<body>

مهدی اچ‌ای

!برداشت شخصی من از دنیای اطراف، زندگی و هر چیز دیگه

¤

بانوي شالوت ./
من مي‌تونم 355 روز سال تو اتاق‌م باشم و تصوير دنيا رُ ببينم که رو پنجره‌م افتاده، و دنياي ايده‌آل خودم رُ داشته باشم، و عاشق کسي باشم که وجود خارجي نداره، و کارهايي رُ بکنم که بقيه نتونن درک کنن. و البته 10 روز در سال حسرت زندگي احمقانه‌ي مردم رُ بخورم.
بهش مي‌گم ده روز ديگه همديگه رُ ببينيم، اون وقت خوب شدم!

Who Knew


بانوي شالوت شعري هست که تنيسون بر اساس Elaine در اسطوره‌ي شاه آرتور نوشته. Elaine دختر پاکي هست که عاشق Lancelot (از سرداران سپاه آرتور) ميشه اما Lancelot که چشم‌ش دنبال مقام بوده، ملکه Guinevere رُ مي‌خواد. Elaine خودش رُ در کاخي در جزيره‌ي شالوت حبس مي‌کنه و ناکام مي‌ميره.

در شعري که تنسون سروده، شالوت (که مي‌تونه نماد شاعر باشه) در کاخ، در جزيره‌ي تنها زندگي مي‌کنه که دورتادور جزيره گل‌هاي زنبق (؟) وجود داره. بانوي شالوت هر روز به شيشه‌ي پنجره نگاه مي‌کنه و تصوير هر چه که مي‌بينه (تصوير شهر Camelot - پايتخت آرتور شاه) رُ مي‌بافه. مي‌دونه طلسمي وجود داره و نبايد مستقيم به شهر نگاه کنه (يادآور غار در تئوري افلاطون) اما نمي‌دونه نتيجه (ي تماس مستقيم شاعر با دنياي ظالم واقع) چي ميشه.

يه روز ديگه خسته ميشه (کنايه از خسته‌کننده بودن زيبايي شناختي) و مستقيماً به سردار Lancelot نگاه مي‌کنه، عاشق‌ش ميشه. شيشه ترک برمي‌داره، هر چه بافته بوده باز ميشه، اما زيبايي ظاهري Lancelot (که آدم پستِ ظاهربيني بوده) گول‌ش مي‌زنه و باعث ميشه از کاخ بياد بيرون. وقتي سوار قايق ميشه تا به شهر برسه، آخرين آهنگ‌ش رُ هم مي‌خونه و به عنوان شاعر مي‌ميره. (يادآور رد شدن از جو دنياي شعر و ورود به دنياي مادي، که زيبايي‌ش، Lancelotش آدمي بي‌ارزشه.) وقتي جسدش به شهر مي‌رسه Lancelot نگاهي به قايق مي‌ندازه و ميگه هر کي که هست (جامعه شاعر رُ نمي‌شناسه و براش اهميتي قايل نيست) صورت زيبايي داره.

تنيسون در بيست و سه سالگي اين شعر رُسرود، شعري که بعدها خيلي‌ها رُ الهام بخشيد، از جمله لورنا مک‌کنيت در The Visit اون رُ خوند، يا خيلي نقاشي‌ها که تصوير شالوت کشيده شد..
posted @ June 29, 2006


پنج‌شنبه 8م

دوست دارم! به اينا مي‌گم. هزار بار مي‌گم.. هر کاري هم دارم مي‌کنم فقط دليلش همينه.
اما تو به کسي نگو، باشه؟
posted @


¤

...
و اگه حواست نباشه ... زير لب ... آروم بگم ... ميس يو ... /

» زندگي تابلو - سام شپارد (وسط صفحه)
» مربای تمشک - دونا تلر
» نگاهی به زندگی و شخصیت آنتوان چخوف
posted @


¤

This is the last time
That I will show my face
One last tender lie
And then I'm out of this place
So tread it into the carpet
Or hide it under the stairs
Say that some things never die
Well I tried and I tried...
posted @


¤

استاد مي‌پرسه چند شدي؟ مي‌گم نمي‌دونم. با ذوق ميگه نمره‌ها رُ زدم. مي‌گم مي‌دونم... دم پله‌ها بوديم، از پله‌ها بالا رفتم که برم خونه (پشت شيشه‌ي اتاقِ استادا ميشه طبقه پايين)، مي‌پرسه نمي‌خواي ببيني؟ برمي‌گردم مي‌پرسم چي رُ؟ کلافه مي‌گه نمره‌ت رُ! بدون نگاه کردن، از پله‌ها ميرم بالا و ميگم نه..

بچه‌ها مي‌پرسن چند شدي؟ مي‌گم نمي‌دونم. هر کدوم هِي مي‌گن که چند شدن و فلاني چند شده. تو خونه مامان مي‌پرسه معدل‌ت جايزه داره مثل پارسال؟ مي‌گم نمي‌دونم. ميگه مگه ندادن هنوز؟ مي‌گم امسال فقط اولين کوئيز رُ چک کردم که اون هم يادم نيست. نمره برام مهم نيست. دادن. نرفتم ببينم. احتمالاً پيش خودش ميگه چه بي‌خيال همه چيز شده، اما چون عملاً ديده که درس خوندم نمي‌فهمه جريان چيه.

فکر مي‌کنم سال ديگه رسماً دانشگاه نرم. اگه زمان‌بندي کلاس‌ها مثل امسال باشه بي‌خيال‌ش ميشم، فقط امتحان‌ها رُ ميرم. ديگه خسته شدم از اون جمع. هميشه ادما وقتي غريبه‌ن خوب‌ن، بعد که شناخته ميشن نفرت‌برانگيز ميشن.. من اکثر بچه‌هاي دانشگاه و استادا رُ شناختم. مي‌تونم بي‌تفاوت باشم -عملاً کاري هم ندارم- اما رحت‌تر اينه که نباشن، يا من نباشم.
posted @ June 28, 2006


¤

تلخ‌م.
posted @


¤

امتحان خوبي بود. نخونده بودم، ديشب چي کار مي‌کردم پس؟ نمي‌دونم! ... از کل داستان فقط سه تا نکته رُ بچه‌ها قبل از امتحان گفتن، و دقيقاً همون تو امتحان اومده بود. از اون امتحانا که قبلش حساب مي‌کنم با نمره‌هايي که دارم پاس هستم، و فکر مي‌کنم هر چي شد شد.. بعد وسط امتحان که فقط اونايي که بلدم مياد مي‌خندم پيش خودم، و بعدش هم فکر کنم نمره‌ی کامل بگيرم!
در کل «داستان کوتاه» قشنگ بود. البته امسال من از ميدترم هيچ کلاسي رُ نرفتم، اما خوب بود. بعدش «نقد ادبي» بعدش «تاريخ ادبيات انگليس» و اون آخراش هم «نمايشنامه». اين ترم نمايشنامه‌ها مزخرف بود. به نظر من کمدي دوره‌ش تموم شده. يه جور برداشت ابلهانه از زندگيه که براي عصر حاضر غير قابل باوره.
posted @


سه‌شنبه 6م

قسمت اول اين مالِ امروز بود!
posted @ June 27, 2006


¤

با بچه‌ها رفتيم درس بخونيم مثلاً. يکي از بچه‌ها گير دختر جلويي رو صندلي اون‌وري‌ها هست؛ سفيد پوشيده. من مثل هميشه پشت‌م به همه ست، کسي رُ نمي‌بينم. جذب پنجره و نور شدم. دو تاي ديگه دارن واسه هم داستان رُ مي‌خونن، نقد مي‌کنن، به نتيجه‌ي خاصي که برسن من هم مي‌نويسم.

هوا کم‌کم تاريک ميشه، اول آباژورهاي نارنجي همه‌جا پخش ميشن. مثل منظره‌ي جشن‌هاي تو توکيو بود. همه منتظر بودن؛ آتش بازي و فشفشه! از دور و بر صدا زياد مياد؛ آهنگ و صداي حرف و خنده‌ي اون‌ورتري‌ها. هوا که تاريک ميشه چراغ‌هاي آبي رُ روشن مي‌کنن. بين اون همه نارنجي نورهاي آبي گرد ميان. بين ادما مي‌چرخن، مثل گارسون به هر ميز سر مي‌زنن، بين راه با هم حرف مي‌زنن و نورها رُ کم و زياد مي‌کنن. شيشه‌ي پنجره شده آينه. از اون فاصله دقيق نمي‌بينم. بين همه‌ي نارنجي‌ها و آبي‌ها، تو نشستي، همون جا، با مانتو مشکي قشنگه. نشستي و داري مي‌خندي. رو امواج آبي معلقيم، تو اون جلويي، يه کم ماته، يک سال بيشتره که ديگه عينک نمي‌زنم، اما مي‌تونم تشخيص بدم. اون خنده‌ها فقط مالِ يک نفر مي‌تونه باشه. زيباترين فرشته‌ي روي زمين!

ما اونجا نشسته بوديم و داشتيم درس مي‌خونديم مثلاً، و تو با يه کم فاصله، اونجا بودي و مي‌خنديدي، حرف مي‌زدي و سر تکون مي‌دادي.
posted @


دوشنبه 5م

شب تا صبح بيدار :) (درس)، صبح ساعت سه و چهل دقيقه دم در، بچه‌ها، بعد تو خيابون، زير نور تير چراغ برق (هيچ جا باز نيست!) درس، بعد دانشگاه؛ درس، بعد امتحان. دوازده ظهر خواب. چهار عصر همون پاتوق هميشگي (هتل هما) درس. ده شب خونه. تا سه صبح. بعد ؟!

بهش مي‌گم تجربه کردم. از بوش ميگه:
«اه..»
ولي به نظر من فقط «تلخ» يه کم.
posted @


¤

تنها منتظر ماندم،
گناهي نيست،
زيباست.
هر چه از توست زيباست.
posted @


¤

بعضي وقت‌ها پيچيدگي روابط انقدر زياد ميشه که کشف هر گوشه‌ش خنده‌داره. نمي‌دونم چرا انقدر سخت مي‌گيريم (من نمي‌گيرم، واقعاً) و نمي‌دونم چرا ذهن خودمون رُ با چيزهاي اضافي پر مي‌کنيم. مگه خودمون به اندازه‌ي کافي چيز نداريم بهش فکر کنيم؟! چرا همه چيز رُ سخت مي‌گيرين پس ديگه؟!
posted @


¤

بهتر است خيال برت ندارد، آدم‌ها چيزي براي گفتن ندارند. واقعيت اين است كه هر كس فقط از دردهاي شخصي خودش با ديگري حرف مي زند. هركس براي خودش و دنيا براي همه. عشق كه به ميان مي‌آيد، هر كدام از طرفين سعي مي‌كنند دردشان را روي دوش ديگري بيندازند، ولي هر كاري كه بكنند بي‌نتيجه است و دردهاشان را دست نخورده نگه مي‌دارند و دوباره از سر مي‌گيرند، باز هم سعي مي‌كنند جايي برايش پيدا كنند. مي‌گويند: " شما دختر قشنگي هستيد." و زندگي دوباره آن‌ها رابه چنگ مي‌گيرد، تا وقتي دوباره همان حقه را سوار كنند و بگويند: " شما دختر خيلي قشنگي هستيد!"
// سفر به انتهاي شب – لوئي فردينان سلين
posted @


¤

داستان «واقعه‌ي جانگداز» جيمز جويس خيلي ديگه خاص بود. هر روز دارم با يه داستان‌ش زندگي مي‌کنم و امروز نوبتِ مردي بود که دوستي زني رُ رد مي‌کنه. سال‌ها بعد که خبر مرگِ خفت‌بارش رُ مي‌شنوه خودش رُ محکوم مي‌کنه: «چرا خودش مقصر باشد؟ بهترين کاري که به نظرش رسيده بود انجام داده بود. نمي‌توانست با او زندگي کند. اکنون که او رفته بود مي‌فهميد چه قدر هر شب در آن اتاق تنها مي‌نشسته، روزگارش به بي‌کسي گذشته. زندگي خودِ او نيز به بي‌کسي مي‌گذشت. تا او نيز بميرد، وجود نداشته باشد، جزئي از خاطرات شود - يعني اگر باشد کسي که او را به ياد آورد.

«از راستي و درستي زندگي خود دلخون بود. مي‌ديد که از عيش‌هاي زندگي محروم بوده است. يک موجود بشري ظاهراُ او را دوست داشته بود و او آن موجود را از زندگي و سعادت محروم کرده بود: او را محکوم به پستي و مرگي شرم‌ناک کرده بود..»
posted @ June 25, 2006


يکشنبه 4م

خيلي همون هُپلِسلي آي‌ل لاو يو اندلِسلي.. آي‌ل گي‌و يو اِوري‌تينگ، بات آي وُنت گي‌و يو آپ..!
posted @


¤

آهنگي تو ذهنمه، از کليپ جديديه که ديدم. اصلاً نمي‌تونم (تو ذهنم) تشخيص بدم صداي کيه. فقط مي‌دونم دارمش چون شنيدم‌ش. نصفه شبي همه چيز رُ ول کردم. هر چي تو گوگل هم مي‌گردم (با کلماتي که يادمه) جواب نمي‌گيرم.
نچ! پيدا نميشه که نميشه.. s-:
posted @


¤

هر وقت حرف مهاجرت ميشه مي‌پرسن «چه چيز باعث ميشه کسي مايل‌ها دورتر از وطن‌ش، از خونه‌ش رُ براي زندگي ترجيح بده؟»، چرا هيچ کس نمي‌پرسه «چي باعث ميشه کسي مايل‌ها اون‌ورتر رُ خونه، وطن خودش بدونه؟!»
posted @


¤

نمي‌دونم چرا دعوت رُ پذيرفتم. انقدر خودمو مي‌شناسم که بدونم چه جاهايي برم يا نرم. به هر حال، آماده پشت در وايسادم، در رُ باز مي‌کنم و مي‌رم تو. تقريباً همه به خودشون مشغولن، دوتايي يا هر چند نفر گوشه‌اي وايسادن و گرم صحبت‌ن. مجلس بالماسکه ست. همه نقاب دارن. خيلي‌ها رُ مي‌شناسم. بعضي‌ها نقاب‌هاشون رُ با هم ست کردن؛ بعضي‌ها چه قشنگ‌تر شدن با نقاب.
يه کم وسط‌تر گروهي با موسيقي سرگرم‌م، البته رقص بالماسکه نيست، همين جوري. و همه گرم نوشيدن. نورپردازي‌ش خوبه. بين اون همه آشنا نمي‌تونم پيدات کنم. تا خودت ظاهر ميشي از اون يکي سمت، لابد از قبل منو ديده بودي.

×××

غذا خوب بود، رقص خوب بود، همه چيز خوب بود. فقط بعد از شش ساعت وايسادن کمي خسته‌م، اما گيج نيستم. قبل از خداحافظي به رسم معمول، براي بوس خداحافظي نقاب‌ها رُ برمي‌داريم؛ تو بدون نقاب قشنگ‌تري. بيشتر هيجان‌زده‌م. چه قدر نزديکيم! اصرار مي‌کني من هم بردارم. ساکت نگات مي‌کنم، هِي بي‌خودي اصرار مي‌کني تا همه چيز رُ خراب کني.

جدا ميشيم، با اعصاب خوردي. قبل از اين که بري آقاي بارمن يه کاغذ ميده دستم، نوشتي: پس شبح اپرا بودي؟ به خنده تو دلم مي‌گم نه، گوژپشت نتردام. چه فرقي داره، نيستي، و به هر حال من هم نقابي نداشتم که بردارم.
posted @


شنبه 3م

خوشحالم که چهار ماه پيش همه‌ي آلبوم‌هاي Anathema رُ تو يه حراجي خريدم، و تا امروز نگه داشتم، تا يک چنين روزي که هيچ چيزي جواب نميده، بتونم با لذت فکر کنم زندگي ادامه داره...

» وبلاگ سهیل محمودی :)
posted @ June 24, 2006


¤

رو جلد مجله‌ي بخش، هم اسم‌م اشتباهي چاپ شده هم فاميل‌م!! کلي خنديديم.. تو دانشگاه دلم نيومد به سردبير چيزي نگم، البته نبودش. بعدش کلي حرف زديم و خنديديم. من هم از اين به بعد «نيما» صداش مي‌کنم! (به تلافي!)
posted @


¤

من خوشحالم. حالا اينو چه جوري مي‌تونم نشون بدم، نمي‌دونم. ولي خيلي خوشحالم. خيلي... يکي از اون لحظه‌ها که زندگي در اوج خودش قرار داره، که بزرگ‌ترين شادي‌هاي عمرت رُ جلو چشم‌ت مي‌بيني؛ کاملاً واقعي.
البته مي‌دونم، هيچ چيز جاودان نيست. امشب که بخوابم فردا صبح دوباره بايد بريم دانشگاه، امتحان مسخره و همه چيز مسخره‌ي ديگه. اما اشکال نداره، اين هم باشه در ازاي اين که فقط در چنين مواقعي مي‌گيم «گاد تنکس.»
posted @


جمعه 2 تير






posted @


¤

احساس خاصيه، فاصله‌ي بين پانزدهمين بوقِ آزادِ تلفن تا شکسته شدن سکوتِ بعدش که مي‌تونه جواب ندادن و بوق اشغال (قطع شدن) باشه، يا جواب دادن.. هر وقت تونستي اون لحظه بدوني داري چه کار مي‌کني، ميشه فکر کرد مي‌دوني چرا شماره گرفتي؛ حالا چه بعدش بوق اشغال جواب‌ت رُ بده، چه صدايي که منتظرشي..
posted @


¤

وقتي چشم‌هات خيس باشه و نوشته‌ها رُ بخوني، مثل اينه که نوشته‌ها دارن آروم آروم اشک مي‌ريزن، ميشه دقيقاً تمنايي که ته دل‌شون هست رُ ديد. و بعد که بري عقب، مي‌فهمي چه لحظه‌ي قشنگيه واسه جاودان شدن..

داب
دابي دوب
دوبي داب داب
posted @


¤

خودش رُ رو صندلي بالا کشيد، حالا مي‌تونست مشتري تازه وارد رُ ديد بزنه. سر و صداي بچه‌اي يه کم اون‌ورتر توجه‌ش رُ جلب کرد. پشت ميز يک زن و شوهر بودن و بچه‌ي کوچک‌شون روي ميز، کنار سيني غذا. با خودش فکر کرد حتماً ناخواسته‌ست. چرا؟ خُب هست! تابلوه!

مرد جوون بود، مي‌تونسته يکي از اشتباهات‌ش باشه. و زن.. بد نبود. به ابروهاش نگاه کرد، ابروي مشتري تازه وارد باريک‌تر بود. و طرز آرايش‌ش چشم‌گيرتر. دوباره به ميز خانوداگي برگشت.. خانواده.. چه اسم مضحکي! لقبي که در مقابل يک اشتباه به فرد تعلق گرفته بود. از هيچ چيز زن خوش‌ش نيومد. حاضر بود يک عينک ري‌بن به زن هديه بده تا چشم‌هاش رُ بپوشونه.

و دوباره در صندلي‌ش فرو رفت. به همراهِ خودش نگاه کرد. اگرچه هنوز نوري رُ در چهره‌ش مي‌ديد اما مطمئن بود که اون ابروها رُ دوست نداشت.
posted @ June 21, 2006


چهارشنبه 31م

دنبال يه نوشته‌ي قديمي‌م مي‌گشتم، يه نکته‌ي خاص توشه که البته فقط خودم (و شايد يکي ديگه) مي‌گيريم ؛) و اين دو تا نوشته:

درخت‌ها بلند
و ديوارها.
و بام‌ها بلندتر
و آسمان..
تنها منم که فروتن و کوتاه
ايستاده‌ام.
به شانه‌هاي من
اعتماد کن..
// بهرام رحيمي

آنت اگر حوا مي‌بود، در چيدن سيب از درخت ترديد روا نمي‌داشت. پي روباه‌بازي نمي‌رفت تا آدم را به چيدن آن وا دارد... " مي‌دانم، خطر مي‌کنم. براي آن هم خطر مي‌کنم که بهتر بدانم. اخلاق کهنه توصيه مي‌کرد که از خطر بگريزم. ولي اخلاق نو به ما ياد داده است که آن که خطر نمي‌کند هيچ چيز ندارد، هيچ چيز نيست. من اگر نيستم، خواهم بود."
// جان شيفته - رومن رولان - م . به آذين

» شعر | ترجمه (شعر)
» فراخوان کارگاه داستان جغد (خوشم نيومد ازشون، نمي‌دونم چرا :-/)
» سخنراني مشهور ژول آرتور بارکر درباره‌ي آينده
posted @


¤

دارم عادت مي‌کنم به جاي L با Ctrl + O باز کنم منوي آهنگ رُ...
posted @


¤

مثل مهره‌هاي ستون فقرات مي‌مونه. مهم نيست چه قدر مثال ساده‌ايه، مهم اينه که يکي يکي رو هم چفت ميشن. و تو هيچ وقت نمي‌دوني چي، کي، و از کِي... يه روزي مي‌بيني چيزي هست که بهش تکيه مي‌کني، که نگه‌ت داشته. هر چيزي هم که صداش بزني باز اون هست؛ مثل ستون فقرات! محکم و ثابت. و هميشه اون ته دل‌ت نگه‌ت داشته.

مثل آرترز مي‌مونه. مهم نيست چه قدر ازش مي‌دوني، دوست‌ش داري يا نه، و اين که اصلاً تا به حال لمس‌ش کردي؟ حس‌ش کردي يا نه؟ يه روز که نمي‌دوني کِي نگاه مي‌کني مي‌بيني اون گوشه وايساده. خيلي وقت‌ها نمي‌فهمي از کجا شروع شد، اما ستون فقرات‌ت رُ خورده، از بين برده. زماني مي‌فهمي «گذشته تکرار نميشه» که ديگه نتوني صاف وايسي. که اون تکيه‌گاه نتونه تحمل‌ت کنه. ديگه مهم نيست چه احساسي داشته باشي؛ تو هستي و چيزي که از دست رفته، براي هميشه...
posted @ June 20, 2006


¤

فايروال جديد مثل اين خنگا هِي مي‌دوه مياد ميگه «يه چيز عجيب!» ديروز گير داده بود ماوس‌ت خيلي فضولي مي‌کنه، با ماوس که ويندوز رُ خاموش مي‌کردم، مي‌گفت «اين کار خيلي مشکوکه، حتماً خطرناکه!» وقتي برنامه‌ها رُ مياوردم يا پنجره‌ها رُ باز مي‌کردم مي‌گفت اين کار ماوس نيست، عجيبه اين اتفاق..
البته داره عادت مي‌کنه. اولش نمي‌دونست اينجا همه چيزش عجيبه.. گير مي‌داد چه جوري IE مياد Y! msgr باز مي‌کنه؟! هُي مانيتور مي‌کرد، با چشم‌هاي گشاد نگاه‌م مي‌کرد و مي‌گفت: «يه چيز عجيب!» لول. ديشب کلي سرگرم بودم...
posted @


آگهي

خريدار جزوه‌هاي پارسه (پرسپوليس) براي کارشناسي ارشد آموزش زبان.
به قيمت توافقي.

کامنت: اگرچه اين يه آگهي جدي خريد جزوه هست، اما براي کسي مي‌خوام، و دوست دارم حتماً داشته باشه. واسه همين اگه مي‌تونين کمکي باشين، خيلي بيشتر از اون جنبه‌ی خريد و پول‌ش، «کمک» هستين.. مهدي ات مهدي-اچ‌اي دات کام.
مرسي پيشاپيش. /
posted @


سه‌شنبه 30م

… … ..

Sarah Connor: Just One Last Dance


و خنده‌ي تو،
حتا براي چند نگاه
به فاصله‌ي تصوير ديگران،
شادي پنهاني‌ست
براي دلخوشي
ثانيه‌هاي مزخرف زندگي!
:)

پ.ن. واسه متن‌هاي بلند فرمال نوشتن‌م نمياد، بعضي وقت‌ها هم واسه نوشتن متن کوتاه، شکسته نوشتن‌م نمياد. امروز هم از همون بارها بود. با همون نگاهِ خاص، چند ثانيه مکث، و احتمالاً خنده‌ي شيطوني!
posted @


¤

من قول دادم خوب باشم. مثل بچه‌ي آدم(؟!) دانشگاه رُ برم. مثل بچه‌ي آدم درس‌ها و کتاب‌ها رُ بخونم، کلاس‌هاي تابستون رُ برم و بچه‌ها رُ اذيت نکنم. که هر از گاهي فيلم ببينم، که ديگه از بعضي چيزها مثل زندگي حرف نزنم.
و در کنارش هم قول دادم اگه هر چند بار ديگه با تو بودم، يه جورايي يا بخندونم‌ت يا خوشحال‌ت کنم.

» و جام‌جهاني..
» دکتر سرخونه!
« و تو فکر می‌کنی
زندگی چند بار اتفاق می‌افتد؟
»
posted @


¤

یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
posted @


¤

گفتم هميشه هستي، حتا وقتي نيستي،
گفتم قشنگي‌ش به همينه ....
چي؟ نگفتم؟ خُب لابد حرف‌ش پيش نيومده، وگرنه مي‌خواستم بگم..
posted @


يکشنبه 28م

واسه فاينالِ نقد ادبي، استاد داستان يک ساعت رُ داده بود (که بايد سر جلسه مي‌خونديم و نقد مي‌کرديم.) من که فرماليستيک نوشتم و رو آرکتايپ‌ها و سمبل‌ها تکيه کردم. اما بچه‌ها جالب نوشته بودن، البته بعضي‌ها هم افتضاح! يکي نوشته بود لوسي چون شوهرش مُرده و ديگه نمي‌تونسته س.کس داشته باشه مُرد! يا نوشته بودن اون کلمه‌ي آخرش (از شادي..) کنايه‌ست و خبر زنده بودن شوهرش (از ناراحتي) کشتتش.

قشنگ‌تر از همه برداشت امير بود به نظر من، گفته بود از اول لوسي با دوستِ شوهرش (ريچاردز) بوده و نمونه‌هايي هم که از متن آورده بود، نشون مي‌داد که ريچاردز -از خوشحالي- فوراً خبر رُ رسونده بوده، و همونجا مونده بوده. تو ذهن لوسي، ريچاردز نماد يه زندگي آزاد و خوب هست. يا وقتي از پله‌ها مياد پايين، لوسي اولين کسي رُ که مي‌بينه ريچاردز هست که نشونه‌ي زندگي جديدشه.
و آخرش اضافه کرده بوده که وقتي لوسي مي‌ميره، همسرش برنتلي -از به ظاهر ناراحتي- ميره طبقه‌ي بالا و اين قضيه رُِ با خودش حل مي‌کنه و آسمون آبي و درخت‌هاي سبز رُ مي‌بينه و ريچاردز ميره بالا و ميارتش پايين، اول کسي که -در انتظارش- پايين پله‌ها مي‌بينه جوزفين هست، و خيانتي که لوسي هم در ذهن‌ش انجام داده بود!
posted @ June 19, 2006


¤

و من فقط يک اميد ديگه دارم، که گفته بهش اميدوار باشم...
posted @


¤

بهم بگو، بگو، بايد بدونم
قبل از اين که برم بهم بگو،
هنوز اون شعله مي‌سوزه؟ آتيش روشنه؟
يا خاموش شد و مثل برف آب شد؟
بهم بگو. بگو..

بهم بگو رو چي متمرکز شدي
چي رُ بهتر مي‌فهمم وقتي از پيشم بري؟
زود بگو، در کنارش يه نگاهي‌م هم بکن
بايد نزديک‌م نگه‌ت دارم
يا بذارم بري؟
بگو.. بهم بگو..

وقتي به من نگاه مي‌کني به يکي ديگه داري فکر مي‌کني؟
مي‌توني تپش و گرماي نبض‌م رُ حس کني؟
هيچ رازي نداري که با گذشت زمان برملا بشه؟
وقتي رو تخت مي‌خوابي به ستاره‌ها نگاه مي‌کني؟
دوستِ اصلي‌ت اون نيست که هيچ آشنايي از ما رُ نمي‌شناسه؟
آره. بهم بگو، بهم بگو..

بگو.. نور لامپ‌هاي نئون کورت نمي‌کنه؟
بهم بگو، پشت کدوم در گنجينه‌ت نهفته ست؟
تا به حال تو يه کار بزرگ ورشکست شدي؟
برعکس حرف متخصصا عمل کردي؟
بهم بگو.. بگو..

اين يه جور بازي نيست که داري با قلب من مي‌کني؟
يا من دارم چيزي رُ تصور مي‌کنم که هيچ وقت نمي‌تونه باشه؟
تو اصلاً وجدان داري؟
يا هيچ نقطه نظري؟
دوست داري سوار کشتي صهيون بشي؟
کدوم برات بيشتر اهميت داره؛ يه شير مرده يا يه سگ پاکوتاه؟
بهم بگو،
بهم بگو...

بهم بگو بدونم، اسم من تو کتاب تو هست؟
بهم بگو.. برمي‌گردي، دوباره نگاه کني؟
بهم حقيقت رُ بگو، دروغ نگو
اصلاً تو واسه خودت کسي هستي؟ که يکي واسه‌ش دعا کنه؟ گريه کنه؟
بهم بگو،
بهم بگو...
posted @


¤

البته يه چيز ديگه هم هست. اين کار خيلي ريسک مي‌خواد، که من هيچ وقت شجاعت‌ش رُ نداشتم. وگرنه اگه به تصميمه، يا اگه به هر چيز ديگه‌اي هست، من ديگه حالم از اون يوني و [اکثر] بچه‌ها و استادهاش به هم مي‌خوره. مسلماً زندگي اون نيست..
فکر مي‌کنم واسه يه ذهن محتاطِ محافظه‌کار که من باشم، يک سال ديگه هم تحمل مي‌کنم. به قول يکي از بچه‌ها ميگه تو که اصلاً نمياي دانشگاه، واسه امتحاناست که اون هم مياي امتحان ميدي ميري. از ديد من فقط اينه که تو بچه‌هاي امسال که با هم هستيم يکي دو نفر هستن که حيفه به اين زودي جدا بشيم، فقط همين.
posted @


¤

آلبوم «برف» فرهاد.
خيلي جدي...
posted @ June 17, 2006


¤

يه مرد بايد چند تا جاده رُِ پياده طي کنه
تا مرد صداش بزني؟
حدس بزن کوه‌ها براي چند سال مي‌تونن باشن
قبل از اين که شسته بشن تو دريا؟
و بعضي آدما براي چند سال مي‌تونن باشن
تا بهشون اجازه‌ي آزاد بودن داده بشه؟

يه مرد چند بار مي‌تونه روش رُ برگردونه
وانمود کنه چيزي نديده؟
چند بار بايد به بالا نگاه کنه تا آسمون رُ بتونه ببينه؟
يه مرد چند تا گوش بايد داشته باشه
تا بتونه گريه‌ي مردم رُ بشنوه؟

جواب، دوست من، دميدن در باده
جواب دميدن در باده..
posted @


¤

مي‌دونم اگه بخوام دانشگاه رُ ول کنم (حالا چه مرخصي چه هر چي) کار اشتباهيه، مي‌دونم، اما هنوز بيشترين چيزيه که اين روزا ذهن‌م رُ درگير کرده. فکر مي‌کنم مي‌تونم يک بار عمداً اشتباهي رُ مرتکب بشم، مي‌تونم يه بار خودم [تاکيد!] خراب کنم. الآن بيست و اندي ساله که سعي کردم مثلاً اشتباهي نباشه و تا الآن همه چيزش اشتباه بوده. يه بار هم به دست خودم، از رو آگاهي باشه، چه اهميتي داره؟!

برخلاف بقيه که جنبه‌هاي ديگه‌ش رُ مي‌گن، واسه من تنها (و تنها) چيزي که به شک‌م مي‌ندازه جدا شدن و ديگه نديدن بچه‌هاست. و اين که اگه بعد از يک سال مرخصي بخوام ادامه بدم بايد با يه سري ديگه باشم، من اصولاً سخت به يه جمعي عادت مي‌کنم.
posted @


¤

هميشه پشت همون ميز مي‌شينيم، واتسون مياد سفارش مي‌گيره، بعد که ما درگير نوشتن و حرف زدنيم، مياد فنجونا رُ جمع مي‌کنه و ميگه جلو دست‌تون باز باشه.. و هميشه هم يک نفر آشنا مي‌بينيم، از بچه‌هاي دانشگاه گرفته تا موسسه و...
يک سالي ميشه، شباي امتحان با دو تا از بچه‌ها مي‌ريم هتل *** مرور و درس خوندن. پاتوق خوبيه. يه کم نزديک به ايده‌ي کافي‌شاپ تو فرندز!
posted @


شنبه 27م

اين درخت خانوادگي شماست؟! چه بامزه.. اين تويي، پس اين خواهرته، اين برادرت :) ببينم، مامان، بابا،.. [با اشتياق] مامان بزرگ..! خُب چرا فقط تا چهار نسل؟ قبل از اينا چي؟ اصلاً بگذريم. حالا بيا مالِ من... [از يه پاکت کوچيک چيزي بيرون مياره.] اين هم عکس سه در چهار من! فقط همين مونده... [نگاه مستأصل]

لب‌هایت را
بیشتر از کتاب‌هایم
دوست‌دارم.
/ ژاک پرِوِر

J'aime mieux
tes lèvres
que mes livres
/ Jacques Prévert


+ همون حرف‌هاي آقاي دکتر (تو خيلي دور خيلي نزديک)
posted @


¤

مهم اينه که هيچ چيز ديگه مهم نباشه. اشتباه نخونين! ز کسره داره. مهم اينه که يک چيز رُ انتخاب مي‌کني، کلي قبل‌ش مي‌دوني يا پيش ميري تا مطمئن بشي. و بعد انتخاب مي‌کني. و صد در صد مطمئني. از اون لحظه ديگه هيچ چيز مهم نيست، مگه هر چيزي که به خواسته‌ت نزديک‌ترت کنه.

و من چُنين خواسته‌اي دارم. و انقدر مهمه که همه چيز رُ عوض کرده، و خوشحالم از اين بابت. فقط اين وسط از فيلم بازي کردن و اداي غريبه بودن در آوردن بدم مياد. دليلي نداره بخواي تنهايي زجر بکشي. اگه درمان نباشم مي‌تونم مسکن باشم که، هوم؟ اگرچه نقش مسکن مثل مترسکِ بي‌استفاده ست اما همين که يه کم به لبخند نزديک‌تر بشيم کافيه. هيچ چيز به جز اون مهم نيست.

سعي نکن تو اينو بفهمي. خيلي‌ها اينو به من گفتن (در مورد خودم) و من هيچ وقت نفهميدم‌ش. خيلي سعي کردم اما بيشتر نتيجه‌ش برعکس بود. فقط سعي کن قبول کني که واسه يکي ديگه (من) همه چيز با ارزشه. واسه همينه که از در بيرون‌ش کني از پنجره مياد.

شايد تو هم يه روزي يه چيزي رُ به عنوان هدف پيدا کني، که در موردش مطمئن مطمئن باشي. قابليت‌ش رُ باور داشته باشي. اون وقته که يه کم مي‌فهمي چرا «تنها» مهره‌ي مهم بازي من هستي الآن. من نمي‌دونم نتيجه چي ميشه اما -خصوصاً چون تو هستي- تمام تمام سعي‌م رُ مي‌کنم که ببريم. مي‌دونم در شرايطي نيستي که کمک کني، اما نشو در مهره‌هاي طرف مقابل لطفاً.
posted @ June 15, 2006


¤

شاگرد اول..! :)

» صادق چوبک و مهپاره (زندگي‌نامه، بررسي + متن و صداي داستان‌هاي مهپاره)
posted @


پنج‌شنبه 25م

وقتي آدم ده سالشه معمولاً همه‌ش قهر و آشتيه. دوست زياد داره اما دوست اصلاً معني خاصي نداره. هِي که بزرگ‌تر ميشه آدم‌ها واسه‌ش خاص‌تر ميشن. البته هنوز همه خوبن، همه پاکن.. وقتي بيست رد ميشه انقدر آدم شناخته که بتونه بگه بعضي‌ها ارزش‌ش رُ ندارن، دوست خوبي نيستن.. و فکر مي‌کنم تو سي سالگي باشه که دوستِ همراه پيدا کنه. يعني بدونه کسي رُ داره (يا نداره) که بتونه بهش تکيه کنه، يک «دوست» به معني واقعي..

من اين چند وقته خيلي ماجرا داشتم، (و دارم.) خيلي يعني «خيلي»، که گفتن‌ش تمومي نداره. نمي‌دونم شايد يه روز خاطره بشن همه‌ي اين دست و پا زدن‌ها. و تو اين بين يکي دو تا دوست خوب پيدا کردم. يک نفر که واقعاً خوشحالم که هست. يک مرد شريف، شايد لقب خوبي باشه. خيلي خوشحالم که هست، اينو به خودش هم گفتم، مرسي.
اميدوارم همه چيز خوب بشه. pray، pray، pray... چشم. مرسي..

From Sarah with love
She'd got the lover she is dreaming of
She never found the words to say
But I know that today
She's gonna send her letter to you

From Sarah with love
She took your picture to the stars above
And they told her it is true
She could dare to fall in love with you
So don't make her blue when she writes to you
From Sarah with love

posted @


¤

در عشق باران مي‌بارد ./
نمي‌دانم چيست
اما به خودم بي‌اعتماد مي‌شوم
وقتي شروع مي‌کنم که دختري را
زياد دوست بدارم.
/ ريچارد براتيگان | عليرضا بهنام
پ.ن. مي‌دونستين ريچارد براتيگان با خودکشي مرده؟ من امروز فهميدم.
posted @


¤

تنها لذت مرگ به يک دفعه‌اي بودنشه. خيلي خفت مي‌خواد که از قبل بدوني و بقيه هم هِي اين دست اون دست کنن. تنها لذت ننوشتن هم به يک دفعه بودنشه! که يه روز بيدارشين ببينين هيچي ديگه نيست، انقدر متروک که انگار هيچ وقت اينجا چيزي نبوده، «انقدر» نبوده که فکر کنين اين چهار پنج سال رُ تو خواب ديدن، تک تک نوشته‌ها و حرف‌ها و خاطره‌ها... و بعد هم مثل همون خواب‌هايي که نهايتاً «احساس خوب»ش تا چند روز يادتون مي‌مونه، همه چيز فراموش بشه.
زندگي همينه، مگه نه؟! هر لحظه، هر حرف، هر «با هم بودن»، هر دم و بازدم، يعني يک قدم نزديک‌تر شدن به پايان..
posted @


¤

هميشه همينه، خيلي خوشحال داري راه‌ت رُ ميري، هوا عاليه، تميزه، اون جلو همه چيز شفاف کيفيت DVD. باز ميري جلوتر و به خودت لبخند مي‌زني، مي‌توني ببيني که فقط چند قدم تا هدف مونده، ولي يک دفعه انگار به ديوار شيشه‌اي برخورد کني، دردي رُ تو تک تک عضله‌هايي که جلو مي‌رفتن حس مي‌کني، متوقف شدي. نمي‌توني جلوتر بري. خيلي هم که به همه چيز لعنت بفرستي يه پيغام نمايش داده ميشه که تا اينجاش نسخه‌ي Demo بود. واسه همه همين جوريه و ساکت باش مثل بقيه...

... اگه بار چندم‌ت باشه، چند قدم برمي‌گردي عقب، هي باز منظره رُ نگاه مي‌کني. يه کم با هدف‌ت فاصله داري، هوا هم لابد خوبه، صافه و همه چيز عاليه. ولي مي‌دوني جلوتر نميشه رفت. شايد وقتي خلوته چند بار ديگه امتحان کني؛ اما هميشه همون ديوار شيشه‌اي و همون پيغام خيط شدي. تصميم با خودته که بخواي هميشه کنار هدف‌ت بموني و بهش نرسي يا ول کني و رد شي..
posted @


¤

اسم‌ش يادم نيست. همون گربه هه تو آليس در سرزمين عجايب که وقتي مي‌خنديد، کم‌کم محو ميشد (تو هوا گم ميشد) ولي لبخندش مي‌موند، و آخرين چيزي بود که از صفحه‌ي تلويزيون مي‌رفت.. مثل همون گربه هه.
posted @


¤

تو ساعت‌م رُ کوک کردي که هر روز سر ساعت 5:30 از خواب بيدار ميشم، جملاتي رُ که بايد، مي‌گم و دوباره مي‌خوابم؟! نکته‌ي مهم‌ش جمله‌هاست که تمام ساعت‌هاي روز دارم تکرار مي‌کنم، مي‌دوني.
posted @


چهارشنبه 24م

به نظرتون مي‌تونم من ديگه ننويسم؟ البته با اين توضيح که الآن 14 تا بلاگ (از خودم) و يک بلاگ جمعي دارم، (خيلي‌هاش بدون نام هست اما مهم اينه که واسه من نوشتنه.) و اين که نوشتن قسمتي از زندگي، ذهن، نگاه و فکر منه. دوباره مي‌پرسم: فکر مي‌کنين مي‌تونه اين نوشته‌ي آخر اينجا باشه؟! هيچ وقت از نوشتن چيزي پشيمون نبودم و تو اين چندين و چند سال هم اگه چيزي رُ پاک کردم به خواستِ کسي بوده که ازش اسم برده بودم مثلاً، وگرنه هميشه گفتم گذشته فقط خاطره‌ست. اما دلم مي‌خواد نباشه ديگه. هيچ دليلي ندارم، نمي‌دونم. ديگه هيچي نباشه از جمله اين نوشتن‌ها... يکي باهام شرط ببنده. من اخلاق سگي دارم رو حرف خودم -معمولاً- واي‌ميسم. يکي شرط ببنده تا ديگه نتونم برگردم. پليزززززززز...
<> آهنگ بک‌گراند: «صدام کردي، نگو نه..»
<> کانوتيشن: مسافرت، رفتن، نماي دروني خانه: در بسته، عصر جمعه، تنها - هميشه.
posted @ June 13, 2006


سه‌شنبه 23م

به خودم مي‌گم اشکالي نداره، بذار يه کم هم الکي بگذره.. مثل همون گپ‌هاي خالي، يا حتا سياه‌چاله‌هاي آسموني مي‌مونه، چنين احساسي داره. تا چند وقت پيش باز ميشد دلداري داد، اما اين روزا (به خاطر جام جهاني) نه مي‌ريم شبا بدوييم، نه شاگردي هست که بگم درس ميدم (تعطيلي بين ترم) و واقعاً هيچ کار مفيدي انجام نمي‌دم.
ديروز خوب بود. يه خنده‌ي عزيز و دوست داشتني ديدم. و يه کم کتاب و کاغذ و...

پ ن 2: گاهی فقط دلت یه آغوش گرم می‌خواد، با اینکه می‌دونی اون آغوش برای تو نیست، ولی فقط دلت می‌خواد برای لحظه‌ای خودت را محکم در جایی بیندازی که گرم باشد بدون اینکه چیزی بپرسد از تو و آرامشی پیدا کنی که هرگز در هیچ آغوشی نداشته‌ای..

دو تا ايده‌ي شديد تو ذهنمه، اما يک ديوار بتني خيلي محکم جلوشه؛ و خُب اين مخالف سرسخت مسلماً خودم‌م! اگه بتونم از سد خودم رد شم اول تو فکر چاپ يه کتاب هستم؛ نوشته‌ها و ترجمه‌ها و غيره.. يه کتاب کاغذي در برابر اين همه وب‌نوشت! و بعد يک ترم مرخصي از دانشگاه، که چون درس‌هاي ما سالي يک بار ارائه ميشه، دو ترم بيکارم، يک سال جدا.. و از نتايج‌ش ميشه اين که ديگه بچه‌ها خودمون رُ نمي‌بينم، و يک سال بايد با سال پاييني‌ها باشم، (من که همين الآن‌ش هم دانشگاه نمي‌رم، چه فرقي داره؟!)

» اعتماد به نفس
» حرف‌هاي خوب براي حافظه‌هاي بد

تنها نقطه‌ي مثبت خود چند روز گذشته همون معامله‌ي فرم‌ها و فيش‌ها با لبخند و شادي بود. به خودم مي‌گم کافيه.. همون اتفاق باشه واسه خيلي وقت، واسه اين يک هفته، ده روزي که درس هم نخوندم. به جاش کتاب آلبر کامو رُ گذاشتم جلو و دارم مي‌خونم. صفحه‌ي اولش خيلي رک شروع ميشه: «تنها يک مشکل به راستي وجود دارد و آن هم خودکشي است. داوري اين که زندگي ارزش زيستن را دارد يا نه بستگي به پاسخ اين پرسش اساسي فلسفي دارد و...»
و باز شب، و باز روز ميشه، و الآن يک هفته‌ست که من هيچي نخوندم. چند وقت پيش قول داديم با يکي از بچه‌ها (از اين تريپ‌هاي يادگاري) که هر شب، حتا اگه هيچ کاري هم نشد فقط يک کلمه بخونيم، -هميشه- و بعد بخوابيم. اين چند روز فقط در همون حد بودم، فقط. بذارين قسمتي از کتاب رُ براتون بخونم، اونجاست که دون‌ژوان رُ يه جور سيزيف مي‌دونه، فصل دون‌ژوان‌گرايي:

...نه، دون‌ژوان زير دستي سنگي نمي‌ميرد! من اين باور گزافه‌ي افسانه‌اي و اين خنده‌ي جنون‌آميز انساني سالم که خدايي را که به باورش وجود ندارد برمي‌انگيزد مي‌پذيرم و باور مي‌کنم آن شب که دون‌ژوان در خانه‌ي آنا انتظار مي‌کشيد و بت نيامد، و شب از نيمه گذشته بود، دون‌ژوانِ بي‌دين به گونه‌اي تلخ و دهشتناک احساس کرد حق با ديگران است. من داستان زندگي دون‌ژوان را که به گوري در يک دير انجاميد باور دارم. و اين تنها بخش‌هاي مقدس تاريخ نيست که مي‌توان حقيقت پذيرفته شود. او در پي چگونه پناهي از خدا بود؟ و اين سرانجام يک زندگي سراسر پوچ است، بي‌سرانجامي يک زندگي رام نشده که رو به سوي شادکامي‌هاي بي‌فردا دارد. شادکامي‌هايي که در اين گونه موارد به انزوا مي‌انجامد. بايد دانست که اين مي‌تواند هر دو چهره‌ي يک بي‌سرانجامي باشد. کدام نمايه مي‌تواند دهشتبارتر از نمايه‌ي مردي باشد که کالبدش او را همراهي نکرد و انتظار مرگ ديرهنگام به ريشخندش گرفت؟ مردي که زندگي را آن گونه به خدمت گرفته بود. مردي در برابر خدايي که دلباخته‌اش نبود. او در برابر تهي به زانو درافتاده بود، با دستاني به سوي آسمان به سکوت نشسته‌ي بي‌ژرفا.

من دون‌ژوان را درون حجره‌ي يکي از ديرهاي فراز تپه‌اي پرت افتاده در اسپانيا مي‌بينم. اگر خيره شود، به عشق‌هاي از دست رفته‌ي خود نيست که مي‌نگرد. شايد از روزن سوزان دير به دشت‌هاي خاموش اسپانيا مي‌نگرد، به سرزمين شکوهمند اما بي‌روحي که خود را در آن شناخت. آري بايد به روي اين نمايه‌ي ماليخوليايي و فروزنده درنگ کرد. پاياني اگرچه قابل پيش‌بيني است، اما هرگز نمي‌توان آرزويش را داشت، چرا که خفت‌بار است..
/ صص 101، 102.
posted @


يکشنبه 21م

خيابون خوته، براي اولين بار لذت قدم زدن رُ درک مي‌کنم، نسيم آرومي مياد و هوا خنکه. يه ماه خيلي بزرگ نارنجي داره از پشت کوه طلوع مي‌کنه. دوستش دارم. جمله‌هاي «تينترن ابي» تو ذهنمه، حتماً زمان وردزورث دنيا خلوت‌تر بوده. به جز پليس و ضد شورش عملاً کسي تو خيابون نيست. «چند چندن؟» اينو مسافري که با من سوار شد از راننده تاکسي مي‌پرسه. بايد نيمه‌ي اول باشه، هنوز نرسيدم خونه که صداي ترقه و بوق و شيپور مياد؛ لابد گل زديم؟! ميام، تشنه‌م. يه آهنگ آروم مي‌ذارم و در تاريکي به ماه نگاه مي‌کنم...
posted @ June 11, 2006


¤

دلم يه دفعه جمله‌هاي فيلم Before Sunrise رُ خواست. يه آدرس قبلاً بود، اما الآن نبود. سرچ کردم. اينجا متن‌نوشته‌ي فيلم هست + بعضي از جمله‌ها فايل صوتي‌ش!

» شب نقره‌ای (فرانسوا شنگ | ساسان تبسمی)
» حق مساوی (میترا داور)
» آرتیماریتا (محمد رضا پورجعفری)
» بخشی از رمان «موجها» (ویرجینیا وولف | مهدی غبرایی)
» متن کامل نمایشنامه‌ی سرخپوست (جورج ریگا)
» هوشنگ گلشیری؛ زندگي‌نامه + اجراي صوتي داستان کوتاه «نقاش باغانی»
» ويژه‌نامه‌ي ويتگنشتاين (شماره‌ي دوم مجله‌ي برکه‌ي فلسفه)

» مسابقه‌ی جهانی اديان توحيدی (طراحي پوستر - جايزه‌ي نفراول: پانزده هزار دلار!)
» دومین دوره‌ي مسابقه‌ي کشوری گیتار کلاسیک تهران
» فراخوان کافه شوكا براي نمايشگاه «مال‌باختگان هنری»

» پاتوق فرهنگی روشنگران در وب
» موتور جست‌وجوی فرهنگی
posted @


يکشنبه 21م

در حالی که از پله‌ها بالا می‌رفت، با خودش فکر کرد دوستی پير و جوان نمی‌تواند ادامه پيدا کند. اگر او را باز هم ببينم، از من خسته خواهد شد. همه چيزهايي را که می‌دانستم به او گفتم. کنوت در حالی که در اتاق‌ش را باز می‌کرد، گفت: «اين چيزی بود که به خاطرش به دانشگاه آمدم. اين شب. حالا بايد بروم قبل از اين که آن را خراب کنم.» پس يادداشتی برای گيل نوشت و شروع کرد به بستن وسايل‌ش. در ساعت پنج بعد از ظهر، در قطاری که به سمت غرب می‌رفت، پيرمردی با لبخند نشسته بود که در دستش کتاب کوچکی به زبان فرانسه داشت. زمانی برای آموختن

پ.ن. اين داستان رُ دوست دارم، شايد چون خيلي شبيه ماست :-؟
posted @


¤

تقويم رُ ميدم دستم، صفحه‌هاي گذشته رُ پاره مي‌کنم. رو برگه‌هاش روزهاي امتحاني، شروع و پايان کلاس‌ها رُ نوشته. به خودم مي‌گم اين هم تموم شد. آروم تو چشمام نگاه مي‌کنم، اما بيشتر از چند لحظه طول نمي‌کشه؛ خيلي وقته از ارتباط چشم در چشم خوشم نمياد، حتا با خودم. تصويرم مثل اوني که تو آينه مياد نيست. آينه بيشتر شبيه نقاشي رو شيشه‌ي کليساست، ساده، محترم و زيبا، اما غيرمنطقي و دروغين. به خودم مي‌گم «تموم شد! شنيدي؟!» همه‌ي اون چيزهايي که شايد يه روزي مهم بود، که شايد يه روزي واسه‌ش نگران بودم، يا سر جرياني براش ناراحت شدم... ديگه هيچ چيز وجود نداره. اطراف‌م کلي تقويم ديگه هست. يادمه يک شب که بي‌خوابي زده بود به سرم تو calender گوگل واسه تا بيست سال آينده «مناسبت» نوشتم تا يادآوري‌م کنه. اما ديگه هيچ ميلي نمي‌زنه، ديگه همه چيز تموم شد. مي‌تونم به هيچ چيز فکر نکنم، به سمت باد دراز بکشم و آهنگ مورد علاقه‌م رُ زمزمه کنم..
posted @


¤

"من هيچ راه مطمئني را به سوي كاميابي نمي‌شناسم، اما راهي را مي‌شناسم كه به ناكامي مي‌رسد: گرايش به خشنود ساختن همگان."
/ افلاطون
posted @


¤

امشب صداي آهنگ خيلي بلنده،
کاشکي ميشد از شر اين جمعيت خلاص شد!
شايد اين جوري بهتر باشه
همديگه رُ با جمله‌هايي که مي‌خواستيم بگيم آزرديم.
مي‌تونستيم با هم خوب باشيم،
مي‌تونستيم تا ابد اين رقص رُ زنده نگه داريم،
اما الآن...؟ کي با من مي‌رقصه؟
لطفاً بمون...
posted @


¤

آخر بازي./
همه‌ش بازي بود. اينو به روز که حواس‌ت نبود گفتي، و من فهميدم که عمق زندگي چه قدره... همه‌ش بازي بود، يه بازي بچگونه، دو تا خط، يک مهره، يک برنده و بک بازنده. و من اينو روزي فهميدم که چشم‌هاي تو برنده بود، و داشت به من نگاه مي‌کرد... اين بازي رُ يه روز شروع کرديم، پيش رفتيم، جايي -اگه بخوام دقيق باشم- واسه دست‌شويي تو رفتي و من صبر کردم، و خُب حالا ديگه من بايد برم.

هوا که تاريک شد ازت خواستم بموني، گفتم ماه که هست، دليلي واسه رفتن نداره. اما حالا، تو اين روشنايي، ديگه دليلي واسه موندن وجود نداره. من بايد برم، ديگه وقتي نمونده، اما مي‌خوام بدوني هر دومون آزاديم. اگه من مي‌تونم برم، تو هم... خودت بفهم ديگه! چه قدر غير مستقيم بگم مي‌توني باهام بياي؟
posted @


¤

«ما انسان‌ها به خارپشتانی مي‌مانيم که از سرمایِ بيرون خود را به يکديگر مي‌چسبانيم و ناگزير از دردِ تيغ‌های هم فرار مي‌کنيم.»
/ شوپنهاور
posted @


پنج‌شنبه 18م

خيلي همون عکس علامت سواله اين پايين، ولي اميدوارتر. و همه‌ي مطالب ديگه‌ي اين چند وقته. به همراه اين نکته که امروز دير رسيدم؛ هيچ جا پنير گودا نداشتن. و اين نکته که يک هفته تعطيله. و اين نکته که نهايت‌ش خودِ هر کسه که بايد بخواد، نه به حرف؛ به عمل.

امروز هم مثل همه‌ي روزهاي ديگه بود اما سه بسته پاستيل ميوه‌اي همه چيز رُ خوب کرد، خيلي خيلي خوب کرد. جاوداني چيزي به جز اون سه بسته نبود و نيست. مي‌دونم، دفتر شعر مي‌خوام. همون دفتري که گم کردم، که شاعر نداره و همه‌ش وحي شده. شعر نيست، کتاب زندگي‌بخشه. دم «دختر حبشي» هست که از کل‌ريج به من رسيده. حتا اگه فقط -بسته- نگاش کنم. مثل عکس‌ت که الهام‌بخش همه چيز هست. گاهي بي‌تفاوت، گمشده، و گاهي مثل امشب جدي، شيطون و خوشحال. و صدايي که هميشه در صداي بارون محو ميشه. يادمه مي‌خواستم بگم خوش به حال صاحب صدا که همراه‌ش بارونه، اما يادم نيست چي گفتم. راستي چه قدر شد بدهي من؟

گفتي جمله‌ش تکراريه.. دوست ندارم يادت بياد کجا ديدي‌ش. دوست ندارم بدوني اين‌جا با همه‌ي اون ماجراها -خيلي- ربط داره. اصلاً من که نمي‌دونم وبلاگ چيه! چند بار شنيدم از بچه‌ها، تو مي‌دوني چيه؟! اما به جاش من هر شب اونجا رُ مي‌خونم. هر روز، صبح، ظهر، عصر، به تعداد نمازهاي هفتگانه. زل مي‌زنم تو چشم‌هاش و صداش رُ مي‌شنوم. حتا اگه به يه زبان ديگه صحبت کنيم.

امروز تعطيل نبود، امروز شايد اصلاً نيازي به بيدار موندن نبود. نمي‌دونم به قدر کافي تاکيد کردم که فقط يک هفته وقته؟ که تغيير از همين‌جاست؟ از نظر حرف و تئوري همه‌ش رُ خونديم، ديگه نوبت عمله. سه ساعت وقت خواستي، گفتم «حتماً». اما پيش خودم فکر کردم چه قدر کمه، اون سه ساعت خيلي زود تموم ميشه. مثل «دو ساعت»ها که هر روز شارژ ميشن دوباره. بايد مهم‌تر باشه، اما گفتم چشم. سه ساعت متعلق به تو، سه ساعت که چيزي نيست، هنوز هم انتظار دارم يه روز بيشترش کني.

و من هِي نبودم. هي انگار وسط کوير باشي، خشک، و بعد بارون بياد. هي صداي خنده‌هات منو مي‌برد به لحظه‌ي اولين قطره. به فکر خوشبختي، به جمله‌ي «هورا، ما موفق شديم.» اگرچه ما کاري نکرده بوديم، و از لطف ديگري داشتيم فقط زنده مي‌مونديم - فقط همين. جايي نوشته بود انقدر به هم نزديک بودن که روح‌شون مي‌موند تو کدوم کالبد بايد بره. حالا ديگه خودت ربطش بده به ذهن وچشم. من و تو نداريم که..

فقط يه خواهش؟ ميشه ديگه اون کلمه‌هاي بد رُ اسم نبريم؟ من مي‌ترسم. خواب‌ش رُ مي‌بينم. اگه با تعريف خواب‌م مي‌خندي باشه، اما وقتي خواستي نخندي بگو ديگه نباشن، بدن. هر چيزي که اسم‌ش مياد هميشه يه سر مياد پيش من. کاشکي فقط از خوب‌ها حرف بزنيم.. مثلاً هي بگم دوستت دارم؟!
posted @ June 08, 2006


¤

و من هميشه به آسمان نگاه کرده‌ام.
به تک‌تک ستارگان،
که شبيه چشمان تو اند...
posted @


¤

وقتي همه چيز خوبه :)

* از خيلي روز پيش يادم رفت بگم. تمپليت اين خوب شده؟ کد نويسي و کارهاي فني‌ش! با من بود. بچه‌هاي دانشگاه دارن کم‌کم بلاگر ميشن بالاخره! هومن اولي‌ش بود (فارسي|انگليسي) و يکي از بچه‌هاي انتقالي که برگشت تهران..
posted @


¤

از آسمان بعضی آدمیان باید گریخت، به همین سادگی!.. و بايد زير آسمان اندک انسان‌هايي قرار گرفت که ارزش‌ش رُ دارن..
posted @


¤

اين مطلب مال سه چهار ماه پيشه، در مورد بررسي علمي اين که عشق (از نظر هورمون‌هاي شيميايي و..) بيشتر از دو سال وجود نداره. اون زمان فارسي‌ش رُ دادم يکي بخونه اما الآن حوصله ندارم بگردم دنبال لينک‌ش. به هر حال اگه لازم دارين بخونين: مقاله انگليسي.
posted @


¤

اون سیبی که آدم تو باغ بهشت خورد یادت هست، که تو کتاب مقدس اومده؟ می‌دونی تو اون سیب چی بود؟ منطق بود. منطق و چرندیات..
posted @


چهارشنبه 17م

و اگه بهت گفته بودم دوستت دارم،
لابد فکر مي‌کردي يه جاي کار اشتباهه.
من مردي نيستم که کلي نقاب به صورت‌م باشه
فقط همين يکي رُ دارم.

اونايي که ادعا دارن، چيزي نمي‌دونن واقعاً،
به ارزش‌شون پي ببر
و همين طور اونايي که همه جا شانس‌شون رُ لعنت مي‌کنن،
و اونايي که مي‌ترسن، و مي‌بازن.

مي‌دونم پيک در حکم شمشير سربازه
و گشنيز سلاح‌هاي جنگي،
مي‌دونم تو اين کار خشت يعني پول،
اما قلب من اين شکلي نيست،
قلب من اين شکلي نيست...
posted @ June 07, 2006


¤

ديشب فرشته‌م رُ ديدم... گفت انقدر لازم شده که شخصاً بياد جلو... نفهميدم چي گفت،.. چشم‌هاش مي‌درخشيد... آب شدم... چشم‌هاش همه چيز بود... ديشب... چشم‌هاش... چشم‌هاش... ... ...
posted @


¤

شايد، به دل کوه‌هاي بلند بروم
به رگ‌هاي سخت، تنها، چون سنگ معدن،
و چنان ژرف شوم، که هيچ پاياني نبينم
و هيچ دوردستي: همه چيزي نزديک
و همه‌ي نزديکي، سنگ شود...
/ راينر ماريا ريلکه - علي عبداللهي
posted @


¤

يه درخواست شخصي واسه Yesterday -
تا خودِ صبح تکرار بشه لطفاً،
اگه ميشه زود، زود..
posted @ June 06, 2006


¤

و صدايي که در دوردست مي‌گفت، ...
و مني که نشنيدم!
posted @


¤

وقتي هيچ چيز مهم نيست، چون همه چيز مي‌گذره. وقتي با همين فلسفه اصلاً مهم نيست الآن چه شکليه؛ مسلماً مي‌تونست خيلي خيلي بهتر باشه، اما مهمه؟! نه! چون اون هم پايدار نيست. وقتي همه چيز مي‌گذره..

اصلاً تو بايد مي‌رفتي سفر؟ الآن؟ انقدر واجب بود؟
خُب لابد بود. چه اهميتي داره؟ لابد بود..
posted @


سه‌شنبه 16م

تمام حرف‌هاي نگفته ./

تماميت تمنّای کودکانگی‌ام منتظر مانده است،
چشم به راه
در شاه‌راهِ باد،
نمی‌آييد؟ ...

روزگار غريبي‌ست. روزگار بي‌نامي. زماني که براي نام بردن از خود بپرسي «به چه حقي؟» و خاموش بنشيني، دهانت را با دست بگيري مبادا کسي ادعاي لب‌خواني کند. کمتر از يک سال ديگه اين قسمت از زندگي تموم ميشه، ناراحت نيستم. اما شب‌هاي امتحان حسي رُ داره که هيچ‌زمان ديگه تو دنيا نميشه پيداش کرد. شديداً فلسفي.. انقدر که به خودت بگي اگه کارت تموم نشد اصلاً فردا نمي‌ري امتحان، چون اين‌يکي ارزش‌ش بيشتره.. چند روز پيش آخرين کلاس ابجديان هم تموم شد. حداقل واسه مايي که «ادبيات زبان انگليسي» قسمتي از انتهاي سايه‌مون ميشه اين اسم، اين شخص، با همه‌ي خصوصيت‌هاي خاص خودش يادگاري فراموش‌نشدنيه.

دلم واسه هيچ چيز تنگ نميشه، هيچ کس! مهم نيست اينجوري نشون بدم يا واقعاً، مهم اينه که «هيچ» چيز. اما شب‌هاي امتحان تنها چيزيه که دلم نمي‌خواد تموم بشه. اگه ذهن آدم هميشه گنجايش فهم‌ش اندازه‌ي شب‌هاي امتحان بود حتماً فيلسوف مي‌شدم. اگه لحظه‌اي بخواد جاودان بشه، دوست دارم اين لحظه باشه. حداقل در ظاهر تمام معني‌هاي فعلي زندگي در اين لحظه‌ست.

...
خوب یادم مانده
آخرین بلیطِ
آخرین‌ آرزو
از آخرین فرشته را
چشمان تو از من دزدید.

» سوزنبان (خوآن خوزه آریولا | مراد فرهادپور)
posted @


¤

من به بي‌ساماني، باد را مي‌مانم.
من به سرگرداني، ابر را مي‌مان.

من به آراستگي خنديدم!
منِ ژوليده به آراستگي خنديدم!
.. قصه‌ي بي سر و ساماني من،
باد با برگِ درختان مي‌گفت.
باد با من مي‌گفت:
« چه تهي‌دستي، مَرد!
ابر باور مي‌کرد.

من در آينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم.
آه مي‌بينم، مي‌بينم!
تو به اندازه‌ي تنهايي من خوشبختي،
من به اندازه‌ی زيبايي تو غمگينم..
/ حميد مصدق
posted @


¤

مبارک، تصميم‌ت مبارک..
و در اين دنياي وانفسا همين تصميم گرفتن هم خودش کلي زياده؛ مبارک!
posted @ June 05, 2006


¤

...واقعيت اينکه UNDO يک ظاهرسازي‌ست، يک حقه‌ي نرم‌افزاري. و خلقت هيچ که نداشته باشد صراحت را دارد. پس نرم افزار و حقه را در آن جايي نيست. اين است که زندگي را بايد تنها "رفت". گام در هر راهي که مي‌نهي گام پيشين‌ت خاطره‌ي اطميناني ست بر پلي فرو ريخته، نفي روياي بازگشت. ايمان دارم که اگر يک و فقط يک امکان بازگشت مي‌بود، هيچ شجاعتي، هيچ دل به دريا زدني، هيچ ايثاري، و هيچ ايماني ارزش واگو نمي‌يافت. کداميک از اين‌ها را سراغ داريد که بتوان پذيرفت‌شان اگر تنها ذره‌اي شائبه‌‌ي بازگشت در دل خود بپرورند.
و حاصل اين‌همه اينکه شايد اطميناني در گام‌هايم نباشد اما بي‌شک ايماني در نگاهم بوده است که تمامي لحظات‌م را ارزش زيستن بخشيده‌ست و اين‌همه بي‌تمناي بازگشت است، حتا براي کوچه‌اي کوتاه در ميان اين‌‌همه راه‌هاي هرروزه... / متن کامل
posted @


¤

مرد به چشمان تک‌تک‌شون نگاه کرد و گفت رقم آخر يا صفره يا هشت. همه جا خوردن؛ از همون خنده‌هاي دفاعي. بعد گفت به باقي حرف‌هام هم فکر کنين، فکر کنين.. اما بعد از اون جريان، خيلي زود فراموش شد. کسي دوست نداشت فکر کنه...

پ.ن. اند يو نِور ريلي لاست اِ پارت،.. / اميلي..
posted @


دوشنبه 15م

خيلي وقت پيش بايد بهت مي‌گفتم. همه چيز خوب بود، يادته اون داستانِ ساخته شدنِ شهر زفاکس رُ؟ مثل همون؛ شهر قرار شد ساخته بشه، کلي مهندسي و همه چيز. با خاک و شن نبود، با سنگِ محکم بود. بست‌هاش از آهن بود. حساب همه چيز شده بود.. يادته؟ داستان تعريف مي‌کرد سال‌ها همه چيز طول کشيد تا يه کشور به وجود اومد، سال‌ها طول کشيد تا حکومت و فرهنگ به وجود اومد. يادته گفتم فصل يکي مونده به آخرش شبيه زندگي منه؟ همون‌جايي که حاکم جديدشون رُ جوون‌ها انتخاب مي‌کنن، همه راي میدن؛ آدم خوبي هم بوده، اما يه روز -شايد از رو ناميدي- بر مي‌گرده ميگه هيچ چيز وجود نداره، حتا سنگ (که نماد شهر بود) بخشي از تصور ماست. و روزنامه‌ها اين جمله رُ تيتر مي‌کنن. يادته؟ گفتم شايد اون اصلاً منظوري هم نداشته بوده، اما خوب مي‌دونيم که تو فصل آخر شهر ديگه وجود نداره. همه چيز نيست. تو کتاب از هيچ آدمي اسم برده نشده، شايد خودشون هم نفهميدن چرا، اما من و تو فهميديم از همون جمله‌ي کزايي شروع شده بود. وقتي همه چيز زير سوال بره، و راهي واسه اثبات‌ش نباشه.

بايد خيلي وقت پيش بهت مي‌گفتم. به سفر رفتن و نبودن‌ت ربطي نداره، فقط خيلي چيزها -که شايد اساس همه چيز بودن- ديگه از بين رفته. البته مشکل خاصي نيست، مي‌بيني که هنوز هم هستيم، نيست نشديم، اگرچه شک دارم به جز خودمون کسي ما رُ ببينه. بايد بدوني، چون ديگه نمي‌تونه هيچ چيز مثل قبل باشه. ديروز کتاب رُ دوباره از تو کارتن در آوردم. دوست دارم نزديک‌م باشه. و آهنگي که گفته بودي رُ گذاشتم. به هر حال من ديگه برنامه‌اي واسه هيچ چيز ندارم. فقط همين، ...

» جالب! اگه زندگي به سادگي کار کردن با اينترنت بود..
posted @ June 04, 2006


¤

شاد زي!
posted @ June 03, 2006


¤

خيلي خلاصه؛
گروتسک سبک نيست، البته شايد بشه تو نقاشي سبک دونست‌ش (چون کاملاً بر يک اثر غالبه) اما در ادبيات بيشتر فضاي خاصيه که مي‌تونه قسمت يا قسمت‌هايي از اثر ادبي رُ تحت تأثير قرار بده. البته در حالت کلي مفهومي گسترده‌تر داره، انقدر که مي‌تونه يک اثر ادبي (شعر، داستان و..) در چُنين فضا يا دنيايي به وجود بياد.

گروتسک از دو حس در هم پيچيده به وجود مياد: اولي ترس، وحشت و يا چندش و مشمئزکننده هست که جدي بودن رُ مد نظر داره (فرق‌ش با فانتزي). مثال جالب‌ش سطرهايي از کتاب «نيروي نفرت‌انگيز» نوشته‌ي لوئيس هست که به توصيف دهان زن جواني مي‌پردازه که باز هست و در تمام‌ش مو روييده. يا حتا «مسخ» کافکا که در اون انساني تبديل به يک مگس ميشه، و توصيف بدن جديد از زبان خودِ فرد.

و حس دوم شوخي يا خنده‌دار بودن مطلب هست که جاي بحث زياد داره. در جايي شايد واقعاً مطلب خنده‌دار باشه، و در جايي عمق نفرت و کثيفيِ فضا انقدر مشمئزکننده باشه که واکنش رواني خواننده، پوزخندي واسه دور کردن سنگيني جو داستان باشه. يا در حالت ديگه نتيجه‌ي تجربه‌ي غيرمستقيم عمل نامطلوبي باشه (مثل مگس شدن) که جالب به نظر مياد. يا حتا شادي درني که «چه خوب که واسه من اين اتفاق نيوفتاده!» اما به هر حال جنبه‌ي کاريکاتور کار کمتر هست.

ديگه؟ آهان! اصلاً گروتسک به چه دردي مي‌خوره؟ خُب به هر حال در شرايط لازم (در طول يک ناول مثلاً) مي‌تونه جوي رُ بسازه که مورد استفاده قرار بگيره، اما به طور کلي گروتسک رُ به دو نوع تقسيم مي‌کنن: sataric (طعنه‌اي، طنزي) و playful (تفريحي). حالت اول قصدش دادن درس يا رسوندن مطلبي هست که همراهي‌ش با فضاي گروتسک و اغراقِ جمله‌ها مي‌تونه در گيرايي مطلب تأثير داشته باشه. و حالت دوم تنها براي ارضاي حس ماجراجويي، يا ديگرآزاري (ساديستيک) نويسنده هست.

البته براي گروتسک حد و مرز خاصي وجود نداره و در خيلي مواقع کاملاً شخصي هست (که مثلاً اين‌جا فضاي داستان گوتيک هست يا گروتسک؟ آيرني يا برلسک؟) و هيچ اندازه‌ي خاصي هم نداره، مي‌تونه از بيان کنايي يک جمله باشه تا توصيف کثيف يک ماجرا (چند روز پيش در همين بحث داشتم مطلبي رُ براي کسي مي‌خوندم، انقدر در نظرش مشمئزکننده اومد که نتونست گوش کنه، گفت بيشتر نگم، و کافيه..) به هر حال اون‌چه که مهمه اينه که خواننده کاملاً تحت تأثير قرار بگيره و ترکيب احساس‌ها رُ در خودش ببينه - و چه بهتر که خارج از کنترل‌ش باشه.
posted @


¤

و حتا اگه نباره، واسه من همه چيز قشنگه الآن :)
posted @


¤

انسان چيست جز موجود ضعيفي که تنها با يک جمله، يا کلمه به زندگي اميدوار ميشه و صاحب همه‌ي شادي‌ها (يا برعکس)؟ امروز يه خبر خوب، کلي جبران همه‌ي روزهاي گذشته شد. مرسي!
posted @


¤

بس که هوا ابري‌ست، بس که نمي‌بارد...
posted @


¤

گروتسک. (از اثرات خوندن کتاب «گروتسک در ادبيات»!)
* متن اصلي اين کتاب رُ مجاني اينجا بخونين.
** واسه اولين تجربه بد نيست، هوم؟!

بعد از اون مشت، تقريباً بيني‌م له شد. استخوان وسطش شکست فکر کنم، من از درد بي‌هوش شدم و وقتي به هوش اومدم دست و پام رُ بسته بودن. صورت‌م بي‌حس بود از درد. فقط درد رُ حس مي‌کردم و مي‌ديديم که سايه‌م رو کاشي‌هاي ديوار، قسمت صورت‌ش دِفُرمه شده. درد انقدر بود که يک ريز فرياد بزنم؛ «کمک، کمک...» اما هيچ کس نبود. در بسته بود و راهي براي من وجود نداشت. يادمه روز اول از بس جيغ و فرياد کشيده بودم گلوم پر از خون بود. از روزهاي بعد، عصر که زياد داد مي‌زدم، پارچه‌اي رُ در دهانم مي‌ذاشتن تا صدام در نياد. اول‌ش خوب بود، اما بعد از چند دقيقه گاز زدن، فک درد شديدي به دردها اضافه ميشد و راه تنفس رُ هم تنگ مي‌کرد. بيشتر از سه روز تحمل نکردم، و روز سوم تمام وجودم درد بود، تنها قسمت بدن که از کرختي درد بي‌حس نشده بود مچ پا بود که اون هم بعد از کار افتاد. ديگه از هيچ قسمتي درک خاصي نداشتم؛ انگار نباشن. حتا نمي‌تونستم يک دقيقه به موضوعي فکر کنم بدون دخالت واژه‌ي درد و حملات هيستريک.

روز اول جداره‌ي خشک شده‌ي خوني بيني که خورد مي‌شد، مثل فروکردن سوزن بر زخم بود و تنها چاره‌ي من تکون دادنِ سريع سر براي کمي ارضاي خارش. روز دوم که ميله‌اي رُ در بيني فرو کرده بودن، ديگه هيچ چيز از دنياي اطراف نمي‌فهميدم. انگار در کما، معلق بين مرگ و زندگي بودم اما درد تنها چيزي بود که با خودم داشتن. سراپا درد بودم، و البته روز سوم.. گفتم، طاقت نياوردم. بنا به خواسته‌م آمپول هوا رُ آوردن تا همه چيز تموم بشه اما مردکِ چلاق دست‌ش کج بود، و نتيجه به طرز خاصي به از کار افتادن پايين‌تنه منتهي شد.

روزهاي بدي بود، بيماري باعث شد همه‌ی موهاي بدن‌م، حتا مژه و ابرو رُ از دست بدم و مجبور شدم دو تا از ناخن‌هام رُ از ته بکشم تا چرک بتونه خشک بشه. يادم نيست چند سال در جاي خودم اسير بودم، اما مي‌دونم بعد از متروکه شدن اين منطقه، تنها ساکن‌ش منم. و طي اين سال‌ها تمام گوشت‌م آب شده. نمي‌دونم اگه کسي مي‌دونست اين اسکلت زنده‌ي پوستي رُ که فقط دست‌هاش تکون مي‌خوره و صورت‌ش به پشت خوکِ له شده تو لجن بيشتر شبيه هست شب‌ها چت مي‌کنه و بلاگ مي‌نويسه، باز هم مي‌خواستن وب‌کم بذارم؟!
posted @


شنبه 13م - ظهر

به مرد گفت: «تو فقط يک نفر رُ با خودت مي‌توني ببري، پس چرا اون؟»
مرد پيش خودش فکر کرد که اون هيچ وقت نمي‌تونه درک کنه، پس با بي‌اعتنايي گفت: «سعي کن فکر نکني من دارم لطفي در حق‌ش مي‌کنم. سعي کني فکر کني اون داره با من مياد...» مي‌خواست جمله‌ش رُ ادامه بده، اما سري تکون داد و از دروازه رد شدن.
posted @


¤

posted @


¤

يه کم سنگين بود، فقط همين.
چه گفتن‌ش چه درک مطلب. آره! خيلي سنگين بود. هنوز هم سايه‌ش اينجاست، و نتيجه‌ش؟ .... هيچ کس نمي‌دونه.
posted @


¤

گفت از کدوم طرف مي‌خواي بيوفتي؟ الآن رو پشت‌بوم هستيم و وقت‌ش داره نزديک ميشه. گفتم من در جريان نيستم، منو به زور آوردن. گفت فرقي نداره، به هر حال واسه‌ت نوشته شده، بگو کدوم طرف؟ گفتم هر سمتي که ارتفاع‌ش کمتره.
نگاه بدجوري کرد، گفت دردش بيشتره، و بعد دستور داد منو به اون يکي سمت ببرن..
posted @


¤

يه آفلاين قديمي:
Never kiss a policewoman.., she will say stop!! hands up!! Never kiss a doctor.., she will say next please! So always kiss a teacher.., she will say repeat again...!
posted @ June 02, 2006


شنبه 13م

اوري‌تينگ ايز فاين :)
امشب هم خواب‌م نبرد اما يه کم درس خوندم، فردا درست ميشه احتمالاً. تجربه‌ي جالبي بود به هر حال!

ما تماشاچیانی هستیم،
که پشت درهای بسته مانده‌ایم!
دیر آمده‌ایم!
خیلی دیر...
پس به ناچار
حدس می‌زنیم،
شرط می‌بندیم،
شک می‌کنیم...
و آن‌سوتر
در صحنه
بازی به گونه‌ای دیگر در جریان است!
/ حسین پناهی

پ.ن. من احساس بدي ندارم ديگه. اتفاقيه که افتاد. تمام.
posted @


¤

از اون روزهايي که ذهن آدم(؟) انقدر مشغوله که خاموش نميشه، که نه ميشه رو چيزي تمرکز کرد و نه حتا يک دقيقه آروم مي‌گيره تا بتونم بخوابم. يک کاري رُ شروع کردم، و دوست دارم تا اخرش پيش برم، نه چون حرفِ من باشه، چون دوست دارم نتيجه‌ش رُ ببينم، فقط همين. و خُب اين وسط هِي آزمون و خطا، داريم راه‌هاي مختلف رُ کشف و امتحان مي‌کنيم.
..

so when I’m lying in my bed ,
thoughts running through my head,
and I feel that love is dead,
I’m loving angels instead!

and through it all she offers me protection
a lot of love and affection
whether I’m right or wrong
and down the waterfall
wherever it may take me
I know that life won't break me
when I come to call, she wont forsake me
I’m loving angels instead ...

posted @


¤

چهار ساعته رو نت دارم مي‌گردم، چند تا زيرنويس فيلم دانلود و ترجمه کردم، تا آخر تو ويکي‌پديا پيداش کردم! دنبال جمله‌ي آخر لوک خوش‌شانس مي‌گشتم؛ هميشه آخرين صحنه‌ي هر اپيزود (از کارتون) در مقابل نور (خورشيد) قرار مي‌گرفت، يک راه خالي (بيابون) جلوش، و در حالي که سايه‌ش سمت چپ‌ش افتاده بود، و از پشت سر مردم ازش مي‌خواستن که بمونه و در شهر اونا زندگي کنه، پشت به تصوير، به سمت خورشيد در حال غروب مي‌رفت و مي‌گفت: «I'm a poor lonesome cowboy, and a long way from home» ...
يه کم شايد تلخه واسه پايان يه کارتون، اما هميشه دوست‌ش داشتم. من تو بچگي چند تا کارتون بيشتر نديدم، از جمله همين Lucky Luke که اگه الآن هم باشه، دوست دارم بشينم ببينم... لول! يه صحنه تو تبليغ اول يا آخرش بود (؟) که سايه‌ی خودش رُ با تير مي‌زد، يا اون دالتون‌هاي احمق، اسب غرغروش.. لول.. يک parody کامل و جذاب!
posted @


جمعه 12م

ديشب، با بچه‌ها که بودم خميازه مي‌کشيدم، صبح‌ش زود بيدار شده بودم و خسته بودم. شب که اومدم خونه مستقيم مسواک، چراغ خاموش و شب به خير .... نشون به اون نشون که ساعت هفت صبحه الآن و من خوابم نمي‌بره. يه کم پيش معده‌م بالاخره خودي نشون داد؛ يه کم بادوم زميني و قهوه خوردم، و ديگه کم‌کم بايد برم دوش بگيرم، حاضر شم برم جلسه...
posted @ June 01, 2006


¤

مي‌بيني؟ ديگه فقط تو موندي.. فقط فقط.. و اون گوشه هم يه کم من..
posted @


¤

تنها راه تغيير عادت‌ها، تكرار رفتارهاي تازه است.
/ دكتر وين داير (بيشتر)
posted @


پنج‌شنبه 11م

دعا مي‌کنم...

...you know
posted @


¤

..اما اين بازي يک جنبه‌ی جدي نيز دارد. وي ادعا دارد که انسان با هم‌نوعش و با جامعه‌ش ناآشناست، و رابطه‌ي او با دنياي اطرافش رابطه‌اي ارضاکننده و آرماني نيست، چرا که اسير و زنداني زبان است و زبانِ غير قابل اعتماد، دروغين و خطرناک است. انسان بايد نظام حاکم بر زبان را متلاشي کند و اعتماد کورکورانه‌ي خود را از اين بخش آشنا و در عين حال رها شده‌ي زندگي‌ش سلب کند تا بتواند درست انديشيدن را بياموزد...

Super Trouper beams are gonna blind me
But I won't feel blue
Like I always do
'Cause somewhere in the crowd there's YOU..!
posted @


¤

حالا کي پايه‌ست بشينيم با هم نوشته‌هام رُ سايکلاجيکال نقد کنيم؟! :))

» جايزه‌ي ادبي نقش و نگار (داستان - آخرين مهلت 5 مرداد)
» فراخوان کتاب شعر دانشجویان ایران (تا پايان مرداد)
posted @


¤

بوي ياس مياد.
posted @