<body>

مهدی اچ‌ای

!برداشت شخصی من از دنیای اطراف، زندگی و هر چیز دیگه

¤

مي‌گم اگه خوش‌شانس باشي يه روزي، خيلي روز ديگه حتا، مي‌بيني که اصلاً حرفام شوخي نبود. فقط اون زمان نمي‌ديدي، و احتمالاً‌ تا تو بخواي چشم باز کني، همه چيز، حداقل قسمتِ مربوط به من‌ش، تموم شده. پس ديگه دنبال‌ش رُ نگير. به عنوان يه شکستِ ساده قبول‌ش کن. اگه هم الآن دارم مي‌گم، نه واسه اينه که باز فکر کني حرفِ من مي‌شه، فقط واسه اينه که، يک درصد، فکر کردم شايد بخواي زودتر بفهمي، شايد زماني که هنوز خيلي دير نشده باشه، که من، شايد، يه کم هنوز دير نشده باشه...
posted @ September 28, 2006


¤

آدما مثل همن، فرق‌شون تو وايسادن‌شونه. ديروز يکي رُ ديدم که سر و ته وايساده بود، البته اين جور آدما هم خيلي کمن، ديگه ضايع‌ست، نمي‌دونم چرا نفهميده بود، لابد که نه، حتماً اون‌م بقيه رُ سر و ته مي‌ديد. اما جداً چند روز پيش رو صندلي‌هاي بخش (دانشکده) نشسته بودم، سعي کردم واسه چند دقيقه دقيقاً با سرعت زمين بچرخم تا انگار ثابت باشم، و آدما رُ ببينم که ميان و مي‌رن. خوبي بخش ما اينه که «همه جور» آدم رُ مي‌شه ديد دقيقاً، و همزيستي مسالمت‌آميزي که همه با هم دارن. شايد فرق داشتن‌هاشون کج‌شون مي‌کنه، شايد هم طرز وايسادن‌شون، متفاوت‌شون مي‌کنه. اما مطمئن شدم فرق زيادي نيست بين آدما، اگه خودمو با زاويه‌شون تطبيق مي‌دادم، هموني -يا شبيه به هموني- بودن که بايد. يا من شبيهِ اونا..

» نمی‌خوام کتاب چاپ کنم!
» عجيب‌ترين مجسمه‌هاي دنيا + مشخصات‌شون
posted @


¤

باد اسب است
گوش کن چگونه می‌تازد
از میان دریا. از میان آسمان.
می‌خواهد مرا با خود ببرد؛ گوش کن
چگونه دنیا را به زیر سم دارد
برای بردن من!
مرا در میان بازوانت پنهان کن
تنها یک امشب
آنگاه که باران
دهان‌های بیشمارش را
بر سینه‌ي دریا و زمین می‌شکند،
گوش کن چگونه باد
چهار نعل می‌تازد
برای بردن من.. /
posted @


پنجشنبه 6 مهر 85

دارم سعي مي‌کنم دوباره عادت خوندن رُ به خودم برگردونم. روز اولي که موندم دانشگاه (کتابخونه) شايد بيشتر از سي صفحه نخوندم، اما همين هم خوب بود. ديگه؟ چند تا داستان خيلي کوتاه از ويرجينيا وولف خوندم که يکي‌ش رُ تو هفته‌ي آينده ترجمه مي‌کنم، چند تا کتاب تئوري (ليترچر) هست که کم کم مي‌خونم، و ترجمه‌ي فارسي داستان «سمفوني کليسايي» (آندره ژيد)؛ کتاب بامزه‌اي بود. دفتر خاطراتِ کشيشيه که سرپرستي از دختر کور، کر و لالِ کثيفي رُ بر عهده مي‌گيره، و به مرور زمان عاشق‌ش ميشه (و اون هم با ياد گرفتن خط بريل و عمل جراحي، نه تنها خوندن و حرف زدن و ديدن‌ش رُ به دست مي‌اره که زيباترين هم هست) و به مرور پسر کشيش، رغيب‌ش ميشه و باقي داستان. کتاب من ترجمه‌ي عبدالحسين پريفيان، نشر اساطير (800 تومن) هست. اگرچه از نظر ادبي شايد ارزش زيادي نداره، چه خودِ موضوع چه نثر داستان، اما به يک بار خوندن‌ش مي‌ارزه.
posted @ September 27, 2006


¤

... تو تراس کوچک خونه وايساده بودن و منظره‌ی بيرون رُ تماشا مي‌کردن. در نگاهِ خانم و آقاي ميچر، که بيشتر از بيست سال در کنار هم زندگي کرده بودن، هيچ چيز ديگه‌اي باقي نمونده بود مگه شرابي به دست و سيگاري به لب، و خيره شدن به فضاي نامعلوم شهر، نقطه‌اي که مرکز جذب تمام دنيا بود، و هيچ کدوم رُ از نگاه کردن خسته نمي‌کرد. و البته شايد اين تنها راه باقي مونده بود براي پس زدنِ نياز به صحبت، چيزي که در زندگي امروزشون گم شده بود، و هيچ جايگزيني نداشت. نگاه کردني که قادر بود جادوي زمان رُ در هم بشکنه، روز رُ شب کنه، تنهايي رُ ناديده بگيره، و براي خانواده‌ي ميچر زندگي‌اي رُ به وجود بياره که خيلي‌ها -دورادور- حسرت داشتن‌ش رُ بکشن..
posted @


¤

خصوصي ./
چند روزه يه ايميل خيلي خيلي عزيز، با يه سابجکت دو حرفي... مي‌دوني چه قدر برام مهمه، دوست‌ش دارم و ممنونم. خيلي خيلي مرسي. مرسي. @};-
posted @ September 25, 2006


1 مهر 85

posted @ September 23, 2006


¤

تو هم شبیه دیگران هستی،
شیفته‌ی پرواز
اما هیچ کس شبیه تو نیست؛
آن‌ها هیچکدام
بال ندارند..!
/ واهه آرمن
posted @ September 22, 2006


¤

در باب سورئاليسم ./
..چون حافظه فقط تکه‌هايي از رويا، و نه کليت آن را، بازسازي مي‌کند، حوادثِ هستيِ ما ممکن است تحت تسلطِ اين زندگي ثانويه باشد. چرا يک موجود به سوي موجود ديگري کشيده مي‌شود؟ آيا آنچه او در نگاهِ آن زن دوست مي‌دارد، دقيقاً همان نيست که او را به روياي خود مربوط مي‌سازد؟ و به داده‌هايي پيوند مي‌دهد که بر اثر اشتباهِ خودش از دست داده است؟ همان طور که سالوادور دالي در «زن مرئي» مي‌گويد: روز را ناخودآگاه به جستجوي تصويرهاي گم شده‌ي روياها مي‌گذرانيم و از اين روست که چون صورتِ رويايي را باز يابيم، تصور مي‌کنيم که از پيش آن را مي‌شناخته‌ايم، و با خود مي‌گوئيم که ديدنِ آن ما را غرق رويا مي‌کند..
/ رضا سيد حسيني.

«ناديا» اثري است رمان‌مانند از آندره برتون: ناديا زن جواني است با نگاهي سحر‌آميز که قهرمانِ داستان بار اول در يکي از خيابان‌هاي پاريس با او برخورد مي‌کند. بار ديگر او را در کوچه‌اي مي‌بيند و باز ردِ او را گم مي‌کند. چند بار ديگر نيز، چنان که گويي سرنوشت برخوردِ آن‌ها را از پيش دقيقاً تنظيم کرده است، او را مي‌بيند. سپس با او آشنا مي‌شود و آن زن افکارو روياهاي او را مي‌خواند؛ برايش پيش‌بيني‌هايي مي‌کند که به حقيقت مي‌پيوندد و او را با خود به دنياي اسرارآميز تصادف‌هاي عيني و برخوردهاي ناگهاني مي‌کشد. با همه‌ي مقاوت و پايداري‌هاي خويش، عاقبت بر اثر نفوذ آن زن، حوادث و اتفاقاتِ ناممکن را مي‌پذيرد و در مسلماتِ يقيني و حتمي شک مي‌کند. به زودي در برابر او دچار وحشت و هراسي مقدس مي‌شود. ولي ناديا در ورطه‌ي دنياي دروني خويش فرومي‌رود و در نظر ديگران ديوانه مي‌شود و او را به تيمارستان مي‌کشانند.

در اينجاست که نويسنده مسئله‌ي جنون را مطرح مي‌کند و مي‌پرسد که واقعاً ديوانگي چيست؟ چه کسي مي‌تواند سر حدِ ميانِ جنون و سلامت را مشخص کند؟ آيا نمي‌توان گفت که ناديا به سرچشمه‌ي معرفتِ حقيقي دست داشته است؟
posted @


¤

مثل وقت‌هايي که هوا اصلاً هم سرد نيست، اما دوست داري يه چيزي بندازي روت که با يه حس امنيت بخوابي..
posted @


پنج‌شنبه 30م

زياد زده بود اما فکر نمي‌کردم زيادي، هيچ کس فکر نمي‌کرد. تنها رفت تو اتاق، يکي دو بار بهش سر زدم، پشت کامپيوتر نشسته بود سليتر بازي مي‌کرد. پشت‌ش به من بود. يه بار ديگه هم ديدم که داشت مي‌نوشت چيزي رُ، و خُب تو دنياي خودش بود. ما تو پذيرايي بوديم..

زيادي زده بود، و ما دير فهميديم. هيچ کس فکر نمي‌کرد اتفاقي براش بيوفته، اما شايد اگه زودتر رسيده بود بيمارستان الآن هنوز بود. و حالا... رو صفحه‌ي کامپيوترش يه وردپد بازه و يک نوشته‌ي ناتمام:

«آخرين صحبت‌شون سه روز قبل بود. و پسر هر ثانيه‌ي اين روزها رُ انتظار کشيده بود. تا اون لحظه کلي به خودش رسيده بود. با يه شاخه گل رز قرمز وارد کافي‌شاپ شد. هنوز اون نرسيده بود، پشت ميزي نشست و پيش خودش لبخند زد.

« ده دقيقه بعد، بدون هيچ توضيحي دختر اومد. گفت ازش متنفره. پسر انگار خشک‌ش زده بود، فقط نگاه کرد. بعد دختر رفت، حتا ننشست. و پسر انگار خشک‌ش زده بود، ديگه نگاه هم نکرد. نرفت دنبالش. انگار خشک‌ش زده بود، با يه شاخه گل رو ميزش..»

--------
راه طولانی است
جاده‌هايی که هر کدام
به سويی می‌روند
و تو را با خود می‌برند
و تو آرام می‌روی

تا که راه خویش را بیابي
راهی که انتهایش مبهم
ابتدایش مبهم
نه سایه ساری
نه راهنمایی..

زمانی که پنداری
تو مانده‌ای و غم بی‌انتهای جاده‌ها،
صدایم را بشنو، و لحظه‌ای درنگ
و از پسِ شانه‌هایت ببین
که من
از پشتِ سر می‌آیم
/ مونا اتركي
posted @


¤

آلبوم جديد اوانسس، The Open Door، رُ دانلود کنين:
01 - Sweet Sacrifice
02 - Call Me When You're Sober
03 - Weight of the World
04 - Lithium
05 - Cloud Nine
06 - Snow White Queen
07 - Lacrymosa
08 - Like You
09 - Lose Control
10 - The Only One
11 - Your Star
12 - All That I'm Living For
13 - Good Enough

و پيشنهاد مي‌کنم با برنامه (مثلاً دپ يا گوزيلا) دانلود کنين (و نه راست کليک > سيو تارگت از) چون هِي کانکشن سايت‌ش قطع ميشه و نمي‌شه دانلود کرد درست.
posted @


¤

قوانين دانشگاه ./
دخترهاي خوشگل هميشه بايد يا مالِ اون يکي گروه باشن يا يک سال پايين‌تر / بالاتر. دخترهاي خوشگل بايد يه گنگ کوچيک واسه خودشون داشته باشن، و هيچ وقت تک نباشن!
posted @ September 20, 2006


¤

نوستالوژي 2 ./
اول دبيرستان، ما (من که بچه‌ي خوبي بودم، بقيه‌ي بچه‌هاي کلاس!) دو تا معلم شيمي رُ فراري دادن.. اولي‌ش (که ريش پرفسوري‌ش هيچ وقت يادم نمي‌ره) يه آقاهه بود، که با پاي خودش رفت و ديگه اون طرفا پيداش هم نشد!

تو کلاس هر کي صندلي دسته‌دار چوبي داشت (نيمکت نبود) و به فرم کلاس مي‌نشستيم. سر کلاسِ اين که مي‌شد، گِرد، دور مي‌چيديم صندلي‌ها رُ تا بياد تو کلاس. يکي از تفريح‌ها اين بود که تا روش رُ بر مي‌گردوند به سمت تخته (يا جلو روش) «همه» زلزله مي‌کرديم، يعني محکم و پشت سر هم پاهامون رُ مي‌کوبيديم رو زمين!!! و چون «همه» بوديم کاري نمي‌تونست بکنه!
posted @


¤

ساعت سه و سي و سه دقيقه..

Oh, kiss me beneath the milky twilight
Lead me out on the moonlit floor
Lift your open hand
Strike up the band and make the fireflies dance
Silver moon's sparkling
So kiss me
posted @ September 19, 2006


¤

دانشگاه ./
يک. شايد خوشحال بود حداقل از بيکاري در اومد، وسطِ حرف زدن، استاده، سوئيچ مي‌کنه به درددل.. به هر حال زن هستن ديگه.. بعد آخرش مي‌گه ببخشيد سرت رُ درد آوردم. تو هم طبق معمولِ شوخي با بچه‌ها، غيرارادي و اتوماتيک مي‌گي مهم نيست، اصلاً گوش نمي‌کردم... بعد، خُب، خوب مي‌دوني در خروج کجاست!

دو. به استاده مي‌گي نمي‌توني سر کلا‌س‌ش باشي، تا توافقي بري اون يکي گروه. مي‌گه باشه، خودش با اون يکي استاده صحبت مي‌کنه، آخرش مي‌پرسه حالا همين جوري، چرا مي‌خواي بري اون يکي گروه؟ بهش توضيح مي‌دي که... که.. شما خوب درس مي‌دين، اما من يه کم به صداتون حساس‌م، اذيت مي‌شم، نمي‌تونم تحمل کنم... نگاش مي‌کني، بعد، خُب، در خروجي رُ بلدي خودت!

» نيچه (قسمت‌هايي از کتاب خاموشی آهنین)
» برهنگی | چزاره پاوزه | هرمز شهدادی
posted @


¤

نوستالوژي ./
چندين ساله تو عيد (يه کم) و اولِ مهر (خيلي) که مي‌شه، که تعطيلي هست، به خودم مي‌گم بشينم دستکتاپ رُ مرتب کنم، اما هميشه نهايت‌ش مي‌شه ريختنِ همه چيز تو يه فولدر، تا اين که دوازده هزار تا فايل الآن تو فولدر دسکتاپ هست..

ديروز دنبالِ متني مي‌گشتم، و بايد پيدا مي‌شد، آن‌لاين، طرف از اون ور غر مي‌زد، من اين‌ور مي‌گشتم.. سرچ کامپيوتر که پيدا نکرد، سرچ دستي... و به کشف‌هايي نايل شدم که کريستف کلمب نشده بود! از جمله کلي عکس و فيلم و صدا از کلاس‌هاي دوران دبيرستان و پيش‌دانشگاهي، فيلم اين که سر کلاس چه کار مي‌کرديم.. الآن که خودم درس مي‌دم مي‌فهمم يعني چي، استاده داره درس مي‌ده، خودش رُ مي‌کشه، بعد چند تا از بچه‌ها دارن آخر کلاس فيلم مي‌گيرن و چيز مي‌خورن، ساکت‌هاشون دارن آروم با موبايل بازي مي‌کنن يا حرف مي‌زنن، يا روزنامه.. آخي، خيلي کلي موندم چه جوري ما رُ تحمل مي‌کردن؟ من اگه يه نفر يه کم از اين کارا کنه از پنجره پرت‌ش مي‌کنم بيرون!!! هميشه من با معلم‌ها خوب بودم، اما در کل همه پايه بوديم و هر کاري مي‌خواستيم مي‌کرديم. يه فولدر ديگه، به طرز باحالي، يه عکس از بچه‌هاي مدرسه بود (و من همه‌شون رُ يادم رفته بود!) و يه فايل صوتي که اسم و فاميل و شماره تلفن‌شون رُ با صداي خودشون مي‌گفتن. اصلاً يادم نيست اينا از کجا اومده يا چه جوري به دستِ من رسيده و کِي، اما جالب بود! من از کل بيشتر از صد نفري که دوازده سال با هم بوديم، کمتر از ده نفر رُ يادم بود! چه اسم چه قيافه!

و همين طور عکس با استادا يا از در و ديوار مدرسه و همه چيز... و البته بامزه‌تر از همه چند عکس از ابتدايي و اون قديم قديما!! عکسي که اين زير مي‌بينين، مالِ دوران ابتدايي منه. خودم تو عکس نيستم، از پسرها هم -با اين که همه رُ بايد بشناسم- اما فقط فاميل لباس زرده يادمه الآن. اون آقاهه که سبيل داره ناظم بود؛ که پايه بود با من، شديداً شديداً با من خوب بود، يه «نويد» تو ذهنمه، حالا يا اسمشه يا قسمتي از فاميل‌ش. اون خانوم سمتِ راستي هم معلم کلاس سوم يا چهارم بود، اما چون ما باهاش نداشتيم اصلاً نمي‌دونم کيه، و اسم‌ش رُ هم يادم نيست مسلماً. جاش هم، اگه اشتباه نکنم حياط مدرسه هست، احتمالاً يا زنگ تفريحه يا ظهر (واسه کلاس بعدازظهر مي‌مونديم تو مدرسه و ناهار و اينا..). حياط بزرگ و قشنگيه (نمي‌گم بود چون هنوز هم هست). دو قسمت حياط بود، که ايني که مي‌بينين بين اون دو قسمته. سمت پايين‌تر که کلاس‌هاي اول و دوم، آزمايشگاه، دفتر و اينا، سمت بالاتر هم يه ساختمون ديگه؛ کلاس‌هاي سوم تا پنجم و کتابخونه. اون ميله سمت چپي‌ها هم ميله‌هاي دور يه استخر بزرگه که تو طول سال خالي بود از آب. پر از درخت گردو بود اونجا، يادمه اولين بار اونجا ياد گرفتم گردو برگ‌ش چه جوريه و همه چيز در مورد درخت‌ش.

posted @ September 18, 2006


دوشنبه 27م

از دو حالت خارج نيست؛ يا مثل بچه مثبتا روز قبل اول مهر(!) مي‌رم آرايشگاه، يا همين جوري مي‌رم دانشگاه!!
پ.ن. گفتم يه هفته صورتم رُ اصلاح نمي‌کنم تا اون جوري برم دانشگاه... سه روز گذشته انقدر کثيف شدم خودم حالم به هم مي‌خوره، ديگه تو آينه رُ نگاه نمي‌کنم...

» چگونه نام کوچکِ اشخاص را به کار بریم؟
اين شده يه جوک بين ما.. که وقتي بحث ميشه بگم فلاني دوباره منو به اسم کوچيک صدا زد.. و هزار بار غيرمستقيم و مستقيم بهش گفتم که اين کار رُ نکنه.. نمي‌دونم، من خوشم نمياد «هر کسي» صدام کنه. واسه همينه که نيک نيم «اچ اي» رُ همه جا جاانداختم، دقيقاً هر جايي و هر کسي مي‌تونه اچ اي صدام کنه، و خُب مشکلي نيست. چه استاد باشه چه شاگرد چه همکلاسي چه غريبه و دوست.

» فوروم اجتماعي دانشجويي
» موتور جستجوي شکسپير
» چند جوك از استكبار جهاني
posted @


¤

مثل همه‌، در اطرافِ من نیز کسانی هستند که سعی می‌کنند هر چه بیشتر از زندگی‌م سر در آورند. کسانی که خیال می‌کنند نقش‌شان در زندگی دیگران مهم است و همیشه در ذهن آن‌ها جریان دارند. در حالیکه این‌طور نیست. نه اینکه آن‌ها همیشه بخواهند خود را مهم‌تر از آنچه هستند بپندارند، بلکه در اکثر موارد نوعی کج فهمیِ اسرارآمیز است که در نهایت به گیجی، سردرگمی و حتا مسئولیت‌پذیری‌های ناخواسته در روابط انسانی می‌انجامد.
/ «شاید» نوشته‌ی لیلیان هلمن
posted @


¤

دوست نازنین؛
من اغلب شما را در رويا می‌بینم
من همه چیز را به یاد می‌آورم
من زمان را رويا می‌بینم
اما من می‌خواهم همیشه شما را ببینم
من اغلب شما را انتظار می‌کشم
به دیداری دعوت‌تان می‌کنم
شما دیگر وقتی ندارید
تنها یک دقیقه برایتان مانده.. /
posted @


¤

دلم آبي کم‌رنگَ رُ مي‌خواد، اما نمي‌تونه بگه، چون نبايد بخواد!
posted @ September 16, 2006


¤

متن زير گزارشي از يه نمايش دادايي هست که هيچ وقت اتفاق نيوفتاد، اصلاً هيچ کس هيچ وقت نخواست اجراش کنه، اما شايد يه روز من اجراش مي‌کردم، و در اون صورت کس ديگه‌اي اين گزارش رُ مي‌نوشت. پس من مي‌نويسم، و در اين صورت کس ديگه‌اي اجراش کنه.

پ.ن. پيش نياز: شناخت و دونستنِ مکتب دادا و همه چيز در مورد اون.

پروانه‌ي لرزان ./
در ازاي هفت هزار تومن کاغذي به عنوان بليت تحويل داده ميشه که روش با مداد نوشته شده: «تالار فلان» / «ساعت شش» / «شايد شش و ده دقيقه درها بسته شوند!» و ده‌ها مُهر آبي و قرمز و سبز دو طرف کاغذ زده شده، از مهر شهرداري و اداره‌ي فرهنگ و ارشاد اسلامي گرفته تا شکل‌هاي حيوانات و تکه‌هاي رنگي.

ساعت پنج و پنجاه دقيقه، تالار فلان. در اصلي تالار بسته ست و رو کاغذ پاره‌اي نوشته شده: «برين پي کارتون»، از پشت ميله‌هاي حياتِ تالار فضاي به هم ريخته‌اي پيداست، و کپه‌هاي آتش و توده‌هاي خاک. ساعت پنج و پنجاه و پنج دقيقه، يک زن چادري با چادري کوتاه، پوششي رو صورت‌ش، و عينک آفتابي، به طوري که هيچ چيزي پيدا نيست به جز از زانو به پايين، پابرهنه از تو حيات، قسمتِ بالايي تکه‌اي از ميله‌ها رُ برمي‌داره و راه باريکي براي پريدن از روي نرده‌ها و وارد شدن به تالار باز مي‌کنه، يه کم که فاصله مي‌گيره، تشت بزرگي از رنگ زرد رُ برمي‌داره؛ به سمت راهِ باريک پرت مي‌کنه؛ زنگ به همه جا پاشيده مي‌شه، بعد داد مي‌زنه «بياين تو!» مردم که چاره‌اي ندارن از رو نرده مي‌پرن و رو زمين، رو رنگ‌ها ليز مي‌خوردن، خيلي‌ها از همين الآن فحش دادن‌هاشون رُ شروع کردن. به هر حال جمعيتي ميان تو و يه کم جلوتر، خودشون رُ تو يه حصار کوچيک مي‌بينن که همه جاش، و کف‌ش پوشيده از لايه‌ي روان رنگِ ساختمانيه. هيچ توضيح و راهنمايي نيست مگه صداي ضربه‌هاي چکش‌مانندي که انگار از دور شنيده ميشه.

ساعت شش و پنج دقيقه راه باريک از بيرون بسته ميشه و اعلاني که جمله‌ي «شايد شش و ده دقيقه درها بسته بشه» روش خط خورده و زيرش با خط بد نوشته شده: «شش و پنج دقيقه، درها بسته شد!» از بيرون آويزون ميشه.

در قسمتي از حصار دري با توري لانه مرغي درست شده، و چند قفل در امتدادش، و تکه‌هاي پارچه‌ي سبز گره خورده، که در رُ بسته نگه مي‌داره. بعد، با باز کردن يکي از اون تکه‌هاي پارچه، در با تمام قفل‌هاش روش باز ميشه و جمعيت به راهي که جلوشون هست وارد ميشن. هر چند متر کپه‌ي آتشي راه رُ مشخص کرده، و البته خاک و گل‌هاي کف زمين هم راهنماي دقيقي هستن. راه ختم ميشه به يک در قديمي، يک دستشويي، دستشويي تالار که در پشتِ درهاي هر قسمت، يکي دو نفر در حال حرف زدن و دعوا هستن: «نه عزيزم، الآن سر کارم. واسه چي مي‌پرسي؟ اون‌م اينجاست.. آره، مي‌خواي باهاش حرف بزني؟ کوچولوي من..»، «تو کجايي؟‌نمي‌بينمت، اينجا تاريکه، دست تکون بده، هِي، کجايي؟»، «کسي اينجاست! آقا نيا تو!»، «کمک، کمک... من اين تو گير کردم.. دور شين.. آهاي.. »، «و درختي که سه شاخه گل نرگس، به گرماي آفتاب، زير نور ماه، در يک شب مهتابي، تکه‌اي نان، آب را گِل نکنيد، دختر همسايه، نامه‌هاي گمشده..»، «من تشنه‌مه.. من تشنه‌مه.. من تشنه‌مه..»، «سبز، قرمز، آبي، زرد، بنفش، آبي، سفيد، سبز جيگري، قهوه‌اي، مشکي، سياه، نارنجي، سرمه‌اي، زرد، صورتي، گل‌بهي، طوسي..»، «راه رُ درست اومدين! ببينم، شما گم شدين؟ بايد مستقيم برين يا برين گم شين. سلام! اينجا اورسته، آره، راه رُ درست اومدين! ببينم، شما گم شدين؟»...

مردم به هر حال مي‌گذرن و در تالار، چراغ انتهاي سالن روشنه. چند نفري بر صندلي‌ها مي‌شينن، اما بعد جلوتر مي‌رن؛ رو صحنه چند نفر در حال اجراي نمايشي هستن اما از تاريکي چيزي پيدا نيست. مردم جلوي تالار وايميسن بلکه چيزي ببينن. يک نفر انتهاي گوشه‌ي سمت راست داره از رو کاغذ متن بي سر و ته‌اي رُ مي‌خونه که جمله‌هاي به هر ريخته‌ي روزنامه يا اخباري رُ شبيهه. يک نفر وسط سِن خوابيده، صداي شر شر آب موسيقي پس‌زمينه ست که گاهي آروم و گاهي «خيلي» بلند ميشه. يک نقاشي -که در تاريکي خيلي پيدا نيست- روي سه پايه قرار داره، و دختري هر چند دقيقه يک بار با تابلويي وارد ميشه و نقاشي رُ عوض مي‌کنه، اگرچه خودِ نقاشي پيدا نيست و قاب‌ها هم‌سايز هستن. در گوشه‌ي ديگر سن هم پسري پشت به تماشاگرا با ديوار توپ بازي مي‌کنه؛ بدون هيچ حرکتي توپ رُ مي‌گيره و دوباره به سمت ديوار پرت مي‌کنه. تنها گوشه‌ي سن نور خيلي ضعيف شمعي قسمتي از کفِ سن رُ روشن کرده؛ قطعه آهني که دستي از تاريکي مدام با چکش برش مي‌کوبه و صداي غيرقابل تحملِ ممتدي رُ به وجود مي‌آره.

چند صندلي انتهاي سالن بدون اين که کسي بفهمه آتش مي‌گيره، مردم با جيغ و داد از در کناري فرار مي‌کنن. صداي سرسام‌آور جيغ و خنده‌هاي هيستريک از بلند‌گوها پخش ميشه. تو تاريکي مردم با هم مي‌جنگن تا نجات پيدا کنن، به سمت در هجوم مي‌برن، تا از در و سه رديف پرده‌ي آويزون شده بگذرن، در خيابون و بيرون از تالار هستن.

نمايش تموم شده! قسمت انتهاي در ميله‌ي چرخاني هست که نمي‌ذاره کسي برگرده، اکثراً هاج و واج موندن، گروهي سعي مي‌کنن بخندن و سر به سر هم بذارن، باقي فحش ميدن، و جمعيت با مردمي که دير اومدن و پشت درهاي بسته موندن ادغام ميشن. خاموش شدن چراغ‌هاي اون قسمت خيابون همه جا رُ تاريک مي‌کنه، و چند دقيقه بعد ديگه کسي پشت در واينساده!
posted @


¤

از دادا و دادائيسم خوشم اومد، چه بچه‌هاي باحالي بودن واقعاً! شايد چند کار ازشون ترجمه کنم. مشکل فقط اينه که دادا تو اروپا و در اصل آلمان به وجود اومد، و اکثر کارهاي دادا به آلمانيه. در واقع ته مونده‌ي دادا به امريکا و انگليس نفوذ کرد که اون هم بيشتر کارهاي بصري (نقاشي، مجسمه و کارهاي کانسپچوال) هستن.
posted @


¤

اول. چند وقت پيش دوستي اومده بود شيراز، مي‌گفت: شيراز پاريسه، چون تنها شهريه تو ايران که رستوران‌ها و فست‌فودهاش صندلي مي‌ذارن بيرون و مردم بيرون مي‌شينن... راست هم مي‌گه، هم تنها شهريه که اين‌جوريه، و در کل همه‌ چيز در راستاي خوش‌گذروني چيده شده، و هم مردم‌ش تنها مردمي هستن که اين‌جوري‌ن! (مثلاً فرض کنين چنين کاري تو تهران... مردم بدشون مياد اصلاً! که تو ديد باشن) اما اينجا، تفريح مردم اينه که کنار خيابون، رو چمنا، وسط ميدون‌ها و خلاصه هر جاي ممکن بشينن و پيک‌نيک کنن.

دوم. اين خبر بازتاب رُ ببينين؛ خُب نمي‌دونم شما چه احساسي دارين يا چي‌ش عجيب بوده که خبر شده؛ اما کاملاً طبيعيه اينجا!! کپي «حمام وکيل» يه رستوران ديگه هم هست (همون اطراف‌ش) به اسم «شرزه» (که اون‌م موسيقي سنتي و غذاي سنتي -کباب و..- هست.) و البته باز هم تو اين مايه‌ها هستن؛ مثل شعبه‌ي دو (خاکشناسي) شاتر عباس..

پ.ن. «حمام وکيل» يه زماني غذاش خيلي خوب بود (در حد سه چهار سال پيش)، بعد واگذار شد به يه سري آدم ديگه، و «شرزه» رو بورس اومد. و البته اکيپ حمام وکيلي‌ها يه رستوران زدن کنار نارنج و تورنج، تو صورتگر، به اسم «ملل». الآن نمي‌دونم ديگه..
posted @


جمعه 24م

در موردِ ساموئل بکت مي‌خوندم، وقتي با جيمز جويس بوده، که دو تايي تنها تو بالکن خونه‌ي جويس مي‌نشستن و از تنهايي حرف مي‌زدن، و مي‌شده که ساعت‌ها ساکت همون جا بشينن..

با آدم‌هاي زيادي بودم، واقعاً از هر رده‌ی سني و نوع آدمي که فکرش رُ بکنين... و عادت هم دارم که -وقتي هستيم- ساکت باشم و از سکوت‌مون لذت ببرم. کم و بيش هستن دوستاني که مي‌تونن تحمل‌م کنن، اما يک و فقط يک نفر بود (هست) که ساعت‌ها با هم بوديم، يک کلمه هم حرفي نبود، فقط بوديم، يه آهنگ تو بک‌گراند... نمي‌دونم اون چي حس مي‌کرد، تحمل مي‌کرد يا لذت مي‌برد، اما امشب همه‌ش جاش خاليه، خيلي.. از همون آهنگ‌ها گذاشتم، ساکت، ميشه ساعت‌ها به يه عکس خيره شم، يا به هيچ، به ديوار سفيد، به کوه.. شب.. شايد هيچي عوض نشده به جز حضور اون.

پ.ن. بهش که فکر مي‌کنم، به طرز عجيبي، ما هيچ وقت مشکل آهنگ هم نداشتيم؛ دقيقاً هميشه آهنگ‌ها رُ هر دو دوست داشتيم، سليقه‌هامون در همه مورد (از کتاب و آهنگ گرفته تا روسري!) يکي بود.. آخي.. آخرين بار قبل از رد شدن از اون ديوارهاي شيشه‌اي، شايد به جاي يه خداحافظي خيلي گرم، يه کم دعوا شد، «احمق» خطاب‌ش کردم.. بگذريم اصلاً.. دلم تنگ شده، واسه گذشته‌اي که تکرار نمي‌شه..
posted @


¤

انقدر از هر چيز درسي و انگليسي فاصله گرفته‌م امروز به ambiguity گفتم allusion!! البته مهم نيست، من واقعاً دارم اين روزا لذت مي‌برم از زندگي، پس همين خوبه :)
posted @


¤

اون سايت آديو.بوک‌ها بود.... حالا فارسي‌ش!! کتابخانه‌ی گويا :) حتماً آرشيوش رُ هم ببينين. عاليه :)
posted @


¤

زمان: نازي‌ها، هيتلر، آلمان..
دو دقيقه‌ي اول فيلم: همه رُ دارن به زور مي‌برن؛ دختره رُ مي‌برن، پسره فرار مي‌کنه و نمي‌فهمن، بعد که مي‌فهمه دختره رُ بردن، خودش يواشکي وارد اون قرارگاه (زندان يا هر چيزي) ميشه.
تمام فيلم به جز دو دقيقه‌ي آخر: اين که پسر داره دنبال دختر مي‌گرده با هيجان فيلم و شکنجه‌ها و خودِ اتفاق‌هايي که واسه پسر مي‌وفته فراموش ميشه؛ پسر، شکنجه، تنش. از تيغ مرگ که فرار کنه بايد وحشتناک کار کنه، و اين بين راه‌هاي کوچيک فراري هست، اما نتيجه فقط رد شدن بين دسته‌هاي مختلف زنداني‌ها هست؛ پسر هر جا که باشه با سوتِ سرباز آلماني دستگير شده..
دو دقيقه‌ي آخر فيلم: پسر يواشکي وارد خونه‌ي يکي از آلماني‌ها شده؛ با صداقت نشون ميده آدم خوبيه، آلمانيه مي‌گه ما تو رُ نجات مي‌ديم، کافيه با لباس ما از اين محل خارج شي و ديگه آزادي... پسر رو تخت نشسته، اين حرف‌ها قبل از استراحت در کردن و خوردن چيزي اتفاق مي‌وفته. ...... بعد، پسر چند ثانيه فکر مي‌کنه، لباس کهنه‌ي گِلي‌ش رُ بر مي‌داره و مي‌ره به سمت پنجره‌اي که ازش وارد شده بوده، مي‌گه «من با پاي خودم اومدم اينجا، نيومدن که از جونم بترسم يا بخوام فرار کنم، دنبال کسي هستم که دوستش دارم، بايد برم، شايد نزديک باشه..» و از راه پنجره گم ميشه.
بازيگر دختر فيلم: فقط يک نيم‌رخ از دور و يک صحنه‌ي از پشت (تو جمعيت) که دارن مي‌برنش (تو دو دقيقه‌ي اول فيلم) پيداست.. و اين صحنه‌ي آخر چند بار تکرار ميشه تو ذهن پسر.
تماشاگر: نمي‌شه گفت قضيه‌ي دختر رُ فراموش کرده، اما در همه‌ي اين زمان همه‌ش فقط پسره بود. پايان خيلي شوک‌برانگيزناکِ فيلم باعث ميشه مثل صفحه‌ی نمايش، چند دقيقه همه چيز تو ذهن قفل بشه، فيکس بشه، بعد.. به هر حال فيلم تموم شده..

پ.ن. کس ديگه‌اي هم اين فيلم رُ ديده؟ اسم‌ش رُ مي‌خوام بدونم. دلم مي‌خواد دوباره ببينم‌ش..
posted @ September 14, 2006


چهارشنبه 22م

نمايش «عاشقانه‌ي سياوش» رُ ديدم. اصل داستان که از شاهنامه بود، و اگه خيلي از صحنه‌هاي فارس (=رو حوضي) نمايش رُ هم ناديده بگيريم، همچنان نميشه چيزي پيدا کرد تا ازش تعريف کنم. البته لباس‌ها و رنگ‌هاشون خيلي متنوع و قشنگ بود، همين! اجراي کار مزخرف بود؛ از نوشته‌ي روي بليت (از آوردن دوربين عکس‌برداري ممنوع) !!! گرفته تا بروشور (بايد آفرين را يه حکم طوس و حتي پيش از از) به/حکيم/حتا/از !! و حتا اجرا؛ از ساعت هفت تا هفت و چهل دقيقه وايساده بوديم که تازه با مثلاً شروع شدن نمايش (و تاريک شدن سالن) بيست دقيقه پيام بازرگاني با پروژکتور پخش شد!!!! بروشورها تبليغ بود، همه‌ي اطراف صحنه اسپانسرهاي مختلف.. نمي‌دونم چرا ديگه بليت «مي‌فروشن»، بايد تازه يه پولي هم بدن که مي‌ريم تماشا. به هر حال، هيچ تفريح ديگه‌اي تو اين شهر پيدا نميشه، اما کارشون هم بيشتر شبيه تمرين همين‌جوري بود، با از اشکال و تپق، بعضي صحنه‌ها انقدر مسخره بود که ناخودآگاه همه مي‌خنديدن (در حالي که کاملاً جدي بود اون لحظه). همين!
posted @


چهارشنبه 22م

دو روز تمام همه‌ي تلفن‌ها قطع بود.. خيلي سخت بود... اعتياد؟! به نظرم يه چيزهايي -مثل اکسيژن- لازمه‌ي زندگيه؛ برق، تلفن..
posted @ September 13, 2006


¤

داستان کسي که هيچ‌کس نبود ./
هيچ‌وقت نفهميدي چرا که رنگ‌ها برايت نشان بودند! تو تمام، رنگ‌ها را مي‌ديدي و در دنياي رنگ‌ها زيبا بودي، اما من به معجزه‌ي صدا تکيه کردم. در هبوت با سياه و سفيد آشنا شدم و بيماري سياهي، سفيد را همنشين هميشگي‌م کرد. در دو سالگي تنها صداي مادرم بود و گريه‌هاي دختر همسايه؛ شايد هم‌قد، شايد زيبا. هديه‌ي پانزده سال زندگي صداي تو بود که در ماوراي خواب‌هام شنيده مي‌شد، تا به امروز که در چهل و سه سالگي هنوز نديده‌ايم هيچ. تو از اول بودي و صداي لاهوت‌ت براي ابديت من کافي، اما نيامدي و براي پايان کمي‌م.

دنياي بزرگِ صداها پر بود از صداي زير و بم انسان‌ها، از حرف‌هاي نشنيده و جواب‌هاي دروغ. اما صداي تو مهربان بود، صدايي که به هيچ تعلق داشت، و از جنس باد و به گرماي آفتاب بود. صدها بار فرم لب‌هات را از کلماتِ صدايَت خواندم، تا ببينم‌ت، اما تنها تو به دنياي رنگ‌ها و فرم‌ها تعلق داشتي و در عوض من در دنياي اصوات فرمانروا بودم. اين چنين شد که بعد از چهل و سه سال، تمام فروانروايي را به تو وامي‌گذارم و به دنياي خواب وارد خواهم شد.
posted @


دوشنبه 20م

کي گفته من بايد مثل خواب‌نماها بيدار شم، برم طبقه‌ي زيرزمينِ اونجا که يک نفر باشه و بهش سلام کنم؟ چرا بايد نفهمم از کدوم طرف دارم راه مي‌رم تا وقتي برسم، و باز ندونم چرا اونجام تا يه ابر سفيد داستان دو روبانِ رنگي رُ تعريف کنه که با هم مشکل داشتن و يه روز اولي به سمت راست ميره و دومي به سمت چپ، تا از هم دور بشن. اولي مي‌رسه به کشورهاي شرق و دومي به کشورهاي غرب. دومي پيغام مي‌فرسته که کجاست و چه کار مي‌کنه (و اين که خوشحاله)، اما اولي سکوت کامل اختيار مي‌کنه اگرچه دومي هميشه مي‌دونسته اولي کجاست و چه کار مي‌کنه (و از خوشحالي اون بود که خوشحاله) و مي‌دونست که مثلاً الآن داره شهرهاي اونجا رُ مي‌گرده...
هر دو دور شدن‌شون رُ ادامه ميدن انقدر که يه روز مي‌بينن هر کدوم دور دنيا رُ يک بار گشته و الآن دوباره کنار هم سر جاي اول‌شون وايسادن، البته هر دو عاقل‌تر و دنياديده‌تر.

» چايکوفسکي: رقص قو از باله‌ی دریاچه‌ی قو، پرده ی دوم. شماره 13
posted @


¤

در مورد نوشته‌ي قبلي يکي از خواننده‌هاي (به قول خودشون) کيشوند ميل زده، و اضافه کرده: طبق آمار سالي يک ميليون نفر از مرکز خريدهاي کيش خريد مي‌کنن، و ترتيب درستش اينه: پرديس يک و دو، مرواريد، مرکز تجاري کيش، ونوس، مرجان، زيتون، مريم، فرانسه، عرب‌ها، پانيذ.
posted @


¤

آزيمَندياس کنار دريا بود که ماه گرفت، چون تا به حال خسوف نديده بود، فکر کرد دنيا داره به آخر مي‌رسه؛ سياه شدن ماهِ به اون کاملي ترس هم داره. بعد رو کرد به من و گفت «تو بايد بدوني، شايد ديگه وقتي نباشه..» احتمالاً به من بود چون کس ديگه‌اي اون حوالي نبود. موج‌ها به سمت ساحل هجوم مي‌آوردن و هوا هر لحظه تاريک‌تر ميشد. اون قسمت ساحل هيچ نور ديگه‌اي نبود. دوباره گفت «ديگه مي‌تونم بهت بگم» و من به اميد شنيدن يه راز بزرگ چشم‌م رُ به لب‌هاش دوختم. بعد، دوباره ماه روشن شد، خيلي زود! مي‌خواستم در دونستن راز شريک باشم، گفتم «يالا بگو، زود باش!» آزيمندياس به بالا نگاه کرد و به ماهِ جديد، صداش مي‌لرزيد که گفت «اين ماه واقعي نيست..»، و قبل از هر جوابي ناپديد شد. فقط صداي موج‌ها مي‌ومد که به سمت ساحل هجوم مي‌آوردن..

» قبله در فضا کدام طرف است؟
» سو استفاده احساسی
» دودلي‌هاي شبانه
» دوایر اقلیدسی سیکلوئید
posted @ September 09, 2006


شنبه 18م

چند سالي ميشد کيش نرفته بودم... هوم؟ رفتم! يه سفر سه، چهار روزه. کلي هم خوش گذشت! ميشه گفت دفعه‌ي قبل يه سفر بزرگونه‌ی همين‌جوري بود، از اينا که من خيلي دوست ندارم. و اين دفعه يه سفر تينيجري دو نفره، از اينا که من دوست دارم! قرار بود خيلي عالي باشه و شد، تو اين مدت تقريباً همه جا رُ ديدم و هر تفريحي رُ امتحان کردم. متن زير سفرنامه نيست، دليل نوشتن‌ش هم اينه که قبلش رو نت خودم چيزي پيدا نکردم، مي‌نويسم شايد به درد کسي بخوره؛

هتل. کمترين اهميت رُ داره، هتل ما خيلي خوب نبود، بهتره بگم خيلي معمولي بود. اما نکته‌ي جالبي که فهميدم؛ يکي داشت (تو هتل) مي‌گفت کولر اتاقش کار نمي‌کنه و مي‌خواست اتاق‌ش رُ عوض کنن، بعد آقاهه پرسيد از کدوم آژانسي هتل رزرو کرده بودين. از مشهد اومده بودن. بعد اون يکي توضيح داد آژانس‌ها يه سري اتاق تو هر هتلي دارن، که مثلاً فلان آژانس شايد اتاق‌هاي درجه دو رُ داشته باشه و ارزون‌تر هم رزرو کنه، و از اين طرف مسئول هتل هم فقط مي‌تونه مسافر رُ تو يکي از اتاق‌هاي رزروي اون آژانس جا بده... جالب بود، نمي‌دونستم.

پ.ن. يکي از بچه‌هاي دانشگاه هم‌هتلي بود! دو تا از بچه‌هاي دبيرستان هم‌پروازي، و يک آشناي ديگه هم اونجا ديدم. + اين که خبرش رسيد با ما يکي از بچه‌هاي دبيرستان و برادرش هم بودن و نديديم هم رُ. + برگشت با يکي از غول‌هاي باشگاه هم‌پروازي بودم.
پ.پ.ن. با کمک شرکت آلماني Dress and Sommer از پارسال دارن پروژه‌ي «Flower of The East» رُ با يک و هفت دهم ميليارد يورو انجام ميدن و قراره سال 2009 تموم شه که شامل يک هتل هفت ستاره و دو هتل پنج ستاره و چندين واحد ويلا و هتل-آپارتمان، کافي شاپ، بازار و غيره ست. اما همين الآن‌ش هم «هتل لوتوس» هفت ستاره‌ست و سه هتل پنج ستاره «شايان»، «ارم» و «داريوش» هستن، باقي چهار و سه.. (و کمتر)

فرودگاه: اگه هر خبري اون روزا باشه، مثل کنسرت يا مراسم خاصي معمولاً تو فرودگاه تبليغي چيزي هست. در غير اين صورت همين جوري از راننده تاکسي‌ها بپرسيد يا از قسمت اطلاعاتِ بازارچه‌هاي بزرگ (مثل مرکز تجاري و پرديس‌ها). خلاصه از هتل‌ها «هيچ» توقعي نداشته باشين!

بازارچه‌ها به ترتيب مهمي و بزرگي: مرکز تجاري کيش، پرديس يک و دو، زيتون (مهم‌هاش همينه، باقي رُ نبينين شايد بهتر باشه اصلاً!!)، پانيذ، ونوس، مريم (رو باز) - البته مرجان و مرواريد رُ اين بار نديدم، از دفعه‌ي قبل هم اون‌قدر يادم نيست که بتونم مقايسه کنم. بازار فرانسه هم بسته بود، بهکيش و حافظ هم خدماتي / اداري هستن.
زمان کار اصلي از پنج عصر شروع ميشه تا يازده شب. و مسلمه که بين هفت تا يازده شلوغ‌ترين زمانه. ساعت يازده / يازده و نيم که همه جا (بعد از قرعه‌کشي) کم‌کم مي‌بندن؛ ميشه رفت لب دريا (اسکله‌ي تفريحي) و تا ساعت يک، دو اونجا بود. صبح‌ها هم تا ظهر بازارها بازن، يعني اسماً بازه اما خيلي مغازه‌ها شايد تعطيل باشه (خصوصاً براي بازارهاي کوچيک) و البته خلوت!

تفريح‌هاي جزيره:
کشتي آکواريوم. يه کشتيه (با چهل، پنجاه تايي گنجايش آدم) که دو سانس، ساعت يازده و نيم صبح و دو بعد از ظهر، از بندرگاه (و نه ساحل) حرکت مي‌کنه. کل‌ش يک ساعت و نيم طول مي‌کشه که شما رُ وسط دريا مي‌بره، در طول راه همه‌ش آهنگ و دست (خوش مي‌گذره!) و اون وسط هم، مي‌رين طبقه‌ي پايين تو کابين؛ پنجره‌هاي بزرگي هست که مي‌تونين بيرون رُ تماشا کنين. در اون حالت شما در عمل چهار متري دريا هستين، و کابين دو متر زير آبه، ميشه کف دريا، مرجان‌ها، طوطي(توتي؟)‌ها و ماهي‌هايي رُ ببينين. در عين حال گايدش هم يه کم لکچر ميده که مثلاً کيش يکي از تنها سه جزيره‌ي مرجاني دنيا (کيش، قناري و هاوايي فکر کنم) هست، و طي 570 مليون سال از تجمع مرجان‌ها تشکيل شده. و آب زلال‌ش هم به اين دليله که يک: جزيره از خاک تشکيل نشده که با توفان آب گِلي بشه. دو: مرجان‌ها کارشون تصفيه‌ي آبه! و خُب هر چيزي که اونجا مي‌بينين از بقاياي مرجان‌هاست، يعني هيچ جاي جزيره ماسه وجود نداره؛ همه‌ي اونا مرجان‌هاي مرده‌ي خرد شده هستن! يا جاهايي که زمين رُ براي ساختمان‌سازي کندن؛ اون سفيد‌ها سنگ نيست؛ مرجانه! - ورودي اين کشتي نفري هفت هزار تومن بود. و همراه با پذيرايي (يه آبميوه) و موسيقي زنده (آهنگ‌هاي پاپ؛ يک خواننده و شومن + يک نوازنده‌ي ارگ) بود. بليت‌ش رُ مي‌تونين از (مثلاً) اطلاعات مرکز تجاري يا پرديس بخرين.

کشتي طاووس: عصر حرکت مي‌کنه، رو عرشه نشستين. دور جزيره رُ يه کم مي‌گرده؛ موسيقي زنده و پذيرايي. بيشتر به درد گشت‌هاي بزرگونه مي‌خوره؛ ما نرفتيم! اما بليت‌ش رُ مي‌تونين از (مثلاً) اطلاعات مرکز تجاري يا پرديس بخرين.

پلاژ خانم‌ها. اون ته جزيره ست، بعد از «فرانسه» و «بهکيش». مجهز برين. آقايون رُ هم مسلماً راه نمي‌دن!

پلاژ آقايون. البته محدوديتي که واسه مردا نيست، هر جا مي‌تونن برن تو آب! اون قسمت کمد (واسه لباس‌ها) هست و دوش آب. و «مردونه» هم نيست، زن و بچه‌ها مي‌تونن بشينن رو صندلي (و البته تو آب نمي‌تونن برن).

اسکله‌ي تفريحي. آخر خيابون ساحل. اگه هتل اون قسمت‌ها (تو همه‌ي نقشه‌ها ميشه J3) باشه که عاليه و تا ساحل کمتر از سه دقيقه پياده فاصله‌ست. کنار ساحل به جز اين که خودتون مي‌تونين بزنين به آب، از کشتي‌هاي تفريحي هم مي‌تونين استفاده کنين:

کشتي کف شيشه‌اي. يه کشتيه توش مي‌شينين، کف‌ش اون وسط شيشه‌ست. تا وقتي در حرکته که هيچي نمي‌بينين به جز موج و حباب‌هاي سفيد. بعد که يه کم از ساحل دور شد واي‌ميسه تا مرجان‌ها و شايد ماهي‌هايي رُ ببينين. تو طول روز که نور هست، تو شب هم زيرش چراغه. نفري دو هزار تومن بود. به درد پيرمردها مي‌خوره؛ اون دفعه رفته بوديم ديگه نرفتيم!

جت اسکي: يه چيزي مثل روندنِ موتور رو آبه. حداکثر دو نفر مي‌تونين بشينين (يا اگه بخواين با راهنما) و کرايه‌ش به واحد‌هاي نيم ساعته تقسيم ميشه: ساعتي 60 هزار تومن. اگه بلد باشين نيوفتين تو آب شايد حتا خيس هم نشين، و اگه بلد نباشين شايد سالم برنگردين به ساحل! واسه آقايون مايو بايد همراه‌شون باشه (خانوما رُ خودشون لباس ميدن)

شاتل: شديداً پيشنهاد مي‌کنم اينو برين. بهترين تفريح جزيره بود. اگه مرد باشين که با مايوي خودتون (بايد داشته باشين يا از مغازه‌ي پلاژ بخرين) و واسه خانوم‌ها هم يه لباس خودشون ميدن؛ «همه» چيز رُ در ميارين و شلوار و بادگير اونا رُ مي‌پوشين. بعد رو چيزي مثل قايق بادي مي‌شينين، يه کشتي شما رُ مي‌کِشه دنبالِ خودش. وقتي صاف بره مي‌تونين خودتون رُ بگيرين که تو آب نيوفتين اما وقتي مي‌پيچه ديگه آسون نيست. انقدر از ساحل دور ميشه که همه جا آب باشه، بعد گير ميده و تا نندازت‌تون ول کن نيست (به قول خودش يک بار افتادن رو بليت‌تونه!) که اصل جالبي‌ش همونه که وسط دريا با جليقه نجات رو آب هستين؛ همه جا دريا، همه جا آبي.. و البته اين اتفاق مي‌تونه باز هم بيوفته! قيمت‌ش نفري ده هزار تومنه، و فراموش نکنين هيچ چيز نبايد با خودتون ببرين (نه حتا عينک يا انگشتر!) و البته واسه خانوما يه مزيت ديگه‌ش اينه که تنها حالت ممکنه که (بدون رفتن به پلاژ) در کنار بقيه برن تو آب، و مي‌تونين يکي دو ساعتي هم تو دريا يا رو صندلي‌هاي کلوپه که شاتل اجاره ميده با همون لباس (شلوار و بادگير) بشينين و لذت ببرين! مي‌تونين با خودتون حوله هم ببرين که بعد از دوش گرفتن خشک کنين خودتون رُ يا مثل همه بشينين همون‌جا تا خشک بشين!

قايق پايي. دقيقاً کپي‌ش تو اصفهان (رو زاينده‌رود) هست. قايق‌هاي بزرگ دو نفره که بايد (بدون کفش) پا بزنين. خيلي مسخره‌ست. اصلاً پيشهاد نمي‌کنم. قيمت‌ش هم.. ساعتي حساب مي‌کنن (فکر کنم ساعتي سه تومن). آدم پا درد هم مي‌گيره در ضمن، چون نمي‌تونين با کفش يا حتا دمپايي باشين، و پاتون تا زير زانو شايد خيس شه.

خوردني و نوشيدني‌ها که در حد مسخره همه جا هست. تنها جاي جالبي که ديدم يه کم پايين‌تر از اسکله تفريحي، يه فانوس هست (شبا نورش کاملاً مشخصه)؛ برخورد خوب، پذيرايي خوب و قيمت مثل باقي جاها. حتماً يک بار برين!

ديگه؟
شهر باستاني حريره. چيز ديدني‌اي نيست، حداقل واسه يه ويزيتور معمولي. خرابه‌ها شهره. هتل‌ها «گشت جزيره» يا «تور جزيره» دارن که مي‌تونه رو هتل باشه (مثل مال ما، که البته ليدر هتل دودر کرد)، با ازتون پول بگيرن؛ نفري دو هزار تومن. و يک روز عصر (به مدت دو ساعت) تو ماشين مي‌شينين، دور جزيره مي‌گردن و جاهاي خاص رُ نشون مي‌دن و معرفي مي‌کنن. از جمله شهر حريره، هتل داريوش (هتل 125 مليون دلاري پنج ستاره که نماش تماماً تخت جمشيد و معماري اون زمانه)، درخت‌هاي مخصوص جزيره‌ي کيش که ريشه‌ش در هوا ست، کشتي يوناني، شايد باغ وحش (ورودي مجاني) و معرفي کلي بازارچه‌ها و..

پارک دولفين‌ها. در معرفي‌ش مي‌گن که شامل هشت قسمته: باغ پروانه‌ها، استخر دولفين‌ها، قسمتِ کرم‌هاي ابريشم، باغ پرنده‌هاي خارق‌العاده، جنگل مصنوعي، کوه آتش‌فشاني، دنياي ارکيده‌ها و باغ کاکتوس. اما عملاً اولش با ترن مي‌برنتون سر مسير، و با دنبال کردن رد پاها و گذشتن از بين گياه‌ها و درخت‌هاي مختلف (باغ گياهان) به قفس‌هاي مختلفي مي‌رسين (باغ حيوانات)، از طاووس و ميمون‌هاي مسخره گرفته تا طوطي‌هاي خيلي خوشگل، و آهو.. و تنها حيووني که واسه اولين بار مي‌ديدم من: پنگوئن!!! نمي‌دونم تو اون گرما چه جوري زنده بودن، اما جالب بود.. بعد واسه مراسم «دولفين‌ها» رو صندلي‌هايي مي‌شينين که اگه زود برين و دم در واي‌سين مي‌تونين جاي عالي گير بيارين (وسط، رديف بالا) و شوي يک ساعته‌ي دولفين‌ها (دولفين‌ها، گراز دريايي، شير قطبي) رُ ببينين. بعد از «شاتل» قشنگ‌ترين قسمت‌ش اين بود. شلوغه، و بهتره پايين نشينين، چون خيلي چيزها رُ از دست مي‌دين. و البته يه دي‌جي هم هست که تو کابينه و با مراسم آهنگ مي‌زنه، و شما هم دست. ورودي هم نفري 25 هزار تومن. از همونجا يا اطلاعاتِ بازارچه مي‌تونين بخرين بليت رُ.

فکر سينما هم نباشين، تعطيله و اگه هم باز باشن فيلم‌هاي پارسال رو پرده‌ي ايرانه! اگه خواستين خودتون برين (و نه تور) هايپر مارکت بال هم تو «پرديس» شعبه داره هم کنار «مرکز تجاري کيش» و يه سوپري هم کنار بازار «مرجان» تبليغ مي‌کرد تو تلويزيون استاني‌شون که به درد مي‌خوره. و تفريح ديگه‌ي ممکن، اجاره‌ي ماشين‌هاي آخرين مدل هست، که از هتل هم مي‌تونين اقدام کنين. دوچرخه (موتور و اسکيت) رُ فراموش کردم که محل کرايه‌ش کنار اسکله‌ي تفريحي هست.. و اگه خبر خاص ديگه‌اي هم تو تالار شهر بود، به هر حال ازش نگذرين!

پ.ن. اضافه کنم تما اين روزها ماه (تقريباً) کامل بود... و من که همه‌ش کنار دريا... زمان خسوف لب ساحل خوابيده بودم.. خيلي عالي بود همه چيز، خصوصاً دريا؛ صداش، موج‌هاش، مزه‌ش :)
پ.پ.ن. اوه از مزه‌ي غيرقابل انتظارش بگم که «چه قدر» شوره!! اگه يک درصد فکر مي‌کنين مثل آب نمک اشتباه مي‌کنين! انگار خودِ خودِ نمک. به طرز وحشتناکي شوره، چه بخورين چه تو چشم بره.. وقتي با «شاتل» رو آب سر مي‌خورين انگار دونه‌هاي نمک داره به سمت‌تون پرت ميشه... + رنگ آب هم نيليه، واسه همينه که رنگِ زرد و گه‌گاه آبي ماهي‌ها رُ حذف مي‌کنه و ماهی‌ها بي‌رنگ يا خاکستري به نظر ميان.
posted @


سه‌شنبه 14م

تو فال قهوه‌م بودي، يه جادوگر مو نارنجي که از شهر آرشه فرار کرده بود و با يه چوب دستي دور خونه مي‌گشت. وقتي هوا تاريک شد بارون نيو‌مد، دير کرده بود يا جاي بهتري بود، اما تو فال تو وايساده بودي و دستات رو به بالا بود. بارون ميومد. چشمهات رُ مي‌گرفتي، شايد از ترس غريبه، يا من، اما به بوته‌ي گل کوچيکي فکر مي‌کردي که کنار کوچه سبز شده.

تو فنجون من داشتم آب‌ش مي‌دادم، واسه‌ش آفتاب آورده بودم تا هم‌قد تو بشه. مي‌دونستم به زودي قدت هم ديگه تکرار نميشه. تو سرزمين آرشه همه فکرها جاي ديگه‌ ست، اينو تو گفتي، ولي من هميشه فکرت رُ مي‌ديدم که درست نشون کرده. يه روز آينه‌اي رُ بهت هديه دادم؛ کسي خواست، خودش با بال نمي‌تونست بهت نزديک بشه، بعد روشنايي. تا ديروقت مونده بودم چه کار کنم، که فال گرفتم. تو فال قهوه‌م بودي..! يه جادوگر مو نارنجي که از شهر آرشه فرار کرده بود و با يه چوب دستي دور خونه مي‌گشت.
posted @ September 05, 2006


¤

مرخصي نويسندگي هميشه به معني تموم شدن نيروي خلاق ذهني نيست، بعضي وقت‌ها به خاطر پيدا شدن عرصه‌ي ديگه براي اون نيروي ذهني پيش مياد.
posted @


¤

هوا مرطوبه، ابريه، امروز اصلاً آفتاب نبود، همه‌ش اون گوشه‌ي آسمون ماه وايساده بود، بزرگ، نگاه مي‌کرد..
posted @


يک‌شنبه 12م

بليت‌ش دو هزار تومن بود، که البته همه‌ش پيش‌فروش شده دنبالش نرين.. جاش باغ عفيف آباد، از ساعت شش عصر تا ده و نيم اينا. جشنواره‌ي غذاهاي سريع يا همون فست فود خودمون. رو بليت ورودي سه قسمتِ جدا بود؛ نوشيدني گرم (که در ازاي اون تکه از بليت يه ليوان، چايي و قند، البته با کلي تبليغ و نايلون مي‌دادن)، نوشيدني سرد و غذا (يه ساندويچ کوچيک کالباس، نوشابه، سس، يه بسته چيپس بزرگ و يه چيپس کوچيک) و قرعه کشي (که اخرش مراسم قرعه‌کشي بود با کليييي جايزه، از چندين سفر به مشهد و کيش و فرش و ام‌پري‌تري پلير گرفته تا کارت اينترنت و دوازده تا آب معدني!)

خوب بود، عالي شايد در حد خودشون. از باغ عفيف‌آباد به عنوان هايد پارک استفاده کرده بودن، دورش که غرفه‌ها بود (بعضي‌ها مي‌فروختن، بيشتر تبليغ و البته همه کارت و کاغذ تخفيف ده يا بيست درصدي از مغازه‌شون رُ پخش مي‌کردن)، يه عده گوشه رو چمنا نشسته بودن و مراسم قرعه‌کشي قورت بود فکر کنم، ما نرفيتم اون قسمت. البته همه جا آهنگ و اينا که بود... و يه قسمت ديگه‌ش (فضاي وسط) صندلي چيده بودن و مراسم اصلي، که سه تا (يا بيشتر، فرقي نداره حالا) خواننده آهنگ خوندن (کنسرت؟!) و مهدي مقدم اومد قرعه کشي کرد (تعداد جايزه‌ها خيلي بود)، و يکي از آهنگ‌هاي آلبوم جديدش رُ خوند، و آخرش هم قرار بود يه شعر دکلمه بخونه که ما نمونديم... و مسابقه‌ي قورت (هر کي بيشتر بخوره!) و...

خُب شما هيچ ايده‌اي تو ذهن‌تون نيست تا شيراز زندگي نکرده باشين. زندگي تو شيراز يعني خوش بودن، تو تابستون هر شب رو چمنا و تو خيابونِ چمران پيک‌نيک کردن، يعني هر روز هفته انگار آخر هفته، و پنج‌شنبه و جمعه‌ها (تو زمستون) و همه‌ي روزها تو تابستون مثل سيزه به در بودن. در هر حال چه خط بزنن چه بشينن پيک‌نيک چه هر چي، تريپ راحتي و آرامش و ايناست!

و خُب، چي بهتر که يه باغ به اون بزرگي و خوشگلي، غذا و خوردني (حالا چه رايگان‌ها که رو بليت بود چه غيره)، تو باغ که همه چمن و نور و صندلي‌هاي سنگي باغ، اون وسط روبه‌روي حوض اصلي هم مراسم اصلي و صندلي.... طبق چيزي که مي‌خوند حدود پنج هزار نفري بودن آدم،.. نکته‌ي باحالش اين بود که تو حرف مردم مي‌شندي مي‌گفتن ديروز اينحوري بود، ‌يا سه باره دارم ميام برنده نشدم و غيره.. بماند حالا اونايي که کشته مرده‌ي مهدي مقدم بودن. (البته قبلش شنيده بودم کنسرت اونه، شايد شب‌هاي قبل بوده، نمي‌دونم)

خلاصه که اولين جشنواره‌ي فست فود باحالي بود! همانا که فقط هم تو شيراز انقدر حال ميده؛ بايد بازديد کننده‌ها آدم‌هاي راحتي باشن که به هيچ چيز سخت نگيرن. حالا بماند جيغ کشيدن‌ها و تشويق کردن‌ها که خودش «خيلي» باحال بود! در کل مي‌شد هر چند دقيقه پرسيد «اينجا ايرانه ديگه؟ اينا يکي بهشون مجوز دادن ديگه..؟» استقبال که عالي بود، اگه جلوش رُ نگيرين سال ديگه باحال‌تر بايد باشه..!

پ.ن. يکي از شاگردهام اونجا ذرت مکزيکي (مجيک کورن) مي‌فروخت! و چند تا آشناي ديگه که ديديم..
posted @


¤

«تنهام. کار بدي نمي‌کنم، دارم با کمدا صابون بازي مي‌کنم..» اين جمله از يه دختر سه ساله ست که ديده يه بار باباش با صابون کنار کشوها کشيده (تا صدا نده شايد) و از اون روز (و به دليل دعوا شدن‌ش از تکرار اين کار و تموم کردن صابون‌هاي دستشويي) اين شده يه تفريح يواشکي، خلاف سنگين واسه‌ش !!
posted @


¤

مي‌دوني؟ خيلي sorry اما.. ميشه ناراحت بشي؟ ازاين حالتا که ندوني چه کار کني، داري مي‌ترکي از همه چيز، بعد، شايد از رو عادت، با هم قرار مي‌ذارين، حتا جواب سلام رُ هم آروم مي‌دي، همه‌ي صورتت تو همه، چشات سرخه، نمي‌پرسم گريه کردي، خودمو مي‌زنم به اون راه، اما لبخند هم نمي‌زنم، يه چيزي واسه شروع بحث پيدا ميشه بالاخره، بعد، يه دفعه تو همه چيز رُ تند تند مي‌گي، يه کم حرف مي‌زني، يه دفعه ساکت بشي، بعد رو شونه‌م گريه مي‌کني،......
خُب من برگردم بهت چي بگم؟ هاگ مي‌خوام و کيس؟ نميشه تو ناراحت بشي از يه چيزي، تو که عادت داري، من قول مي‌دم آن‌تايم بيام. باشه؟

وب‌گردي:
» انوشه انصاری (نخستين زن فضاگرد) + اخبار ياهو + سايت شخصي‌ش!
» پنجاه وبلاگ برتر علمي جهان
» اورکات زنده مي‌شود (اگه جايي گير کرد، از آدرس اون بالا http رُ بکنين https)
» چی (ذن و..)
» چه تعداد شاخه گل؟
» عکس‌هاي آفلايني مثلاً فاني: يک (به پاها توجه کنين!) - دو (خواهشمند است..) - سه (شِيم آن يو يعني خجالت بکش، اينو نمي‌دونم!) - چهار (از اسرار اتاق کار) - موش (احتمالاً تاکسودرکي بوده، زنده نمي‌تونه باشه به هر حال) - شش (تاريخ توليد) - هفت (دمپايي)
posted @


¤

هر کي به کاري مشغوله، آهنگ پاپ‌کورن صداش بلنده و ال‌سي‌دي رو ديوار داره مسابقه‌ي فوتبال ايران رُ پخش مي‌کنه. کساني که بين ست‌هاشون هست، يا خوره‌ی فوتبال هستن نگاه مي‌کنن هر از گاهي. ايران که گل مي‌زنه همه وزنه‌ها و دمبل و هالترها رُ مي‌ذارن و جمع مي‌شن زير ال‌سي‌دي. اينجا باشگاهيه که من مي‌رم!
posted @


جمعه 10م

آخرين چيزي که ديدم تله‌تئاتر «استاد معمار» بود، يکي از نمايشنامه‌هاي هنريک ايبسن، که شبکه‌ي چهار (با بازي مجید مظفری، بهنوش طباطبايي، لادن مستوفي و..) گذاشت. يه کار تماماً سمبليسم که نيروهاي مبهم دنياي ماليخوليايي‌ش احاطه‌ش کرده و فقط گه‌گاهي پرتويي از رئاليسم برش وارد ميشه. اگرچه ويليام آرچر منتقد انگليسي اون رُ کاملاً سمبليسم نمي‌دونه و به جاش از عبارت «پرداختن به تاريخچه‌ي دانشمندي بيمار با استفاده‌ي کامل از علم روان‌کاوي» استفاده مي‌کنه، و اين کار رُ بيشتر شبيه کارهاي اوليه‌ي ايبسن مي‌دونه که درش به روان‌کاوي شخصيت‌ها مي‌پرداخت.

ماجرا در خونه (يا بهتره بگيم باغ) آقاي استاد معمار اتفاق مي‌وفته، يه آرشيتکت ميان‌سال که به زور جايگاهي براي خودش به دست آورده، اما با تنگ‌نظري و تمرکزش فقط رو کار، زندگي شخصي خودش و همسرش رُ از بين برده. جاه‌طلبي استاد معمار خيلي خوب با شخصيت بروويک نشون داده ميشه؛ کارفرماي قبلي استاد معمار که استاد با از بين بردن وجهه‌ي کاري اون تونسته براي خودش جايگاهي پيدا کنه، و حالا که بروويک در حال مرگه، استاد حاضر نيست تشويقي براي فرزندِ بروويک بنويسه تا پدرش شاد بشه؛ تشويقي که حق اونه اما استاد فقط با پايين نگه داشتن شاگردانش، به خاطر ترس از نسل جوان و معماران جديد هست که مي‌تونه پابرجا بمونه.

تو اين آشفتگي هيلدا (با بازي خوب مستوفي) مياد، يه دختر شيطون پر انرژي مثبت که سال‌نس (استاد معمار) ده سال قبل عاشق‌ش بوده؛ زماني که تازه در آغاز شغل‌ش قرار داشت و بعد از ساخت برج يک کليسا، به بالاي برج رفته بود تا با نصب حلقه‌ي گل (به معناي افتتاح ساختمان) مراسم رُ به جا بياره. و بعد، به هيلداي دوازده ساله قول يک قلمرو رُ داده بود. اينا رُ هيلدا با هيجان تعريف مي‌کنه، و مي‌گه اومده قلمروش رُ بگيره. گفتگوهاي طولاني بين اين دو نفر همه‌ي زندگي استاد معمار رُ شرح ميده که طي اين سال‌ها چه طور «کار»، زندگي خصوصي‌ش رُ نابود کرد، دو فرزند دوقلوش رُ از دست داد، و البته حرف مردم در پشت سرش، از اين که از بلندي مي‌ترسه و حتا نمی تونه به پشت‌بام خونه‌ي خودش بره...

پرده‌ي آخر نمايش در مورد خونه‌ي جديد استاد هست که براي خودش و همسرش ساخته، و در حال اتمامه. خونه يک برج بلند داره که هم سال‌نس و هم همسرش مي‌ترسن که سال‌نس بخواد ازش بالا بره، برجي مثل چيزي که ده سال پيش در شهر هيلدا، استاد افتتاح کرد.. با اصرار زياد هيلدا که خواسته‌ش ديدن دوباره‌ي استاد در اوجه، سال‌نس قبول مي‌کنه که خودش حلقه‌ي گل رُ آويزون کنه. و بعدش، دست در دست هم کاخ قلمروي هيلدا رُ بسازن؛ کاخي در آسمان‌ها، کاخ اَمَل، زيباترين چيز دنيا. صحنه‌ي پاياني نمايشنامه، بالا رفتن استاد معمار از برج، دست تکون دادن، و سقوطش از اون بالاست.

اگه خواستين بخونين فول.‌تکست انگليسي‌ش اينجاست، و مي‌دونم ترجمه‌ش هم (فکر کنم با ترجمه‌ي اصغر رستگار، نشر فردا و با قيمت هزار تومن) به صورت کتاب چاپ شده، به اسم «استاد معمار (تراژدي‌در سه‌ پرده)». اگه حوصله داشتين مي‌تونين از صدا و سيما فيلم‌ش رُ بخرين (اگه تو آرشيو داشته باشن.) به هر حال ارزش‌ش رُ داره.
posted @ September 01, 2006


¤

کرم ذهن گرفتم شديد واسه اين آهنگه Perhaps, Perhaps, Perhaps. دوازده ساعته انقدر زياده که نمي‌ذاره حتا خاموش کنم برم بخوابم...! آهنگ قشنگيه، به درد رقص کلاسيک مي‌خوره! پيشنهاد مي‌کنم سه تا ورژن‌ش رُ دانلود کنين، اولي با صداي يه مرده، دو تا بعدي زن. آخري (Doris Day) قديمي‌ترين و ورژن اصلي اهنگه که تو تبليغ x files هم پخش ميشه.. دو تا خواننده‌ي ديگه کاور کردن.

» Perss نه Press! + دو تا عکس باحال ديگه: يک | دو
» دار و دسته سایت‌های آپلود فایل
» نامه‌های عاشقانه‌ی یک پیامبر | جبران خلیل جبران | آرش حجازي
» با کد اسکي امضا (اسم‌تون رُ) بسازين.
» مجلات خارجی را رایگان دریافت کنید!
» پسورد پايگاه‌هاي اطلاعاتي و مجله‌ها و سايت‌ها!!!!!!!! (کرک و هک شده!)
» معرفي پايگاه‌هاي علمي (که فيلتره)
posted @


پنج‌شنبه 9م

فرشته که از زندگي زميني مي‌ترسيد، در حال جر و بحث بود. فرمود: تو را باران مي‌فرستيم، با معجزه‌اي در قلب، و ويلوني در دست. باشد که ناآگاهان را خيس کني! فرشته ساکت نگاه مي‌کرد..
پ.ن. تمام چهارشنبه شب، پنج‌شنبه و جمعه..
پ.پ.ن. که ساکت کنار هم بشينيم به صداي دريا گوش بديم..
پ.پ.پ.ن. دلم عود خواست. روشن کردم.
posted @