¤
به نظرم بايد سختگير بود در مقابلِ هر جبههگيري، و شفاف و صريح. بيانِ قاطع احساس و فکر تنها نمودِ صحيح شخصيتيه که زندگيش ميکنيم. هيچ دليلي نداره که «نگفته» بمونه، و چه احمقانهست که مقياس شخص مقابل باشه.
يکشنبه 8م
دلم نيومد آخرين بار نبينمش. رفتم، پشتِ در شيشهاي منتظر وايسادم، فقط هر از گاهي خودمو تو آينهش نگاه ميکردم. نديدمش.. اومده بود اما. با يه شال سفيد، دلنشينتر از هميشه. نميدونم پشت شيشه نگاه ميکرد يا زود خسته شد و رفت، وقتي برگشتم که ديگه داشت عصر ميشد و حتماً فرسنگها دور شده بود..
» دانلود مجاني يک و نيم مليون e.book پروژهي گوتنبرگ تا 4 آگست!
» بوی خوش سیگار | آلبادس پدس | مرضیه غریبزاده
» راز داوينچي | دن براون | حسین شهرابی و سمیه گنجی (يا اينجا)
» کهولت | شرود اندرسون
» پيچكي روي يك خانه | امبروز بيرس | اميرمهدي حقيقت (به همراه زندگينامه و..)
» دانلود مجاني يک و نيم مليون e.book پروژهي گوتنبرگ تا 4 آگست!
» بوی خوش سیگار | آلبادس پدس | مرضیه غریبزاده
» راز داوينچي | دن براون | حسین شهرابی و سمیه گنجی (يا اينجا)
» کهولت | شرود اندرسون
» پيچكي روي يك خانه | امبروز بيرس | اميرمهدي حقيقت (به همراه زندگينامه و..)
¤
يکي از جالبترين و ترسناکترينِ منظرهها ديدنِ پيرمرديه که به آخر خط رسيده، (البته نه کسي که تا لحظهي آخر عمرش درگيره / و نه کسي که از بيماري قدرتش زايل شده،) کسي که در عمر کافيش زمانهايي رُ مثل همهي ما، به شادي و غرور، و زمانهايي رُ به ناراحتي ديگرون گذرونده. و زندگي الآنش مثل شرکتکنندهي مضطرب بالماسکهايه که در لحظههاي آخر دست کسي رُ در دست گرفته اما ميدونه خيلي زود بايد ماسکش رُ برداره..
¤
فکر ميکني فرقي ميکنه؟ يک نگاه کمتر يا بيشتر.. يکي دو حرف، يکي دو بحث طولانيتر.. فوقش دو بار خندهي بيشتر.. «آخر» هميشه هست، و حتا ممکنه يک سال زودتر بياد سراغت..
¤
شب تا صيح.. آهسته.. از ستارهها حرف زدن..
¤
يکي وسط خيابون صدام زد «هِلو مستر فلاني!» برگشتم، شاگرد ترم پيشم بود.. همسايه از آب دراومديم! فقط يادم نيست پاس شده بود يا نه..
¤
حتماً ميدونين که خيلي از موجودات، از مورچه و زنبور گرفته تا گربه و شير، مسير رفت يا حتا قلمروشون رُ با «بو»ي خودشون رد ميذارن.. اين خيلي عاديه، اما شايد ندونين موجودي به اسم انسان بيشتر از همه از اين ويژگيش استفاده ميکنه!
البته به خاطر اين که حس بوياييش بَده، خودش کمتر تشخيص ميده. اگه ما سگ بوديم به وضوح ميفهميديم اکثر تصميمهامون تو زندگي، که بيربطترينش نزديک (دوست) شدن با يک انسانِ ديگه، يا دور شدن از اونه، کاملاً سر مسئلهي بو هست! و البته در اون زمان احتمالاً بوئيدنِ همديگه از مهمترين کارها محسوب ميشد!
خلاصه بوئيدن خيلي مهمه. اگه يه کم سگ بودين ميفهميدين چي ميگم!
البته به خاطر اين که حس بوياييش بَده، خودش کمتر تشخيص ميده. اگه ما سگ بوديم به وضوح ميفهميديم اکثر تصميمهامون تو زندگي، که بيربطترينش نزديک (دوست) شدن با يک انسانِ ديگه، يا دور شدن از اونه، کاملاً سر مسئلهي بو هست! و البته در اون زمان احتمالاً بوئيدنِ همديگه از مهمترين کارها محسوب ميشد!
خلاصه بوئيدن خيلي مهمه. اگه يه کم سگ بودين ميفهميدين چي ميگم!
شنبه 7م
يکي از قشنگترين روزهاي عمرم رُ داشتم :)
¤
ميخنديد،
وقتي عاشق شد ميخنديد،
وقتي ساکت بود، آهسته ميخنديد،
در مقابل هر سوال ميخنديد، وقتي از تنهاييش سوال ميشد.
وقتي رفتند تنها خنديد،
رفتند
و
او
تنها
گريست..
وقتي عاشق شد ميخنديد،
وقتي ساکت بود، آهسته ميخنديد،
در مقابل هر سوال ميخنديد، وقتي از تنهاييش سوال ميشد.
وقتي رفتند تنها خنديد،
رفتند
و
او
تنها
گريست..
جمعه 6م
يه بازي(؟) جديد آوردن، که البته اسمش رُ نميدونم. اولش يه سالن بزرگه، بهتون يه دست لباس سبکِ يکدست ميدن و بايد از سالن بگذرين. «اونا» موجوداي قدبلندِ سبز نوراني هستن، يه پايهي بلند و يک سر... اما اصلاً ترسناک نيست. مهربونه. همين جوري مرحلههاي مختلف هست، يه جاش، رو يه ميز دايرهاي چندين تکه پازل هست که بايد هماهنگ بشه، و مثلاً مرحلهي بعد نتيجهي نوع تصويري هست که شما درست ميکنين. يا يه مرحلهي ديگهش پروازه؛ مثل پرندهها.. مهمترينش به نظر من مرحلهي آخرشه؛ مرگ. نميدونم نوع بيشتري هم هست يا نه؛ دو جورش واسه من اومد. يکي از ته زمين بود يکي وسط دريا. که از اون ته کشيده ميشي به سمتِ (جلو و) بالا، که از بين تکتک سلولهاي خاک رد ميشي.. کل اين مرحله يک دقيقه هم نيست اما به چنان تصفيهاي منجر ميشه که آدم فکر ميکنه ارسطو کلمهي catharsis رُ از اينجا اختراع کرده!
¤
آی، ای... دوست!
چشمهای تو شناسنامهی مرا عوض کردند
امروز.. من،... یک ساله میشوم.
میدانم٬ میدانم.. میدانم. باشد٬ ساکت میشوم.. و دیگر هیچ نمیگویم.
هیچ .
و تو میدانی٬
که سکوت
سرشار از حرفهای ناگفته است٬
از حرکات ناکرده... /
چشمهای تو شناسنامهی مرا عوض کردند
امروز.. من،... یک ساله میشوم.
میدانم٬ میدانم.. میدانم. باشد٬ ساکت میشوم.. و دیگر هیچ نمیگویم.
هیچ .
و تو میدانی٬
که سکوت
سرشار از حرفهای ناگفته است٬
از حرکات ناکرده... /
¤
گير کردهاي، جايي بين گلوگاه، جايي در خاطرات. گير کردهاي و تنها با وزيدن باد، صداي وحشتناک خُرد شدنِ استخوانها را زمزمه ميکني. عزيز من، رد شو! زندگي من ادامه دارد، بايد داشته باشد، رد شو..
» و باد ما را خواهد برد..
» آلبوم نقاشیهای صادق هدايت
» لالایی - شعر - ویستن هیو آودن
» و باد ما را خواهد برد..
» آلبوم نقاشیهای صادق هدايت
» لالایی - شعر - ویستن هیو آودن
¤
عين شين قاف ./
جهان تنها یک قصه است.
در سطر اول آن تو از راه میرسی و
خاک بوی باران میگیرد.
در سطر دوم آفتاب میشود و
تو از درخت سبز سیب سرخ میچینی.
در سطر سوم زمین میچرخد و
مهتاب با رگبار هزار ستاره میبارد.
در سطر چهارم
تو دستهایت را به سوی مغرب دراز میکنی.
در سطر پنجم
همه چیز از یاد میرود و
من به نقطهی پایان قصه خیره میمانم.
جهان تنها یک قصه است.
در سطر اول آن تو از راه میرسی و
خاک بوی باران میگیرد.
در سطر دوم آفتاب میشود و
تو از درخت سبز سیب سرخ میچینی.
در سطر سوم زمین میچرخد و
مهتاب با رگبار هزار ستاره میبارد.
در سطر چهارم
تو دستهایت را به سوی مغرب دراز میکنی.
در سطر پنجم
همه چیز از یاد میرود و
من به نقطهی پایان قصه خیره میمانم.
¤
ايجا هاست عوض کرد، دو روز يه کم مشکل داشت.
» عکسهای عروسی Avril Lavigne
» عکسهای عروسی Avril Lavigne
¤
من ديروز يه دعواي حسابي ديدم. خودم جام امن و گرم بود، با ولع ميديدم که دو تا احمق به جون هم افتادن، صداي برخورد تکههاي سنگ و چوب رُ با بدنشون ميشنيدم، و داغي رنگ قرمز رُ حس ميکردم - چه قدر بيچارهايم ما.. (ساديسم؟ نه!)
¤
ساعت 6 عصر، چهاراره زرگري وايسادم منتظر تاکسي. يک متر اونورتر، سه تا دختر.. دو تا گشت پليس.. از اين خانوم پليسا.. «خام سوار شو حرف نزن.» هي از اونا گريه و زاري که: «اين يه بار رُ ببخشين. غلط کرديم. اشتباه کرديم. ما داريم اينجا تاکسي ميگيريم بريم خونه. تو رُ خدا ببخشين. ببخشين....» و هِي خانومه و آقا پليسه «سوار شين حرف نزنين.» .......
من داشتم ميرفتم آبزرو، بيشتر نميتونستم معطل کنم، هر چند اصلاً حالم خوب نبود وسط کلاس اومدم بيرون؛ چيزي که ديدم انقدر نزديک بود، اون سه نفر انقدر عادي بودن که بخوام به خودم شک کنم*. لباس، آرايش و رفتارشون دقيقاً نُرم جامعه بود، عادي. اصلاً «خاص» نبودن، اصلاً.. به قول يکي از استادا «بايد شمارهي ماشين پليسَ رُ برميداشتي زنگ ميزدي 110» مگه هزار بار نگفتن پليس اجازهي دخالت در حريم شخصي رُ نداره؟ مگه هزار بار نگفتن به 110 و 197 شکايت کنين...
ميدونين؟ احساس احمق بودن ميکنم که فقط نگاه کردم و هيچ نگفتم. که حتا اگه عقل هم نداشته باشم، تجربه بهم ميگه بايد «خفه ميشدم»، که تو عمرم دو بار از 110 کمک خواستم که دوبارش پشيمونم کرده، که يک ذره هم کمک نکرده.. حالم به هم ميخوره.. جايي که پليسش ظاهراً «وظيفه» داره ناامني ايجاد کنه، جايي که انقدر امنيت نداري که بايد از پليس بترسي.. جايي که کشور «خودت» هست؛ نه مهاجري نه غريبه نه افغاني..
کجاست اون جان لاک که از حقوق خدادادي حرف بزنه، کجاست ژان ژاک روسو که بگه جامعه فقط قراردادهاي اجتماعيه و برقراري حکومت به معني رسيدن به اين ارادهي عموميه.. اينجا قرن چنده؟ شونزده؟ اونم نيست..
* چند روز پيش امير گفت مواظب باش نگيرنت، گفتم من که همه چيزم معموليه، کاري با من ندارن. گفت از نظر ما معموليه، از نظر اونا نيست... ظاهراً نيست.. واقعاً نيست! همه جا پر شده از گشت، به جز ماشينهاي رسمي، ماشينهاي معمولي که زيرش ريز نوشته «گشت نامحسوس».. اينجا ايرانه. امروز سوم مرداد هشتاد و پنج.
پ.ن. چند وقت پيش ميگفتم بعد از صد سال اينا فهميدن براي ادارهي کشور به يه تعداد خيلي محدودي مهندس و تحصيلکرده احتياجه. يه طرح گذاشتن «استعداد درخشان» و کلي ساپورت مالي و غيره... اما اين به ذهنشون نرسيد که وقتي جامعه، وقتي فرهنگ و خودِ مردم اوني نيست که بايد باشه، طرف تحصيلش که تموم شد؛ اون آخرش ميذاره ميره.. هيچ ربطي به سياست نداره، زندگي اجتماعيه. اصلاً بحث حکومت نيست. همه جاي دنيا سياست قانون خودش رُ داره، مهم طرز ديد بالاييهاست که به مردم القا ميشه. يه مصاحبهي قبل از انتخابات از احمدينژاد بود، گفتگوي بعد از خبر ده و نيم، شبکهي دو، که ازش سوالي در مورد همين چيزا پرسيدن، در جواب -دوربين زوم کرده رو صورتش- گفت (نقل به مضمون) پرسيده شدنِ اين سوال نشون ميده دولت قبلي درست کار نکرده. که اصلاً «مشکل مردم اين نيست که مدل موشون چه جوري باشه، لباس چه رنگي بپوشن، و آيا دولت باهاشون مبارزه ميکنه يا نه، بايد خيلي بالاتر فکر کرد. مشکل مردم، آيندهي يک ملت، اين چيزا نيست. مردم بايد آزاد باشن هر جوري ميخوان باشن، بعد ما (دولتمردا) کشور رُ بسازيم..»
پ.پ.ن. نميدونم چرا اما خيلي دارم ميسوزم. هيچ ربطي هم به من نداشت جريان، اما..
من داشتم ميرفتم آبزرو، بيشتر نميتونستم معطل کنم، هر چند اصلاً حالم خوب نبود وسط کلاس اومدم بيرون؛ چيزي که ديدم انقدر نزديک بود، اون سه نفر انقدر عادي بودن که بخوام به خودم شک کنم*. لباس، آرايش و رفتارشون دقيقاً نُرم جامعه بود، عادي. اصلاً «خاص» نبودن، اصلاً.. به قول يکي از استادا «بايد شمارهي ماشين پليسَ رُ برميداشتي زنگ ميزدي 110» مگه هزار بار نگفتن پليس اجازهي دخالت در حريم شخصي رُ نداره؟ مگه هزار بار نگفتن به 110 و 197 شکايت کنين...
ميدونين؟ احساس احمق بودن ميکنم که فقط نگاه کردم و هيچ نگفتم. که حتا اگه عقل هم نداشته باشم، تجربه بهم ميگه بايد «خفه ميشدم»، که تو عمرم دو بار از 110 کمک خواستم که دوبارش پشيمونم کرده، که يک ذره هم کمک نکرده.. حالم به هم ميخوره.. جايي که پليسش ظاهراً «وظيفه» داره ناامني ايجاد کنه، جايي که انقدر امنيت نداري که بايد از پليس بترسي.. جايي که کشور «خودت» هست؛ نه مهاجري نه غريبه نه افغاني..
کجاست اون جان لاک که از حقوق خدادادي حرف بزنه، کجاست ژان ژاک روسو که بگه جامعه فقط قراردادهاي اجتماعيه و برقراري حکومت به معني رسيدن به اين ارادهي عموميه.. اينجا قرن چنده؟ شونزده؟ اونم نيست..
* چند روز پيش امير گفت مواظب باش نگيرنت، گفتم من که همه چيزم معموليه، کاري با من ندارن. گفت از نظر ما معموليه، از نظر اونا نيست... ظاهراً نيست.. واقعاً نيست! همه جا پر شده از گشت، به جز ماشينهاي رسمي، ماشينهاي معمولي که زيرش ريز نوشته «گشت نامحسوس».. اينجا ايرانه. امروز سوم مرداد هشتاد و پنج.
پ.ن. چند وقت پيش ميگفتم بعد از صد سال اينا فهميدن براي ادارهي کشور به يه تعداد خيلي محدودي مهندس و تحصيلکرده احتياجه. يه طرح گذاشتن «استعداد درخشان» و کلي ساپورت مالي و غيره... اما اين به ذهنشون نرسيد که وقتي جامعه، وقتي فرهنگ و خودِ مردم اوني نيست که بايد باشه، طرف تحصيلش که تموم شد؛ اون آخرش ميذاره ميره.. هيچ ربطي به سياست نداره، زندگي اجتماعيه. اصلاً بحث حکومت نيست. همه جاي دنيا سياست قانون خودش رُ داره، مهم طرز ديد بالاييهاست که به مردم القا ميشه. يه مصاحبهي قبل از انتخابات از احمدينژاد بود، گفتگوي بعد از خبر ده و نيم، شبکهي دو، که ازش سوالي در مورد همين چيزا پرسيدن، در جواب -دوربين زوم کرده رو صورتش- گفت (نقل به مضمون) پرسيده شدنِ اين سوال نشون ميده دولت قبلي درست کار نکرده. که اصلاً «مشکل مردم اين نيست که مدل موشون چه جوري باشه، لباس چه رنگي بپوشن، و آيا دولت باهاشون مبارزه ميکنه يا نه، بايد خيلي بالاتر فکر کرد. مشکل مردم، آيندهي يک ملت، اين چيزا نيست. مردم بايد آزاد باشن هر جوري ميخوان باشن، بعد ما (دولتمردا) کشور رُ بسازيم..»
پ.پ.ن. نميدونم چرا اما خيلي دارم ميسوزم. هيچ ربطي هم به من نداشت جريان، اما..
¤
شاگردم واسهم خرما آورده!!!!! البته يه چيزيه مثل شليل، بزرگ و قرمز، يه جور خرماست لابد.. طرف جهرميه خودش. جالب بود! لول.
دوشنبه 2م
ميدوني چي ترس داره؟ اين که چهل سالت باشه، پنجاه سالت باشه، بعد از خودت بپرسي واسه چي داري زندگي ميکني، و نتوني جواب بدي............. وگرنه الآن نه چيزي واسه بردن هست نه باختن؛ زندگي خودش ميگذره. اما اون آخرا، يه روزي، خودت رُ تو آينه ميبيني، خودِ خاليت رُ. و از اون روزه که زندگي ديگه نميگذره، شب ميشه، روز ميشه، اما زندگي تو وايساده.. شايد مثل خيليا ديگه تو آينه نگاه نکني تا بتوني مثل قبل ادامه بدي، ذهنت رُ درگير همه چيز کني تا نخواي فکر کني، اما اين سوال هميشه وجود داره... اين تنها چيزيه که ترسناکه..
¤
تنها مشکل اينه که
نه ميليون دوچرخهي لعنتي تو پکن هست -
و اين عين حقيقته...
نه ميليون دوچرخهي لعنتي تو پکن هست -
و اين عين حقيقته...
¤
يه جملهي اميدوارکننده ميگه اگه نميتوني آدم باشي لااقل وانمود کن که ميتوني..!
» راهکارهاي موفقيت از کتاب قورباغه را قورت بده
» راهکارهاي موفقيت از کتاب قورباغه را قورت بده
¤
سه ماه تابستون، تنها(؟) فرصتِ زيادِ من واسه خيلي کارهاست، که يک ماهش گذشت. اما خوب گذشت؛ مفيد. دو ماهي ميشه که تو روشنايي کامل ميخوابم، خيلي زود شش صبح يا خيلي دير يازده صبح. به جز کتابهاي درسي و انگليسي مرتبط (چه واسه ارشد چه زبان عمومي)، «زواياي تاريک حکمت» تموم شد. کتاب خوبي بود اما شايد فقط براي من؛ شک دارم (نسبت به تبليغي که واسه اين کتاب شد) خوانندهي عادي ازش راضي باشه. پرسفونه عشق منه! ثلث اول کتاب عالي بود، باقيش از رو عجله براي چاپ، سرهمبندي بود، چه تو ترجمه چه ويراستاري.
«دوبلينيها» خوب بود. جديداً کتابهاي قديمي «انتشارات اساطير» رُ کشف کردم. خيلي خيلي عالين! از اين سري چند تا کتاب ديگه هم گرفتم تا اينهايي که دارم ميخونم تموم شن، اونا رُ شروع ميکنم.
کتاب داستانهاي کوتاه گابريل گارسيا مارکز، ترجمهي «احمد گلشيري» داره تموم ميشه. و چه کتاب بدي. با اطمينان ميگم ترجمهي مزخرف گلشيري کاري کرد که از نوشتههاي مارکز متنفر بشم. ترجمه افتضاحه، ويرايش افتضاحه، چاپش هم -از کش دادن مقدمه تا سايز فونت- فقط حس يه کار تجاري رُ به ادم القا ميکنه. از هر کي پرسيدم همه گفتن باقي کتابهاي اين سري (جلد مشکي - که هر کدوم کارهاي يک نويسنده هست؛ چخوف، همينگوي و..) از گلشيري به همين مزخرفيه. نميدونم اين آدم واسه چي معروف شده، اما اگه هم اثر بزرگي از خودش داشته، با اين کارهاش همه رُ خراب کرده..
کتابهاي ديگه هم هستن؛ «افسانه» که چهارده داستان کوتاه از چهارده نويسندهي جهانه، «کتاب کوچک فلسفه» که معرفي سادهي مهمترين فيسوفها به زبان سادهست، «نور دنيا» از بوبن و يه کتاب شعر به اسم «ابديت، لحظهي عشق». و همين طور کلي کتاب تو صف انتظار، و همين طور کتابهاي قديمي که هر از گاهي يه سر ميان احوالپرسي..
پ.ن. گفته بودم؟ وقتي اسم روز -مثلاً دوشنبه- با تاريخش -دوم- يکي ميشه رُ دوست دارم؟
«دوبلينيها» خوب بود. جديداً کتابهاي قديمي «انتشارات اساطير» رُ کشف کردم. خيلي خيلي عالين! از اين سري چند تا کتاب ديگه هم گرفتم تا اينهايي که دارم ميخونم تموم شن، اونا رُ شروع ميکنم.
کتاب داستانهاي کوتاه گابريل گارسيا مارکز، ترجمهي «احمد گلشيري» داره تموم ميشه. و چه کتاب بدي. با اطمينان ميگم ترجمهي مزخرف گلشيري کاري کرد که از نوشتههاي مارکز متنفر بشم. ترجمه افتضاحه، ويرايش افتضاحه، چاپش هم -از کش دادن مقدمه تا سايز فونت- فقط حس يه کار تجاري رُ به ادم القا ميکنه. از هر کي پرسيدم همه گفتن باقي کتابهاي اين سري (جلد مشکي - که هر کدوم کارهاي يک نويسنده هست؛ چخوف، همينگوي و..) از گلشيري به همين مزخرفيه. نميدونم اين آدم واسه چي معروف شده، اما اگه هم اثر بزرگي از خودش داشته، با اين کارهاش همه رُ خراب کرده..
کتابهاي ديگه هم هستن؛ «افسانه» که چهارده داستان کوتاه از چهارده نويسندهي جهانه، «کتاب کوچک فلسفه» که معرفي سادهي مهمترين فيسوفها به زبان سادهست، «نور دنيا» از بوبن و يه کتاب شعر به اسم «ابديت، لحظهي عشق». و همين طور کلي کتاب تو صف انتظار، و همين طور کتابهاي قديمي که هر از گاهي يه سر ميان احوالپرسي..
پ.ن. گفته بودم؟ وقتي اسم روز -مثلاً دوشنبه- با تاريخش -دوم- يکي ميشه رُ دوست دارم؟
¤
تغيير. هوم؟
امروز، يک مرداد، به مدت يک ماه آزمايشي..

امروز، يک مرداد، به مدت يک ماه آزمايشي..

¤
شروع دوباره...
¤
آخرش يه جوري ميشه لابد ديگه...
بايد.. لابد.
بايد.. لابد.
¤
من مورچهاي رُ ميشناسم که خودش رُ گم کرده. راه خونهش رُ..
يکشنبه اول مرداد
نوشتم، خيلي بيشتر پاکش کردم، انقدر که خطهاي برگه هم پاک شد، بعد اسمت رُ خيلي پررنگتر چندباره نوشتم. با مدادنوکي رنگي نوشتم. از روش خوندم. قشنگ بود. اسمت رُ نوشتم، با صداي خودت خوندم، و بعد از همون خندههاي شيطوني..
چند روزه هر چي نوشتم، چه فارسي، چه انگليسي، چه ميل.. همهش پاک شده. من ديگه بلد نيستم بنويسم، به جز تو، اسم تو. تو خواب و بيداري، هر جا که باشم، باز هم مينويسم.. ....
چند روزه هر چي نوشتم، چه فارسي، چه انگليسي، چه ميل.. همهش پاک شده. من ديگه بلد نيستم بنويسم، به جز تو، اسم تو. تو خواب و بيداري، هر جا که باشم، باز هم مينويسم.. ....
¤
«...خيلي نخواستم بگم،
اما سفر خيلي دوره...»
دو نمايشنامهي کوتاه به فرمت pdf
» مرگ - وودي آلن
» آنکه گفت آری، و آنکه گفت نه برتولت برشت
اما سفر خيلي دوره...»
دو نمايشنامهي کوتاه به فرمت pdf
» مرگ - وودي آلن
» آنکه گفت آری، و آنکه گفت نه برتولت برشت
¤
Remember me when you're the one who's silver screened
Remember me when you're the one you always dreamed
Remember me when whenever noses start to bleed
Remember me special needs
Remember me...
Remember me...
Remember me when you're the one you always dreamed
Remember me when whenever noses start to bleed
Remember me special needs
Remember me...
Remember me...
¤
اينم ميگذره.. شک نکن..!
» خاکسپاری نوشتهي وُلفدیتریش شنوره
» چهارمین جشنواره ملی داستان کوتاه دورود
» دوازده شعر از والت ویتمن (ويتمن خيلي مغروره.. يه جوريه..)
» آلبوم (سی. دِی لوئیز) يه شعر خيلي خيلي قشنگ..
» دعوت به همکاری - همکار برای تألیف کتب آموزشی کامپیوتري
» The Top 10 Internet/Email Scams
» خاکسپاری نوشتهي وُلفدیتریش شنوره
» چهارمین جشنواره ملی داستان کوتاه دورود
» دوازده شعر از والت ویتمن (ويتمن خيلي مغروره.. يه جوريه..)
» آلبوم (سی. دِی لوئیز) يه شعر خيلي خيلي قشنگ..
» دعوت به همکاری - همکار برای تألیف کتب آموزشی کامپیوتري
» The Top 10 Internet/Email Scams
دوشنبه شب
جيمي، امشب خيلي جات خالي بود. الآن کجايي پسر؟
ديشب ديگه همه چيز تموم شد. جيمي! اون اوايل که رفته بودي چند بار نامه دادي، اما بايد اعتراف کنم دم اسکله پارهشون کردم؛ اون موقع نميخواستم ديگه باشي. دورت يه خط قرمز کشيده بودم. اما پريروز -وقتي واسه خريد رفته بوديم همه- جات خالي بود. راستش قبلترش دعوتت نکردم چون نخواستم باشي، هنوز هم! اما تو کجايي؟ تو نبايد خبري بدي از خودت؟
ديشب به جاي تو من حاضر شدم، امضا کردم و مراسم رُ خوب برگزار کرديم. داماد مرد خوبيه، آشناست. بهت تبريک ميگم. البته اگه تو بودي بعيد بود رضايت بدي.
جيمي. از وقتي رفتي خيلي چيزا عوض شده. ما ديگه زمين نداريم، اينو شايد شنيده باشي از کسي. اون اوايل کارگر فصلي ميگرفتيم، و بعدترش واسه خودمون صاحب زمين بوديم. من آخرين باري که رفتم تو اون گِلا با تو بود! البته اين مالِ خيلي وقت پيشه..
چند وقتي ميشه که زمين رُ ريچارد برداشته. يادته که؟ مرد لاغره بود که دو بار سرش شرط بستيم که اگه يهو بترسه ميميره.. همون! اتفاقاً هنوز هم ميگه اگه بفهمه کي تختخوابش رُ نصفه شب به آتيش کشيد، حتماً با دستاي خودش خفهش ميکنه.
جيمي! الآن من تو خونهي جنگليم. خودم ساختمش. چون ميدونستيم تو برنميگردي سه تا اتاق بيشتر نداره، اما الآن همين هم زياديه. اينجا، هر از گاهي که تو ستارهها غرق ميشم يادت ميوفتم، تو يه دفعه کجا گذاشتي رفتي؟
تو اتاق يه کشو هست مخصوص توه، وسايل شخصيت و يه سري چيزا که سهم تو ميشه. اين نامه رُ ميذارم اونجا. اگه يه روز برگشتي، سهمت رُ بردار و هر جور دوست داشتي زندگي کن. اينجا ديگه کسي اذيتت نميکنه. حتماً تو هم -مثل اينجا- خيلي عوض شدي.
ديشب ديگه همه چيز تموم شد. جيمي! اون اوايل که رفته بودي چند بار نامه دادي، اما بايد اعتراف کنم دم اسکله پارهشون کردم؛ اون موقع نميخواستم ديگه باشي. دورت يه خط قرمز کشيده بودم. اما پريروز -وقتي واسه خريد رفته بوديم همه- جات خالي بود. راستش قبلترش دعوتت نکردم چون نخواستم باشي، هنوز هم! اما تو کجايي؟ تو نبايد خبري بدي از خودت؟
ديشب به جاي تو من حاضر شدم، امضا کردم و مراسم رُ خوب برگزار کرديم. داماد مرد خوبيه، آشناست. بهت تبريک ميگم. البته اگه تو بودي بعيد بود رضايت بدي.
جيمي. از وقتي رفتي خيلي چيزا عوض شده. ما ديگه زمين نداريم، اينو شايد شنيده باشي از کسي. اون اوايل کارگر فصلي ميگرفتيم، و بعدترش واسه خودمون صاحب زمين بوديم. من آخرين باري که رفتم تو اون گِلا با تو بود! البته اين مالِ خيلي وقت پيشه..
چند وقتي ميشه که زمين رُ ريچارد برداشته. يادته که؟ مرد لاغره بود که دو بار سرش شرط بستيم که اگه يهو بترسه ميميره.. همون! اتفاقاً هنوز هم ميگه اگه بفهمه کي تختخوابش رُ نصفه شب به آتيش کشيد، حتماً با دستاي خودش خفهش ميکنه.
جيمي! الآن من تو خونهي جنگليم. خودم ساختمش. چون ميدونستيم تو برنميگردي سه تا اتاق بيشتر نداره، اما الآن همين هم زياديه. اينجا، هر از گاهي که تو ستارهها غرق ميشم يادت ميوفتم، تو يه دفعه کجا گذاشتي رفتي؟
تو اتاق يه کشو هست مخصوص توه، وسايل شخصيت و يه سري چيزا که سهم تو ميشه. اين نامه رُ ميذارم اونجا. اگه يه روز برگشتي، سهمت رُ بردار و هر جور دوست داشتي زندگي کن. اينجا ديگه کسي اذيتت نميکنه. حتماً تو هم -مثل اينجا- خيلي عوض شدي.
دوشنبه 26م
کتاب، خواب، کباب، کتاب، کتاب، کتاب، کتاب، خواب، کباب، کباب، کتاب...
¤
يه دقيقه ساکت ميخوام يه چيز مهم بگم... ساکت.. خُب.. اهم..
چون بچههاي خوبي بودين پايهي حقوقيتون رُ پنجاه تومن افزايش دادم. باشه که پول تاکسيتون اين ترم در بياد!
[صداي شادي] هوراااااااااااااا... زنده باد... [جيغ و صداهاي ديگه...]
چون بچههاي خوبي بودين پايهي حقوقيتون رُ پنجاه تومن افزايش دادم. باشه که پول تاکسيتون اين ترم در بياد!
[صداي شادي] هوراااااااااااااا... زنده باد... [جيغ و صداهاي ديگه...]
¤
ريچارد کُري به ظاهر آدمي مردمي بود. وقتي سيخ راه ميرفت، نگاهي هم به رعيتها ميانداخت و جواب سلامشون رُ ميداد. ريچارد کُري مردِ ايدهآل تمام آرزوها بود، آرمان کمال.
ريچارد کُري پولدار بود، خيلي پولدار. و شخصيت بزرگي داشت. لباسهاش فيت بود، از سر تا نوک پا ريچارد کُري بود!
ما کار ميکرديم. خيلي وقتها گرسنه بوديم. شايد از اون اميدهاي واهي چيزي ته دلمون داشتيم. و يه روز تابستون که ريچارد کُري رفت خونه، هفتتير رُ گذاشت رو شقيقهش.
-> هان؟
ريچارد کُري پولدار بود، خيلي پولدار. و شخصيت بزرگي داشت. لباسهاش فيت بود، از سر تا نوک پا ريچارد کُري بود!
ما کار ميکرديم. خيلي وقتها گرسنه بوديم. شايد از اون اميدهاي واهي چيزي ته دلمون داشتيم. و يه روز تابستون که ريچارد کُري رفت خونه، هفتتير رُ گذاشت رو شقيقهش.
-> هان؟
¤
...بر طبق اين سنت چهار شغل اساسي وجود دارد که ميتواند به موجوداتِ بشري، درجهي خاصي از نزديکي به الوهيت را پيشکش کند. اين شغلها عبارتند از پيامبري، شاعري، شفاگري و رهبر سياسي يا قانونگذار.
يکشنبه 25م
¤
زندگی دو روایت دارد. یکی تاریخ رسمی است، همان که هر روز صبحش روزنامه چاپ میشود و هر سالش سیصد و شصت و پنج روز است. آن یکی تاریخ شخصی است، تاریخی که بازههایش را خودتان تعیین میکنید. گاه یک لحظه را یک سال میبینید، گاه چند سال را به کل حذف میکنید. و همین روایت دوم است که به آن برمیگردید برای به یاد آوردن. /
¤
براي خودم بوبن ميخونم،
تا برگردي..
تا برگردي..
¤
مطالعه به شيوهي بريل ./
چشمانت را در حافظهم مرور ميکنم.
دفتر چهرهت را ميخوانم.
حرکتِ عصبي انگشتانت را ميخوانم.
دود نيمنگاه و خطوطِ دستانت را مطالعه ميکنم.
سکوتت را صفحه به صفحه ميخوانم،
و دفتر خيالت را ورق ميزنم.
من بيش از سهمم از دروازهها عبور کردهام
و در اين بازجويي،
بيش از سهمم دوست دارم..
اما، مادام که کتاب فروتنيت را فرا ميگيرم
و با صحرانشيني زيبا چون تو؛
سخن شب را
روز محو نميکند!
/ غادة السمان - دکتر عبدالحسين فرزاد
چشمانت را در حافظهم مرور ميکنم.
دفتر چهرهت را ميخوانم.
حرکتِ عصبي انگشتانت را ميخوانم.
دود نيمنگاه و خطوطِ دستانت را مطالعه ميکنم.
سکوتت را صفحه به صفحه ميخوانم،
و دفتر خيالت را ورق ميزنم.
من بيش از سهمم از دروازهها عبور کردهام
و در اين بازجويي،
بيش از سهمم دوست دارم..
اما، مادام که کتاب فروتنيت را فرا ميگيرم
و با صحرانشيني زيبا چون تو؛
سخن شب را
روز محو نميکند!
/ غادة السمان - دکتر عبدالحسين فرزاد
¤
فرض کن در سي سال گذشته خونهتون رُ عوض نکرده باشين، و در تمام اين مدت از همهي شهر و ايالت فقط يه همسايه باشه که همهش با هم باشين. خونه اونوري که خانومه رُ «خاله» صدا بزني و بچههاش دوست صميميت باشن، و آقاهه -يه کم رسمي- مثل يه دوست خانوادگي نزديک بمونه. البته اين بيشتر قسمتي از خاطرات بچگي باشه؛ وقتي زندگي آسون بود.
بعد يه روز نگاه ميکني به زندگيشون، ميبيني دو تا بچههاش رفتن از پيششون. يکيشون ازدواج کرده و اون يکي با دوستدخترش داره تو يه ايالت ديگه زندگي ميکنه. خيلي وقت هم هست که ديگه سگ ندارن. و خيلي وقت هم هست که شما نديدينشون. شايد بهونهي هميشگي بچهها بودن که با رفتنِ اونا شما هم، هر کي به زندگي خودش چسبيده..
تا اينجا رُ فرض داشته باشين. يک چنين شرايطي و يک چنين آدمهايي. خُب حالا فرض کنيم سه تا خانواده با اين شرايط باشن، و حالا يکي يکي ادامه ميديم:
اولي، خانومه و آقاهه خيلي روشنفکرن! هنوز هم هر روز صبح اگه مثل فضولها پشت پنجره کشيک وايسي ميبيني سر ساعت هر دو ميرن سر کار، بوسِ خداحافظي هنوز هست، و بعضي وقتها گل خريدن. خيلي عصرها با هم ميرن بيرون، يا ميدوني همهي تئاترها و کنسرتها رُ دنبال ميکنن. و دورادور ميتوني بشنوي الآن رفتن سفر يونان... فلان تعطيلي رفتن پاريس پيش بچهشون..
اون وقت ميتوني فکر کني اونا زندهن، دارن زندگي ميکنن. که مهم نيست زندگيشون مفيد بوده يا نه (که اگه نبوده هم طبق يه اسطورهي قديمي اين مسئوليت رُ به دوش بچههاشون گذاشتن تا اونا کاري بکنن. و البته طي همون اسطوره براي همين هميشه زندگي ادامه داره، چون هيچ کس هنوز نتونسته خودش کاري انجام بده.)
اگه يه روز دعوتشون کنين خونهتون، احتمالاً تمام مدت ميخندن. يعني شادن، زندهن. که شايد تو فکر کني از با هم بودنشون لذت ميبرن. اما هيچ وقت نميتوني واقعاً بدوني زندگي واقعيشون چه شکلي بوده. چه احساسي دارن، اصلاً تا به حال فکر کردن زندگيشون چه قدر بيمعنيه؟
خانوادهي دوم يه زن و مرد ايرانين. تيپيکال ايراني. مَرده ميره سر کار هر روز و شب برميگرده، خانومه تو خونه ست. هر از گاهي صداي داد و بيداد شنيده ميشه، بعضي وقتها هم نصف شب با هم -مست؟- بلند بلند ميخندن و ميان خونه. اگه از پشت حيات خلوتشون رد شي هميشه صداي تلويزيون مياد. خانومه معلوم نيست چه کار ميکنه، بعضي وقتها مهموني داره، بعضي وقتها نيستش.
احتمالاً يه روز هم اومدن دم در خونهتون که دعوت کنن دور هم جمع شين، اما شما تصميم گرفتين نرين. آخرين چيزي که از آقاهه يادتونه بد و بيراه گفتن به دولت و برخورد بدش با مهاجرا و مشکل پول و زندگيه، و البته خرجهاي غيرمنطقي که واسه بچههاش کرد و به همه هزار بار گفت.
همسايهي سوم خودتي.
فکر کن.. سي سال ديگه، حتا اگه تو اين سي سال يه زندگي نرمال داشته باشي؛ کار مشخص و پول، يه همسر خوب، شايد بچه.. اگه همه چيز خوب باشه و مشکلي اين وسط نباشه، وقتي پنجاه سالت شد، وقتي ديگه همه چيز تموم شد؛ وقتي که ديگه کار، زندگي نبود. که ديگه ترسي از بيپولي نبود. که ديگه بچه، سرگرمي نبود. که ترسي از نداشتنِ همسرت نبود. که ديگه اشتياق تئاتر و کتاب نبود. و هزار تا کهي ديگه.. اون وقت.. چه جوري فکر ميکني؟ چه جوري ميخواي زندگي کني؟ براي چي زندگي ميکني؟ براي چي؟
--------
اين بالاييها رُ گفتم چون مهمه. چون... چون هنوز نميتونم درک کنم خيلي از آدماي اطرافم واسه چي زندگي ميکنن. چون نميدونم خودم براي چي بايد زندگي کنم... هر ارزشي هم که الآن براي خودم تعريف کنم، در شرايط بالا بيمعني ميشه. اين «آخرش که چي» هميشه هست، اما حداقل بايد يه کم قانع شم، نبايد؟
» خودکشیهای عاشقانه ياسوناری کواباتا | سودابه اشرفی
» گلادیاتورها نو بوتزاتی| ابراهیم حقیقی
» چرا داستان كوتاه؟ چرا رمان نه؟ ديدگاههاي 33 نويسنده..
» نقاشی پیادهرو و عکس مرحلهاي از يکي از نقاشيها
» اگه ميخواين يکي رُ حسابي کتک بزنين..!
بعد يه روز نگاه ميکني به زندگيشون، ميبيني دو تا بچههاش رفتن از پيششون. يکيشون ازدواج کرده و اون يکي با دوستدخترش داره تو يه ايالت ديگه زندگي ميکنه. خيلي وقت هم هست که ديگه سگ ندارن. و خيلي وقت هم هست که شما نديدينشون. شايد بهونهي هميشگي بچهها بودن که با رفتنِ اونا شما هم، هر کي به زندگي خودش چسبيده..
تا اينجا رُ فرض داشته باشين. يک چنين شرايطي و يک چنين آدمهايي. خُب حالا فرض کنيم سه تا خانواده با اين شرايط باشن، و حالا يکي يکي ادامه ميديم:
اولي، خانومه و آقاهه خيلي روشنفکرن! هنوز هم هر روز صبح اگه مثل فضولها پشت پنجره کشيک وايسي ميبيني سر ساعت هر دو ميرن سر کار، بوسِ خداحافظي هنوز هست، و بعضي وقتها گل خريدن. خيلي عصرها با هم ميرن بيرون، يا ميدوني همهي تئاترها و کنسرتها رُ دنبال ميکنن. و دورادور ميتوني بشنوي الآن رفتن سفر يونان... فلان تعطيلي رفتن پاريس پيش بچهشون..
اون وقت ميتوني فکر کني اونا زندهن، دارن زندگي ميکنن. که مهم نيست زندگيشون مفيد بوده يا نه (که اگه نبوده هم طبق يه اسطورهي قديمي اين مسئوليت رُ به دوش بچههاشون گذاشتن تا اونا کاري بکنن. و البته طي همون اسطوره براي همين هميشه زندگي ادامه داره، چون هيچ کس هنوز نتونسته خودش کاري انجام بده.)
اگه يه روز دعوتشون کنين خونهتون، احتمالاً تمام مدت ميخندن. يعني شادن، زندهن. که شايد تو فکر کني از با هم بودنشون لذت ميبرن. اما هيچ وقت نميتوني واقعاً بدوني زندگي واقعيشون چه شکلي بوده. چه احساسي دارن، اصلاً تا به حال فکر کردن زندگيشون چه قدر بيمعنيه؟
خانوادهي دوم يه زن و مرد ايرانين. تيپيکال ايراني. مَرده ميره سر کار هر روز و شب برميگرده، خانومه تو خونه ست. هر از گاهي صداي داد و بيداد شنيده ميشه، بعضي وقتها هم نصف شب با هم -مست؟- بلند بلند ميخندن و ميان خونه. اگه از پشت حيات خلوتشون رد شي هميشه صداي تلويزيون مياد. خانومه معلوم نيست چه کار ميکنه، بعضي وقتها مهموني داره، بعضي وقتها نيستش.
احتمالاً يه روز هم اومدن دم در خونهتون که دعوت کنن دور هم جمع شين، اما شما تصميم گرفتين نرين. آخرين چيزي که از آقاهه يادتونه بد و بيراه گفتن به دولت و برخورد بدش با مهاجرا و مشکل پول و زندگيه، و البته خرجهاي غيرمنطقي که واسه بچههاش کرد و به همه هزار بار گفت.
همسايهي سوم خودتي.
فکر کن.. سي سال ديگه، حتا اگه تو اين سي سال يه زندگي نرمال داشته باشي؛ کار مشخص و پول، يه همسر خوب، شايد بچه.. اگه همه چيز خوب باشه و مشکلي اين وسط نباشه، وقتي پنجاه سالت شد، وقتي ديگه همه چيز تموم شد؛ وقتي که ديگه کار، زندگي نبود. که ديگه ترسي از بيپولي نبود. که ديگه بچه، سرگرمي نبود. که ترسي از نداشتنِ همسرت نبود. که ديگه اشتياق تئاتر و کتاب نبود. و هزار تا کهي ديگه.. اون وقت.. چه جوري فکر ميکني؟ چه جوري ميخواي زندگي کني؟ براي چي زندگي ميکني؟ براي چي؟
--------
اين بالاييها رُ گفتم چون مهمه. چون... چون هنوز نميتونم درک کنم خيلي از آدماي اطرافم واسه چي زندگي ميکنن. چون نميدونم خودم براي چي بايد زندگي کنم... هر ارزشي هم که الآن براي خودم تعريف کنم، در شرايط بالا بيمعني ميشه. اين «آخرش که چي» هميشه هست، اما حداقل بايد يه کم قانع شم، نبايد؟
» خودکشیهای عاشقانه ياسوناری کواباتا | سودابه اشرفی
» گلادیاتورها نو بوتزاتی| ابراهیم حقیقی
» چرا داستان كوتاه؟ چرا رمان نه؟ ديدگاههاي 33 نويسنده..
» نقاشی پیادهرو و عکس مرحلهاي از يکي از نقاشيها
» اگه ميخواين يکي رُ حسابي کتک بزنين..!
¤
دوشنبه 19م
امشب ماه مالِ من بود! نه هم نداريم.. ساعت هشت و ده دقيقه شب!! بعد از کلاس!
¤
ميگم: «بعد از چهار ماه پوشيدن، ديشب اتفاقي ديدم که اين شلواره، اينجاش، جلوش، يه جيب داره.»
ميگه: «چهار ماه؟ خُب خوبه، داري پيشرفت ميکني باز..»
ميگه: «چهار ماه؟ خُب خوبه، داري پيشرفت ميکني باز..»
¤
مثل مورچههاي نيمسوز شده که ديگه حتا جلو پاشون رُ هم نميتونن ببينن، يا اگه ببينن چيزي تشخيص نميدن، اما با سماجتِ تمام، راهِ مستقيمي رُ که قبلاً -شايد- ميدونستن به کجا ختم ميشه، ميخوان طي کنن - به هر قيمتي شده.
¤
به يادِ ف. ش. که از اينجا رفت ./
خيلي چيزها هست که بايد بود و نبود، يا اونايي که نبايد و بود. اصلاً شايد همهش آب تو هاون کوبيدن بود. نميدونم خودم هم.. اون شبا که بودي مينشستيم شطرنج بازي ميکرديم، نصفه شب گشنهت ميشد، غذا که قبول نميکردي بخوري. بعد که ميرفتي از يخچال يه چيزي برداري، من بازي رُ به هم ميريختم و تو نميفهميدي.
اما اگه گفتم تقلب نکردم راست گفتم. هيچ وقت به نفع خودم يا تو عوضش نکردم. هميشه الکي، رو هوا جابهجا ميکردم مهرهها رُ تا بازي بامزهتر بشه، و البته طولانيتر. يه بار هم يادمه هر دو فيل رو يه رنگ بودن؛ گفتي همدلي کردن.
به هر حال. خيلي چيزها تموم شد. مثل همسفر بودن بين در ورودي فرودگاه تا تو هواپيما بود: انقدر همديگه رُ نگاه کرديم که خيلي چيزا اين وسط ميس شد. يه حسي بهم ميگه يه روزي که تو کتابخونهي کالج نشستي و داري درس ميخوني، کناريت با لپتاپ اينا رُ آروم زير لب ميخونه، وقتي ميرسه به کلمهي «فرشته» تو يه کم ميپري از جات، با چشم دنبال صدا ميگردي، بعد دقت ميکني؛ يه دختر ايروني با موهاي مشکي بسته. و تو آروم زمزمهش رُ ميشنوي. بعد ياد من ميوفتي که هميشه بهت ميگفتم فرشتهاي..
خُب خيلي چيزها هنوز بايد ميشد. حيف، مثل همهي حيفهاي ديگهي زندگي.اين بار که نشد، يادم باشه زندگي بعدي....
خيلي چيزها هست که بايد بود و نبود، يا اونايي که نبايد و بود. اصلاً شايد همهش آب تو هاون کوبيدن بود. نميدونم خودم هم.. اون شبا که بودي مينشستيم شطرنج بازي ميکرديم، نصفه شب گشنهت ميشد، غذا که قبول نميکردي بخوري. بعد که ميرفتي از يخچال يه چيزي برداري، من بازي رُ به هم ميريختم و تو نميفهميدي.
اما اگه گفتم تقلب نکردم راست گفتم. هيچ وقت به نفع خودم يا تو عوضش نکردم. هميشه الکي، رو هوا جابهجا ميکردم مهرهها رُ تا بازي بامزهتر بشه، و البته طولانيتر. يه بار هم يادمه هر دو فيل رو يه رنگ بودن؛ گفتي همدلي کردن.
به هر حال. خيلي چيزها تموم شد. مثل همسفر بودن بين در ورودي فرودگاه تا تو هواپيما بود: انقدر همديگه رُ نگاه کرديم که خيلي چيزا اين وسط ميس شد. يه حسي بهم ميگه يه روزي که تو کتابخونهي کالج نشستي و داري درس ميخوني، کناريت با لپتاپ اينا رُ آروم زير لب ميخونه، وقتي ميرسه به کلمهي «فرشته» تو يه کم ميپري از جات، با چشم دنبال صدا ميگردي، بعد دقت ميکني؛ يه دختر ايروني با موهاي مشکي بسته. و تو آروم زمزمهش رُ ميشنوي. بعد ياد من ميوفتي که هميشه بهت ميگفتم فرشتهاي..
خُب خيلي چيزها هنوز بايد ميشد. حيف، مثل همهي حيفهاي ديگهي زندگي.اين بار که نشد، يادم باشه زندگي بعدي....
¤
«انسان چيزيه که به همه چيز عادت ميکنه.» سر مشق بردارين. واسه جلسهي آينده ميخوام سي بار از روش بنويسين. رو برگه. بايد بهم تحويل بدين...
شنبه 17م
دقيقاً همهي اونا رُ من هم ديدم (آدرس بدم رنگشو؟) و تو رُ هم که باز سر حال نيستي؛ دوباره گم کردي خودتو... منم ديدم، اما اگه فکر ميکني يک کلمه حرف ميزنم کور خوندي!
جمعه 16م
بيست و شش! از بار هفتم / هشتم که ديگه شک کردم، دارم ميشمرم. يه خواب تقريباً مشابه، که تو شش(؟) ماه اخير هِي تکرار ميشه. شايد هر دفعه يه کم جزئياتش پيشرفت کنه اما همه چيزش همونه. شخصيتهاش هم من هستم و دو تا از بچههاي دانشگاه. چرا، چي، من هم اصلاً نميدونم...
» Language tutors (و توضيح به فارسي)
» ClassicCat.net: بزرگترين دايرکتوري موسيقي کلاسيک + midi4u.com براي دانلود آهنگهاي midi
» Language tutors (و توضيح به فارسي)
» ClassicCat.net: بزرگترين دايرکتوري موسيقي کلاسيک + midi4u.com براي دانلود آهنگهاي midi
¤
قهر احمقانهاي بود. بيا دوباره از اول.
¤
و اصطنعتك لنفسي ...
¤
ما بازيگرانِ دوزخيم.
¤
کانسيون دلا ونوسيان - پيازولا
¤
اون 4 تا ورق رو بگیر بالا!
لعنتی؛
بذار بهانه برای تماشا کردنت داشته باشم..
... تصوير قاب گرفته روي ديوار، هيچ وقت داستان واقعي آدمها را روايت نميكند.
اين چيزي بود كه تو از آن مستطيل چوبي، ياد نگرفتي. هيچ وقت..
حالا هم آن حكم لعنتي را بينداز پايين..
بازي تمام نشده...ولي تو بردي... /
لعنتی؛
بذار بهانه برای تماشا کردنت داشته باشم..
... تصوير قاب گرفته روي ديوار، هيچ وقت داستان واقعي آدمها را روايت نميكند.
اين چيزي بود كه تو از آن مستطيل چوبي، ياد نگرفتي. هيچ وقت..
حالا هم آن حكم لعنتي را بينداز پايين..
بازي تمام نشده...ولي تو بردي... /
¤
میبینی، داره صُب میشه،
امّا ما اونقد گم شدیم که
اینجا دیگه هیچوقت صب نمیشه؛
اگرم بخواد بشه، تا برسه اینجا، شب شده... /
امّا ما اونقد گم شدیم که
اینجا دیگه هیچوقت صب نمیشه؛
اگرم بخواد بشه، تا برسه اینجا، شب شده... /
¤
..ازت ميخوام که بهم اعتماد کني،
ازت ميخوام که باورم کني،
ميخوام چشمات رُ حس کنم،
ميخوام هر ضربانِ قلب رُ من کنترل کنم.
ميخوام صداهاتون رُ بشنوم،
ميخوام صلح رُ آشفته کنم،
ميخوام خوب نگام کني،
ميخوام درکم کني..
ازت ميخوام که باورم کني،
ميخوام چشمات رُ حس کنم،
ميخوام هر ضربانِ قلب رُ من کنترل کنم.
ميخوام صداهاتون رُ بشنوم،
ميخوام صلح رُ آشفته کنم،
ميخوام خوب نگام کني،
ميخوام درکم کني..
سهشنبه - شب
تنها که یادم بماند..
¤
نصفی قرص ماه،
با یک لیوانِِ پُر ستاره؛
آخر دنیا که رسیدی،
بیدارم کن! /
» جادي.نت جديد
» چگونه صرفهجوییهای کوچک به پس اندازهای بزرگ منتهی میشوند؟
با یک لیوانِِ پُر ستاره؛
آخر دنیا که رسیدی،
بیدارم کن! /
» جادي.نت جديد
» چگونه صرفهجوییهای کوچک به پس اندازهای بزرگ منتهی میشوند؟
¤
و آغوشت
اندک جايی برای زيستن
اندک جايی برای مردن..
در خلئی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد تو را به دعائی، نوميدوار، طلب کرده بودم..
* شاملو
اندک جايی برای زيستن
اندک جايی برای مردن..
در خلئی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد تو را به دعائی، نوميدوار، طلب کرده بودم..
* شاملو
سهشنبه 13 تير
يک سال ديگه هم تموم شد. يه تابستون بزرگ اون جلو هست با کلي کار که قراره انجام بشه، که اميدوارم انجام بشه، يه سفر باحال شايد برم (در برابر همهي مسافرتهاي هميشگي خستهکنندهي تکراري) و واسه فوق بخونم (ميخونم، بايده..) ديگه؟ «يه جريان» ديگه هم هست که بايد (و شديداً اميدوارم) بشه، که بيشتر ذهنم درگير اونه. تمام ذهنم. و يه سري تغييرها که بايد به خودم بدم. خسته شدم، تکراري شدم واسه خودم. خسته شدم از خيلي چيزا...
اول اين که من اصولاً زيادي رکم، واسه همين خيليها راحت نيستن، يا عجيبه واسهشون، يا چه ميدونم؛ هر فکر ديگهاي که بکنن واسه خودشون، من اهميتي نميدم خيلي. دوم اين که زيادي «سر حرف»م هستم، حتا اگه چوبش رُ هم بخورم. تا زماني که ميدونم کارم درسته، تا آخر کار، پاي حرفم وايميسم. بر همين اساس شديداً «يک هدف» واسه خودم انتخاب کردم، که يک ساله همه جوره پاش وايسادم، که تا کمتر از يک سال ديگه هم طول ميکشه، و به هر قيمتي شده ميخوام بهش برسم.
اين هدف همون «يه جرياني» هست که گفتم اميدوارم تو تابستون جدي بهرهبرداريش شروع بشه، تا بتونيم زود به نتيجه برسيم. همون چيزيه که اين چند وقته وقتي از خودم نااميد شدم، از اون نشدم. وقتي از همه چيز دانشگاه و حتا درس زده شدم، از اون نشدم، و وقتي ديگه هيچي نميخواستم، هنوز يک خواستهي کوچيک اما مهم داشتم: «اون!»
ديگه هم همين.. تو چند وقت اخير خيلي نوشتههام «دقيق» نبوده، يعني شايد واقعي نبوده، که توضيحهاي بالا مکملشون بود. تعطيلي زود ميگذره. دنيا زود ميگذره. اميدوارم وقت کنيم به کارهامون برسيم. در مرحلهی اول دوست دارم کمتر از يک سال ديگه اين موقع، اينجا داد بزنم به اون خواستهی مهمم رسيدم. (که زندگي يک شخص ديگه و تنها قسمتي از زندگي منه، اما اولين خواستهي من.) و بعد، در مرحلهی دوم دوست دارم اول مهر، انقدر از کتابها خونده باشم که فکر کنم بد نيست کنکور امسال رُ بدم و الکي نندازمش به سال بعد.
هر از گاهي دوست دارم پيش خودم همه چيز رُ مرور کنم و خيلي چيزها رُ به خودم دوباره گوشزد کنم؛ سال تحصيلي گذشته خيلي عجيب نبود، مثل هميشه، اما اواخرش خيلي چيزها عوض شد. خيلي روزها بد شدن؛ به خاطر چيزهايي که من اهميت ميدادم (ميدم) و ديگرون نه. و خيلي فاصلهها افتاد بين آدمهايي که فکر کردم فرق دارن، خيلي، با چيزي که بتونه به من نزديک باشه. در عين حال خيلي جاها کسايي رُ ديدم که براي سالها نزديک بودن، اما کشفشون نکرده بودم.
بعد ديدم اين جوري به هيچ چيز نميرسم. اين شد که خيلي با خودم حساب کتاب کردم. و از رو نتيجهش خيلي چيزها عوض شدن. از آدماي دور و بر گرفته تا هدفهاي زندگي و حتا نوشتن اينجا. اين شد که فعلاً واسه تا يک سال آينده براي خودم برنامه دارم؛ چند تا چيز رُ ميخوام که بايد بهش برسم، و ميرسم. و ديگه همه چيز رُ ول کردم. دنيا همون قدر که واسه من يه دفعه عوض شد، واسه اطرافيانم هم عوض شد؛ واسه همين در کل طرز روابط و زندگي عوض شد.
از چيزي که الآن هست راضيم. انقدر به هر گوشهش شک کردم که الآن مطمئن باشم به کارهام، و همين باعث شد خيلي خيلي مطمئنتر از قبل تو «راهِ خودم» قدم بردارم. اگرچه به خيلي چيزهايي که ميخواستم نرسيدم، اما تکليفم -خيلي- با خودم روشن شد، و همين شروع خوبيه تا برسم به چيزهايي که ميخوام :)
اين بود انشاي من با موضوع «زندگي را چگونه گذرانديد؟!»
» فراخوان داستان کوتاه (براي چاپ در همشهری جمعه)
اول اين که من اصولاً زيادي رکم، واسه همين خيليها راحت نيستن، يا عجيبه واسهشون، يا چه ميدونم؛ هر فکر ديگهاي که بکنن واسه خودشون، من اهميتي نميدم خيلي. دوم اين که زيادي «سر حرف»م هستم، حتا اگه چوبش رُ هم بخورم. تا زماني که ميدونم کارم درسته، تا آخر کار، پاي حرفم وايميسم. بر همين اساس شديداً «يک هدف» واسه خودم انتخاب کردم، که يک ساله همه جوره پاش وايسادم، که تا کمتر از يک سال ديگه هم طول ميکشه، و به هر قيمتي شده ميخوام بهش برسم.
اين هدف همون «يه جرياني» هست که گفتم اميدوارم تو تابستون جدي بهرهبرداريش شروع بشه، تا بتونيم زود به نتيجه برسيم. همون چيزيه که اين چند وقته وقتي از خودم نااميد شدم، از اون نشدم. وقتي از همه چيز دانشگاه و حتا درس زده شدم، از اون نشدم، و وقتي ديگه هيچي نميخواستم، هنوز يک خواستهي کوچيک اما مهم داشتم: «اون!»
ديگه هم همين.. تو چند وقت اخير خيلي نوشتههام «دقيق» نبوده، يعني شايد واقعي نبوده، که توضيحهاي بالا مکملشون بود. تعطيلي زود ميگذره. دنيا زود ميگذره. اميدوارم وقت کنيم به کارهامون برسيم. در مرحلهی اول دوست دارم کمتر از يک سال ديگه اين موقع، اينجا داد بزنم به اون خواستهی مهمم رسيدم. (که زندگي يک شخص ديگه و تنها قسمتي از زندگي منه، اما اولين خواستهي من.) و بعد، در مرحلهی دوم دوست دارم اول مهر، انقدر از کتابها خونده باشم که فکر کنم بد نيست کنکور امسال رُ بدم و الکي نندازمش به سال بعد.
هر از گاهي دوست دارم پيش خودم همه چيز رُ مرور کنم و خيلي چيزها رُ به خودم دوباره گوشزد کنم؛ سال تحصيلي گذشته خيلي عجيب نبود، مثل هميشه، اما اواخرش خيلي چيزها عوض شد. خيلي روزها بد شدن؛ به خاطر چيزهايي که من اهميت ميدادم (ميدم) و ديگرون نه. و خيلي فاصلهها افتاد بين آدمهايي که فکر کردم فرق دارن، خيلي، با چيزي که بتونه به من نزديک باشه. در عين حال خيلي جاها کسايي رُ ديدم که براي سالها نزديک بودن، اما کشفشون نکرده بودم.
بعد ديدم اين جوري به هيچ چيز نميرسم. اين شد که خيلي با خودم حساب کتاب کردم. و از رو نتيجهش خيلي چيزها عوض شدن. از آدماي دور و بر گرفته تا هدفهاي زندگي و حتا نوشتن اينجا. اين شد که فعلاً واسه تا يک سال آينده براي خودم برنامه دارم؛ چند تا چيز رُ ميخوام که بايد بهش برسم، و ميرسم. و ديگه همه چيز رُ ول کردم. دنيا همون قدر که واسه من يه دفعه عوض شد، واسه اطرافيانم هم عوض شد؛ واسه همين در کل طرز روابط و زندگي عوض شد.
از چيزي که الآن هست راضيم. انقدر به هر گوشهش شک کردم که الآن مطمئن باشم به کارهام، و همين باعث شد خيلي خيلي مطمئنتر از قبل تو «راهِ خودم» قدم بردارم. اگرچه به خيلي چيزهايي که ميخواستم نرسيدم، اما تکليفم -خيلي- با خودم روشن شد، و همين شروع خوبيه تا برسم به چيزهايي که ميخوام :)
اين بود انشاي من با موضوع «زندگي را چگونه گذرانديد؟!»
» فراخوان داستان کوتاه (براي چاپ در همشهری جمعه)
¤
آهنگهاي کلاسيک اين گوشه مالِ تو.
اگه اينجا رُ ميخوندي، اگه ميدونستي اينجا هست حتماً اينو ميگفتم بهت. وقتي تو يه حالتِ خاص، آهنگِ دقيق اون لحظه پخش ميشه انگار همين کنار وايسادي، نه، نشستي، همين کنار، بعد، تو هم گوش ميکني. ساکت. بعد ميشه واسه چند دقيقه فکر نکرد هميشه يه «پاياني» هست. ميتونم فکر کنم جاودانه اين حضور ما، بعد ماه مياد، بزرگ، نارنجي، بعد تو ميخندي..
اگه اينجا رُ ميخوندي، اگه ميدونستي اينجا هست حتماً اينو ميگفتم بهت. وقتي تو يه حالتِ خاص، آهنگِ دقيق اون لحظه پخش ميشه انگار همين کنار وايسادي، نه، نشستي، همين کنار، بعد، تو هم گوش ميکني. ساکت. بعد ميشه واسه چند دقيقه فکر نکرد هميشه يه «پاياني» هست. ميتونم فکر کنم جاودانه اين حضور ما، بعد ماه مياد، بزرگ، نارنجي، بعد تو ميخندي..
¤
تنها براي مردمکِ چشمهاي اوست
گر ميپرستمت..
..اين رنگِ خوابآور
در والسهاي پرهيجان دو چشم تو
نتهاي ترد و نرمِ سکوت است.
اين ساکتِ کبود، جنونِ من است و من
تنها براي مردمکِ چشمهاي تو
سنگينِ نرمِ خفتهي عمقِ خليج را
بتوار ميپرستم..
/ شاملو
گر ميپرستمت..
..اين رنگِ خوابآور
در والسهاي پرهيجان دو چشم تو
نتهاي ترد و نرمِ سکوت است.
اين ساکتِ کبود، جنونِ من است و من
تنها براي مردمکِ چشمهاي تو
سنگينِ نرمِ خفتهي عمقِ خليج را
بتوار ميپرستم..
/ شاملو
شنبه 10م
يادمه تابستون بود. تو کوچه قرار ميذاشتيم، بازي ميکرديم، اگه آفتاب بود يه گوشه تو سايه وايميساديم حرف ميزديم. تو با فاميلهاتون ميومدي، خيلي وقتها هم ميومديم دنبالت دم در خونه. افتخار زنگ زدن با من بود، هر چند هميشه جرات نداشتم صحبت کنم پاي آيفون. يادته؟ ده ساله بوديم فکر کنم، که يه روز گفتم فهميدم اون صورتي کمرنگه مالِ چيه.. چهار پنج سال پيشتر مثل همهي دختر کوچولوها جوراب شلواري سفيد ميپوشيدي و لباس دامن صورتي.. اون موقع همسايه بوديم، فقط از کوچه رد ميشدي و نگاه ميکردي. وقتي ميگذشتي داغي دو تا چشم رُ حس ميکردم که دنبالم ميکرد. که تا شب همه جا پشت سرم بود، که تا چشمهام رُ ميبستم نگاه ميکرد، خيره ميشد و همه چيز رُ آب ميکرد. يادمه بد خواب شده بودم اما جرات نداشتم به بچهها چيزي بگم. عاشق شده بودم؟!
تو کوچه فوتبال بازي ميکرديم. تابستون که ميشد اوج بيکاري بود. البته اون موقع خيلي هم دوست داشتيم؛ همه منتظر بوديم ناهار تموم شه بيايم تو کوچه. بعدترها که تو هم ميومدي، و بعدترش که فهميدم اون دو چشم سياه رُ قبلاً کِي ديده بودم، هميشه ته قلبم ميلرزيد. هيچ وقت بحث کتاب نبود اما يه روز گفتي فلان چيز رُ خوندي؟ گفتم آره. ميخواستم نشون بدم فرق دارم با بقيه، که بيشتر به تو شبيهم. بعد اصرار کردي دروغ ميگم. گفتم نگاش کردم، رنگهاش رُ دوست دارم. و ديگه هيچي نپرسيدي. ميدونستي اهل کتاب نيستم، ميدونستي جلوت هول ميشم، ميدونستي يه جور ديگهم، اما به رو خودت نياوردي.
پريروز که تو چشمات زل زده بودم، که مثل هميشه واسه من بارون ميومد، که داشتي آب پرتقالت رُ ميخوردي و غر ميزدي که گشنهمه، که داشتيم از ديگرون حرف ميزديم، اون ته چشمات خودم رُ ديدم، که يه روزي خيلي قبلتر يه سنگ قرمز بهت دادم، گفتم قشنگه.. شنيده بودم دارين از اون محله ميرين، و دلم ميخواست هميشه باشي، اما جرات نکردم بگم. و شما رفتين، و من از دور نگاه کردم و هيچي نگفتم.
پريروز بود که چشمات رُ شناختم. دو چشم سياهي که هميشه گرماش رُ با خودم حس ميکنم، نزديکترين همراه هميشگي همهي اين روزهاي سخت و آسون، خوب و بد. پريروز بود که ديگه نتونستم عادي باشم، وقتي گفتي بريم، هول شدم، نتونستم چيزي بگم، و محکم چشمهام رُ بستم که تو اون ته تههاش نبيني پسر کوچولوي قلدري رُ که ته کوچه وايساده و داره فقط نگاه ميکنه، قلبش شديداً تاپ تاپ ميکنه اما هيچي نميگه..
تو کوچه فوتبال بازي ميکرديم. تابستون که ميشد اوج بيکاري بود. البته اون موقع خيلي هم دوست داشتيم؛ همه منتظر بوديم ناهار تموم شه بيايم تو کوچه. بعدترها که تو هم ميومدي، و بعدترش که فهميدم اون دو چشم سياه رُ قبلاً کِي ديده بودم، هميشه ته قلبم ميلرزيد. هيچ وقت بحث کتاب نبود اما يه روز گفتي فلان چيز رُ خوندي؟ گفتم آره. ميخواستم نشون بدم فرق دارم با بقيه، که بيشتر به تو شبيهم. بعد اصرار کردي دروغ ميگم. گفتم نگاش کردم، رنگهاش رُ دوست دارم. و ديگه هيچي نپرسيدي. ميدونستي اهل کتاب نيستم، ميدونستي جلوت هول ميشم، ميدونستي يه جور ديگهم، اما به رو خودت نياوردي.
پريروز که تو چشمات زل زده بودم، که مثل هميشه واسه من بارون ميومد، که داشتي آب پرتقالت رُ ميخوردي و غر ميزدي که گشنهمه، که داشتيم از ديگرون حرف ميزديم، اون ته چشمات خودم رُ ديدم، که يه روزي خيلي قبلتر يه سنگ قرمز بهت دادم، گفتم قشنگه.. شنيده بودم دارين از اون محله ميرين، و دلم ميخواست هميشه باشي، اما جرات نکردم بگم. و شما رفتين، و من از دور نگاه کردم و هيچي نگفتم.
پريروز بود که چشمات رُ شناختم. دو چشم سياهي که هميشه گرماش رُ با خودم حس ميکنم، نزديکترين همراه هميشگي همهي اين روزهاي سخت و آسون، خوب و بد. پريروز بود که ديگه نتونستم عادي باشم، وقتي گفتي بريم، هول شدم، نتونستم چيزي بگم، و محکم چشمهام رُ بستم که تو اون ته تههاش نبيني پسر کوچولوي قلدري رُ که ته کوچه وايساده و داره فقط نگاه ميکنه، قلبش شديداً تاپ تاپ ميکنه اما هيچي نميگه..
