يکشنبه 7م
بعضي وقتها که هوا خوبه، ماه در مياد، حس ميکنم من خوشبختم، همه چيز عاليه، اما هيش، اينو به هيشکي نگو. اون نبايد بفهمه، نبايد بشنوه! بعضي وقتها که هوا خوبه، ماه در مياد، ساعت هفت و ربع شب، يه ماشين مياد دنبالت که ميره به سمت کوه آرکيديا، همون سرزمين هميشه سبز شادي و خوشبختي، اما باهاش نبايد بري، آخه اون نبايد بفهمه! بعضي وقتها که هوا خوبه، ماه در مياد، ميتوني بري بيرون، ماه رُ نگاه کني، پيش خودت آروم فکر کني به لحظههايي که اتفاق افتاده، فکر کني خندهش رُ نديدي -البته شايد هول بودي و نفهميدي- بعد فکر کني چي ديدي و چي نديدي. وقتهايي که هوا خوبه، که ماه در مياد، هر کاري ميخواي بکن، با خودت هر حرفي خواستي بزن، ميتوني حتا يه جمله رُ هزار بار تکرار کني، يا نفس عميق بکشي و ببيني چه قدر درختها خوشرنگتر شدن، خلاصه با خودت هر کاري خواستي بکن، اما يادت باشه به هيچ کس نگي چه کار ميکني!
¤
هيچ وقت مشکلي نبوده که حالا باشه! هوا هم داره کم کم خنک ميشه، آره.. :)
¤
وکالت نخوندي تا بفهمي. اما خيلي وقتا هست که بُردنِ کيس اصلاً مهم نيست. فقط جنبهی کاريه، اين که دفاع کني. و بعدش؟ کي اهميت ميده.. ولي مهمتر، وقتهايي هست که يه کيس کاريه، نه بيشتر، اما شخصاً مهمه برنده شي. ميخواي برنده شي. انگار خودت رُ داري آزاد ميکني. از محيط دادگاه، از اون همه دليل و مدرک که هم تو، هم وکيل طرف مقابل، هم قاضي ميدونه سر هم کردنيه. هر کي شانس بهتري داشته باشه،.. لول. راستي کي ميتونه يه وکيل رُ آزاد کنه؟
¤
هوا سرد شده ./
بعد از مقادير متنابهي «هاي» بودن، ازم ميپرسه: ما کجاييم؟
: الآن؟ تو حياط، رو پلههاي ورودي (چرا نگفتم خروجي؟) حياطِ خونهي فلاني اينا.
: اينجا چه کار ميکنيم؟
: تو گفتي. فکر کردم تو ميدوني چرا بايد بيرون باشيم.
: نه، نميدونم. بريم خونه (با اون سر و وضع!!!!!)
: باشه عزيزم. داره هوا سرد ميشه، بيا بريم تو يه کم استراحت کن بعد ميريم خونه.
: (اصرار) نه. بريم خونه!
: باشه. دستت رُ بده من، پلهها رُ نيوفتي.
:
:
: چي شد؟
: ساکت باش سرم درد ميکنه!
(همچنان نشستيم، خيره به آسمون، يا شايد درختا. يادمه بچه که بوديم تو باغچه آش درست ميکرديم، مخلوط خاک و آت و آشغالها رُ تو يه چاله -قابلمه!- ميريختيم، به همراه آب، و با يه چوب هم ميزديم. کي مياد آش رشته بخوريم با هم؟!)
بعد از مقادير متنابهي «هاي» بودن، ازم ميپرسه: ما کجاييم؟
: الآن؟ تو حياط، رو پلههاي ورودي (چرا نگفتم خروجي؟) حياطِ خونهي فلاني اينا.
: اينجا چه کار ميکنيم؟
: تو گفتي. فکر کردم تو ميدوني چرا بايد بيرون باشيم.
: نه، نميدونم. بريم خونه (با اون سر و وضع!!!!!)
: باشه عزيزم. داره هوا سرد ميشه، بيا بريم تو يه کم استراحت کن بعد ميريم خونه.
: (اصرار) نه. بريم خونه!
: باشه. دستت رُ بده من، پلهها رُ نيوفتي.
:
:
: چي شد؟
: ساکت باش سرم درد ميکنه!
(همچنان نشستيم، خيره به آسمون، يا شايد درختا. يادمه بچه که بوديم تو باغچه آش درست ميکرديم، مخلوط خاک و آت و آشغالها رُ تو يه چاله -قابلمه!- ميريختيم، به همراه آب، و با يه چوب هم ميزديم. کي مياد آش رشته بخوريم با هم؟!)
جمعه 5م
I can't stop ./
هيچ وقت تو آينه به کسي نگاه نکن. ميدوني؟ خوکهاي وحشي به درياچه که برسن ديگه به هيچ چي فکر نميکنن. با دو به سمتِ درياچه ميرن. وقتي هوا سرده، آسمون زرده، هميشه خوکهاي وحشي رُ ميبينم که رو درياچهي مونتاريو به انتظار نشستن. چشمهاشون تو رُ صدا ميزنه. شايد گفتنش کامل نباشه. وقتي اومدي بهت نشون ميدم. يادت باشه دستت رُ بدي به من، نميخوام جنگلِ سياه بسوزونتت.
» يک پنجره کافی است
» اعتیاد به اینترنت برای فرار از احساسات منفی
هيچ وقت تو آينه به کسي نگاه نکن. ميدوني؟ خوکهاي وحشي به درياچه که برسن ديگه به هيچ چي فکر نميکنن. با دو به سمتِ درياچه ميرن. وقتي هوا سرده، آسمون زرده، هميشه خوکهاي وحشي رُ ميبينم که رو درياچهي مونتاريو به انتظار نشستن. چشمهاشون تو رُ صدا ميزنه. شايد گفتنش کامل نباشه. وقتي اومدي بهت نشون ميدم. يادت باشه دستت رُ بدي به من، نميخوام جنگلِ سياه بسوزونتت.
» يک پنجره کافی است
» اعتیاد به اینترنت برای فرار از احساسات منفی
¤
وقتي بادبادکها تو آسمون گم ميشن،
حتماً بعدش بارون ميباره!
گريه نکن، باد برش ميگردونه..
حتماً بعدش بارون ميباره!
گريه نکن، باد برش ميگردونه..
¤
يک دسته غاز وحشي تو حياط نشسته بودن. از شمال ميومدن، لابد هوا داره سرد ميشه. زود رفتن، مثل قاصدکها. فقط خبر رسان بودن.. برگها داره زرد ميشه. دنيا داره به پاييزش نزديک ميشه، آسمون شايد بباره،..
¤
چهارشنبه 3 آبان
چوب خط ميکشم شبها رُ. روزها رُ. چوب خط ميکشم ثانيهها رُ، انقدر زياد ميشن که همهي دنيا خط خطي ميشه. چوب خط ترسناکه، اما هميشه تو فيلما، زندانيه وقتي چوب خط ميکشه، آخرش آزاد ميشه يا فرار ميکنه. چوب خط خشنه، بيتمدنه، مثل اين روزا، اين ثانيهها، اما شايد آخرش، مثل تو فيلما باشه.. پس چوب خط ميکشم، محکم، نه رو ديواراي سنگي که رو ديواراي شيشهاي. رو ديواراي ساکت. ميکشم تا شايد صدايي ازش در بياد.. شکل پنجره ميکشم، ها ميکنم تا بتونم رو بخار نقشي رُ بکشم که نزديکه، که هست، و هِي ها ميکنم تا پاک نشه.
¤
مردي که ميگه: «ترجيح ميدم خوشبخت باشم تا يه آدم خوب» به کُنه زندگي رسيده. مردم ميترسن از اين که ببينن قسمت بزرگي از زندگي بر مبناي شانسه. و البته ترس هم داره، وقتي که فکر کردن در موردش هم خارج از کنترله. لحظهاي هست تو مسابقه [ي تنيس] که توپ به بالاي تور ميگيره، و براي چند صدم ثانيه، ميتونه پيش بره يا عقب بيوفته. با يه کم شانس، از تور رد ميشه، و تو ميبري. يا رد نميشه، و ميبازي.. سوفوکل ميگه: «بزرگترين لطف، تا به حال هيچ وقت به دنيا نيومدنه.»
سهشنبه 2 آبان 85
يک ماه ديگه هم گذشت. زودتر از قبليها. پاش رو گازه، هِي تندتر، و آخرش؟
¤
هِي خُب منم شهروند همينجام. اينجا به دنيا اومدم. گيرم يه کم پوستم تيرهتره يا لهجه دارم. اما اون اجازه نداشت به من بگه کاکا سياه. من همهي رختها رُ شسته بودم، ظهرها که نميشه رو زمين کار کرد. ارباب من نميخواد گوش کنه. حتماً يه روزي ميشه که بتونم خودم تکه زميني رُ براي خودم داشته باشم. اون وقت بهش ميگم ميتونم يادش بدم چه جوري کار کنه تا اذيت نشه. به شرطي که ديگه سياهي رُ کتک نزنه. مگه آزادي واسه همه نيست؟ انسانيت هم. اينجا سرزمين آزاديه، واسه همه..!
¤
شازده کوچولو. نوشتهي آنتوان دو سنت اگزوپري.
» متن فارسي ترجمهي محمد قاضي
» متن فارسي ترجمهي احمد شاملو
» فايل صوتي، با صداي گرگين (72 دقيقه)
» متن فارسي ترجمهي محمد قاضي
» متن فارسي ترجمهي احمد شاملو
» فايل صوتي، با صداي گرگين (72 دقيقه)
¤
هوا سرده. سوز سرما تا عمق استخون رُ ميسوزونه. اون بيرون يه عده بيکار دارن سر هم کلاه ميذارن. و اينجا، اينجا هيچ کسي نيست که صدايي کنه. هوا سرده، تا چشم کار ميکنه هست، هست، تا چشم کار ميکنه هست، تا اون دور دورا.. پنجره رُ باز ميکني تا شايد صدايي بياد، آهنگي، ترانهاي از اعماق سياه خاطرات. سياه مثل نفت، براق و ارزشمند. خاک خورده و فراموش شده. طوسي. اما تا چشم کار ميکنه فقط سرماست، که همه جا رُ گرفته..
¤
در راستاي آشپزيها و اينا.. امشب صدف درست کردم. رو نت که دستور آشپزي فارسي نبود. چند تا خارجيش رُ خوندم و به سليقهی خودم کردمش سس ماکاروني (با قارچ و برشهاي فلفل و..) خوب شد :)
جمعه 28م
ميخواستمت اشتباه است، اشتباه تايپي يا تايپو. بنويس ميخواهمت. رو راست باشيم، ميخواهمت.. نه، نه! پاک کنيم نوشته را، سکوت. سکوت شايد بد تعبير شود، شايد نخواستن، آنوقت دنياي سادهتري خواهيم داشت. سکوت ميکنيم تا آخر.. تا شايد بد تعبير شود..
¤
پنجشنبه 27م - شب
گاهي وقتها، ماه زود در مياد.
ماه رُ دوست دارم.
:)
ماه رُ دوست دارم.
:)
¤
مشکلات زندگي ./
دردي که نکشتِت، قويت ميکنه.
دردي که نکشتِت، قويت ميکنه.
پنجشنبه 27م
همهي آدما قطع و وصل دارن. قطع، وصل، قطع، وصل.. تا آخر همينجوري ادامه داره؛ قطع، وصل.. چه اسمش رُ بذارن؛ زندگي، استراحت / چه؛ شل کن، سفت کن / چه؛ شوخي، جدي / چه؛ آدم بزرگ بودن و بچه شدن.. همهی آدما قطع و وصل دارن. اگه همهش وصل باشن ميسوزن زود، از پا در ميان زود. اگه هم قطع بشن که مُردن..
بعضيها مثل موتور يخچال، صدا ميده، وقتي وصله همه جا ميگه، کليها با خبر ميشن، وقتي هم قطع ميشه باز همه ميفهمن که از صدا افتاده. خيليها فکر ميکنن يخچال فقط وقتي وصله زندهست، اما اشتباهه، بايد قطع و وصل با هم باشه، وگرنه زود ميسوزه.. بعضيها هم قطع شدنشون بزرگه هم وصل شدنشون. بعضيهاي ديگه اما مثل چراغ چشمکزن، يا چراغ راهنماي ماشين ميمونن، تا نگاه نکني خودش صدايي نميده. اينجاست که خيليها ميفهمن «قطع» بودن، به اندازهي «وصل» بودن مهمه. اصلاً کي ميتونه حتا فکرش رُ بکنه که وقتي وصله، فقط راهنما ميزنه. يه دستهي ديگه هم هستن که مثل لامپ، هزار و صدها بار، خيلي زود روشن و خاموش ميشه. شايد از نظر يه فيزيکدان، يه لامپ هميشه خاموشه، يا از نظر يه آدم عادي هميشه روشن، اما حقيقتش اينه که هميشه، چند صد بار در ثانيه داره قطع و وصل ميشه. زمان نسبيه، اگه چشمت رُ اينجوري کوچيک کني، وقتي بتوني سرعت نور رُ کنترل کني، شايد بتوني قطع و وصل شدنش رُ ببيني..
همه قطع و وصل دارن. اين اصلِ اوله. فرقش اينه که بعضيها صداشون در مياد، بعضيها رُ ميبيني، و بعضيها رُ شايد حتا نتوني ببيني.
بعضيها مثل موتور يخچال، صدا ميده، وقتي وصله همه جا ميگه، کليها با خبر ميشن، وقتي هم قطع ميشه باز همه ميفهمن که از صدا افتاده. خيليها فکر ميکنن يخچال فقط وقتي وصله زندهست، اما اشتباهه، بايد قطع و وصل با هم باشه، وگرنه زود ميسوزه.. بعضيها هم قطع شدنشون بزرگه هم وصل شدنشون. بعضيهاي ديگه اما مثل چراغ چشمکزن، يا چراغ راهنماي ماشين ميمونن، تا نگاه نکني خودش صدايي نميده. اينجاست که خيليها ميفهمن «قطع» بودن، به اندازهي «وصل» بودن مهمه. اصلاً کي ميتونه حتا فکرش رُ بکنه که وقتي وصله، فقط راهنما ميزنه. يه دستهي ديگه هم هستن که مثل لامپ، هزار و صدها بار، خيلي زود روشن و خاموش ميشه. شايد از نظر يه فيزيکدان، يه لامپ هميشه خاموشه، يا از نظر يه آدم عادي هميشه روشن، اما حقيقتش اينه که هميشه، چند صد بار در ثانيه داره قطع و وصل ميشه. زمان نسبيه، اگه چشمت رُ اينجوري کوچيک کني، وقتي بتوني سرعت نور رُ کنترل کني، شايد بتوني قطع و وصل شدنش رُ ببيني..
همه قطع و وصل دارن. اين اصلِ اوله. فرقش اينه که بعضيها صداشون در مياد، بعضيها رُ ميبيني، و بعضيها رُ شايد حتا نتوني ببيني.
¤
يکي از کلاسهام پنج نفر بيشتر نيست! يعني ليست بچهها پنج نفره، بعضي روزها يکي دو تا غايب هم باشن ديگه ميشه خلوتِ خلوت. امروز ديکته داشتن، هر کدوم رُ يه گوشه نشوندم، مثلاً دو تاشون پشت به کلاس (رو / چسبيده به ديوار) بودن، اون يکي پشتِ پنکه و.. خودم هم عادت دارم سر اين کلاسه رو ميز ميشينم! خلاصه نشسته بوديم، من ديکته ميگفتم که بنويسن، يه دفعه مدير ساختمون، بدونِ در زدن و اينا، اومد تو (ميخواست کاغذ قرار داد رُ بده..) آي صحنهي بامزهاي بود! کلاس به هر چيزي شبيه بود به جز کلاس! اصلاً هيچکس به طرف کلاس نبود (در کل هم صندليها رُ گرد ميچينم چه برسه که اينبار از اونوري بودن) و خودم بدتر!! خيلي دوست دارم بدونم طرف چي فکر کرده پيش خودش!!
يکي ديگه از کلاسها (اونم خلوته، ده نفر!) هست که، ترمهاي پيش هم تو اون کلاس (فضا) درس دادم، اما هميشه پنجرهش بسته بود و منم فکر ميکردم به ديوار باز شه. اين بار ديگه هوا سرد بود، کولر رُ خاموش کرديم و پنجره باز... آي منظرهي قشنگي داره که هيچ وقت فکرش رُ هم نميکردم! تا آخر ساعت من تو فريم پنجره بودم. پشتش به فاصلهي «هيچي» يه باغ بزرگه، همهش سبز، همهش درخت. و درختهاي نارنجي خرمالو و سرخ انار.. خيلي نزديک! کلي قشنگ بود :)
» چرا برخي فيلسوفان زن خود را ميكشند؟
» يازده دقيقهي پائلو کوئليو - فارسي.
» 212movie.com
» پيامهاي متفاوت از سوي آب
يکي ديگه از کلاسها (اونم خلوته، ده نفر!) هست که، ترمهاي پيش هم تو اون کلاس (فضا) درس دادم، اما هميشه پنجرهش بسته بود و منم فکر ميکردم به ديوار باز شه. اين بار ديگه هوا سرد بود، کولر رُ خاموش کرديم و پنجره باز... آي منظرهي قشنگي داره که هيچ وقت فکرش رُ هم نميکردم! تا آخر ساعت من تو فريم پنجره بودم. پشتش به فاصلهي «هيچي» يه باغ بزرگه، همهش سبز، همهش درخت. و درختهاي نارنجي خرمالو و سرخ انار.. خيلي نزديک! کلي قشنگ بود :)
» چرا برخي فيلسوفان زن خود را ميكشند؟
» يازده دقيقهي پائلو کوئليو - فارسي.
» 212movie.com
» پيامهاي متفاوت از سوي آب
¤
اگه ميخواين يه ايميل موقتي (به اسم ديگه) داشته باشين، يعني يه ميل که به بقيه بدين، بقيه به اون آدرس دومي شما رُ بشناسن، اما ميلها به آدرس اصلي خودتون ريفر بشه، ميتونين از اين سايت استفاده کنين. توضيح بيشتر
يکشنبه 23م
شخصي ./
مثل زورآزمايي ميمونه. ميخوام همهي اون دعاهات برگرده، کنسل بشه!!
مثل زورآزمايي ميمونه. ميخوام همهي اون دعاهات برگرده، کنسل بشه!!
شنبه 22م - شب
وقتي گردباد اومد، ما تو خونه بوديم، همه کنار پنجره وايساده بوديم و دستهاي همديگه رُ گرفته بوديم. فقط چند دقيقه به پايان همه چيز مونده بود، و ما، فقط ميتونستيم از دريچهي کوچيک نگاه کنيم، صداي وحشتناکي که هِي نزديکتر ميشد. اون لحظه جاي خيليها خالي بود. نه اين که باشن تا با ما در گردباد غرق شن، اما باشن تا بلکه براي يک بار هم شده بهشون ميگفتيم که دوستشون داريم........
باد ترسناکه. وقتي وو وو ميکنه و پشت پنجره منتظر وايميسه. بايد از باد ترسيد، از اين که بفهمه چي تو دلت ميگذره. و بايد مواظب بود. وقتي از کوه بالا ميري، پشتِ هر بوتهي کوچيک ميتونه يه باد قايم شده باشه، هيچ وقت بلند رازي رُ نگو، حتا اگه وسط کوير باشي که اونجا خودِ باده، و حتا اگه ته دريا بودي، که شنيدم ماهيها اسرار آدما رُ به باد تحويل ميدن.
درخت غريبه ست. هيچ وقت از درخت کمک نخواه. درختا دنياي ساده و خوبي دارن که توش هميشه آرامشه. اگه ديدي به حرفت گوش ميکنه واسه اينه که از کلمههات، از دنيات چيزي نميفهمه، مثل يه سنگ ساکت ميمونه، عادتشونه. هيچ وقت منتظر معجزهش نباش، نه از اون جوونهي کوچيک، نه اون درختِ چند صد ساله که صدها هزارتا مثلِ تو پيشش رفتن، در تنهاييشون جلوش وايسادن، و براي لحظهاي فکر کردن چه «بزرگ»ه.
پروانهها دروغن. هيچ وقت پروانهاي وجود نداشته. پروانهها بازتاب نور خورشيد به هواست، زماني که سرعتِ باد کم باشه، که باد اسراري داشته باشه، و زماني که تو وايسي تا ببيني انعکاسِ نورِ خورشيد رُ رو اون اسرار. پروانهاي وجود نداره. فقط قسمتي از آرزوي زيباي ديگروني هست که به دستِ باد سپرده شده، که شايد هيچ وقت برآورده نشه.
درخت پوچه. فقط تظاهر ميکنه به سبز بودن. هيچ پروانهاي -حتا سهواً- اين اشتباه رُ مرتکب نميشه تا با درخت بمونه. گلها شايد کمتر عمر کنن، اما راستن. خوشبو و خوشرنگن. گلها هيچ وقت دروغ نميگن، حتا اگه به خاطر عمر کوتاهشون باشه، که به درازاي گفتنِ يک جمله بيشتر نيست.
باد ترسناکه. وقتي وو وو ميکنه و پشت پنجره منتظر وايميسه. بايد از باد ترسيد، از اين که بفهمه چي تو دلت ميگذره. و بايد مواظب بود. وقتي از کوه بالا ميري، پشتِ هر بوتهي کوچيک ميتونه يه باد قايم شده باشه، هيچ وقت بلند رازي رُ نگو، حتا اگه وسط کوير باشي که اونجا خودِ باده، و حتا اگه ته دريا بودي، که شنيدم ماهيها اسرار آدما رُ به باد تحويل ميدن.
درخت غريبه ست. هيچ وقت از درخت کمک نخواه. درختا دنياي ساده و خوبي دارن که توش هميشه آرامشه. اگه ديدي به حرفت گوش ميکنه واسه اينه که از کلمههات، از دنيات چيزي نميفهمه، مثل يه سنگ ساکت ميمونه، عادتشونه. هيچ وقت منتظر معجزهش نباش، نه از اون جوونهي کوچيک، نه اون درختِ چند صد ساله که صدها هزارتا مثلِ تو پيشش رفتن، در تنهاييشون جلوش وايسادن، و براي لحظهاي فکر کردن چه «بزرگ»ه.
پروانهها دروغن. هيچ وقت پروانهاي وجود نداشته. پروانهها بازتاب نور خورشيد به هواست، زماني که سرعتِ باد کم باشه، که باد اسراري داشته باشه، و زماني که تو وايسي تا ببيني انعکاسِ نورِ خورشيد رُ رو اون اسرار. پروانهاي وجود نداره. فقط قسمتي از آرزوي زيباي ديگروني هست که به دستِ باد سپرده شده، که شايد هيچ وقت برآورده نشه.
درخت پوچه. فقط تظاهر ميکنه به سبز بودن. هيچ پروانهاي -حتا سهواً- اين اشتباه رُ مرتکب نميشه تا با درخت بمونه. گلها شايد کمتر عمر کنن، اما راستن. خوشبو و خوشرنگن. گلها هيچ وقت دروغ نميگن، حتا اگه به خاطر عمر کوتاهشون باشه، که به درازاي گفتنِ يک جمله بيشتر نيست.
جمعه 21م
چهار تا کتاب جديد گرفتم. «سوکوارهاي بر آبي دريا (دوازده داستان کوتاه)» که فضولي بود ترجمهي اسدالله امرائي رُ ببينم، که راستش بد نبود، اما جذاب هم نبود، مالِ نسل قبله، نميفهمم خيلي خوب جملههاشو. «شش داستان کوتاه از انتوان چخوف» به ترجمهي حاجي محمدي. به جز اولي، باقي رُ نخوندم که اصلاً بدونم چيه، اما همين که ترجمهي گلشيري نيست يه کم اميدوارکننده ست. «بيگانه»ي کامو، که توضيح خاصي نداره. و «باغگذر» که به اعتبار نويسندهش گرفتم. از «مارگريت دوراس» قبلتر کتاب «ساعت ده و نيم شب در تابستان» رُ خونده بودم که خيلي خوشم اومد. (البته بگم، تا چهار پنجم کتاب که برسم، به خودم فحش ميدادم که چرا حاضر نيستم يه کتاب خستهکننده رُ نصفه ول کنم؟ و چرا کتاب تموم نميشه؟ اما وقتي تموم شد، هنوز هم همهش تو ذهنمه..)
¤
« به نظر من آدمها دو دستهاند: اونهایی که به ماه نگاه میکنن و اونهایی که به تصویر ماه در آب.. » دلم ميخواد نمايش «ماه در آب» رُ ببينم. تا 28 مهر، تالار سايه (تئاتر شهر)، هر شب (به جز شنبهها) يک ربع به هشت. دلم ميخواد نمايش «ماه در آب» رُ ببينم، دلم ميخواد نمايش «ماه در آب» رُ ببينم..
اول اينو بخونين: و آنهایی که به تصویر ماه!
» مشخصات نمايش
» گفتوگو با محمد يعقوبي، نويسنده و كارگردان نمايش"ماه در آب"
» آلبوم عكسهای نمايش
» حس آن چند ثانیه..
» از کنار هم میگذريم.
» ازدواج، مسئلهای پيچيده..
» سايت محمد يعقوبي
اول اينو بخونين: و آنهایی که به تصویر ماه!
» مشخصات نمايش
» گفتوگو با محمد يعقوبي، نويسنده و كارگردان نمايش"ماه در آب"
» آلبوم عكسهای نمايش
» حس آن چند ثانیه..
» از کنار هم میگذريم.
» ازدواج، مسئلهای پيچيده..
» سايت محمد يعقوبي
¤
گذشتِ زمان همه چیز را عادی میکند. نمیگویم چیزی را درمان میکند، نه. اما زمان زخم را تبدیل میکند به جزئی از وجود آدم، به بخشی از تعریف آدم از خودش، و همین تحملش را ممکن میکند. اینطوری یاد میگیری که زخمهایت را هم دوست داشته باشی، دلتنگیهایت میشوند بخشی جدانشدنی از شببیداریها. ادامه...
پ.ن. و يک بسته هيتر سبز (شايد بيربط نسبت به شمع نارنجي) که زمانهاي «خيلي دور» رُ اندازه ميگيرن، و فکر کنم چند تاش بيشتر نمونده..
of breaking into seperate parts
that was not written in our cards
those rocket brothers on the verge
we should be careful' cause it could burst ...
that was not written in our cards
those rocket brothers on the verge
we should be careful' cause it could burst ...
پ.ن. و يک بسته هيتر سبز (شايد بيربط نسبت به شمع نارنجي) که زمانهاي «خيلي دور» رُ اندازه ميگيرن، و فکر کنم چند تاش بيشتر نمونده..
يکشنبه 16م
انگشتهايي که تن داغي رُ -نه در تاريکي که- در اعماقِ خورشيد لمس ميکنن، و تصاوير مُبهمي که از همه چيز در ذهن شکل ميگيره؛ چيزهايي که حتا ديده هم نميشه، چه برسه بخواد بيان بشه، و رو گردوندنِ ناگهاني، گريه، شوکِ ناگهاني، و پايان همه چيز.
» بيست و پنج سوال اساسي قبل از ازدواج
» بيست و پنج سوال اساسي قبل از ازدواج
شنبه 15م
بعضي چيزا نبايد در ظاهر باشه، البته تا يه مدتي، سايه نگاه کن! زندگي ايراني اينه، تو خودت نيستي چون، چون.. شايد چون بقيه و بيارزشي حرفهاشون اول مياد، بعد خودِ تو. تو ميتوني پيش خودت هر چيزي داشته باشي، حداقل تا وقتي اينو ازت نگرفتن. جريان ماهواره رُ يادته؟ ده سال پيش حتا به منم نميگفتي، انگار تابو بود. نبايد حتماً جنبهي ترس محض بوده باشه، يه نوع رفتاره يا يه واکنش اجتماعي، فقط همين. من کساني رُ ميشناسم که سالهاست زن و شوهرن و هنوز از خيلي چيزهاي خاص (!) که موضوع جذاب واسه ما محسوب ميشه، هيچي به هم نميگن. طرز فکر نسلهاست. دورهی اونا هنوز زود بوده، و زماني در زمان ثابت شدن که نميشده اينا رُ گفت. سايه؟ تو که نميخواي مثل اونا باشي؟ ارزشمندي و قدرتِ تأثير چيزها رُ «ما» تعيين ميکنيم، باشه؟ ...
¤
بگو، چيزهايي رُ که بايد خيلي قبلتر ميگفتي؛ بگو چند سالته، اصلاً از کجا اومدي؟ بايد ميگفتي نميموني، ميخوام بدونم کس ديگهاي هم هست؟ .... بگو، بگو ببينم، تا چند متر جلوتر رُ ميبيني؟ وقتي اومدي چشمات باز بود، يا فقط صداي باد رُ ميشنيدي؟ بگو تا کِي نميدونستي دوست داشتن چيه؟ قبل از اون شب؟
آره، داره بارون مياد. ميدوني از کدوما؟ بايد بهم ميگفتي دنيا انقدر کوچيکه. اصلاً از گذشته بگو. از کِي اينجوري شدي؟ بگو! وقت کمه، اما چيزهايي هست که بايد بدونم، بگو، تو از کجا اومدي اصلاً؟
آره، داره بارون مياد. ميدوني از کدوما؟ بايد بهم ميگفتي دنيا انقدر کوچيکه. اصلاً از گذشته بگو. از کِي اينجوري شدي؟ بگو! وقت کمه، اما چيزهايي هست که بايد بدونم، بگو، تو از کجا اومدي اصلاً؟
¤
سايه! اون فقط يه گل آفتابگردونه، مثل همهي گلهاي ديگه..
¤
ما هنر را
براي پرندگان ميخواستيم
تا هميشه..
براي پرندگان ميخواستيم
تا هميشه..
¤
خواب ./
يه سالن خيلي بزرگ، تو، تنها اونجايي. سبُکي، تو هوا. از همه طرف ميبيني زيرت، اون فضا، داره گسترش پيدا ميکنه. تو خيلي سبکي، ميترسي، تو گوشه که نه، وسط افتادي. انگار همهي در و ديوار از شيشه باشه؛ هر چيزي رُ ميبيني. سرعتِ همه چيز، حتا اومدنِ شب و روز دهها برابر شده، و تو فقط به يه نخ وصلي..
يه سالن خيلي بزرگ، تو، تنها اونجايي. سبُکي، تو هوا. از همه طرف ميبيني زيرت، اون فضا، داره گسترش پيدا ميکنه. تو خيلي سبکي، ميترسي، تو گوشه که نه، وسط افتادي. انگار همهي در و ديوار از شيشه باشه؛ هر چيزي رُ ميبيني. سرعتِ همه چيز، حتا اومدنِ شب و روز دهها برابر شده، و تو فقط به يه نخ وصلي..
¤
لبهاي خشک، مجسمههاي سنگي که ستونها رُ تشکيل دادن، دلهره، برشهاي داغ پيتزا، و بوسهي ناگهاني پسرکِ داستان..
جمعه 14م
کتابفروشي خيلي خيلي کوچيکي هست که يه زماني مشتريش بودم. ديروز از همون ورا رد ميشدم، رفتم تو، به جاي اون آقاي هميشگي، يه پيرمرد و دو تا دختر بودن. به آقاهه گفتم «کتابي هست که بايد بخونم؟» البته بد نگاه کرد، خُب نميدونست چي جواب بده. خودم يه کم در و ديوار رُ نگاه کردم، گفتم پيداش کردم: «چند روايت معتبر - نوشتهی مصطفا مستور» نميدونم چرا آقاهه نديد، کتابه نور ميزد، تابلو بود که بايد بخونمش، آقاهه نميفهميد، قبليه ميفهميد..
دوم. اگه هر نويسندهاي خالقي باشه که دنيايي رُ در کتابش ميآفرينه، و انسانهايي رُ خلق ميکنه تا زندگي کنن، و در ابن پس حوادثي رُ پيش ميآره و در آخرش هم به ميل خودش کارهايي رُ انجام ميده، دنياي ايدهآلِ «مستور» هم مثل مالِ منه، بيشتر سردرگمه، نميآفرينه تا خدايي کنه، فقط ميگه بلکه خودش بفهمه چرا اين جوريه. انگار نميدونه -حالا که آفرينده خودشه- چي بايد کجا باشه.
سوم. از متن کتاب:
چه با شتاب آمدي! در زدي. گفتم: «برو!» اما نرفتي و باز کوبهي در را کوبيدي. گفتم: «بس است برو!» گفتم: «اينجا سنگين است و شلوغ. جا براي تو نيست.» اما نرفتي. نشستي و گريه کردي. ان قدر که گونههاي من خيس شد. بعد در را گشودم و گفتم: «نگاه کن اينجا چه قدر شلوغ است؟» و تو خوب ديدي که آنجا چه قدر فيزيک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط کش و کامپيوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهايي و بغض و زخم و يأس و دلتنگي و اشک و گناه و گناه و گناه و آشوب و مه و تاريکي و سکوت و ترس در هم ريخته بود و دل گيجِ گيج بود. و دل سياه و شلوغ و سنگين بود. گفتي: «اينجا رازي نيست.» گفتم: «راز؟» گفتي: «من رازم.» و آمدي تا وسطِ خط کشها. من دستهات را در دستهام ميفشردم تا نگريزي، اما فرياد ميزدم: «برو! برو!» تو سِحر خواندي. من به التماس افتادم. تو چه سبک ميخنديدي، من اما همهي وجودم به سختي ميگريست. بعد چشمها از ميانِ آن دو قاب سبز جادو کردند و گويي طوفاني غريب درگرفت. آنچنان که نزديک بود دل از جا کنده شود. و من ميديدم که حرفها و فلسفهها و کتابها و خط کشها و کاغذها و ياسها و تاريکيها و گناهان و ترس و آشوب و مه و سکوت و زخم و دلتنگي، مثل ذراتِ شن در شنزار، از سطح دل روبيده ميشدند و چون کاغذ پارههايي در آغوش طوفان گم.
خانه پرداخته شد. خانه روشن شد و خلوت و عجيب سبک. و تو در دل هبوط کردي. گفتم: «چيستي؟» گفتي: «راز.» گفتم: «اين دل خالي است، تشنهام.» گفتي: «دوستت دارم.» و من ناگهان لبريز شدم.
دوم. اگه هر نويسندهاي خالقي باشه که دنيايي رُ در کتابش ميآفرينه، و انسانهايي رُ خلق ميکنه تا زندگي کنن، و در ابن پس حوادثي رُ پيش ميآره و در آخرش هم به ميل خودش کارهايي رُ انجام ميده، دنياي ايدهآلِ «مستور» هم مثل مالِ منه، بيشتر سردرگمه، نميآفرينه تا خدايي کنه، فقط ميگه بلکه خودش بفهمه چرا اين جوريه. انگار نميدونه -حالا که آفرينده خودشه- چي بايد کجا باشه.
سوم. از متن کتاب:
چه با شتاب آمدي! در زدي. گفتم: «برو!» اما نرفتي و باز کوبهي در را کوبيدي. گفتم: «بس است برو!» گفتم: «اينجا سنگين است و شلوغ. جا براي تو نيست.» اما نرفتي. نشستي و گريه کردي. ان قدر که گونههاي من خيس شد. بعد در را گشودم و گفتم: «نگاه کن اينجا چه قدر شلوغ است؟» و تو خوب ديدي که آنجا چه قدر فيزيک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط کش و کامپيوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهايي و بغض و زخم و يأس و دلتنگي و اشک و گناه و گناه و گناه و آشوب و مه و تاريکي و سکوت و ترس در هم ريخته بود و دل گيجِ گيج بود. و دل سياه و شلوغ و سنگين بود. گفتي: «اينجا رازي نيست.» گفتم: «راز؟» گفتي: «من رازم.» و آمدي تا وسطِ خط کشها. من دستهات را در دستهام ميفشردم تا نگريزي، اما فرياد ميزدم: «برو! برو!» تو سِحر خواندي. من به التماس افتادم. تو چه سبک ميخنديدي، من اما همهي وجودم به سختي ميگريست. بعد چشمها از ميانِ آن دو قاب سبز جادو کردند و گويي طوفاني غريب درگرفت. آنچنان که نزديک بود دل از جا کنده شود. و من ميديدم که حرفها و فلسفهها و کتابها و خط کشها و کاغذها و ياسها و تاريکيها و گناهان و ترس و آشوب و مه و سکوت و زخم و دلتنگي، مثل ذراتِ شن در شنزار، از سطح دل روبيده ميشدند و چون کاغذ پارههايي در آغوش طوفان گم.
خانه پرداخته شد. خانه روشن شد و خلوت و عجيب سبک. و تو در دل هبوط کردي. گفتم: «چيستي؟» گفتي: «راز.» گفتم: «اين دل خالي است، تشنهام.» گفتي: «دوستت دارم.» و من ناگهان لبريز شدم.
¤
اگر زندگاني روزانهي شما در نظرتان حقير مينمايد، تهمتِ ناچيز بر آن نبنديد. تهمت بر شماست، که چندان شاعر نيستيد تا جلال و جمالِ آن را دريابيد.
/ راينر ماريا ريلکه
/ راينر ماريا ريلکه
¤
هوا ابريه شايد.
Early morning when I wake up
I look like Kiss but without the make up
And that's a good line to take it to
The bridge..
I look like Kiss but without the make up
And that's a good line to take it to
The bridge..
پنجشنبه 13م
فکر نميکردم يه دفعه اينجوري بشه؛ انقدر سرم شلوغ بشه که چند روز اصلاً آنلاين نشم! يک هفته جواب ايميلها بمونه! و وقتي ميام خونه، خسته، فقط بخوابم.. اين روزا اين جوريه فعلاً. و همه چيز خوبه :)
¤
لاکپشتي رُ ديدم که ميخنديد،
دويست و سي و هفت سالش بود..
دويست و سي و هفت سالش بود..
¤
اون ترامواي تو فيلم Dark Water واقعي بود؟ نيويورک چنين چيزي داره؟!
