¤
میخواهم بدون اسارت دوستت بدارم،
با آزادی کنارت باشم،
بدون اصرار تو را بخواهم،
با احساس گناه ترکت نکنم، با سرزنش از
تو انتقاد نکنم و با تحقیر به تو کمک نکنم،
و اگر تو نیز با من چنین باشی،
یکدیگر را غنی خواهیم کرد.
/ ویرجینیا ستیر
با آزادی کنارت باشم،
بدون اصرار تو را بخواهم،
با احساس گناه ترکت نکنم، با سرزنش از
تو انتقاد نکنم و با تحقیر به تو کمک نکنم،
و اگر تو نیز با من چنین باشی،
یکدیگر را غنی خواهیم کرد.
/ ویرجینیا ستیر
چهارشنبه 8م
صنم. داشتم فکر ميکردم چه قدر اين کلمه قشنگه.. صنم !
¤
صد تا آديو.بوک اينجا افتاده که شايد بخونم، نميدونم چرا. هر روز يه بهونهاي ميآرم که اول فولتکستش رُ بخونم، يا اصلاً اول اون يکي داستانَ رُ بشنوم.. آديو.بوک هم سرعت خوندن رُ بالا ميبره هم واسه ليسنينگ خوبه... اميدوارم شروع کنم، داره تابستون تموم ميشه.. اگه خواستين شما هم از اين سايت ميتونين کلي کتاب صوتي (چه امپيتري چه واسه موبايل و..) دانلود کنين.
* دلیل رازداری او این نبود که نمی خواست کلید صندوقچه حفظ اسرار را بگشاید٬ بلکه در واقع کلید صندوقچه را گم کرده بود! /
» متن کاملِ پرندگان میروند در پرو میمیرند!! (توضيح)
» دورهي پنجم مسابقهي داستان نويسي صادق هدايت (مهلت ارسال آثار تا انتهاي مهرماه 1385)
» فيلمنامه ميخواي؟ اينجا!
» حسين پناهي
* دلیل رازداری او این نبود که نمی خواست کلید صندوقچه حفظ اسرار را بگشاید٬ بلکه در واقع کلید صندوقچه را گم کرده بود! /
» متن کاملِ پرندگان میروند در پرو میمیرند!! (توضيح)
» دورهي پنجم مسابقهي داستان نويسي صادق هدايت (مهلت ارسال آثار تا انتهاي مهرماه 1385)
» فيلمنامه ميخواي؟ اينجا!
» حسين پناهي
¤
ماه گرفتگي جزيي. پنجشنبه شانزدهم شهريور. از ساعت 21 و 35 دقيقه. در ساعت 22 و 21 دقيقه به بيشترين حد خود ميرسد (در اين هنگام سايه زمين فقط 12 درصد از سطح ماه را ميپوشاند.) تا ساعت 23 و 8 دقيقه. /
¤
... هنگامی که دربارهی مسؤولیّت و تکلیف و به تَبَع آن، از شخصی صحبت میکنم که با او از طریقِ چهره در ارتباط هستم، این شخص، وابسته به نظامی که بتوان آن را «در بر گرفت» یا «به چنگ آورد» نمایانده نمیشود. به عبارتی در این رابطهی مسؤولانه، دیگری «یکتا»ست. «یکتا» یعنی فارغ از هر نوع. به این معنا، او مطلقاً دیگریست؛ نه فقط در رابطهاش با من. او چنان تنهاست که گویی تنها شخصِ حائزِ اهمیّت در اینلحظه است. جوهرهی مسؤولیّت در سایهی یکتایی آن کسی که شما مسؤولش هستید، نهفته است. شما عاشقید. عشقی عاری از شهوتِ جنسی؛ همسو با ایدهی پاسکال و به این معنا، عشق، دستیافتن به آن یکتاست. و این متضمّن دیگربودگیست. علاوه بر این، «من»ی که خود را مسؤول مییابد، نمیتواند جانشینی داشته باشد. بنابراین در این رابطهی استثنایی میانِ من و دیگری، آنکه مسؤول است، هماو فردِ برگزیده است. این یکتایی آن فردِ منتخب است. [...] تو هستییی داری که برای دیگریست. برای دیگری: در انسان احتمالِ بودن برای دیگری وجود دارد که همان پهنهی اخلاق است و این همان امرِ تقدّس است.
/ امانوئل لویناس، ترجمهی شیوا مقانلو
/ امانوئل لویناس، ترجمهی شیوا مقانلو
¤
بيعنوان ./
بايد اعتراف کنم. آه! از يک ذهن بيمار چه گفتاري صادقانهتر از توصيف سادهي ماجرا؟ بايد پيشترها همه چيز را کناري نهاده، آه، هر آنچه که ديرزماني قسمت شادي زندگي را پر کرده بود... هيچگاه بادي نخواهد وزيد و طبيعتِِ محکوم به تکرار در لجنزار خود خواهد پوسيد. کفتارهاي زندگي چون دوستاني بر گردِ آسمان ميگردند تا تاب چشمانِ خورشيد را به مبارزه بطلبند. آسمان، اين گنگِ افسرده در زوال خود گسترش مييابد و هر روز از نو با هزار ترفند و چهرهاي بزک کرده چون گربهاي ملتمسِ تکهاي غذا شروعي تهي را نويد ميدهد. روزگاري در فراموشي، و جانشيني قطعاتِ فلزي تکنولوژي بر تکههاي فسيل فرهنگ، گويي زخمِ صورتِ يک مازوخيست.
پ.ن. ميخواستم اکسپرسيونيم باشه، ديگه نميدونم چي شد..!
پ.پ.ن. مشترک مورد نظر در حال تمرين ميباشد، به دل نگيريد!
بايد اعتراف کنم. آه! از يک ذهن بيمار چه گفتاري صادقانهتر از توصيف سادهي ماجرا؟ بايد پيشترها همه چيز را کناري نهاده، آه، هر آنچه که ديرزماني قسمت شادي زندگي را پر کرده بود... هيچگاه بادي نخواهد وزيد و طبيعتِِ محکوم به تکرار در لجنزار خود خواهد پوسيد. کفتارهاي زندگي چون دوستاني بر گردِ آسمان ميگردند تا تاب چشمانِ خورشيد را به مبارزه بطلبند. آسمان، اين گنگِ افسرده در زوال خود گسترش مييابد و هر روز از نو با هزار ترفند و چهرهاي بزک کرده چون گربهاي ملتمسِ تکهاي غذا شروعي تهي را نويد ميدهد. روزگاري در فراموشي، و جانشيني قطعاتِ فلزي تکنولوژي بر تکههاي فسيل فرهنگ، گويي زخمِ صورتِ يک مازوخيست.
پ.ن. ميخواستم اکسپرسيونيم باشه، ديگه نميدونم چي شد..!
پ.پ.ن. مشترک مورد نظر در حال تمرين ميباشد، به دل نگيريد!
¤
پلوتون عزيز
تو همچنان در چشم من يک سياره، که سيارهتر از سيارههاي ديگهاي! اصلاً مهم نيست بقيه چي بگن. به حرف دانشمندا بخواي زندگي کني آخرش ميشه همين ديگه، حتا خودت رُ هم از خودت ميگيرن. اما من هميشه سياره صدات ميزنم، و ميخوام اينو بدوني..!
قربانت: اچ اي
پ.ن. خبر - ويکيپديا
بيربط:
» شواهد وجود ماده تاريک کشف شد
» ايميل پسر رئيس جمهور محترم..
تو همچنان در چشم من يک سياره، که سيارهتر از سيارههاي ديگهاي! اصلاً مهم نيست بقيه چي بگن. به حرف دانشمندا بخواي زندگي کني آخرش ميشه همين ديگه، حتا خودت رُ هم از خودت ميگيرن. اما من هميشه سياره صدات ميزنم، و ميخوام اينو بدوني..!
قربانت: اچ اي
پ.ن. خبر - ويکيپديا
بيربط:
» شواهد وجود ماده تاريک کشف شد
» ايميل پسر رئيس جمهور محترم..
¤
مرگ در متروي ساعت 10 ./
يک
چشمانم از آلودگي ميسوخت. از ديروز و بعد از فوت چند پيرمرد، وضعيتِ ويژه اعلام شده بود و استفاده از ماسک دهان لازم. در مترو گوشهاي خلوت بود، براي تجديد حيات کمي از دنيا فاصله گرفتم، اما با ازدحامِ جمعيت خود را گم کردم. کجا بودم؟ کدامين تن براي من بود؟ من چه کسي هستم يا بودم که اين چنين سراسيمه در پي خويشتن فراموش شدهي خويشم؟
دو
سکوت... سکوتي از عمق وجود، چون نپريدنِ حيواني بيبال.
پ.ن. متن بالا تمريني بود بر مکتب Unanimism (از زيرشاخههاي سمبوليزم که ژول رومن مؤسسش بود و در اوايل قرن بيستم بر شعر فرانسوي تأثير زيادي گذاشت.)
پ.پ.ن. خوب شده؟ اگه کسي ميتونه خوشحال ميشم بحث کنيم...
يک
چشمانم از آلودگي ميسوخت. از ديروز و بعد از فوت چند پيرمرد، وضعيتِ ويژه اعلام شده بود و استفاده از ماسک دهان لازم. در مترو گوشهاي خلوت بود، براي تجديد حيات کمي از دنيا فاصله گرفتم، اما با ازدحامِ جمعيت خود را گم کردم. کجا بودم؟ کدامين تن براي من بود؟ من چه کسي هستم يا بودم که اين چنين سراسيمه در پي خويشتن فراموش شدهي خويشم؟
دو
سکوت... سکوتي از عمق وجود، چون نپريدنِ حيواني بيبال.
پ.ن. متن بالا تمريني بود بر مکتب Unanimism (از زيرشاخههاي سمبوليزم که ژول رومن مؤسسش بود و در اوايل قرن بيستم بر شعر فرانسوي تأثير زيادي گذاشت.)
پ.پ.ن. خوب شده؟ اگه کسي ميتونه خوشحال ميشم بحث کنيم...
¤
آنکه اول اعتراف کند [دوستت دارم]، بازنده است.
/ یک مثل قدیمی کولیها
/ یک مثل قدیمی کولیها
¤
Young Goodman Brown (نوشتهي ناتانیل هاوثورن Nathaniel Hawthorne) يکي از داستانهاي خيلي باحالي بود که ترم پيش خونديم، واسه درس نقد ادبي* چند نمونه کار اومده بود که همهي مثالها رو اونا گفته ميشد، از جمله اين داستان. داستان قشنگيه، متن انگليسيش اينجا (يا اينجا) ست واسه خوندن. فقط يک ترجمهي فارسي ازش شده که کار احمد گلشيريه و ميتونين اينجا بخونينش. ترجمه (مثل باقي کارهاي گلشيري) خيلي خوب نيست، حداقلش چندين و چند پانوشت لازم بود که کوتاهي شده.
داستان در مورد مردي به اسم يانگ گومن براون هست که طي يک سفر با شيطان ملاقات ميکنه و در معرض بيوفايي به فيت (همسرش) و تمامي عقايد زندگيش قرار ميگيره. در پايان داستان، گودمن براون که در اثر اصرار بيش از حد به مسائل ديني دچار شستشوي مغزش شده به همه چيز دنيا به ديد ديگهاي نگاه ميکنه و نميتونه مثل بقيه باشه...
* به طور اتفاقي ترجمهي فصل اول اون کتاب نقد زرده؛ A Handbook ofCritical Approaches to Literature رُ با عنوان precritical response رو وب ديدم. اگه خواستين اينجاست!
داستان در مورد مردي به اسم يانگ گومن براون هست که طي يک سفر با شيطان ملاقات ميکنه و در معرض بيوفايي به فيت (همسرش) و تمامي عقايد زندگيش قرار ميگيره. در پايان داستان، گودمن براون که در اثر اصرار بيش از حد به مسائل ديني دچار شستشوي مغزش شده به همه چيز دنيا به ديد ديگهاي نگاه ميکنه و نميتونه مثل بقيه باشه...
* به طور اتفاقي ترجمهي فصل اول اون کتاب نقد زرده؛ A Handbook ofCritical Approaches to Literature رُ با عنوان precritical response رو وب ديدم. اگه خواستين اينجاست!
¤
من امروز فهميدم که از خانوادهي والهاي آبي هستم..
» ويژهنامهي بورخس!
» راه و رسم نویسندگی | لوری مور | شهرزاد لولاچی
» هفتاد و دو | نجمه مولوی
» گفتوگو | امین حسنپور
» مختصری دربارهی پابلو پیکاسو
» يه کتاب pdf شاملِ 1300 تا sms!
» نقدي بر خدا را هجي كن
A BLUE WHALE can eat as much as 3 tones of food everyday, but at the same time can live without food for 6 months!
» ويژهنامهي بورخس!
» راه و رسم نویسندگی | لوری مور | شهرزاد لولاچی
» هفتاد و دو | نجمه مولوی
» گفتوگو | امین حسنپور
» مختصری دربارهی پابلو پیکاسو
» يه کتاب pdf شاملِ 1300 تا sms!
» نقدي بر خدا را هجي كن
¤
كاجها در بكرند ./
نيمكت كهنهي باغ
خاطراتِ دورش را
در اولين بارش زمستاني
از ذهن پاك كرده است،
خاطرهي شعرهايي را كه هرگز نسروده بودم
خاطرهي آوازهايي را كه هرگز نخوانده بودي.
/ حسين پناهی
نيمكت كهنهي باغ
خاطراتِ دورش را
در اولين بارش زمستاني
از ذهن پاك كرده است،
خاطرهي شعرهايي را كه هرگز نسروده بودم
خاطرهي آوازهايي را كه هرگز نخوانده بودي.
/ حسين پناهی
¤
تو سرزمين ياقورتها پنج نفر زندگي ميکردن که از نظر خودشون با بقيه متفاوت بودن. اولي يوبي بود که هميشه با درختش خلوت ميکرد. يه درخت چنار قديمي که به کاملترين شکل ممکن روئيده بود و البته هيچ کس نميدونست کِي و به دست کي. يوبي خيلي از مناسبتهاي اجتماعي رُ به جا ميآورد ولي هميشه گوشهي خاص خودش رُ حفظ کرد. کار به جايي کشيد که صبح تا شب کار ميکرد و شب از فرط خستگي تو تاکسي خواب درختش رُ ميديد. يوبي آخرش از درخت بريد. هيچ کس نميدونه چرا ميونهشون به هم خورد، اما کم کم يوبي به کارهاي مهمترش رسيد و زماني که شهرداري درخت رُ براي صافسازي سطح اتوبان ميکند دو سال ميشد که يوبي به يه محله، اون سر شهر، اما نزديک به محل کارش اسبابکشي کرده بود و واسه خودش زندگيش رُ ميکرد.
دومي يادو بود که تو همه کاري سررشته داشت، منتظر شوهر بود، صبح تا شب کارش اين بود که يا وبالِ دوستاش باشه يا کارهاشون رُ انجام بده. يادو از اين نظر متفاوت بود که بقيه رُ آدم حساب نميکرد. عشقش اين بود که سر کار بذاره يا رو کم کنه. دختر باحالي بود، اما خودش اين جوري فکر نميکرد. يادو يه روز ديد سرش کلاه رفته، واسه همين از بقيه خداحافظي کرد، شمارهي موبايل و آدرس خونهش رُ عوض کرد و با مدرک فوق ديپلمي که داشت يه جا استخدام شد. سالها بعد که دختر نوجوانشون رُ ميديد دلش ميخواست براش تعريف کنه چي بوده، اما همچنان از طبقهي اجتماعيشون ميترسيد، خصوصاً که شايد اين کار لطمهاي براي شرافت همسرش محسوب ميشد.
سومي بيلدا يه بچهي ده ساله بود که با دوستاي بالاي هجده سال ميگشت و فهمش حتا بيشتر از اونا بود. بيلدا از خودش کمتر حرف ميزد و هيچ کس نميدونه چرا متفاوت بود، و فقط روزي شنيدم که همون سالها به کشوري در اون سمتِ دنيا رفت چون فکر ميکرده بيشتر با اونا هماهنگه.
چهارمي فينزر يه پسر خوشقلب خوشتيپ بود که تو يه حادثهي رانندگي در سن بيست سالگي معلول شد و تمام ثروت خانوادگيشون رُ بدون هيچ بهبودي خاصي بر باد داد. فينزر بعدها که با مشکلش کنار اومد و فهميد همينيه که هست، ساعت چهار صبح يه روز زمستوني با مقدار زيادي قرص بقيهي کار سرنوشتش رُ تکميل کرد.
پنجمي دالوي يه پسر معمولي بود که يه روز فهميد با همه چيز مشکل داره. اگه از تکنولوژي حرف ميزدن همه چيز رُ رد ميکرد که روابط اجتماعي از بين رفته. اگه از روابط اجتماعي حرف ميزدن ميتوپيد که راهِ پيشرفت اين نيست، بايد هر کي جداگونه به اصل برسه. وقتي ازش ميخواستن راهکاري بده با قيافهي فيلسوفانهاي ميگفت ديگه چيزي نمونده که بشه درستش کرد، بايد موند و سراشيبي سقوط انسانيت رُ ديد. دالوي تو سي و دو سالگي همهجاي دنيا رُ ديده بود، اسمش بحث نشستهاي روشنفکري بود، چندين مقالهي معتبر ازش منتشر شده بود و تحصيلات تکميليش رُ خيلي تکميل کرده بود. دالوي آخرين شب عمرش رُ تنها تو آپارتمانش گذروند و بعد از چندين ساعت خيره شدن به ماشينها و افراط در نوشيدن، قبل از اين که بتونه قلم به دست بگيره تا چيزي بنويسه سکته کرد و تا چند روز کسي نفهميد اصلاً اتفاقي افتاده!
سالها پيش، سرزمين ياقورتها اين چنين نبود، حتا بودن کساني که فکر ميکردن بايد کاري صورت بگيره، کساني که از بقيه متفاوت بودن و ميديدن يه جاي کار لنگه، اما هيچ کدوم نفهميدن کجاي کار لنگه.

دومي يادو بود که تو همه کاري سررشته داشت، منتظر شوهر بود، صبح تا شب کارش اين بود که يا وبالِ دوستاش باشه يا کارهاشون رُ انجام بده. يادو از اين نظر متفاوت بود که بقيه رُ آدم حساب نميکرد. عشقش اين بود که سر کار بذاره يا رو کم کنه. دختر باحالي بود، اما خودش اين جوري فکر نميکرد. يادو يه روز ديد سرش کلاه رفته، واسه همين از بقيه خداحافظي کرد، شمارهي موبايل و آدرس خونهش رُ عوض کرد و با مدرک فوق ديپلمي که داشت يه جا استخدام شد. سالها بعد که دختر نوجوانشون رُ ميديد دلش ميخواست براش تعريف کنه چي بوده، اما همچنان از طبقهي اجتماعيشون ميترسيد، خصوصاً که شايد اين کار لطمهاي براي شرافت همسرش محسوب ميشد.
سومي بيلدا يه بچهي ده ساله بود که با دوستاي بالاي هجده سال ميگشت و فهمش حتا بيشتر از اونا بود. بيلدا از خودش کمتر حرف ميزد و هيچ کس نميدونه چرا متفاوت بود، و فقط روزي شنيدم که همون سالها به کشوري در اون سمتِ دنيا رفت چون فکر ميکرده بيشتر با اونا هماهنگه.
چهارمي فينزر يه پسر خوشقلب خوشتيپ بود که تو يه حادثهي رانندگي در سن بيست سالگي معلول شد و تمام ثروت خانوادگيشون رُ بدون هيچ بهبودي خاصي بر باد داد. فينزر بعدها که با مشکلش کنار اومد و فهميد همينيه که هست، ساعت چهار صبح يه روز زمستوني با مقدار زيادي قرص بقيهي کار سرنوشتش رُ تکميل کرد.
پنجمي دالوي يه پسر معمولي بود که يه روز فهميد با همه چيز مشکل داره. اگه از تکنولوژي حرف ميزدن همه چيز رُ رد ميکرد که روابط اجتماعي از بين رفته. اگه از روابط اجتماعي حرف ميزدن ميتوپيد که راهِ پيشرفت اين نيست، بايد هر کي جداگونه به اصل برسه. وقتي ازش ميخواستن راهکاري بده با قيافهي فيلسوفانهاي ميگفت ديگه چيزي نمونده که بشه درستش کرد، بايد موند و سراشيبي سقوط انسانيت رُ ديد. دالوي تو سي و دو سالگي همهجاي دنيا رُ ديده بود، اسمش بحث نشستهاي روشنفکري بود، چندين مقالهي معتبر ازش منتشر شده بود و تحصيلات تکميليش رُ خيلي تکميل کرده بود. دالوي آخرين شب عمرش رُ تنها تو آپارتمانش گذروند و بعد از چندين ساعت خيره شدن به ماشينها و افراط در نوشيدن، قبل از اين که بتونه قلم به دست بگيره تا چيزي بنويسه سکته کرد و تا چند روز کسي نفهميد اصلاً اتفاقي افتاده!
سالها پيش، سرزمين ياقورتها اين چنين نبود، حتا بودن کساني که فکر ميکردن بايد کاري صورت بگيره، کساني که از بقيه متفاوت بودن و ميديدن يه جاي کار لنگه، اما هيچ کدوم نفهميدن کجاي کار لنگه.

¤
ساعت يازده صبح، يکي زنگ زده (و البته از خواب بيدارم کرده) که از آياسپي فلان (که اتفاقاً يه آياسپي معروف تو شيرازه، چيزي تو مايههاي پارسآنلاين..) هستم، سرويسهاي جديد ما اينه و اونه و خلاصه بيست دقيقه حرف زده که هر کدوم چه جوريه و قيمتهاش... و بعد خانومه با کمال خونسردي ميپرسه ميشه اسم و آدرستون رُ بگين تا واسهتون يه اکانت باز کنم؟!
من: مرسي، اما من از فلانجا نت دارم.
اون: خُب پس خدافظ.
من: خداحافظ.
پ.ن. تو ايران تلفنمارکتينگ راه افتاده؟ يا حداقل تو شيراز؟
پ.پ.ن. من تو هيچ آياسپياي نه فرم پر کردم نه عضو هستم، از اونجا هم حتا يک بار هم اکانت نگرفتم و نگرفته بودم... نتيجه: شمارهي منو از کجا آوردن؟ مخابرات شمارهها رُ فروخته؟
پ.پ.پ.ن. تلفن مارکتينگ تو امريکا اينجوري که مخابرات، شمارههاي مناطق مختلف رُ به سرويسهاي مختلف (از رستوران گرفته تا حراجيها) ميفروشه و هميشه يکي از سرگرمي جوونها يا دردسر پيرها جواب دادن به چندين و چند تلفن تبليغاتيه (تا جايي که من ميدونم!) اما شما ميتونين تقاضا بدين (از طريق مخابرات) تا از ليست خارج شين و کسي ديگه زنگ نزنه، و اون وقت اگه کسي زنگ بزنه ميتونين ازش (به عنوان مزاحم) شکايت کنين.
من: مرسي، اما من از فلانجا نت دارم.
اون: خُب پس خدافظ.
من: خداحافظ.
پ.ن. تو ايران تلفنمارکتينگ راه افتاده؟ يا حداقل تو شيراز؟
پ.پ.ن. من تو هيچ آياسپياي نه فرم پر کردم نه عضو هستم، از اونجا هم حتا يک بار هم اکانت نگرفتم و نگرفته بودم... نتيجه: شمارهي منو از کجا آوردن؟ مخابرات شمارهها رُ فروخته؟
پ.پ.پ.ن. تلفن مارکتينگ تو امريکا اينجوري که مخابرات، شمارههاي مناطق مختلف رُ به سرويسهاي مختلف (از رستوران گرفته تا حراجيها) ميفروشه و هميشه يکي از سرگرمي جوونها يا دردسر پيرها جواب دادن به چندين و چند تلفن تبليغاتيه (تا جايي که من ميدونم!) اما شما ميتونين تقاضا بدين (از طريق مخابرات) تا از ليست خارج شين و کسي ديگه زنگ نزنه، و اون وقت اگه کسي زنگ بزنه ميتونين ازش (به عنوان مزاحم) شکايت کنين.
¤
فرشته دیدی؟ از اینا که بال دارن! از اینا که بغلشون که میکني، دستات به بالهاشون میخوره؟ از اینا که دستاشونو میبوسی؟ از اینا که اونقدر بشناسیشون که سکوتشون رو هم بخونی؟ از اینا که معجزه دارن تویِ نگاشون... از اینا که عاشقشونی؟ /
فراخوان
مسابقهي رمان نويسي. انتشارات نقش و نگار برگزار ميکند. شرايط: رمانها بايد تايپ شده باشن، حداقل دويست صفحه در قطع A4. آخرين مهلت ارسال: پانزده شهريور 85. به آدرس: تهران، ميدان انقلاب، 12 فروردين، شهداي ژاندارمري، شمارهي 234، طبقهي اول و دوم، دبيرخانهي مسابقهي رمان نويسي، انتشاراتِ نقش و نگار. تلفن: 66496249 و 66950725.
چهارشنبه اول شهريور
بعضي وقتها دنبال يه آهنگ سه دقيقهاي ميگردم که هِي بگه: «آي ام اِ فول، آي ام اِ فول..» (با تأکيد رو آي) اون وقت بذارم تو لوپ تا صبح بخونه.... نميدونم چرا. اصلاً خود-درگيري ندارمهااا.. اتفاقاً چند وقته «واقعاً» از روزهام دارم بيشترين لذت رُ ميبرم. درس نه، اما همه چيز ديگه آره..
» "روی تخته سنگی مینشستم، و سربازانی که از کنارم میگذشتند، میپرسیدند چقدر میگیرم که شب را با آنها بگذرانم؟ بدون این که نگاهشان کنم سرم را تکان میدادم. آنها هم آرام از کنارم میگذشتند. از تقاضای آنها نمیرنجیدم، میفهمیدم که در چنان زمانی هر کس باید یکبار دیگر خود را به مردم بشناساند و من نیز باید نشان میدادم که فاحشه نیستم."
/ آلبا دسس پدس، دیر یا زود
صداي بارون مياد، هوا مثل جنگلهاي آمازونه. انگار که تو يه کلکِ کوچيک، نشستيم و داريم از رو رودخونه رد ميشيم، بعد يه جاهايي آب شدتش بيشتر ميشه، انگار ميخواد ما رُ غرق کنه! قايقران ماهره، بوميه، چيزهايي ميگه که من نميفهمم اما خوب ميدونم ميخواد بگه زندگي پوچ يعني اين؛ با هر موج منتظر باشين موج بعدي بياد، انقدر منتظر باشين تا يه قويش بياد و وارونهتون کنه.. وقتي ميرسيم بهش انعام بيشتري ميدم. باز چيزي ميگه که من نميفهمم. شايد متآسفه که چرا تو سرزمين ما زندگي پوچ نداريم، اينو از نگاهش خوندم، از ما خوشش اومده بود!
» از دست دادنت شیرینتر است
از ربودنِ همهي دلهایی که میشناختم.
/ امیلی دیکنسون
کلي قرار و مدار که چه کار کتم / نکنم، چي بخونم و گوش بدم تا آخر شهريور مطمئن باشم تابستونِ خوبي بوده و :) باشم. پريروز ميخواستم چک کنم من چه قدر تلفن داشتم، آرشيو بلاگ رُ باز کردم و اون تاريخها رُ يه نگاهي انداختم.. دقيقاً تکتکِ عکسها و نوشتهها، مناسبتهاشون رُ داد ميزدن، و من (بياحساس؟) ميخوندم و رد ميشدم. از خودِ جديدم خوشم مياد. به آخرين پرستويي که گفتم «ما فقط دوست هستيم نه چيز ديگه» نفهميد يعني چي، گفت هيچ وقت نفهميده يعني چي، و من هم نتونستم حاليش کنم. آخر جدا شديم، و مطمئنم هنوز هم نفهميده.. اهميتي نميدم ديگه. اين شبها فصل تخمريزي لاکپشتها ست. مسئوليتِ سنگينيه..
» من فكر مى كنم آدم كلمات را روى كاغذ مىخواباند تا فراموششان كند. وقتى آدم نوشتن كتابى را تمام مىكند ديگر نمىخواهد به آن فكر كند، تمام شده است. آدم مىنويسد تا خودش را از دست دلمشغولىهايش خلاص كند. يا اين كه آدم مىنويسد تا براى ايدههاى تازه جا باز كند.
/ حنيف قريشى
از امروز دارم روزشماري ميکنم، منتظر يه قاصدکم تا شروع بشه همه چيز. يه کم اتاقم شلخته شده، اما خودم خيلي مرتبتر شدم، خوشگذرونيهايي پيش اومده که تو برنامه نبود، اما عاليه! ولي بعضي وقتها کسايي رُ ميبينم که مثل قبلاًهاي منن.. مگه کسي بهشون نگفته قطب جنوب کرگدن نداره؟ چه برسه به يه گله..
بيربط: لينك كتابخانهي قفسه را برداريد!
» "روی تخته سنگی مینشستم، و سربازانی که از کنارم میگذشتند، میپرسیدند چقدر میگیرم که شب را با آنها بگذرانم؟ بدون این که نگاهشان کنم سرم را تکان میدادم. آنها هم آرام از کنارم میگذشتند. از تقاضای آنها نمیرنجیدم، میفهمیدم که در چنان زمانی هر کس باید یکبار دیگر خود را به مردم بشناساند و من نیز باید نشان میدادم که فاحشه نیستم."
/ آلبا دسس پدس، دیر یا زود
صداي بارون مياد، هوا مثل جنگلهاي آمازونه. انگار که تو يه کلکِ کوچيک، نشستيم و داريم از رو رودخونه رد ميشيم، بعد يه جاهايي آب شدتش بيشتر ميشه، انگار ميخواد ما رُ غرق کنه! قايقران ماهره، بوميه، چيزهايي ميگه که من نميفهمم اما خوب ميدونم ميخواد بگه زندگي پوچ يعني اين؛ با هر موج منتظر باشين موج بعدي بياد، انقدر منتظر باشين تا يه قويش بياد و وارونهتون کنه.. وقتي ميرسيم بهش انعام بيشتري ميدم. باز چيزي ميگه که من نميفهمم. شايد متآسفه که چرا تو سرزمين ما زندگي پوچ نداريم، اينو از نگاهش خوندم، از ما خوشش اومده بود!
» از دست دادنت شیرینتر است
از ربودنِ همهي دلهایی که میشناختم.
/ امیلی دیکنسون
کلي قرار و مدار که چه کار کتم / نکنم، چي بخونم و گوش بدم تا آخر شهريور مطمئن باشم تابستونِ خوبي بوده و :) باشم. پريروز ميخواستم چک کنم من چه قدر تلفن داشتم، آرشيو بلاگ رُ باز کردم و اون تاريخها رُ يه نگاهي انداختم.. دقيقاً تکتکِ عکسها و نوشتهها، مناسبتهاشون رُ داد ميزدن، و من (بياحساس؟) ميخوندم و رد ميشدم. از خودِ جديدم خوشم مياد. به آخرين پرستويي که گفتم «ما فقط دوست هستيم نه چيز ديگه» نفهميد يعني چي، گفت هيچ وقت نفهميده يعني چي، و من هم نتونستم حاليش کنم. آخر جدا شديم، و مطمئنم هنوز هم نفهميده.. اهميتي نميدم ديگه. اين شبها فصل تخمريزي لاکپشتها ست. مسئوليتِ سنگينيه..
» من فكر مى كنم آدم كلمات را روى كاغذ مىخواباند تا فراموششان كند. وقتى آدم نوشتن كتابى را تمام مىكند ديگر نمىخواهد به آن فكر كند، تمام شده است. آدم مىنويسد تا خودش را از دست دلمشغولىهايش خلاص كند. يا اين كه آدم مىنويسد تا براى ايدههاى تازه جا باز كند.
/ حنيف قريشى
از امروز دارم روزشماري ميکنم، منتظر يه قاصدکم تا شروع بشه همه چيز. يه کم اتاقم شلخته شده، اما خودم خيلي مرتبتر شدم، خوشگذرونيهايي پيش اومده که تو برنامه نبود، اما عاليه! ولي بعضي وقتها کسايي رُ ميبينم که مثل قبلاًهاي منن.. مگه کسي بهشون نگفته قطب جنوب کرگدن نداره؟ چه برسه به يه گله..
بيربط: لينك كتابخانهي قفسه را برداريد!
¤
.. واسازي Deconestruction نوعي زندگي است با نهايتِ هستيمان كه در آن، هميشه در چنگالِ سنت ظاهر ميشويم و نميتوانيم از آن خارج شويم. به همين علت است كه گفته ميشود دانش و حقيقت، مورد بحثِ واسازي نيستند؛ آنچه مورد بحثِ واسازي است مسئلهي قدرت و اقتدار است. واسازي اين مسئله را حل نميكند، بلكه به شيوهاي خاص با آن زندگي ميكند ... ادامه
¤
¤
پسره ميمونه، اما همهي ذهن و دنياش ميشه دختره (و فرض ميکنيم اين جوري ميمونه تا آخر.) دختره ميره و فرض ميکنيم بر نميگرديه ديگه. حالا سوال اينه: کدوم يکي «موندني» شدن؟ (از کلمهي جاودان استفاده نکردم چون بحث در مورد زندگي فاني دو موجود بيارزشه!)
يکشنبه 29م
امروز فهميديم سونا (که شاملِ سوناي خشک / مرطوب، جکوزي، استخر و وسايل ديگه) ميشه زمان نداره، و هر وقت هم بخواي ميتوني بياي و تا هر وقت بخواي بموني!!! سه سال هست (بود) که ما سر ساعت ميومديم، و سر يک ساعت و نيم که ميشد خودمون ميرفتيم بيرون!!!
پ.ن. اين اصلاً داستان نيست، جدي ميگم!
پ.پ.ن. استخر بعد از باشگاه چه قدر حال ميده!
پ.ن. اين اصلاً داستان نيست، جدي ميگم!
پ.پ.ن. استخر بعد از باشگاه چه قدر حال ميده!
¤
پسره از دوستان خوب دوران تحصيل بود. زماني هر دو با هم خيلي خوب بوديم، و اصلاً به همين دليل با خانوادهش آشنا شدم و خيلي جاها با هم بودم هميشه. بعدتر که واسه ادامهي تحصيل هر کدوم تو يه کشور افتاديم، سالي يک بار کارت پستال ميفرستاد و هر چي بيشتر گذشت همه چيز بيشتر فراموش شد. دو سال پيش که برگشتم شهرمون، اتفاقي خانوادهش رُ ديدم، همه پير شده بودن، پدربزرگش از همه بيشتر! مثل قديم منو خيلي تحويل گرفتن و يک بار شام مهمونمون کردن.
همون اول که از دوستم خبر گرفتم گفتن مُرده. بعد، کمکم از طريق خواهرش که هميشه با من خيلي خوب بود فهميدم خودکشي کرده و تمام جزئياتِ همهي زندگي و روزهاي اخرش رُ -به خواست خودم- برام گفت. به هر حال، زندگي روابطها رُ دور ميکنه از هم.. و من و خانوادهي دوستم در حد برخورد رسمي و محترمانهي دو دوست خانوادگي باقي مونديم.
هفتهي پيش خبر فوت شدن پدربزرگ رُ شنيدم، و از من خواسته شده بود براي وصيتنامه حضور داشته باشم. پدربزرگ دوست ما بود، در اون دوران جواني مثل ما همه جا بود و همه کار ميکرد! پايهي ثابت تمامي شبنشينيها و حرفهايي که بقيه مزخرف ميدونستن! بعد از مراسم و باقي چيزها، به من يک صندوقچه رسيد با محتوياتش که شاملِ خرت و پرتهاي شخصي پدربزرگ بود. از پاکتهاي پر سيگار (که قايم ميکرد و يواشکي ميکشيد) تا گردنبدهاي زنانهاي که هيچ چيز در موردش نميدونم. در اين بين تکه کاغذها و دست نوشتههايي بود، و دفتر خاطراتي که چند سالي خاک خورده بود.
اتفاقي صفحهاي رُ باز ميکنم، متن طولاني اما خوشخطيه، و جملاتي که پررنگتر از همه با جوهر آبي نوشته شده: «خيلي سخت است که تمامي حرفها را زده باشي و نزديکترين آدمها حاضر نباشند به سخنانت گوش دهند. اين روزها هيچ چيز خوب نيست..»
همون اول که از دوستم خبر گرفتم گفتن مُرده. بعد، کمکم از طريق خواهرش که هميشه با من خيلي خوب بود فهميدم خودکشي کرده و تمام جزئياتِ همهي زندگي و روزهاي اخرش رُ -به خواست خودم- برام گفت. به هر حال، زندگي روابطها رُ دور ميکنه از هم.. و من و خانوادهي دوستم در حد برخورد رسمي و محترمانهي دو دوست خانوادگي باقي مونديم.
هفتهي پيش خبر فوت شدن پدربزرگ رُ شنيدم، و از من خواسته شده بود براي وصيتنامه حضور داشته باشم. پدربزرگ دوست ما بود، در اون دوران جواني مثل ما همه جا بود و همه کار ميکرد! پايهي ثابت تمامي شبنشينيها و حرفهايي که بقيه مزخرف ميدونستن! بعد از مراسم و باقي چيزها، به من يک صندوقچه رسيد با محتوياتش که شاملِ خرت و پرتهاي شخصي پدربزرگ بود. از پاکتهاي پر سيگار (که قايم ميکرد و يواشکي ميکشيد) تا گردنبدهاي زنانهاي که هيچ چيز در موردش نميدونم. در اين بين تکه کاغذها و دست نوشتههايي بود، و دفتر خاطراتي که چند سالي خاک خورده بود.
اتفاقي صفحهاي رُ باز ميکنم، متن طولاني اما خوشخطيه، و جملاتي که پررنگتر از همه با جوهر آبي نوشته شده: «خيلي سخت است که تمامي حرفها را زده باشي و نزديکترين آدمها حاضر نباشند به سخنانت گوش دهند. اين روزها هيچ چيز خوب نيست..»
¤
با هم بريم هاي ./
دوست فرانسوي من يه زرافه ست که کفشهاي کتوني دوست داره. اولين بار تو باغوحش همديگه رُ ديديم، از من پرسيد کفشم رُ از کجا خريدم، و من جواب دادم؛ آدرس کامل. بهش پيشنهاد کردم رنگِ تيره بگيره که ديرتر کثيفيش تو ذوق بزنه. ادامهي پاپکرنش رُ داد به من، اما چيز زيادي تهش نبود..
ديروز از اونور اقيانوس، دوستِ فرانسويم اومده بود عيادت. گفت دکترا گفتن همه چيز خوب ميشه، يه عمل جراحي ديگه مونده، و البته دو تا خبر داشت واسهم؛ يکي خوب يکي بد. گفت: اول اين که تا چند ماه که اينجايي، پاهات فلجه، البته قراره خوب بشه.. گفتم: و خبر خوب؟ گفت: خوبَ رُ گفتم. خبر بد اين که من تنها کسيم که اومده پرستاريت کنه.
» چرا حلقه ازدواج باید در انگشت چهارم قرار بگیرد؟
» حرکات رقص
» ريشهي کلمههاي انگليسي
دوست فرانسوي من يه زرافه ست که کفشهاي کتوني دوست داره. اولين بار تو باغوحش همديگه رُ ديديم، از من پرسيد کفشم رُ از کجا خريدم، و من جواب دادم؛ آدرس کامل. بهش پيشنهاد کردم رنگِ تيره بگيره که ديرتر کثيفيش تو ذوق بزنه. ادامهي پاپکرنش رُ داد به من، اما چيز زيادي تهش نبود..
ديروز از اونور اقيانوس، دوستِ فرانسويم اومده بود عيادت. گفت دکترا گفتن همه چيز خوب ميشه، يه عمل جراحي ديگه مونده، و البته دو تا خبر داشت واسهم؛ يکي خوب يکي بد. گفت: اول اين که تا چند ماه که اينجايي، پاهات فلجه، البته قراره خوب بشه.. گفتم: و خبر خوب؟ گفت: خوبَ رُ گفتم. خبر بد اين که من تنها کسيم که اومده پرستاريت کنه.
» چرا حلقه ازدواج باید در انگشت چهارم قرار بگیرد؟
» حرکات رقص
» ريشهي کلمههاي انگليسي
¤
بيمار رواني شمارهي سي و هفت ماه رُ در آغوش گرفت. ميخواست ماه در آغوشش بگيره اما ماه رُ در آغوش گرفت، به زور، و ماه به مردمي که دورش جمع شده بودن فرياد ميزد: لطفاً جوري برخورد کنين انگار من نيستم.
¤
با صداي تق تق ممتدي از خواب بيدار ميشم،
جلوم، وسطِ جاده، روي خطِ سفيدِ مقطعش،
يه سنجاب وايساده هِي منو نگاه ميکنه
و گردوش رُ ميشکنه..
جلوم، وسطِ جاده، روي خطِ سفيدِ مقطعش،
يه سنجاب وايساده هِي منو نگاه ميکنه
و گردوش رُ ميشکنه..
¤
يعني واقعاً موهاش رُ کوتاه کرده؟! چند روزه فکرم رُ مشغول کرده...
¤
سيبي در نگاه تو ميچرخد
آدم را وسوسه ميكند.
بيا از اين جهنم فرار كنيم!
اندازه همين يكي دو سطر فرصت داريم
از تير رس نگاه اين فرشتهها كه دور شويم
بهشت كه نه
نيمكتي را نشان تو خواهم داد
كه مثل يك گناهِ تازه
وسوسه انگيز است.
/ حافظ موسوي
آدم را وسوسه ميكند.
بيا از اين جهنم فرار كنيم!
اندازه همين يكي دو سطر فرصت داريم
از تير رس نگاه اين فرشتهها كه دور شويم
بهشت كه نه
نيمكتي را نشان تو خواهم داد
كه مثل يك گناهِ تازه
وسوسه انگيز است.
/ حافظ موسوي
¤
نخستين جشنوارهي تابستاني گردشگري فارس - 25 تير تا 25 شهريور - شامل: تور شيرازگردي با اتوبوس گردشگري، جنگ شبانه، کارناول شادي، اجراي موسيقي مقامي در مراکز تجاري شيراز، قرعهکشي و اهداي جوايز ارزنده در جنگ شبانه، مراسم نورافشاني در جنگ شبانه به مناسبت اعياد مذهبي، جشنوارهي بزرگِ بادبادکها، تور گردشگران جوان، نمايشگاه نسخ خطي (ارگ کريمخاني - 14 تا 30 مرداد)، نمايشگاه اقوام ايراني (باغ عفيفآباد - 14 تا 25 شهريور).
الف. برنامهي قرعهکشي و اهداي جوايز در ازاي خريد از مراکز تجاري شيراز: با خريد از مراکز تجاري حافظ، سينا، ستارهي فارس، شهر شب، انتظاري، ايران زمين و حجت در ازاي هر پنج هزار تومان خريد، يک کارت قرعهکشي لوازم خانگي و هر پانزده هزار تومان خريد، يک کارتِ قرعهکشي خودرو ارائه ميگردد که قرعهکشي لوازم خانگي هر شب، و جهت خودرو در مناسبتهاي خاص در مراسم جنگ شبانه انجام ميگردد.
مکان: مقابل ارگ زيباي کريمخاني - هر شب ساعتِ نه و نيم.
ب. جدول کارناوال شادي - ساعت اجرا: شش و نيم عصر تا هشت و نيم.
شنبه: بوستان کودک؛ بلوار زرهي
يکشنبه: بوستان هاشمي؛ چهارراهِ عدالت
دوشنبه: بوستان کوهپايه؛ دروازه قرآن
سهشنبه: بوستان معلم؛ ميدان معلم
چهارشنبه: بوستان فضيلت؛ بلوار مدرس
پنجشنبه: بوستان آزادي؛ ميدان گاز
جمعه: بوستان خلدبرين؛ خيابان قصردشت
/ شامل: اجراي موسيقي موزيکال، اجراي برنامههاي تفريحي، اجراي مسابقات متنوع براي کودکان همراه با اهداي جوايز، اجراي برنامههاي خاص عروسکي، و برنامههاي متنوع ديگر.
پ. جدول اجراي موسيقي مقامي و آئيني
جنگ شبانه: هر شب از ساعت نه و نيم شب (ارگ کريمخاني)
جمعه: مرکز تجاري ستارهي فارس، از ساعتِ هفت و نيم شب تا نه.
باقي روزهاي هفته: اينجا!
ت. مسير حرکت اتوبوس گردشگري (همه روزه)
ارگ کريمخاني، به سمتِ شاه چراغ، خانهي زينت الملوک، موزهی سنگ، دروازه قرآن، ارگ کريمخاني.
ساعت حرکت: 9 صبح تا 9:30 و 17 تا 17:30
الف. برنامهي قرعهکشي و اهداي جوايز در ازاي خريد از مراکز تجاري شيراز: با خريد از مراکز تجاري حافظ، سينا، ستارهي فارس، شهر شب، انتظاري، ايران زمين و حجت در ازاي هر پنج هزار تومان خريد، يک کارت قرعهکشي لوازم خانگي و هر پانزده هزار تومان خريد، يک کارتِ قرعهکشي خودرو ارائه ميگردد که قرعهکشي لوازم خانگي هر شب، و جهت خودرو در مناسبتهاي خاص در مراسم جنگ شبانه انجام ميگردد.
مکان: مقابل ارگ زيباي کريمخاني - هر شب ساعتِ نه و نيم.
ب. جدول کارناوال شادي - ساعت اجرا: شش و نيم عصر تا هشت و نيم.
شنبه: بوستان کودک؛ بلوار زرهي
يکشنبه: بوستان هاشمي؛ چهارراهِ عدالت
دوشنبه: بوستان کوهپايه؛ دروازه قرآن
سهشنبه: بوستان معلم؛ ميدان معلم
چهارشنبه: بوستان فضيلت؛ بلوار مدرس
پنجشنبه: بوستان آزادي؛ ميدان گاز
جمعه: بوستان خلدبرين؛ خيابان قصردشت
/ شامل: اجراي موسيقي موزيکال، اجراي برنامههاي تفريحي، اجراي مسابقات متنوع براي کودکان همراه با اهداي جوايز، اجراي برنامههاي خاص عروسکي، و برنامههاي متنوع ديگر.
پ. جدول اجراي موسيقي مقامي و آئيني
جنگ شبانه: هر شب از ساعت نه و نيم شب (ارگ کريمخاني)
جمعه: مرکز تجاري ستارهي فارس، از ساعتِ هفت و نيم شب تا نه.
باقي روزهاي هفته: اينجا!
ت. مسير حرکت اتوبوس گردشگري (همه روزه)
ارگ کريمخاني، به سمتِ شاه چراغ، خانهي زينت الملوک، موزهی سنگ، دروازه قرآن، ارگ کريمخاني.
ساعت حرکت: 9 صبح تا 9:30 و 17 تا 17:30
¤
آمارهاي موجود نشان ميدهد که ميزان جرايم سنگين اجتماعي در بسياري از کشورها، بسيار بيشتر از ايران است، اما احساس وجود امنيت در اين کشورها از ايران بيشتر است.
/ ماهنامهي آزما (ويژهي هنر و ادبيات)
/ ماهنامهي آزما (ويژهي هنر و ادبيات)
¤
شديداً همه چيز به اين بستگي داره که هرزگي رُ چي تعريف کني؟ اول بايد حدودي که بايد باشيم رُ مشخص کنيم، بعد خودمون رُ نگاه کنيم.
¤
بعضي وقتها خندهم ميگيره از اين بلاگستان. وقتي از رو لينکِ اين و اون ميرسم به بلاگهايي که -کم و بيش کلي هم ادعاشون ميشه و- با يکي دو نفر ديگه، هِي همديگه رُ تحويل ميگيرن که «آقاي فلاني در کامنتشون گفته بودن» يا «خانم فلاني نثر قشنگي دارن» و خيلي مزخرف نوشتههاي بامزهي ديگه که با هم رد و بدل ميکنن تا حداقل خودشون، خودشون رُ تحويل گرفته باشن!
¤
اين ماه واقعاً رعايت کردم. تلفن خارج از کشور اصلاً نداشتم، بين شهري نداشتم، موبايل در حد صفر.. شديداً فکر ميکردم زير بيست تومن قبض بياد.. امروز قبض اومده 42 تومن :( در حالي که واقعاً هيچ تلفني نداشتم ديگه.. :| اين نامرديه!
» مجموعهاي از بزرگترين رمانها و آثار ادبي به فرانسه - pdf
» کتابخانهي ديگري به فرانسه (شامل از جمله 5 اثر از پائولو کوئليو و..)
» مجموعهاي از بزرگترين رمانها و آثار ادبي به فرانسه - pdf
» کتابخانهي ديگري به فرانسه (شامل از جمله 5 اثر از پائولو کوئليو و..)
¤
ويل ./
: نوشته بود بيام بهت بگم « :) ». اين دقيقاً عين جملهي خودشه؛ يه ايمُتيکانِ خنده.
: چرا؟
: نميدونم. آخر نامه گفته بود جبران اون پنج بار دلسوزوندن...
: کدوم پنج بار؟
: نميدونم! لابد يه چيزي بوده.. خلاصه، نوشته بود به جبرانش پنج تا کار براش انجام بدم، يکيش همون تعميرکاره بود، يکيش هم تو، از اينجا هم دارم ميرم پيش سومي..
: سومي کيه؟
: نميشناسم. آدرس و اسم رُ نوشته؛ لوسي. احتمالاً باز يه رمز و راز بين خودشون بوده، [ادا در ميآره] شايد يه دختر لوسه! [ميخنده] من چه ميدونم. به اون هم يه جمله بدهکاره ظاهراً!
: چي؟ [با فضولي؛ خودش رُ جلو ميکشه]
: نميدونم.. من برم ديگه.. کاري بود در خدمتيم! فعلاً؟!
: گفتي رفت؟
: هيچ کس نميدونه. ميدوني؟ خيلي ساکت بود. خيلي..
: نوشته بود بيام بهت بگم « :) ». اين دقيقاً عين جملهي خودشه؛ يه ايمُتيکانِ خنده.
: چرا؟
: نميدونم. آخر نامه گفته بود جبران اون پنج بار دلسوزوندن...
: کدوم پنج بار؟
: نميدونم! لابد يه چيزي بوده.. خلاصه، نوشته بود به جبرانش پنج تا کار براش انجام بدم، يکيش همون تعميرکاره بود، يکيش هم تو، از اينجا هم دارم ميرم پيش سومي..
: سومي کيه؟
: نميشناسم. آدرس و اسم رُ نوشته؛ لوسي. احتمالاً باز يه رمز و راز بين خودشون بوده، [ادا در ميآره] شايد يه دختر لوسه! [ميخنده] من چه ميدونم. به اون هم يه جمله بدهکاره ظاهراً!
: چي؟ [با فضولي؛ خودش رُ جلو ميکشه]
: نميدونم.. من برم ديگه.. کاري بود در خدمتيم! فعلاً؟!
: گفتي رفت؟
: هيچ کس نميدونه. ميدوني؟ خيلي ساکت بود. خيلي..
¤
زير درختان، کنار درياچه
کلبهايست.
از بام کلبه دود بلند ميشود.
اگر دود نباشد،
آيا کلبه را،
درختان و درياچه را
معنايي هست؟
گفتم: " وصف طبيعت؟"
گفت: "نه! طبيعت چرا؟
کلبه، مهم است."
سکوت کردم. سکوت کرد.
ناگهان شادمانه گفت:
"نگاه کن، دود را ميبيني؟"
گفتم: " از بام کلبه بلند ميشود."
گفت: " کلبهاي که در آن
يک انسان زندگي ميکند."
لبخند زدم. گفت:
"کلبه مهم نيست، انسان مهم است".
به فکر فرو رفتم
به ياد آوردم که معشوقهي شاعر
تنها زماني که همسرش نبود،
در کلبه
آتش ميافروخت!
/ برتولت برشت
کلبهايست.
از بام کلبه دود بلند ميشود.
اگر دود نباشد،
آيا کلبه را،
درختان و درياچه را
معنايي هست؟
گفتم: " وصف طبيعت؟"
گفت: "نه! طبيعت چرا؟
کلبه، مهم است."
سکوت کردم. سکوت کرد.
ناگهان شادمانه گفت:
"نگاه کن، دود را ميبيني؟"
گفتم: " از بام کلبه بلند ميشود."
گفت: " کلبهاي که در آن
يک انسان زندگي ميکند."
لبخند زدم. گفت:
"کلبه مهم نيست، انسان مهم است".
به فکر فرو رفتم
به ياد آوردم که معشوقهي شاعر
تنها زماني که همسرش نبود،
در کلبه
آتش ميافروخت!
/ برتولت برشت
¤
نبود انگيزه ./
: ... بَده، فلترونه.. اون هم نه، ديگه خيلي السيديه!
(يه عضو جديد) : سلام.. راجع به چي حرف ميزنين..
: اونجا.. اون دخترا.. اون يکي.. نه، اونم فلته..
: ... بَده، فلترونه.. اون هم نه، ديگه خيلي السيديه!
(يه عضو جديد) : سلام.. راجع به چي حرف ميزنين..
: اونجا.. اون دخترا.. اون يکي.. نه، اونم فلته..
¤
هيچ ميدونستين پشههاي نر گياهخوار هستن؟ فقط پشههاي ماده هستن که نيش ميزنن... اين بار که يکيشون رُ ديدين با ملايمت بيشتري باهاش رفتار کنين!
¤
صداي پيانو ميشنوم.. گوشم رُ تيز ميکنم ببينم از کدوم طرفه؟! يکي رد ميشه الکي ميگه: الاغ!
دوشنبه 23م
داستان «کلبي» يکي از يکي از خاطرههاي قشنگ ترم پيشمون بود؛ واسه نقد ادبي با چند تا از بچهها نشستيم يه سري داستان خونديم، و پيش خودمون نقد کرديم، که اتفاقاً نوشتهي من (نقد فرماليستي) هم اينجاست (يا اينجا) اگه خواستين. (فايل pdf انگليسي)
خلاصه يکي از خاصترين و شخصيترين کارهاي من بوده، و يادآور خيلي خاطرههاي خوب..! مثل يه گل چهار پر :)
خلاصه يکي از خاصترين و شخصيترين کارهاي من بوده، و يادآور خيلي خاطرههاي خوب..! مثل يه گل چهار پر :)
¤
زندگي کردن Vs گذراندن ./
زماني هست براي آسودگي و بيخيالي. همين طور زماني هست براي فکر آينده و همهي «چه»هاي بيجواب که دست کمي از خورهي ذهن نداره.. به موازاتش زماني هست براي «دچار شدن»، براي هجده يا بيست / بيست و يک ساله بودن، براي اوج خيلي چيزها.. و متعاقبش خيلي «قول»ها.
همهي اينا که بگذره، يه روز ميرسه مثل امروز. هيچ آهنگي پخش نميشه، و من که اينجا نشستم، و ديگه حتا فکر نميکنم که بخوام فلان کار رُ انجام بدم يا نه..
زماني هست براي آسودگي و بيخيالي. همين طور زماني هست براي فکر آينده و همهي «چه»هاي بيجواب که دست کمي از خورهي ذهن نداره.. به موازاتش زماني هست براي «دچار شدن»، براي هجده يا بيست / بيست و يک ساله بودن، براي اوج خيلي چيزها.. و متعاقبش خيلي «قول»ها.
همهي اينا که بگذره، يه روز ميرسه مثل امروز. هيچ آهنگي پخش نميشه، و من که اينجا نشستم، و ديگه حتا فکر نميکنم که بخوام فلان کار رُ انجام بدم يا نه..
¤
رم عزيز نيمسوز (چه کلمهی مسخرهاي!!) شده يود، هر از گاهي ريست ميکرد. ديشب نصفه شبي درآوردمش، انگار يه دندون کرم خورده رُ بکني و پرتش کني بيرون.. الآن رو ميزه. ميتونم بهش از اون لبخندهاي شيطاني بزنم که يعني ديگه هيچ غلطي نميتوني بکني.. من تا يادمه رمها که خراب ميشد مينداختم دور، ميدونم گارانتيه، اما هيچ وقت نبُردم عوض کنم، اين بار اگه حوصله کنم ميرم ببينم چه جوريه.. آخه من که ميدونم آخرش ميگن اين يک مورد فلان جوره، پس از گارانتي خارجه.. چند وقت پيش يکي پرسيد امپيتري پليره گارانتيه؟ گفتم خراب شدنش با ضربه و آب و شوک الکتريکيه، که اينا از گارانتي خارجه.. اگه هيچ اتفاقي نيوفته و قانون نيوتن نقض بشه و کار نکنه؛ آره گارانتيه.. ايرانه ديگه..
» وبلاگ احمدينژاد (خبر)
» وبلاگ احمدينژاد (خبر)
¤
ماندن دلیل میخواهد.
رفتن اما به معنای تمام شدنِ دلایلِ ماندن نیست.
ماندن هم،
همیشه به معنای داشتن دلیل برای ماندن نیست.
گاهی فقط چارهی دیگری نیست... برای ماندن... یا رفتن.
همين!
رفتن اما به معنای تمام شدنِ دلایلِ ماندن نیست.
ماندن هم،
همیشه به معنای داشتن دلیل برای ماندن نیست.
گاهی فقط چارهی دیگری نیست... برای ماندن... یا رفتن.
همين!
Broken up in the wasteland
Broken up in the promised land
Broken up in Disneyland
Broken up in the plastic land
Broken up in the wasteland, broken up in the wasteland
Broken up in the wasteland
And I watched as everyone I knew spent their lives
Trying to be watched on a stage or watched on a film
Or listened to on a record and they thought well maybe
That way I could get a little love out of this life...
¤
من قرار بود «ددالوس و ایکاروس» رُ ببينم، بليت گيرم نيودم و رفتم «خدا را هجي کن». دومي نمايش خوبي بود، البته سليقهي من خيلي با همه فرق داره، از وقتي اينو فهميدم -به جز شايد به دوستان خيلي نزديک- ديگه کتاب، موسيقي، چيزي رُ پيشنهاد نميدم. داستان نمايش خيلي سادهست: پايان تراژيکِ سه زنداني سياسي. و حتا بيشتر زمان کوتاه اجرا (شصت دقيقه) صرف مسايل تابلوي معمولي به ظاهر بياهميتي ميشه که شايد به سختي بتونه يه تماشاگر معمولي رُ خوشحال کنه. کمتر از ده دقيقهي آخر، نتيجهگيري زندگيه؛ اونجا که آهنگِ شديداً مناسب خيلي کمک ميکنه، و اونجا که همهي حرفهاي قبلي يه دفعه به نتيجه ميرسه.. واسه من که سه سال گذشته هر چيزي که بوده همهش داستان و نقد و مطالب مرتبط بوده، نمايش کاملاً قشنگي بود. خيلي ابسترکت نيست، چيزي که اگه بود من بيشتر لذت ميبردم، اما در نهايت خوشحالم که ديدمش. جاش هم تالار نو هست؛ يکي از جاهايي که من خيلي دوستش دارم!
» 38 هایکوی سهزبانه با موضوع شبنم
» اصول ست كردن لباس و نحوهي انتخاب آن
» + ست کردنِ رنگ لباس
» تبديل عکس به نوشته
» سربازان زن اسرائيلي (عکس!)
» نتايج کنکور سراسري کارشناسي امسال بدون شماره شناسنامه و.. (کافيه هر چي نميدونين رُ خالي بذارين!)
» 38 هایکوی سهزبانه با موضوع شبنم
» اصول ست كردن لباس و نحوهي انتخاب آن
» + ست کردنِ رنگ لباس
» تبديل عکس به نوشته
» سربازان زن اسرائيلي (عکس!)
» نتايج کنکور سراسري کارشناسي امسال بدون شماره شناسنامه و.. (کافيه هر چي نميدونين رُ خالي بذارين!)
پنجشنبه 19م
سفر بودم - تهران. از اين مسافرتهاي کوچيک که خوش ميگذره! اصلش قرار بود يک روز و نيمه باشه؛ عروسي رفتم، نمايش «خدا را هجي کن» (+) رُ ديدم؛ خوب بود، واسه نمايش «پرتره» هم يه مهمون بردم! همه جاهاي لازم و کارهاي لازم هم انجام شد!
يک. تونل رسالت هم تست شد!
دو. شصت تا مسيج شد تو دو روز؟
سه. در اثر بيدقتي خودم ساعت بليت برگشت يه چيز ديگه تو ذهنم بود => جاموندم! => ساعت دوازده شب بايد يه تصميم ميگرفتم: برگشت، رفتم اصفهان از اونجا اومدم شيراز که کلاسم رُ از دست ندم حداقل.. و به موقع هم رسيدم.
چهار. چه قدر اصفهان هم بزرگ شده، سه سال پيش ديدمش.. چه قدر خيابون و دور جديد.. مثل هميشه اون قسمتش که مربوط به شهرداريه در سطح خيلي بالاتري نسبت به شيراز قرار داشت، و اون قسمتيش که مربوط به مردمش ميشه در سطح پايينتر.
پنج. ايدهي جالبشون The Night Project Bus بود!
شش. مسير اصفهان به شيراز خيلي عجيب شد؛ انگار سوار اتوبوس اردو باشي؛ همهش آهنگ و رقص و الکي خوش... البته به همين دليل مسير پنج تا شش ساعته رُ هشت ساعته و نيمه اومد. اما از همهي اينا بگذريم منظره عالي بود... مزرعههاي طلا.. زمينهاي خيلي خيلي وسيع بازمونده از شاخههاي طلايي گندم، و مزرعههاي سبز ذرت.. قشنگ بود :)
هفت. تمام اين روزها؛ ماه... ماه... ماه..
هشت. حداقل هزينه، حداکثر استفاده. خوشم اومد از خودم!
يک. تونل رسالت هم تست شد!
دو. شصت تا مسيج شد تو دو روز؟
سه. در اثر بيدقتي خودم ساعت بليت برگشت يه چيز ديگه تو ذهنم بود => جاموندم! => ساعت دوازده شب بايد يه تصميم ميگرفتم: برگشت، رفتم اصفهان از اونجا اومدم شيراز که کلاسم رُ از دست ندم حداقل.. و به موقع هم رسيدم.
چهار. چه قدر اصفهان هم بزرگ شده، سه سال پيش ديدمش.. چه قدر خيابون و دور جديد.. مثل هميشه اون قسمتش که مربوط به شهرداريه در سطح خيلي بالاتري نسبت به شيراز قرار داشت، و اون قسمتيش که مربوط به مردمش ميشه در سطح پايينتر.
پنج. ايدهي جالبشون The Night Project Bus بود!
شش. مسير اصفهان به شيراز خيلي عجيب شد؛ انگار سوار اتوبوس اردو باشي؛ همهش آهنگ و رقص و الکي خوش... البته به همين دليل مسير پنج تا شش ساعته رُ هشت ساعته و نيمه اومد. اما از همهي اينا بگذريم منظره عالي بود... مزرعههاي طلا.. زمينهاي خيلي خيلي وسيع بازمونده از شاخههاي طلايي گندم، و مزرعههاي سبز ذرت.. قشنگ بود :)
هفت. تمام اين روزها؛ ماه... ماه... ماه..
هشت. حداقل هزينه، حداکثر استفاده. خوشم اومد از خودم!
¤
همهش قاصدک.. چه خبره؟ کي اينا رُ فرستاده؟ پس چرا ساکتن...؟!
¤
ديدي چه جوري يه دفعه بارون شروع شد؟ همون جوري شروع ميشه.. همهش فلشبک.. هِي ميپري تو زمانها، خيلي موقعها هم آينده.. بعد.. خُب بعد.. بند مياد.. مثل بارون.. امروز..
¤
تو چشمهاي مردم نگاه کن، بعضيهاش خاليه، بعضيهاش.. عابرايي که با سرعت گم ميشن، اگه يه جوري که نبينن و ناراحت نشن، ميشه کلي همه چيز رُ خوند.. مگه نه؟
¤
./
: دست در دست هم دهيم به مهر، با «يکي» بريم تئاتر شهر..
: تو از اونور دنيا هم چشم داري مگه؟ تاروت يا فال قهوه؟
: هيچ کدوم. گوي بلورين.. ديدمتون! ميگم.. خوب بودآاا...
: ؟!؟!؟
: دست در دست هم دهيم به مهر، با «يکي» بريم تئاتر شهر..
: تو از اونور دنيا هم چشم داري مگه؟ تاروت يا فال قهوه؟
: هيچ کدوم. گوي بلورين.. ديدمتون! ميگم.. خوب بودآاا...
: ؟!؟!؟
شنبه 14م
صبح بدون اين که چشمام رُ باز کنم هدفون رُ ميذارم تو گوشم، ميخونه «هاني يو آر اِ راک، آپآن ويچ، آي ستند..» يک ساعتي آهنگ گوش ميکنم، بعد، مثل روزاي گذشته، با اين تفاوت که ديگه -از ديشب- قرار نيست ناراحت باشم که دارم وقت تلف ميکنم؛ ده روزي ميشه هيچ کار مثبتي نکردم، نه حتا يک کلمهي درسي، و ديشب تصميم گرفتم تا آخر هفته تو «استراحت» باشم، از شنبهي ديگه...
حوصلهم سر رفته، يه کم تلفن، يه کم کتاب، و تو ذهنم آهنگه هِي داره تکرار ميشه. يه کم خردهکاري مونده؛ عصر ميرم بيرون. بايد از جاهايي رد شم که دست کمي از نمايشهاي فشن نداره، راستي امسال اولين جشنوارهي تابستاني شيرازه. به تقليد از دوبي و کيش؛ به مدت يکماه قرعهکشي و جايزه و تخفيف.. تو تاکسي يه رانندهي عصبي رُ ميبينم که زن و بچهش کنارش نشستن، و برخوردش با اونا.. ترافيک انقدر مزخرف شده که دقيقاً ده دقيقه دير ميرسم. دوباره تاکسي. باز ترافيک و باز پنج دقيقه تأخير.. اين چيزا بيشتر خودمو اذيت ميکنه؛ من هميشه کاملاً آنتايمم.. تو آرايشگاه صندلي کناري يه دختر کوچولو نشسته، داره جيغ ميزنه. باباي احمقش بالا سرش وايساده هِي ميگه «من برم؟..خُب نميرم.. گريه نکن ديگه.. من ميرمآ.. ميگم پليس بياد آ..» مامان احمقش -که هي ميگه بهت جايزه ميديم، ميريم بعد راني واسهت ميخرم، شکلات ميخرم..- داره اشکهاي بچه رُ پاک ميکنه، اون وسط هم آقاهه به زور خودشو جا داده و داره موهاي دختره رُ کوتاه ميکنه.. بچههه هِي جيغ ميزنه، صداش تو آهنگ کامران و هومن گم ميشه. دلم ميخواد پاشم داد بزنم مگه مرض دارين؟ مو کوتاه کردن که ترس نداره؛ انقدر بد جبهه گرفتن همه خُب بچههه ميترسه.. اگه يه کم منطقي بهش بگن ساکت باش حتماً آروم ميشد. با اين حال وقتي ميام بيرون يه آهنگ ديگه تو ذهنمنه؛ آيم مد ابَوت يو، آيم مد ابَوت يو..
ميام بيرون، تاکسي، ماشين مخصوص جانبازانه، به جاي پدالها يه جور دندهي اضافي هست و آقاهه خودش رُ ميکشه تا تو اين ترافيک ماشين رُ رد کنه. آهنگه تو ذهنمه «هاني يو آر اِ راک،..» هميشه وقتي ميبينم مرداي ميانسال يا پير مسافرکشي ميکنن از خودم ميپرسم چرا بايد مردي به اون سن «مجبور» باشه مسافرکشي کنه؛ آدمي که الآن بايد دورهي استراحتش باشه، تو خانوادهش باشه، هنوز بايد کار دوم داشته باشه..
يه بوليز دارم که خيلي دوستش دارم، روزهاي خاص ميپوشمش، همون که روز اول دانشگاه پوشيدم... ديروز بعد از مدتها (يک سال؟) پوشيدم، ديدم چه قدر بهم بزرگ شده!!!! جداً سه / چهار سال پيش چه قدر لباس گشاد مد بود.. البته من هم لاغر شدم. يک سال پيش، وقتي ديدم از خودم خوشم نمياد، تصميم گرفتم قيافهاي رُ که ميخوام داشته باشم، واسه همين عينک رفت کنار، مدل مو عوض شد، يه کم لاغرتر شدم و يه سري چيز ديگه.. اين جوري بيشتر دوست دارم!
جديداً شديداً عاشق سارتر شدم. فکر کنم همونيه که دنبالش بودم، کاشکي «اميل» رُ اون نوشته بودم. اميل يه رسالهي آموزشي قطع بزرگ 600 صفحهاي از ژان ژاک روسو هست که به صرافت افتادم بخونمش.. اگه همه چيز رُ تعطيل کنم شايد بتونم زود تمومش کنم.. البته کتاب مزخرفيه، کاملاً با تکتکِ جملههاش مخالفم! يه جورايي شبيه «جمهور» افلاطونه، که با اون هم مشکل دارم من.. نه! ميرم از سارتر هر چي کتاب هست ميگيرم، اونا رُ ميخونم.. اميل وقت تلف کردنه..
اينجا يه چيز جالبش اينه که مردم عشق بيرون رفتنن، تو زمستون فقط جمعهها، اما تو تابستون هر شب، مثل سيزده به در ميان ميشينن تو چمنا، انقدر شلوغ ميشه که آدم فکر ميکنه مگه اينا کار و زندگي ندارن؟ تا آخر شب کارشون همينه، در کل يکي از ويژگيهاي خانوادههاي شيرازي همينه. و جوونترها.. خُب جايي رُ ندارن که؛ پاتوقشون ميشه کافيشاپ و رستوران. واسه همين بيشترين فستفود و رستوران رُ داره، و بين خودشون جملهاي هست که «اگه مغازهاي بزني که مربوط به شکم بشه، توش ضرر نيست.» حالا اين همه وراجي کردم که بگم تو شهريور جشنوارهي فستفوده. چند روز پيش تو پيتزا هات تبليغ زده بود.
اوه يه چيزي که جديداً خيلي اذيتم ميکنه ديدن يه دختر کوچولوي سه / چهار سالهست که داره نوشابه يا پفک يا چيپس ميخوره.. نميتونم برم توجيهش کنم که اينا واسهش بَده که، فقط ميتونم اميدوار باشم يه زماني مردم خودشون بفهمن بايد به فکر خيلي چيزا باشن هميشه، يه کم فکر کنن. اين چيزيه که فراموش کردن..
خيلي سال پيش برام قابل فهم نبود که چرا دختره جلو ميشينه، بعد ميگه دو نفر حساب کنين که کنارش کسي نشينه.. استدلال ميکردم ميتونه سوار تاکسي بشه که عقب خالي باشه و... تو اين چند سال براي خودم ديگه عادت شده، وقتي کلي صفه واسه تاکسي، کافيه يه کم بيشتر طي کنم تا اولين تاکسي نگه داره.. احتمالاً اگه يکي منو ببينه پيش خودش فکر ميکنه چرا؟ لول.. و هيچ وقت هم نميفهمه..
يه توريست ازم آدرس ميپرسه، بلد نيستم. ميگه مطمئني اينجا زندگي ميکني؟ ميگم آره، اما تو خيابون که زندگي نميکنم.. چه ميدونم آسيب قوامي کجاست ديگه..
کرم ذهن گرفتم، «هاني يو آر اِ فول، آپآن ويچ، آي ستند..» خسته شدم از بس بدبختي ديدم. پياده ميام خونه. ياد يکي از بچهها ميوفتم که ميگفت: من انقدر مشکلي نداشتم واسه همين الآن کارم شده به مشکل بقيه برسم.. شب آنلاين ميشم، ميپرسه برنامهت چيه؟ ميگم يک سال و نيم ديگه کنکور. ميگه پشيمون نشي؟ ميگم نميشم. هميشه ميشه از گذشته پشيمون بود اما من هيچ وقت نبودم. بايد از دانشگاه يه کم دور باشم، يه کم استراحت. ميدونم چه کار دارم ميکنم.. به يه نتيجهي جديد رسيدم: اين درده با فکر کردن و نفس کشيدن رابطهي مستقيم داره. هر چي عميقتر نفس بکشم يا بيشتر فکر کنم..! اما شب دوباره خودمم؛ ساعت يازده تا دوازده قشنگترين ساعتهاي دنياست.. دلم ميخواد تا صبح فکر کنم بارون مياد، تو بکگراند داره ميخونه.. هاني يو آر اِ راک، آپآن ويچ، آي ستند..
...
تمام این سالها همیشه کسی از من سراغِ تو را میگرفت
تو نشانیِ من بودی و من نشانیِ تو.
گفتی بنویس
من شمال زاده شدم
اما تمامِ دریاهای جنوب را گریستهام
....
حوصله کن
خواهیم رفت،
اما خاطرت باشد
همیشه این تویی که میروی
همیشه این منم که میمانم...
/ سید علی صالحی
حوصلهم سر رفته، يه کم تلفن، يه کم کتاب، و تو ذهنم آهنگه هِي داره تکرار ميشه. يه کم خردهکاري مونده؛ عصر ميرم بيرون. بايد از جاهايي رد شم که دست کمي از نمايشهاي فشن نداره، راستي امسال اولين جشنوارهي تابستاني شيرازه. به تقليد از دوبي و کيش؛ به مدت يکماه قرعهکشي و جايزه و تخفيف.. تو تاکسي يه رانندهي عصبي رُ ميبينم که زن و بچهش کنارش نشستن، و برخوردش با اونا.. ترافيک انقدر مزخرف شده که دقيقاً ده دقيقه دير ميرسم. دوباره تاکسي. باز ترافيک و باز پنج دقيقه تأخير.. اين چيزا بيشتر خودمو اذيت ميکنه؛ من هميشه کاملاً آنتايمم.. تو آرايشگاه صندلي کناري يه دختر کوچولو نشسته، داره جيغ ميزنه. باباي احمقش بالا سرش وايساده هِي ميگه «من برم؟..خُب نميرم.. گريه نکن ديگه.. من ميرمآ.. ميگم پليس بياد آ..» مامان احمقش -که هي ميگه بهت جايزه ميديم، ميريم بعد راني واسهت ميخرم، شکلات ميخرم..- داره اشکهاي بچه رُ پاک ميکنه، اون وسط هم آقاهه به زور خودشو جا داده و داره موهاي دختره رُ کوتاه ميکنه.. بچههه هِي جيغ ميزنه، صداش تو آهنگ کامران و هومن گم ميشه. دلم ميخواد پاشم داد بزنم مگه مرض دارين؟ مو کوتاه کردن که ترس نداره؛ انقدر بد جبهه گرفتن همه خُب بچههه ميترسه.. اگه يه کم منطقي بهش بگن ساکت باش حتماً آروم ميشد. با اين حال وقتي ميام بيرون يه آهنگ ديگه تو ذهنمنه؛ آيم مد ابَوت يو، آيم مد ابَوت يو..
ميام بيرون، تاکسي، ماشين مخصوص جانبازانه، به جاي پدالها يه جور دندهي اضافي هست و آقاهه خودش رُ ميکشه تا تو اين ترافيک ماشين رُ رد کنه. آهنگه تو ذهنمه «هاني يو آر اِ راک،..» هميشه وقتي ميبينم مرداي ميانسال يا پير مسافرکشي ميکنن از خودم ميپرسم چرا بايد مردي به اون سن «مجبور» باشه مسافرکشي کنه؛ آدمي که الآن بايد دورهي استراحتش باشه، تو خانوادهش باشه، هنوز بايد کار دوم داشته باشه..
يه بوليز دارم که خيلي دوستش دارم، روزهاي خاص ميپوشمش، همون که روز اول دانشگاه پوشيدم... ديروز بعد از مدتها (يک سال؟) پوشيدم، ديدم چه قدر بهم بزرگ شده!!!! جداً سه / چهار سال پيش چه قدر لباس گشاد مد بود.. البته من هم لاغر شدم. يک سال پيش، وقتي ديدم از خودم خوشم نمياد، تصميم گرفتم قيافهاي رُ که ميخوام داشته باشم، واسه همين عينک رفت کنار، مدل مو عوض شد، يه کم لاغرتر شدم و يه سري چيز ديگه.. اين جوري بيشتر دوست دارم!
جديداً شديداً عاشق سارتر شدم. فکر کنم همونيه که دنبالش بودم، کاشکي «اميل» رُ اون نوشته بودم. اميل يه رسالهي آموزشي قطع بزرگ 600 صفحهاي از ژان ژاک روسو هست که به صرافت افتادم بخونمش.. اگه همه چيز رُ تعطيل کنم شايد بتونم زود تمومش کنم.. البته کتاب مزخرفيه، کاملاً با تکتکِ جملههاش مخالفم! يه جورايي شبيه «جمهور» افلاطونه، که با اون هم مشکل دارم من.. نه! ميرم از سارتر هر چي کتاب هست ميگيرم، اونا رُ ميخونم.. اميل وقت تلف کردنه..
اينجا يه چيز جالبش اينه که مردم عشق بيرون رفتنن، تو زمستون فقط جمعهها، اما تو تابستون هر شب، مثل سيزده به در ميان ميشينن تو چمنا، انقدر شلوغ ميشه که آدم فکر ميکنه مگه اينا کار و زندگي ندارن؟ تا آخر شب کارشون همينه، در کل يکي از ويژگيهاي خانوادههاي شيرازي همينه. و جوونترها.. خُب جايي رُ ندارن که؛ پاتوقشون ميشه کافيشاپ و رستوران. واسه همين بيشترين فستفود و رستوران رُ داره، و بين خودشون جملهاي هست که «اگه مغازهاي بزني که مربوط به شکم بشه، توش ضرر نيست.» حالا اين همه وراجي کردم که بگم تو شهريور جشنوارهي فستفوده. چند روز پيش تو پيتزا هات تبليغ زده بود.
اوه يه چيزي که جديداً خيلي اذيتم ميکنه ديدن يه دختر کوچولوي سه / چهار سالهست که داره نوشابه يا پفک يا چيپس ميخوره.. نميتونم برم توجيهش کنم که اينا واسهش بَده که، فقط ميتونم اميدوار باشم يه زماني مردم خودشون بفهمن بايد به فکر خيلي چيزا باشن هميشه، يه کم فکر کنن. اين چيزيه که فراموش کردن..
خيلي سال پيش برام قابل فهم نبود که چرا دختره جلو ميشينه، بعد ميگه دو نفر حساب کنين که کنارش کسي نشينه.. استدلال ميکردم ميتونه سوار تاکسي بشه که عقب خالي باشه و... تو اين چند سال براي خودم ديگه عادت شده، وقتي کلي صفه واسه تاکسي، کافيه يه کم بيشتر طي کنم تا اولين تاکسي نگه داره.. احتمالاً اگه يکي منو ببينه پيش خودش فکر ميکنه چرا؟ لول.. و هيچ وقت هم نميفهمه..
يه توريست ازم آدرس ميپرسه، بلد نيستم. ميگه مطمئني اينجا زندگي ميکني؟ ميگم آره، اما تو خيابون که زندگي نميکنم.. چه ميدونم آسيب قوامي کجاست ديگه..
کرم ذهن گرفتم، «هاني يو آر اِ فول، آپآن ويچ، آي ستند..» خسته شدم از بس بدبختي ديدم. پياده ميام خونه. ياد يکي از بچهها ميوفتم که ميگفت: من انقدر مشکلي نداشتم واسه همين الآن کارم شده به مشکل بقيه برسم.. شب آنلاين ميشم، ميپرسه برنامهت چيه؟ ميگم يک سال و نيم ديگه کنکور. ميگه پشيمون نشي؟ ميگم نميشم. هميشه ميشه از گذشته پشيمون بود اما من هيچ وقت نبودم. بايد از دانشگاه يه کم دور باشم، يه کم استراحت. ميدونم چه کار دارم ميکنم.. به يه نتيجهي جديد رسيدم: اين درده با فکر کردن و نفس کشيدن رابطهي مستقيم داره. هر چي عميقتر نفس بکشم يا بيشتر فکر کنم..! اما شب دوباره خودمم؛ ساعت يازده تا دوازده قشنگترين ساعتهاي دنياست.. دلم ميخواد تا صبح فکر کنم بارون مياد، تو بکگراند داره ميخونه.. هاني يو آر اِ راک، آپآن ويچ، آي ستند..
...
تمام این سالها همیشه کسی از من سراغِ تو را میگرفت
تو نشانیِ من بودی و من نشانیِ تو.
گفتی بنویس
من شمال زاده شدم
اما تمامِ دریاهای جنوب را گریستهام
....
حوصله کن
خواهیم رفت،
اما خاطرت باشد
همیشه این تویی که میروی
همیشه این منم که میمانم...
/ سید علی صالحی
¤
نقسهاي عميق يادم رفته.. انگار که تنها تو ماشيني، همهي زندگيت صندوق عقبه، نميدوني کجا داري ميري، انقدر باد ميخوره بهت که نفسهاي خودت يادت ميره، فکر ميکني ابروهاش رُ ديدي؛ تو آينه رُ نگاه ميکني هيشکي نيست، اون ته يه ماشين داره نزديک ميشه، فقط همين. نقسهاي عميق يادم رفته..
¤
داشت فکر ميکرد مگه آخرين بار کِي کلاه گذاشته بود که انقدر خاک گرفته الآن؟ اول نوار مشکي براق دور کلاه رُ تميز کرد، بعد چند بار خودش رُ فوت کرد و گذاشت سرش. آماده بود. دم در احساس خنکي کرد، کفشهاش پاش بود، اما شلوار نه.
¤
حضور ناممکن...................................................
¤
همون صداي دونههاي بارون که ميخوره رو چتر، و ما که زيرشيم..
¤
فيلم آتش بس رُ ديدم. هيچ ويژگياي نداشت که لقب «پرفروشترين فيلم تاريخ سينماي ايران» رُ بخواد بگيره. در مقايسه با فيلمهاي ايراني چهار ستاره (ار پنج) و در کل دو ستاره (از پنج) بهش ميدم.
¤
iaudio مدل u2. در مقايسه با mp3 playerهاي ديگه عالي بود. يک گيگ، ظاهر قشنگ، سبک.. نمايندگي شيرازش «دنياي ديجيتال» تو پاساژ ملاصدرا. بين وليو، سامسونگ، کريتيو، و يکي دو مارک الکي اين بهتر بود. تنها ايرادي که بهش ميشه گرفت چيني بودنشه که يک سال گارانتيه، و reviewهايي که رو نت ازش نوشتن همه تصديق کردن که عاليه. چهار و نيم ستاره از پنج ستاره! تنها ايرادهايي که بعد از خوندن چندين review گفته بودن اين بود که سر هدفونش يه کم بزرگه (که هست!)، و کار کردن با دکمهي کنترلرش با دستکش يه کم سخته. از ويژگيهاي منحصر به فردش اين که هم با کامپيوتر شارژ ميشه هم آداپتور (باتري ليتيوم)، و مودِ ليريک داره؛ تو چهار سطر ليريک آهنگي که پخش ميشه رُ نشون ميده، و تکنولوژي صداي سه بعدي داره. ديگه؟ مثل باقيشون ضبط و راديو و فولدر (فلش مموري) و تنظيم سرعت پخش و.. اگه دنبالِ يه mp3 player يک گيگي هستين اينو تو ذهنتون داشته باشين!
¤
ماه همدستش بود، واسه همون اون شب طلوع نکرد.. روز اول، ماه بود که چشمهاش رُ به يادش آورد، و حالا ماه بود که، تا آخرين روز اون فکرها و تصويرها رُ تکرار ميکرد..