرفي به رنگ خاص خودش. چند وقت پيش داشتم به يکي از بلاگرها ميگفتم که به نظرم نارنجي/زرد روشن شفاف، رنگ دوستي افلاطونيه (رنگ لينکهاي سين) و خُب زندگي حتماً بکگراندش سفيده، حداقل اين روزها.
پنجشنبه 21م
قهوهاي نفرتانگيزترين رنگه دنياست! حتا اگه امسال همه چيز من قهوهاي باشه.. تنها استثناش قهوهي تلخه، مونس ساکت هميشگي شبهايي که صبح نميشن..
چهارشنبه 20م
يکي از سوالها بود: «کدوم يکي از شخصيتهاي نمايشنامهي والپوني قابل باورتر هست؟» در اين نمايشنامه کسي هست به اسم سليا، همهي شخصيتهاي ديگه دنبال خواستههاي جسماني (پول، طمع، سک.س) هستن و اين متضادشون هست؛ نماد اخلاقيات و اينا. يک زن پاک و حرف گوش کن.
اما جواب من اصلاً اين شخص نبود، و عجيبتر جواب خيليها -حتا از دخترها!- اين شخص بوده. مهمترين دليل من اينه که اين شخص شوهرش کتکش ميزده؛ هميشه بهش ظلم ميکرده، حتا در جايي مجبورش ميکنه لباس برعکس بپوشه، عقبکي راه بره و از آخر حرف بزنه. شوهرش ميگه اجازه نداره بره کليسا (تنها جايي که ميتونسته بره) و يک متري پنجره نبايد بره، و در آخر ازش ميخواد با مرد ديگهاي بخوابه (تا به پولش برسه) و برعکس همهي التماسها (نه، نه، نهها!)ي زن، اون رُ ميبره خونهي مرده و مجبورش ميکنه...
خُب؟ نکته اينه که از نظر من چنين زني نميتونه وجود داشته باشه که بعد هم اينجوري حرف گوش کن باشه و هر چي شوهره بگه قبول کنه. و نکتهي مهمتر اينه که خيليها -نميدونم چه جوري- اين رُ قبول نميکنن؛ با اين استدلال که زن مجبوره هر چي شوهر بگه رعايت کنه... من تو دانشگاه از پسرا خيلي چيزهاي عجيب و غريب ديدم، حتا کسي که (تقريباً به همين نسبت) شديداً معتقد بود خانمش بايد تو خونه باشه و حتا ادامه تحصيل رُ هم نميتوست درک کنه. و اين بار از دخترا... برام اصلاً قابل درک نيست. زن بايد تحصيل کنه، کار کنه، بايد روابط اجتماعي داشته باشه و زير بار زور نره.
» مسابقه بزرگ شعر و داستان كوتاه (پولي!)
» خطر استفاده از شمعهای معطر
اما جواب من اصلاً اين شخص نبود، و عجيبتر جواب خيليها -حتا از دخترها!- اين شخص بوده. مهمترين دليل من اينه که اين شخص شوهرش کتکش ميزده؛ هميشه بهش ظلم ميکرده، حتا در جايي مجبورش ميکنه لباس برعکس بپوشه، عقبکي راه بره و از آخر حرف بزنه. شوهرش ميگه اجازه نداره بره کليسا (تنها جايي که ميتونسته بره) و يک متري پنجره نبايد بره، و در آخر ازش ميخواد با مرد ديگهاي بخوابه (تا به پولش برسه) و برعکس همهي التماسها (نه، نه، نهها!)ي زن، اون رُ ميبره خونهي مرده و مجبورش ميکنه...
خُب؟ نکته اينه که از نظر من چنين زني نميتونه وجود داشته باشه که بعد هم اينجوري حرف گوش کن باشه و هر چي شوهره بگه قبول کنه. و نکتهي مهمتر اينه که خيليها -نميدونم چه جوري- اين رُ قبول نميکنن؛ با اين استدلال که زن مجبوره هر چي شوهر بگه رعايت کنه... من تو دانشگاه از پسرا خيلي چيزهاي عجيب و غريب ديدم، حتا کسي که (تقريباً به همين نسبت) شديداً معتقد بود خانمش بايد تو خونه باشه و حتا ادامه تحصيل رُ هم نميتوست درک کنه. و اين بار از دخترا... برام اصلاً قابل درک نيست. زن بايد تحصيل کنه، کار کنه، بايد روابط اجتماعي داشته باشه و زير بار زور نره.
» مسابقه بزرگ شعر و داستان كوتاه (پولي!)
» خطر استفاده از شمعهای معطر
¤
يکي از جالبيهاي شهر کوچيک همينه: ديروز ريخته بودن (طرح ضربتي و اينا) ماهوارهها رُ جمع کنن. (با همراه بازداشت صاحب خونه و توقيف تلويزيون و ويدئو و جريمه پنج ميليون تومني) و در عرض چند ساعت همهي همهي (تاکيد ميکنم) همهي شهر خبردار شدن و جمع کردن. امروز همهي همهي (تاکيد ميکنم) همه جا حرف اين بود، کساني که خودشون يا دوستانشون رُ گرفته بودن و خلاصه مطالب اينچنيني. راديو شيراز بيست و چهار ساعته داشت پيام ميداد که نيروي انتظامي ميگه کار ما نيست. همهش شده مصاحبه و صحبت و هشدار که اينا از ماموران ما نيستن. اخبار، برنامههاي شبکهي استاني و روزنامههاي داخلي همهشون نوشتن که «اگرچه داشتن ماهواره جرم هست، اما فعلاً هيچ برنامهاي براي برخورد با ماهوارهها وجود نداره.» از فرمانده نيروي انتظامي تا آيت الله رئيس دادگستري، خواستن از مردم که در رُ رو اين مامورها باز نکنن و زنگ بزنن پليس 110 يا 197 دفتر نظارتِ همگاني تا بيان بگيرنشون. جالبه که اين مامورهاي قلابي دو تا زن بودن و دو تا مرد! البته با لباس نظامي و سلاح گرم. به طور کلي در ازاي هر نوع ماموري که دم در بياد، بايد کارت شناسايي خواسته بشه و واسه جعلي نبودنش همون لحظه با 110 درست بودن کارت و هويت مامور مشخص بشه. بعد تازه بايد ببينين چي ميخواد؛ اگه ورود به خانه باشه بايد حکم ماموريت داشته باشه.. و البته چون اينا قابل چونه زدن نيست: در رُ نبايد اصلاً باز کنين و با 110 تماس بگيرين..
سهشنبه 19م
يه برتري جالب من چشمامه! من ميتونم روزي ده ساعت به مانيتور خيره بشم، اما هيچ طوريم هم نشه، و برام عادي عادي باشه. تو دوست و آشنا همه مشکل دارن، همه پرينت ميگيرن، اما من ترجيح ميدم رو مانيتور بخونم. حتا با اين که ميدونم يه کم ضعيفه و عينک نميزنم، معمولاً بيشتر از بقيه ميبينم (دو چشمي ده دهم هست). تقريباً همهي روز من پاي کامپيوتر ميگذره؛ ميخونم، مينويسم، عکس ميبينم، آهنگ گوش ميکنم و به پلاگينها خيره ميشم. يه پلاگين باحل دارم که آدم رُ ميبره هاي!
ديروز حوصله خوندن نداشتم، چهار ساعت تمام خودم رُ الکي مشغول کردم؛ کلي چيز خوندم و ميل نوشتم و طراحي کردم، بعد الکي به خودم گفتم ديگه چشمهام خسته شده، بايد استراحت کنه. اما خوابم نميومد، تا شش صبح نشستم ساليتر بازي کردم!
فقط لينک:
» متن کامل کتابهای درسی
» داستان: ده فصل اول دژ دیجیتالی (+) اثر: دن براون | مقدمه، فصل 1 و 2 فرشتگان و شیاطین (+)، اثر: دن براون | چیزی از طرفشب (نوشتهي سایمون آر. گرین)
ميخونم يا بخونم يا بخونين:
» نمايشنامهي مرگ فروشنده؛ آرتور ميلر: يک | دو | سه
» کوری - ژوزه ساراماگو، مینو مشیری
» جوان خام - فيودور داستايفسكي، رضا رضايي
» مائده هاي زميني - آندره ژيد، مهستي بحريني
» مائده هاي تازه - آندره ژيد، مهستي بحريني
» فراسوي ذهنم - ريچارد باخ
» پُلي به سوي جاودانگي - ريچارد باخ، فهيمه سارخاني
» لباس كوچك جشن - كريستيان بوبن، مژگان صالحي
» آيين بودا - خورخه لوييس بورخس، بهرام فرهنگ
ديروز حوصله خوندن نداشتم، چهار ساعت تمام خودم رُ الکي مشغول کردم؛ کلي چيز خوندم و ميل نوشتم و طراحي کردم، بعد الکي به خودم گفتم ديگه چشمهام خسته شده، بايد استراحت کنه. اما خوابم نميومد، تا شش صبح نشستم ساليتر بازي کردم!
Confront your enemies, avoid them when you can
A gentleman will walk but never run!
If, manners maketh man as someone said
Then he’s the hero of the day,
It takes a man to suffer ignorance and smile
Be yourself no matter what they say..
A gentleman will walk but never run!
If, manners maketh man as someone said
Then he’s the hero of the day,
It takes a man to suffer ignorance and smile
Be yourself no matter what they say..
فقط لينک:
» متن کامل کتابهای درسی
» داستان: ده فصل اول دژ دیجیتالی (+) اثر: دن براون | مقدمه، فصل 1 و 2 فرشتگان و شیاطین (+)، اثر: دن براون | چیزی از طرفشب (نوشتهي سایمون آر. گرین)
ميخونم يا بخونم يا بخونين:
» نمايشنامهي مرگ فروشنده؛ آرتور ميلر: يک | دو | سه
» کوری - ژوزه ساراماگو، مینو مشیری
» جوان خام - فيودور داستايفسكي، رضا رضايي
» مائده هاي زميني - آندره ژيد، مهستي بحريني
» مائده هاي تازه - آندره ژيد، مهستي بحريني
» فراسوي ذهنم - ريچارد باخ
» پُلي به سوي جاودانگي - ريچارد باخ، فهيمه سارخاني
» لباس كوچك جشن - كريستيان بوبن، مژگان صالحي
» آيين بودا - خورخه لوييس بورخس، بهرام فرهنگ
بشمار شش
سالهايی هست برای بوسيدن. برای عاشق شدن، خنديدن، در آغوش ديگری خوابيدن، آينده را در چشمان ديگری ديدن، زير برف رقصيدن، در مستی عشق ورزيدن.
سالهايی هست برای پوسيدن. برای وقت کُشتن، از تنهايی غول ساختن، نفرت از غول را نوشتن، درهای ارتباط را بستن، ديوار را شکستن. نرفتن، نگفتن، در سکوت نشستن.
سالهايی هست برای پوست انداختن. از بيرون ترک خوردن، از درون رُشد کردن. فشار آوردن، هُل دادن، سوختن و ساختن، دوام آوردن، آرام شدن.
آپارتمان شمارهي سه دو يک عيد ندارد. روی ميز کوچک نشيمنش يک بطری خالی جا مانده است و روی ميز نهار خوری آن پُر از کتاب و کاغذ است. روی پيشخوان آشپزخانه هم کوهی است از پاکتهای نامه ها و قبضهای رنگارنگ. اتاقخواب هم به همه چيز شبيه است غير از بهار و سال نو. کنار تختش کاغذ و کتاب ريخته است و لباسهاي روی صندلی منتظرند تا يکی آنها را مرتب کند. آپارتمان شمارهي سه دو يک هفت سين هم ندارد. فرنگی است، نميفهمد.
ساکن آپارتمان سه دو يک عيد را دوست دارد، ولی برای عيد وقت ندارد. او در شرکتی کار میکند که از عيد چيزی نمیداند، و در مدرسهای درس میخواند که امتحان آخر ترم را روز عيد برگزار میکند. او سالهاست در جايی زندگی میکند که عيد ندارد؛ يعنی دارد، ولی عيد ديگری دارد، نه آن عيدی که او دوست دارد.
او در سالی که گذشت دست از سرِ «چرا؟» برداشت و به «چگونه؟» رسيد. او که سالها در انتظار روزی نشسته بود که وقتی میرسد زندگی شروع میشود و او بزرگ میشود و فلان کار را میکند و به فلانجا میرود بالاخره تصميم گرفت که به آن روز برسد، و يک روز کاملاً معمولی از خواب بيدار شد و زندگی را شروع کرد. از روزی که زندگی شروع شد او به مدرسه رفت تا درسی را که دوست دارد بخواند، و کار کرد تا بتواند هزينهي کارهايی را که دوست دارد و سفرهايی را که می خواهد برود بپردازد. ساکن آپارتمان شمارهي سه دو يک با تمام قوا درگير زندگی است.
او همچنين در سالی که گذشت تنهايی را بخشيد. او که مدتها بود با تنهايی میجنگيد و روزها و شبهای بیشماری را در اين نبرد خونين تلف کرده بود در يک حرکت استراتژيک جبههي نبرد را ترک کرد و تنهايی را به حال خود رها کرد. او به اين نتيجه رسيد که تنهايی را نمیتوان کُشت، ولی آن را میتوان پُشت سر گذاشت. او از تنهايی عبور کرد و حالا نمیداند با نيرويی که ديگر با غولی نمیجنگد چه کارهایی میتواند انجام دهد.
در سالی که گذشت ساکن آپارتمان سه دو يک نيمهي ديگرِ گذشتههايش را هم ديد. او که مدتها فکر میکرد اگر به گذشتههايش برگردد تمام مشکلاتش حل میشود يک شب با گذشتههايش به سفر رفت، روی يک تخت خوابيد، لبهايش را بوسيد و حالش را پرسيد. نيمهي گذشتهي او ديگر مال او نبود. او و نيمهي گذشتهاش يکديگر را در آغوش گرفتند و با آرزوی سلامتی از کنار هم عبور کردند. او گذشتههايش را نيز بخشيد.
ساکن آپارتمان سه دو يک امروز که يک روز خيلی معمولی است عيد را جشن میگيرد. او که نه هفت سين دارد، نه خانه دارد، نه خانوادهای که در لحظهي تحويل سال دور هفت سين بنشاند از خدا میخواهد که خانوادهاش را در آن سوی کرهي زمين سالم نگاه دارد، و مطمئن است در سالی که شروع میشود کارهای بزرگی انجام میدهد. او شايد به مريخ برود، شايد کوه بکند، شايد هم يک روز برای پياده روی به ساحل اقيانوس آرام برود و به پرندههايی که روی شنها راه میروند لبخند بزند. او آنقدر کار دارد که برای نوشتن اين چند خط هم ديگر وقت ندارد.
ساکن آپارتمان سه دو يک امروز پوست میاندازد. ...
// دلتنگستان
سالهايی هست برای پوسيدن. برای وقت کُشتن، از تنهايی غول ساختن، نفرت از غول را نوشتن، درهای ارتباط را بستن، ديوار را شکستن. نرفتن، نگفتن، در سکوت نشستن.
سالهايی هست برای پوست انداختن. از بيرون ترک خوردن، از درون رُشد کردن. فشار آوردن، هُل دادن، سوختن و ساختن، دوام آوردن، آرام شدن.
آپارتمان شمارهي سه دو يک عيد ندارد. روی ميز کوچک نشيمنش يک بطری خالی جا مانده است و روی ميز نهار خوری آن پُر از کتاب و کاغذ است. روی پيشخوان آشپزخانه هم کوهی است از پاکتهای نامه ها و قبضهای رنگارنگ. اتاقخواب هم به همه چيز شبيه است غير از بهار و سال نو. کنار تختش کاغذ و کتاب ريخته است و لباسهاي روی صندلی منتظرند تا يکی آنها را مرتب کند. آپارتمان شمارهي سه دو يک هفت سين هم ندارد. فرنگی است، نميفهمد.
ساکن آپارتمان سه دو يک عيد را دوست دارد، ولی برای عيد وقت ندارد. او در شرکتی کار میکند که از عيد چيزی نمیداند، و در مدرسهای درس میخواند که امتحان آخر ترم را روز عيد برگزار میکند. او سالهاست در جايی زندگی میکند که عيد ندارد؛ يعنی دارد، ولی عيد ديگری دارد، نه آن عيدی که او دوست دارد.
او در سالی که گذشت دست از سرِ «چرا؟» برداشت و به «چگونه؟» رسيد. او که سالها در انتظار روزی نشسته بود که وقتی میرسد زندگی شروع میشود و او بزرگ میشود و فلان کار را میکند و به فلانجا میرود بالاخره تصميم گرفت که به آن روز برسد، و يک روز کاملاً معمولی از خواب بيدار شد و زندگی را شروع کرد. از روزی که زندگی شروع شد او به مدرسه رفت تا درسی را که دوست دارد بخواند، و کار کرد تا بتواند هزينهي کارهايی را که دوست دارد و سفرهايی را که می خواهد برود بپردازد. ساکن آپارتمان شمارهي سه دو يک با تمام قوا درگير زندگی است.
او همچنين در سالی که گذشت تنهايی را بخشيد. او که مدتها بود با تنهايی میجنگيد و روزها و شبهای بیشماری را در اين نبرد خونين تلف کرده بود در يک حرکت استراتژيک جبههي نبرد را ترک کرد و تنهايی را به حال خود رها کرد. او به اين نتيجه رسيد که تنهايی را نمیتوان کُشت، ولی آن را میتوان پُشت سر گذاشت. او از تنهايی عبور کرد و حالا نمیداند با نيرويی که ديگر با غولی نمیجنگد چه کارهایی میتواند انجام دهد.
در سالی که گذشت ساکن آپارتمان سه دو يک نيمهي ديگرِ گذشتههايش را هم ديد. او که مدتها فکر میکرد اگر به گذشتههايش برگردد تمام مشکلاتش حل میشود يک شب با گذشتههايش به سفر رفت، روی يک تخت خوابيد، لبهايش را بوسيد و حالش را پرسيد. نيمهي گذشتهي او ديگر مال او نبود. او و نيمهي گذشتهاش يکديگر را در آغوش گرفتند و با آرزوی سلامتی از کنار هم عبور کردند. او گذشتههايش را نيز بخشيد.
ساکن آپارتمان سه دو يک امروز که يک روز خيلی معمولی است عيد را جشن میگيرد. او که نه هفت سين دارد، نه خانه دارد، نه خانوادهای که در لحظهي تحويل سال دور هفت سين بنشاند از خدا میخواهد که خانوادهاش را در آن سوی کرهي زمين سالم نگاه دارد، و مطمئن است در سالی که شروع میشود کارهای بزرگی انجام میدهد. او شايد به مريخ برود، شايد کوه بکند، شايد هم يک روز برای پياده روی به ساحل اقيانوس آرام برود و به پرندههايی که روی شنها راه میروند لبخند بزند. او آنقدر کار دارد که برای نوشتن اين چند خط هم ديگر وقت ندارد.
ساکن آپارتمان سه دو يک امروز پوست میاندازد. ...
// دلتنگستان
دوشنبه 18م
از اون حسها که همه چيز الکيه، که ديگه خسته شدم! که بسه.. از اون تئاتر مسخرهها که با گروه خوني من جور در نمياد. که اگه تئاتر بود پاميشدم ميومدم بيرون، و اصلاً بهش فکر هم نميکردم. از اون حسها که اگه يکي همراهم بود، به جاي نشستن تا آخرش، ميرفتيم پيتزا ميخورديم و به چراغ نئوني رو شيشه، خيره ميشديم... بعد هم چه بارون ميومد چه نه پياده ميرفتيم خونه.
¤
مدتى كوتاه در مقابل آينه اى كه عكس او آن همه بار در آن افتاده بود، ايستادم؛ آن همه بار، آن همه بار. ايستاده بودم و مى لرزيدم، چشمانم به آينه خيره مانده بود، به آن شيشه صاف و عميق و خالى، كه تمام وجود او را در خود جا داده بود و همان اندازه مالك او بود كه من. حس مى كردم دلباخته آينه شده ام. بر آن دست كشيدم؛ سرد بود. آينه اى غمبار، سوزان، و مخوف كه مردى را به عذابى سخت دچار ساخته بود. خوشبخت كسى است كه قلبش هر چه را كه در خود جاى داده فراموش كند. ...
¤
يکي از بچههاي قديم منو تو خيابون ديد، تو فاصلهاي که با هم بوديم از همه اسم برديم. من که سه / چهار ساله از همه بيخبرم، و اون تعريف ميکرد؛ هر کي کجاي دنيا داره چه کار ميکنه.. از جمله فهميدم دو تا از بچهها ازدواج کردن! دو سال پيش...!!! با يکيشون خيلي صميمي بودم؛ شمارهش رُ از دوستم گرفتم، تا اگه پيش اومد بهش زنگ بزنم تبريک بگم!! همسن هستيم بالاخره، فقط الآن اون بچه بغل..! لول!
¤
نه ميليون دوچرخه در پکن،
حقيقت داره! چيزيه که نميشه انکارش کرد،
مثل اين حقيقت که تا آخر عمرم دوستت دارم.

دوازده ميليون سال نوري، فاصلهمون تا مرز
تقريباً همينقدره، هيچ کس نميتونه دقيقش رُ بگه
ولي من ميدونم که هميشه با تو خواهم بود.
هر روز گرم عشق تو هستم،
پس بهم نگو دروغگو!
فقط باور کن هر چيزي رُ که ميگم.
شش ميليارد آدم تو دنيا هستن،
کم و بيش، باعث ميشه خودم رُ کوچيک ببينم،
ولي تو کسي هستي که بيشتر از همهی اينا دوستش دارم.
ما اون بالا رو سيم هستيم
و دنيا روبهرومون،
و من هيچ وقت خسته نميشم
از عشقي که هر شب به من ميبخشي.
نه ميليون دوچرخه در پکن،
حقيقت داره! چيزيه که نميشه انکارش کرد،
مثل اين حقيقت که تا آخر عمرم دوستت دارم.
نه ميليون دوچرخه در پکن!
ميدوني که تا آخر عمرم دوستت دارم..
حقيقت داره! چيزيه که نميشه انکارش کرد،
مثل اين حقيقت که تا آخر عمرم دوستت دارم.
دوازده ميليون سال نوري، فاصلهمون تا مرز
تقريباً همينقدره، هيچ کس نميتونه دقيقش رُ بگه
ولي من ميدونم که هميشه با تو خواهم بود.
هر روز گرم عشق تو هستم،
پس بهم نگو دروغگو!
فقط باور کن هر چيزي رُ که ميگم.
شش ميليارد آدم تو دنيا هستن،
کم و بيش، باعث ميشه خودم رُ کوچيک ببينم،
ولي تو کسي هستي که بيشتر از همهی اينا دوستش دارم.
ما اون بالا رو سيم هستيم
و دنيا روبهرومون،
و من هيچ وقت خسته نميشم
از عشقي که هر شب به من ميبخشي.
نه ميليون دوچرخه در پکن،
حقيقت داره! چيزيه که نميشه انکارش کرد،
مثل اين حقيقت که تا آخر عمرم دوستت دارم.
نه ميليون دوچرخه در پکن!
ميدوني که تا آخر عمرم دوستت دارم..
يکشنبه 17م
اين که کلاس مزخرف باشه، طبيعيه. اين که از رو بيکاري صبح بريم دانشگاه عادته، اما اين که لحظهي آخر از خواب پاشم، خودم رُ بکشم زود دوش بگيرم و اينا تا زود برسم، و لحظهاي که نشستم ببينم هيچي با خودم نياوردم (نه کتاب نه جزوه) ديگه واقعاً مزخرفه!
» هنر انگشتي
» ويژهنامه شرق: سه داستان کوتاه (از گى دو موپاسان / گابريل گارسيا ماركز و كاترين منسفيلد)
» هنر انگشتي
» ويژهنامه شرق: سه داستان کوتاه (از گى دو موپاسان / گابريل گارسيا ماركز و كاترين منسفيلد)
The woods r lovely, dark & deep,
But I have promises 2 keep,
& miles 2 go b4 I sleep,
& miles 2 go b4 I sleep…
But I have promises 2 keep,
& miles 2 go b4 I sleep,
& miles 2 go b4 I sleep…
پنجشنبه 12م
امروز حساب کردم، سه روز از آخرين نوشتهم ميگذره اما به نظرم خيلي بيشتر بود. انگار چند ماه باشه ديگه نمينويسم.. يک چنين حسي! دلايل زيادي هست واسه حرف نزدن. يکيش وقتهاييه که همه چيز مزخرفه، روزهاي سگي، که هيچ چيز بر اساس طرز فکر و اخلاق تو نيست، اما اجتنابپذير هم نيست. از اون زمانها که آدم بايد بخوابه تا بگذره! روزها و شبهايي که مزخرفترين احساسها مهمون غالب هستن و همهي برخوردها و روابط به هم ميريزه. خيلي مهم نيست؛ اما ميتونه دليلش اتفاقهاي بيرون؛ جامعه و زندگي باشه يا اتفاقهاي درونِ خود آدما.
قبلاًتر يه کم اينجوري بود شايد. اما الآن نه. سهشنبه يادمه خيلي خوب بود. ديروز (چهارشنبه) روز خوبي بود. فردا فيلم «يه بوس کوچولو» (و بعدش جلسه نقد و بررسيش با حضور بهمن فرمانارا -کارگردان- و رضا کيانيان -بازيگر-) هست، بعدش هم واسه روز معلم شرزه مهمونيم! در کل روزا خوب شدن، فقط يه کم زيادي سرم شلوغ شده. شبا خسته ميام خونه، حتا جواب ميلها شده هفتهاي يکي دو بار! واسه سين هم يه راهنما نوشتم.
ديگه؟ يه کنسرو سه کيلويي ذرت Malee کادو گرفتم! در کل -امسال- خيلي بيشتر سعي ميکنم اگه چيزي ميخورم آشغال نباشه، واسه همين اکثراً تنقلاتم شده ذرت و آب معدني!
قبلاًتر يه کم اينجوري بود شايد. اما الآن نه. سهشنبه يادمه خيلي خوب بود. ديروز (چهارشنبه) روز خوبي بود. فردا فيلم «يه بوس کوچولو» (و بعدش جلسه نقد و بررسيش با حضور بهمن فرمانارا -کارگردان- و رضا کيانيان -بازيگر-) هست، بعدش هم واسه روز معلم شرزه مهمونيم! در کل روزا خوب شدن، فقط يه کم زيادي سرم شلوغ شده. شبا خسته ميام خونه، حتا جواب ميلها شده هفتهاي يکي دو بار! واسه سين هم يه راهنما نوشتم.
ديگه؟ يه کنسرو سه کيلويي ذرت Malee کادو گرفتم! در کل -امسال- خيلي بيشتر سعي ميکنم اگه چيزي ميخورم آشغال نباشه، واسه همين اکثراً تنقلاتم شده ذرت و آب معدني!
¤
من اصولاً خيلي چيزها رُ حس نميکنم، مثلاً خستگي. هميشه (وقتي ميدوييم) نميفهمم که مثلاً خسته هستم يا نه (نيستم!) و فقط به حدي ميرسه که ميدونم ديگه نميتونم. ديروز (خُب خيلي خسته بودم، از صبح تا شب بيرون) يه جا وسط خيابون ديگه ديدم يک قدم بيشتر نميتونم بردارم! زنگ زدم آژانس بياد دنبالم. جديداً زود خسته ميشم...
» یک روز خوش برای موزماهی (جی.دی. سلینجر | احمد گلشیری)
» مردى براى تمام فصول درباره بالزاك.
» یک روز خوش برای موزماهی (جی.دی. سلینجر | احمد گلشیری)
» مردى براى تمام فصول درباره بالزاك.
¤
ديگه وقتي هيچ توضيحي وجود نداره، ميشه با استناد به جملات فرويد قضيه رُ با خنده حل و فصل کرد. اما يه سوالي تو ذهنمه که هيچ جوري جواب نداره. روانشناسي ضدفرويد هم نداريم که.. يا من نميدونم.. سوال اينه که چرا اکثر دخترها از موبايلهاي در دار (که باز ميشه) خوششون مياد (و اصلاً از همين حرکت باز کردن موبايل به عنوان يه حرکت خاص) ولي پسرها برعکس، موبايلهاي.. نميدونم اسمش چيه؛ درندار.. هوم؟
پ.ن. در مورد نظريه فرويد يکي دو صفحه خوندن کمه، اما ديروز يه لينک جالب ديدم: اول | دوم.
پ.ن. در مورد نظريه فرويد يکي دو صفحه خوندن کمه، اما ديروز يه لينک جالب ديدم: اول | دوم.
¤
يه کاغذ قديمي پيدا کردم، کاغذ کلاسور، يک صفحه تمام با مداد به آلماني چيز نوشته بودم، انقدر يادم رفته که نتونم بفهمم چي نوشتم!! و البته پشتش هم با خودکار صورتي نوشته شده بود:
«تو رُ هزارجا قايم ميکنم
پيش همه ادعا ميکنم که نيستي،
«هيچ چيز اينجا نيست!»
اون روز روبهروي آينه،
موهات رُ شونه کردم و اصلاً مالِ خودم يادم رفت!
يا قبلترش که خواستم آهنگ بذارم..
آخه هيچکس اينجا نيست،
مگه يه نفر
که اون هم خونه خودشه!»
«تو رُ هزارجا قايم ميکنم
پيش همه ادعا ميکنم که نيستي،
«هيچ چيز اينجا نيست!»
اون روز روبهروي آينه،
موهات رُ شونه کردم و اصلاً مالِ خودم يادم رفت!
يا قبلترش که خواستم آهنگ بذارم..
آخه هيچکس اينجا نيست،
مگه يه نفر
که اون هم خونه خودشه!»
دوشنبه 11م
يک سال ديگه همين روز، دو سال ديگه همين روز.. به هر حال در چنين روزي، من احتمالاً شب قبلش آن شدم تا نتيجهها رُ چک کنم.. امروز آمارهاي بخش جالب بود؛ رتبه بچهها.. (سال بالاييها)
ولي در کل روز خييييليييييييييييي خوبي بود، از بعد از دانشگاهش البته! بعد از مدتها... (يک هفته؟) الآن کلي خوشحالم، پر از همون احساسهاي خوب :) خب البته من خيلي چيزها رُ خيلي راحت ميگيرم، و به طور کلي هم به خيلي چيزها اميدوارم، حتا اگه اولويتهام تو زندگي فرق داشته باشه با بقيه.

ولي در کل روز خييييليييييييييييي خوبي بود، از بعد از دانشگاهش البته! بعد از مدتها... (يک هفته؟) الآن کلي خوشحالم، پر از همون احساسهاي خوب :) خب البته من خيلي چيزها رُ خيلي راحت ميگيرم، و به طور کلي هم به خيلي چيزها اميدوارم، حتا اگه اولويتهام تو زندگي فرق داشته باشه با بقيه.
¤
نگتيو رومنتيسيزم!