چهارشنبه 8م
دقيقاً تمام مدتي که پشتِ درخت قايم شده بودي، خُب من ميدونستم. گفته بودم؛ بعضي ستارهها زنهاي بيآبرويي هستن که در ازاي يک نگاه، هر رازي رُ لو ميدن. اما از وقتي صداي زنگ کليسا ديگه در نيومد، به همه چيز شک کردم. نه، قبلش، روزي که فلفل ريختي تو سالاد و نسوختم، آره، از اون زمان بود که ديگه به آسمون نگاه نکردم. حالا هِي برين دعاي بارون بخونين، گذشته برنميگرده.
دیگر هیچ شگفتی نمانده است
زئوس قادر مطلق است و برایش عجیب نیست
اینکه نیمروز را به شبی تاریک بدل کند
نور را از شکوفه خورشید گرفته است
و وحشتی سیاه بر آدمی مستولی است
هر اتفاقی.. اتفاق نیست
شگفت نیست این که اگر
جانوران خشکی با دلفینها
به جستجوی چراگاه برآیند
و حیواناتی که بر تپههای آفتابی لمیدهاند
به عشق امواج خروشان برخیزند.
/ آرخیلوخوس
دیگر هیچ شگفتی نمانده است
زئوس قادر مطلق است و برایش عجیب نیست
اینکه نیمروز را به شبی تاریک بدل کند
نور را از شکوفه خورشید گرفته است
و وحشتی سیاه بر آدمی مستولی است
هر اتفاقی.. اتفاق نیست
شگفت نیست این که اگر
جانوران خشکی با دلفینها
به جستجوی چراگاه برآیند
و حیواناتی که بر تپههای آفتابی لمیدهاند
به عشق امواج خروشان برخیزند.
/ آرخیلوخوس
¤
افروخته در تاریکی شب،
سه چوب کبریت یک به یک.
نخستین برای دیدن رویت
دومین برای دیدن چشمهانت
و آخرین برای دیدن لبانت،
و تاریکی محض
تا به یاد آرم این همه را
و سخت در آغوش گیرمت..
/ ژاک پرور - محمد پارسایار
سه چوب کبریت یک به یک.
نخستین برای دیدن رویت
دومین برای دیدن چشمهانت
و آخرین برای دیدن لبانت،
و تاریکی محض
تا به یاد آرم این همه را
و سخت در آغوش گیرمت..
/ ژاک پرور - محمد پارسایار
¤
سربو: شيوهي کامل يک زندگي مشترک - اينجا و اينجا بخونين (دومي اگه فيِلتره از اينجا يا اينجا..!)
» برج ايفل | رولان بارت | يوسف اباذرى
» باید بین مرگ و دروغ یکی را انتخاب کرد؟
» چرا نمایشنامه بخوانیم؟ | ادوارد آلبی
» نجات معنايى ندارد: در معرفي کتاب «تبعيد و سلطنت»
» گیم تئوری (به خاطر اشکال تو فونتِ نوشته، و البته حجم زيادش خودم نخوندم، اما از چند نفر آفلاين گرفتمش يا لينکش رُ ديدم و توصيفهاي جالبي براش نوشته بودن.)
» آمارهاي وزير ارتباطات و فنآوري اطلاعات
» انتشار نخستين تصاوير ديدني از حيوانات در رحم مادر -wow!
» Kissing test
» Fun facts for kids
» برج ايفل | رولان بارت | يوسف اباذرى
» باید بین مرگ و دروغ یکی را انتخاب کرد؟
» چرا نمایشنامه بخوانیم؟ | ادوارد آلبی
» نجات معنايى ندارد: در معرفي کتاب «تبعيد و سلطنت»
» گیم تئوری (به خاطر اشکال تو فونتِ نوشته، و البته حجم زيادش خودم نخوندم، اما از چند نفر آفلاين گرفتمش يا لينکش رُ ديدم و توصيفهاي جالبي براش نوشته بودن.)
» آمارهاي وزير ارتباطات و فنآوري اطلاعات
» انتشار نخستين تصاوير ديدني از حيوانات در رحم مادر -wow!
» Kissing test
» Fun facts for kids
سهشنبه 7م
ميشه گفت مهمترين امتحان اين ترم رُ داديم. البته مهم نه به خاطر درس يا حتا استادش، اما به خاطر مقدارش! تو کل اين چند سال اين همه حجم امتحان نداده بوديم؛ کل کتاب Approaches and Methods in Language Teaching ي ريچاردز. اگرچه رشتهی ما نيست (teaching هست آخه) ولي از جهت ديگه «کار» ما حساب ميشه، البته بگم که بعد از يک سال و نيم تدريس ميدونم فقط تجربه ست که به درد ميخوره و نه تئوري و اپروچ و تکنيک. اين کتابه هم فقط تکنيکها و اپروچهاي مختلفِ صد سال گذشته هست، مورد کاربرد و مثال پرسيجر و نتيجه.. دونستش واسهم جالب بود به هر حال!
شنبه 4 آذر 85
به هر حال پستِ ايرانه. چند دفعهي ديگه هم شده بود که بستهها و نامههاي ديگه تو صندوق پستيم باشن؛ که اکثراً رسوندم به دستِ صاحبش يا دادم به خودِ پست -مگه يک بار که واقعاً ارزشش رُ نداشت.
چند وقت پيش به دنبالِ شمارهی جديد مجلهي نيويورکر بودم، که ديدم يه بستهي کوچيک اما تو پر هم تو صندوق منتظره. از خارج بود، از کسي به اسم «سيندي». ميدونستم کسي رُ تو بلژيک ندارم، ولي در هر دو طرف پاکت فقط نوشته شده بود Iran, Shiraz, P.O. Box 00000 و همهي مشخصات با من ميخوند. کنجکاو شدم و با خودم آوردمش خونه.
بستهي عجيبي بود. تا سه تا پاکت هيچي نبود؛ فقط پاکتهاي رنگي، از جنس کاغذهاي مختلف، که همون آدرس با خودکارهاي متفاوت روش نوشته شده بود. و در آخر يک بسته کاغذِ تا شده که با نخي به دورش، در کنار يه دستبندِ معمولي -نميشد گفت پسرونه يا دخترونه- و يک اسکناس يک يورويي قرار داشت.
جمعاً سه نامه، سه نامه بدونِ تاريخ و با امضاي سيندي. به واسطهي دوستِ مترجمي و از سر کنجکاوي بيشترش رُ به فارسي برگردوندم؛ نامههاي عاشقانه و حتا افسارگسيختهاي هست به پسري به اسم پال. و تو يکي از بحثهاي همين جوري، يکي از بچهها کشف کرد که امضاي «سيندي» ترکيبي از دو اسم «سيندي» و «پال» هست. يه جور کار گرافيکي نه چندان ماهرانه، که احتمالاً به اميدِ وصال طراحي شده.
ديروز که داشتم کشو رُ مرتب ميکردم، دوباره به نامهها برخوردم. انگار قسمتي از زندگي دو نفر پيش من مونده باشه، حس بار مسئوليت داشت. هيچ وت نتونستم دستبند رُ دستم کنم يا اون يک يورويي که شايد ارزش زيادي هم نداره. با همون بستهبندي و پاکتها همهشون نگهداري شدن، نميدونم تا کِي، نميدونم چرا. اما خيلي وقتها حس ميکنم قسمتي از زندگيم نيست، انگار قسمتِ ديگهاي از ماجرا دستِ کسِ ديگهاي افتاده باشه، و شايد يک جايي منتظر باشه، تا به جاودانگي برسه..
چند وقت پيش به دنبالِ شمارهی جديد مجلهي نيويورکر بودم، که ديدم يه بستهي کوچيک اما تو پر هم تو صندوق منتظره. از خارج بود، از کسي به اسم «سيندي». ميدونستم کسي رُ تو بلژيک ندارم، ولي در هر دو طرف پاکت فقط نوشته شده بود Iran, Shiraz, P.O. Box 00000 و همهي مشخصات با من ميخوند. کنجکاو شدم و با خودم آوردمش خونه.
بستهي عجيبي بود. تا سه تا پاکت هيچي نبود؛ فقط پاکتهاي رنگي، از جنس کاغذهاي مختلف، که همون آدرس با خودکارهاي متفاوت روش نوشته شده بود. و در آخر يک بسته کاغذِ تا شده که با نخي به دورش، در کنار يه دستبندِ معمولي -نميشد گفت پسرونه يا دخترونه- و يک اسکناس يک يورويي قرار داشت.
جمعاً سه نامه، سه نامه بدونِ تاريخ و با امضاي سيندي. به واسطهي دوستِ مترجمي و از سر کنجکاوي بيشترش رُ به فارسي برگردوندم؛ نامههاي عاشقانه و حتا افسارگسيختهاي هست به پسري به اسم پال. و تو يکي از بحثهاي همين جوري، يکي از بچهها کشف کرد که امضاي «سيندي» ترکيبي از دو اسم «سيندي» و «پال» هست. يه جور کار گرافيکي نه چندان ماهرانه، که احتمالاً به اميدِ وصال طراحي شده.
ديروز که داشتم کشو رُ مرتب ميکردم، دوباره به نامهها برخوردم. انگار قسمتي از زندگي دو نفر پيش من مونده باشه، حس بار مسئوليت داشت. هيچ وت نتونستم دستبند رُ دستم کنم يا اون يک يورويي که شايد ارزش زيادي هم نداره. با همون بستهبندي و پاکتها همهشون نگهداري شدن، نميدونم تا کِي، نميدونم چرا. اما خيلي وقتها حس ميکنم قسمتي از زندگيم نيست، انگار قسمتِ ديگهاي از ماجرا دستِ کسِ ديگهاي افتاده باشه، و شايد يک جايي منتظر باشه، تا به جاودانگي برسه..
¤
..عشق، حتا نفرت، هيچگاه موجب سرديِ صورتِ کسي تا به اين حد نميشود. راستي... صورتِ «مارسل» چه احساسي داشت؟ آنها شب هنگام يکديگر را دوست ميداشتند، آن هم بدونِ اين که يکديگر را درست ببينند، کورمال کورمال. آيا جز اين عشقِ در ظلمات، عشقِ ديگري وجود داشت؟ عشقي که در روشناييِ روز فرياد زند. نميدانست، ولي همنقدر ميدانست که مارسل به او نياز دارد و او هم به اين نياز، نيازمند است. ميدانست که شب و روزش با همين احساس متقابل ميگذرد. خصوصاً شبها، هر شب، مارسل نميخواست تنها باشد، نميخواست پير شود يا بميرد. و باز آن حالتِ حماقت را به خود ميگرفت. حالتي که براي «ژانين» کاملاً آشنا بود و گاهي آن را روي صورتِ ديگر مردان هم بازميشناخت، تنها حالتِ مشترکِ بين ديوانگان که زير حالتِ دروغينِ خردمندي پنهان ميشد تا اين که هذيانها آن را فرا ميگرفت و نوميدانه به طرفِ بدنِ يک زن پرتابشان ميکرد تا بدونِ هيچ ميلي، آنچه را تنهايي و شب از مفهومِ ترس به آنها ميبخشيد، در آن پنهان سازد.
/ هرزه زن - آلبر کامو - محمدرضا آخوندزاده
/ هرزه زن - آلبر کامو - محمدرضا آخوندزاده
شنبه 4 آذر 85
آروم، فقط صداي درياست که نزديک، و بعد دور ميشه. کنار همايم، هر کدوم در دنياي خودمون، و هر دو خوب ميدونيم به خاطر اين «بودن» هست که هر کي ميتونه تو دنياي دورِ خودش باشه، و حس امنيت داشته باشه.
¤
دفترم رُ صاحب شده، پس نميده :(
اون دفتر مالِ منه. خيلي جدي. نبايد دستِ اون باشه. خيلي جدي.
اون دفتر مالِ منه. خيلي جدي. نبايد دستِ اون باشه. خيلي جدي.
مهم
دومين mehdi-he.com پريد، فعلاً اينجام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سه سال پيش، هاست و دومين رُ از زهير گرفتم، و از پارسال رفتم زيرمجموعهي پرشينتولز. امسال براي تمديد هاست و دومين، فهميدم زهير دومين رُ به پرشينتولزيها نداده بوده، و خُب خواستم منتقل کنه... اين کار انقدر طول کشيده که هنوز هم (بيشتر از دو هفته) ميگذره و خبري از زهير نيست. اين خواب موندن يعني دومين mehdi-he.com رفت! تمديد نشد، چند روز پارک بود و ديگه مهلتِ تمديدش هم گذشت!
بعد از اون، آدرس mehdi-he.ws رُ گرفتم، و کم کم صفحهها و سابدومينها رُ منتقل ميکنم. فعلاً همينجا (بلاگ) هست، و البته ايميل هم که به: مهدي ات «مهدي دش اچ اي دات دبليو اس» تغيير کرد. اگه لينکي داده بودين، يا آدرسي رُ در جايي ذخيره کرده بودين، به آدرس جديد تغييرش بدين. ممنون.
سه سال پيش، هاست و دومين رُ از زهير گرفتم، و از پارسال رفتم زيرمجموعهي پرشينتولز. امسال براي تمديد هاست و دومين، فهميدم زهير دومين رُ به پرشينتولزيها نداده بوده، و خُب خواستم منتقل کنه... اين کار انقدر طول کشيده که هنوز هم (بيشتر از دو هفته) ميگذره و خبري از زهير نيست. اين خواب موندن يعني دومين mehdi-he.com رفت! تمديد نشد، چند روز پارک بود و ديگه مهلتِ تمديدش هم گذشت!
بعد از اون، آدرس mehdi-he.ws رُ گرفتم، و کم کم صفحهها و سابدومينها رُ منتقل ميکنم. فعلاً همينجا (بلاگ) هست، و البته ايميل هم که به: مهدي ات «مهدي دش اچ اي دات دبليو اس» تغيير کرد. اگه لينکي داده بودين، يا آدرسي رُ در جايي ذخيره کرده بودين، به آدرس جديد تغييرش بدين. ممنون.
¤

Use to be so easy
To give my heart away
But I found that the heartache
was the price you have to pay
I found that that love is no friend of mine
I should have know'n time after time...
جمعه 3 آذر 84
بيشتر از يک هفتهست که دومين مهدي اچ اي نيست ديگه، و تو اين مدت مسلماً هيچ چيزي نبود که بگه هست، و حتا ايميلها هم برگشت خوردن براتون (البته ميلِ ياهو و اينا نه!)، اما نکتهي جالبتر از همهش خونسردي و راحتي من بود! اگه پارسال مثلاً اين اتفاق ميافتاد اصلاً اينجوري نبودم، خصوصاً ايميل، اما الآن.. هو کرز؟
پ.ن. راستي دنبال يه دومين ميگردم، پيشنهاد بدين!
• تو اين مدت هوا همهش ابري بود، و سرد، منفي دو و سه، اما بدونِ بارون يا برف. فقط باد، فقط ابر سفيد، همين.
• گلوم که رفت مسافرت، چند روز صدا نداشتم. (و البته خوب بود، تمرين کم حرف زدن؛ سعي کردم صدام رُ نگه دارم واسه کلاسها!) روز اول انقدر سکوت بود که تلفن جواب ندادم، صدا نبود خُب! روز دوم داشتم هوار ميکشيدم تو کلاس، تازه آخرش يکي از بچهها پرسيد استاد گلوت درد ميکنه؟ گفتم نه! (در نظر بگيرين وقتي رُ که طرف بايد بين هر کلمهي ديکته، هِي چايي بخوره تا بتونه حرف بزنه، و اون «هي»ش هي اتفاق اوفته تا آخر ساعت)، روز بعد مقدارش کم شد؛ يک استکان نسکافه واسه يه کلاس يک ساعته، و البته روز بعدش ديگه کسي چيزي نگفت، منم به يه کم آب گرم اکتفا کردم.)
• سخنراني دکتر پاينده (+ دکتر انوشيرواني) جالب بود، و بعدش هم خبر رسيد که تو اخبار شبکهي استاني نشونم دادن؛ انقدر تابلو که غريبهها تو باشگاه ديده و شناخته بودن!
• يه چيزي از آسمون افتاد زمين،
نگاش کردم، گفت کوَ کوَ.
• کتابهاي عامه پسند ميخونم، کتابهاي غيرعامهپسند ميخونم، کتابهاي احمقانه ميخونم. اصلاً اين که چيزي نيست؛ چيزايي ميخونم که هيچ بني بشري نخونده و نميخونه، و اصلاً کتاب نميشه گفتشون!
• يکي از جالبترين قسمتهاي چند روز نبودنِ «مهدي اچ اي» آفلاينهايي بود که ميپرسيدن چرا صفحه لود نميشه، و قسمتِ جالبش ديدنِ بعضي اسمهاي آشنا، که نميدونستم خوانندهي من باشن.
• دارم بزرگ ميشم، شايد پير..
• سويا بين (لوبياي سوياي بو داده؟) و کشمش! يه هله هولهي خوشمزه!
• من چهار + يک ماه داشتم، بعدش يک + يک ماه داشتم. يکيش همهش همراهم بود؛ دوستم، اون يکي؛ طرح رو ديوار. :)
• مینویسد: اگه بیام فرودگاه دنبالات، بوس میدی؟
مینویسم: هیچوقت به خاطر اینکه میای دنبالام بهت بوس نمیدم. /
• پيدا کردنِ ستارهها، اون کمانگيره، حرفِ M.. :)
• بلندتر از آسمانت،
صدایی نیست که آرام بگوید:
"یک لبخند
یک دست
یک شانه
کافی ست برايِ دوباره زیستن..." /
پ.ن. تصحيح ميکنم؛ مواقعي هست که نخوام هفته دو روز باشه..
• من حالا چیزی را میدانم که هیچ فرشتهای نمیداند. /
• الاغ ، پادشاه و من فردا خواهيم مرد.. ادامه..
• ...چرا كه شب
-حتا اگر بخواهد-
نمیتواند ستارههايش را انكار كند
و دريا
-حتا اگر بخواهد-
كشتیهايش را. /
• بهار پالم:
...اين ريلها به هيچ شهري نميرسند
باد کلاهش را از سر تو برميدارد
چمدانها در ايستگاه بعدي جا ميمانند.
پ.ن. راستي دنبال يه دومين ميگردم، پيشنهاد بدين!
• تو اين مدت هوا همهش ابري بود، و سرد، منفي دو و سه، اما بدونِ بارون يا برف. فقط باد، فقط ابر سفيد، همين.
• گلوم که رفت مسافرت، چند روز صدا نداشتم. (و البته خوب بود، تمرين کم حرف زدن؛ سعي کردم صدام رُ نگه دارم واسه کلاسها!) روز اول انقدر سکوت بود که تلفن جواب ندادم، صدا نبود خُب! روز دوم داشتم هوار ميکشيدم تو کلاس، تازه آخرش يکي از بچهها پرسيد استاد گلوت درد ميکنه؟ گفتم نه! (در نظر بگيرين وقتي رُ که طرف بايد بين هر کلمهي ديکته، هِي چايي بخوره تا بتونه حرف بزنه، و اون «هي»ش هي اتفاق اوفته تا آخر ساعت)، روز بعد مقدارش کم شد؛ يک استکان نسکافه واسه يه کلاس يک ساعته، و البته روز بعدش ديگه کسي چيزي نگفت، منم به يه کم آب گرم اکتفا کردم.)
• سخنراني دکتر پاينده (+ دکتر انوشيرواني) جالب بود، و بعدش هم خبر رسيد که تو اخبار شبکهي استاني نشونم دادن؛ انقدر تابلو که غريبهها تو باشگاه ديده و شناخته بودن!
• يه چيزي از آسمون افتاد زمين،
نگاش کردم، گفت کوَ کوَ.
• کتابهاي عامه پسند ميخونم، کتابهاي غيرعامهپسند ميخونم، کتابهاي احمقانه ميخونم. اصلاً اين که چيزي نيست؛ چيزايي ميخونم که هيچ بني بشري نخونده و نميخونه، و اصلاً کتاب نميشه گفتشون!
• يکي از جالبترين قسمتهاي چند روز نبودنِ «مهدي اچ اي» آفلاينهايي بود که ميپرسيدن چرا صفحه لود نميشه، و قسمتِ جالبش ديدنِ بعضي اسمهاي آشنا، که نميدونستم خوانندهي من باشن.
• دارم بزرگ ميشم، شايد پير..
• سويا بين (لوبياي سوياي بو داده؟) و کشمش! يه هله هولهي خوشمزه!
• من چهار + يک ماه داشتم، بعدش يک + يک ماه داشتم. يکيش همهش همراهم بود؛ دوستم، اون يکي؛ طرح رو ديوار. :)
• مینویسد: اگه بیام فرودگاه دنبالات، بوس میدی؟
مینویسم: هیچوقت به خاطر اینکه میای دنبالام بهت بوس نمیدم. /
• پيدا کردنِ ستارهها، اون کمانگيره، حرفِ M.. :)
• بلندتر از آسمانت،
صدایی نیست که آرام بگوید:
"یک لبخند
یک دست
یک شانه
کافی ست برايِ دوباره زیستن..." /
پ.ن. تصحيح ميکنم؛ مواقعي هست که نخوام هفته دو روز باشه..
• من حالا چیزی را میدانم که هیچ فرشتهای نمیداند. /
• الاغ ، پادشاه و من فردا خواهيم مرد.. ادامه..
• ...چرا كه شب
-حتا اگر بخواهد-
نمیتواند ستارههايش را انكار كند
و دريا
-حتا اگر بخواهد-
كشتیهايش را. /
• بهار پالم:
...اين ريلها به هيچ شهري نميرسند
باد کلاهش را از سر تو برميدارد
چمدانها در ايستگاه بعدي جا ميمانند.
شنبه 27 آبان 84
چيزي ميخوام که خواستنش الآن نيست، شايد فصلش نيست، بايد صبر کنم؟ مشکل اينه که زمان تو سيارهي شما و سيارهی ما يکي نيست، يک فصلِ ما،.. چه جوري بگم،.. خيلي فرق داره.. بايد صبر کنم؟
» قوانین مردوونه - کاملاً جدي!
..هر مطلبی که شش ماه پیش از طرف ما مردها گفته شده الان به عنوان استدلال غیر قابل قبوله. در واقع تمام نظرات ما فقط برای هفت روز معتبرند نه بیشتر...!
» ليست نویسندگان ممنوعهی واتیکان؛ نکتهي جالبش اينه که اينا همهش واسه من آشناست!!! يا خونديم، يا ميخونيم، يا بايد ميخونديم من نخوندم.
» این متنهای بیشمار..
» مسابقهی وبلاگنویسی به مناسبت روز جهانی ایدز: ارسال تا 7 آذر
» چرا مينويسيم؟ متن سخنراني پل استر..
» ویکیگفتاورد! (wikiquote فارسي)
» در آغوش گرفته شدن - Hug +
» آيا ميدانستيد که..؟
» شور ممنوع رقصيدن: گزارشی از کلاسهای غيررسمی رقص در تهران
» هنر نمايي!
» سايت رسمي حسين پناهي
» قوانین مردوونه - کاملاً جدي!
..هر مطلبی که شش ماه پیش از طرف ما مردها گفته شده الان به عنوان استدلال غیر قابل قبوله. در واقع تمام نظرات ما فقط برای هفت روز معتبرند نه بیشتر...!
» ليست نویسندگان ممنوعهی واتیکان؛ نکتهي جالبش اينه که اينا همهش واسه من آشناست!!! يا خونديم، يا ميخونيم، يا بايد ميخونديم من نخوندم.
» این متنهای بیشمار..
» مسابقهی وبلاگنویسی به مناسبت روز جهانی ایدز: ارسال تا 7 آذر
» چرا مينويسيم؟ متن سخنراني پل استر..
» ویکیگفتاورد! (wikiquote فارسي)
» در آغوش گرفته شدن - Hug +
» آيا ميدانستيد که..؟
» شور ممنوع رقصيدن: گزارشی از کلاسهای غيررسمی رقص در تهران
» هنر نمايي!
» سايت رسمي حسين پناهي
سهشنبه 23م
همينجوريش انقدر مشغولم (نگفتم گرفتار) که درسهاي دانشگاه رُ به زور برسم بخونم (ارشد بماند!)، اين روزا امتحانهاي ميدترم و يه شاگرد ديگه هم بهشون اضافه شده؛ طرف داره ميره استراليا، زبانش خوب نيست.
» کانسپچوال آرت: برههاي تلفني!
» جعبه سازي (آموزش انواع جعبه)
» جابلاگي؛ مجلهی تخصصي وبلاگ
» کانسپچوال آرت: برههاي تلفني!
» جعبه سازي (آموزش انواع جعبه)
» جابلاگي؛ مجلهی تخصصي وبلاگ
¤
کتاب «زن تسخير شده» (گلچين داستانهاي دونالد بارتلمي / ترجمهی شيوا مقانلو) رُ ميخونم. اصلاً خوب نيست. ترجمهش نه به فارسي نزديکه نه به اصل متن. اکثر جاها، طرف شوخيها و کنايههاي بارتلمي رُ نگرفته و کلمه به کلمه ترجمه کرده. ظاهراً کتاب ديگهاي هم به همين روال (گلچين نوشتههاي بارتلمي + همين مترجم) هم بوده، خُب نميدونم طرف چه اصراري داشته. يعني خودش فهميده کارش خوب نبوده و باز ادامه داده يا نه؟
اما نکتهی جالب «متن شکسته»ست که تو کتابها خيلي زياد شده. تا پنج / هفت سال پيش نبود. «يغما گلرويي» که هر چي کتاب نوشته يا ترجمه کرده، انقدر شکسته ست که خوندنش واسه من سخته! اما تو همين کتاب، کتاب کامو، و چند تا کتاب ديگه که دارم ميخونم، خيلي عادي ميشه اصطلاحهايي رُ ديد، مثل: ميشه يه بار ديگه حرفت رو تکرار کني؟ / اون دختره قدش بلند بود / به اون بگو.. و خُب اين خوبه، من از اول طرفدار اين جور نوشتن بودم و هستم. طرز فرمالنويسي فقط بايد واسه جاهاي رسمي و اداري باشه، نه داستان و شعر که!
اما نکتهی جالب «متن شکسته»ست که تو کتابها خيلي زياد شده. تا پنج / هفت سال پيش نبود. «يغما گلرويي» که هر چي کتاب نوشته يا ترجمه کرده، انقدر شکسته ست که خوندنش واسه من سخته! اما تو همين کتاب، کتاب کامو، و چند تا کتاب ديگه که دارم ميخونم، خيلي عادي ميشه اصطلاحهايي رُ ديد، مثل: ميشه يه بار ديگه حرفت رو تکرار کني؟ / اون دختره قدش بلند بود / به اون بگو.. و خُب اين خوبه، من از اول طرفدار اين جور نوشتن بودم و هستم. طرز فرمالنويسي فقط بايد واسه جاهاي رسمي و اداري باشه، نه داستان و شعر که!
¤
خوندنِ نگاهِ تو عکسها کار جالبيه، اما بعضي وقتها نميشه، شک دارم، به چي فکر ميکردي وقتي اون عکس رُ ميگرفتي؟ خيلي ديدمش اما هنوز نتونستم بخونمش.. نگران هم نباش، قرار نشد که نگران بشي!
¤
همون عکسه که ميخواستم، اما نذاشتم..
I've loved, I've laughed and cried.
I've had my fill; my share of losing.
And now, as tears subside,
I find it all so amusing.
To think I did all that;
And may I say - not in a shy way,
No, oh no not me,
I did it my way.
For what is a man, what has he got?
If not himself, then he has naught.
To say the things he truly feels;
And not the words of one who kneels.
The record shows I took the blows -
And did it my way!
شنبه 13م
هر هفته شنبهها خوابم به هم ميريزه؛ دو روز نميخوابم؛ به عادتِ آخر هفتهها شب تا صبح بيدارم، (بعدش هم کلاس) و از فرداش دوباره شبها ميخوابم. اما اين بار، بعد از خيلي خيلي وقت -چهار ماه؟- بود که مثلاً به اسم امتحان، با يه ليوان قهوه، روبهروي کامپيوتر، تا روشن شدنِ هوا آهنگ گذاشتم و هِي textهاي مختلف رُ خوندم. فيلم داستان رُ ديدم و.. خوش گذشت، آسمون قشنگ بود، ماه بود :)
» جغرافیا و ادبیات
» جغرافیا و ادبیات
پنجشنبه 11م
اوري وان هز اِ سيکرت، اوري وان مي هو اِ سين! /
چهارشنبه 10م
رفتم دوباره سه چهار تا کتاب ديگه خريدم. اين ترم نميدونم دانشگاه رُ دارم چه کار ميکنم.. کتاب بيگانه (ي کامو) تموم شد. فعلاً دارم دربارهش ميخونم، تا دوباره از اول.. نکتهي جالب تو کاراي کامو (و فعلاً خيلي خصوصاً همين کتابش) شباهت بين نفرِ اولِ داستان، و شخصِ منه. احتمالاً خيلي بَده، خيلي بد، اما منم دقيقاً -متفاوت از بقيه- يا هموني هستم که مورسو هست، يا چيزهايي هست که هنوز اونجوري نيستم، اما هميشه به خودم گوشزد ميکنم و در کل مثل اون عمل ميکنم. فقط نميدونم آخر من چي بشه..
------------------
ديشب، ساعت سه بود، خيلي خيلي ميخواستم به x زنگ بزنم، حتا فکر کردم بيداره -از اون احساسهاي خاص!- اما گفتم خوابه، گناه داره، به شدت خودم رُ کنترل کردم (که نبايد و اينا) و تا چهار داشتم کتابَ رُ -بيگانه- ميخوندم، و در موردش فکر ميکردم. پنج و نيم صبح y زنگ زده که خداحافظي، من تو سالن انتظار فرودگاهم.. دوباره خوابيدم، ده و نيم z زنگ زده و چون عملاً اون چيزي ميخواد که من نميتونم باشم، بعد از کلي حرف -بدون بوسيدن- با قهر و دعوا خداحافظي. ساعت يک ظهر صدام زدن کاري انجام بدم، با چشمهاي بسته انجام دادم اما وقتي برگشتم ديگه خوابم نبرد.
عصر بيست دقيقه منتظر a وايسادم که بياد دنبالم بريم موسسه، يادش رفت! با آژانس رفتم -بيست دقيقه تأخير- بچهها تو حياط بودن.. همون بين با يکي از استادا -يه کم- دعوام شد، اصلاً حوصله نداشتم ديگه، ... تو کلاس بيست دقيقه فارسي حرف زدم از بس اينا خنگن! بعد اومدم، قرار بود چيزي بگيرم، طرف نبود. دوباره شب با کلي هماهنگ کردن يک ربع وايسادم تا بيان برين باشگاه. اونجا هم باز ده دقيقه معطل شديم تا کليد بگيريم.. آخرش هم واسه اختتاميهي روز خوب من رفتيم هات داگ خورديم و مايونز و فلفل. (مدتهاست فستفود سعي ميکنم نخورم، و نخوردم. خصوصاً هات داگ.)
------------------
نکتهي جالبش اينه که خودم رُ يه کم شناختم. و اين خوبه. هنوز يک چيزي هست که در همهی موارد آرومم ميکنه، حالا چه همراهم باشه، چه مجبور شم بيام خونه يا چه بخوام واسه خودم يادآورش شم. و خُب، امروز دو بار مجبور شدم ازش استفاده کنم.
» يک مليون تنک يو!
» جوهر ! کليک کنين رنگش عوض ميشه ؛)
» لئوناردو داوینچی اهل خاورمیانه بوده است خبر
------------------
ديشب، ساعت سه بود، خيلي خيلي ميخواستم به x زنگ بزنم، حتا فکر کردم بيداره -از اون احساسهاي خاص!- اما گفتم خوابه، گناه داره، به شدت خودم رُ کنترل کردم (که نبايد و اينا) و تا چهار داشتم کتابَ رُ -بيگانه- ميخوندم، و در موردش فکر ميکردم. پنج و نيم صبح y زنگ زده که خداحافظي، من تو سالن انتظار فرودگاهم.. دوباره خوابيدم، ده و نيم z زنگ زده و چون عملاً اون چيزي ميخواد که من نميتونم باشم، بعد از کلي حرف -بدون بوسيدن- با قهر و دعوا خداحافظي. ساعت يک ظهر صدام زدن کاري انجام بدم، با چشمهاي بسته انجام دادم اما وقتي برگشتم ديگه خوابم نبرد.
عصر بيست دقيقه منتظر a وايسادم که بياد دنبالم بريم موسسه، يادش رفت! با آژانس رفتم -بيست دقيقه تأخير- بچهها تو حياط بودن.. همون بين با يکي از استادا -يه کم- دعوام شد، اصلاً حوصله نداشتم ديگه، ... تو کلاس بيست دقيقه فارسي حرف زدم از بس اينا خنگن! بعد اومدم، قرار بود چيزي بگيرم، طرف نبود. دوباره شب با کلي هماهنگ کردن يک ربع وايسادم تا بيان برين باشگاه. اونجا هم باز ده دقيقه معطل شديم تا کليد بگيريم.. آخرش هم واسه اختتاميهي روز خوب من رفتيم هات داگ خورديم و مايونز و فلفل. (مدتهاست فستفود سعي ميکنم نخورم، و نخوردم. خصوصاً هات داگ.)
------------------
نکتهي جالبش اينه که خودم رُ يه کم شناختم. و اين خوبه. هنوز يک چيزي هست که در همهی موارد آرومم ميکنه، حالا چه همراهم باشه، چه مجبور شم بيام خونه يا چه بخوام واسه خودم يادآورش شم. و خُب، امروز دو بار مجبور شدم ازش استفاده کنم.
» يک مليون تنک يو!
» جوهر ! کليک کنين رنگش عوض ميشه ؛)
» لئوناردو داوینچی اهل خاورمیانه بوده است خبر
¤
قلبش تند تند ميزنه، دهنش خشک شده و صورتش داغ شده، يه لحظه فکر ميکنه نکنه زيادي نگاهش کرده، زشت باشه.. بعد که رد ميشيم، به من ميگه «هيچي بين ما نيست!» ..آره جون عمهش!
¤
: اما اون درخت که سبزه! ببينم، اون واقعيه؟
: يادته از غرق شدنِ سرباز پيادهنظام بهت گفتم؟
: آره، گفتي براش مثل برگشتن به خونه بود، آروم و پرغرور.
: دروغ گفتم. خيلي دردناک بود..
: يادته از غرق شدنِ سرباز پيادهنظام بهت گفتم؟
: آره، گفتي براش مثل برگشتن به خونه بود، آروم و پرغرور.
: دروغ گفتم. خيلي دردناک بود..
سهشنبه 9م
تو ايستگاه مترو، شبکه پيام ساعتِ هشت و سي دقيقه رُ اعلام ميکنه، وقتي که پسرکِ بيچاره با خودش فکر ميکنه بايد بره بيرون، ولي هوا سرده، و پيش خودش اميدواره کسي ازش آدامس بخره. در همين لحظه، همين لحظهی خاص، مردِ خيلي خوشپوشي که منتظر رسيدنِ مترو نشسته، و انگار هيچ چيز نميشنوه و هيچ چيز نميبينه، ساعت مچيش رُ نگاه ميکنه، اخم ميکنه، شايد حس ميکنه عصرش رُ از دست داده، به هر حال اميدواره مترو زودتر برسه تا بره اداره، بحثِ لغو قرارداده، همه جلسه گذاشتن و حتماً اتفاق مهميه، يه کم به همکارش، و منشي فکر ميکنه.
ساعت هشت و سي دقيقهست که دختر جواني داره به سمت ايستگاه مترو ميره، ضلع شمالي هفت تير از تاکسي پياده شد، و الآن تمام حواسش به اينه که به ايستگاه برسه، و نه ماشين بزنتش نه آدما. آسمون خوشرنگه، اينو فقط پسر ظاهراً خوشحالي ميفهمه که تو تاکسي بيکار نشسته و عابرا رُ نگاه ميکنه، هر از گاهي ساعتش رُ چک ميکنه و ميبينه با اين ترافيک شايد يک ربع دير به قرارش برسه. تو ماشين کناري، دو نفر با صداي بلندِ موزيک ميخندن، دنبالِ شکاري هستن که هنوز پيش نيومده. پليس که از صداي بوق و داد مردم همون قدر عصبي شده که از گرما و آلودگي هوا، از خستگي داره از پا در مياد، ساعت رُ که نگاه ميکنه به خودش ميگه هنوز نيم ساعت مونده، بعد ميتونه بره خونه، شام، خواب.
ساعت هشت و سي دقيقه ست، يک شهر زنده در حال جنب و جوشه، مردم دارن زندگي ميکنن، هر کي به سمتي ميدوه، اما کمتر کسي فکر ميکنه الآن سالهاست که اين روز داره تکرار ميشه، انگار سوزنِ زمان وايساده. يک هفتهست رو پل عابر پياده وايميسم و زندگيهاي تکراري مردم رُ ميبينم. فقط ديروز بود که دختري تو چند خونه اونورتر خودکشي ناموفقي کرد، وگرنه حتا دعواها، آرامشها، جيغ و آهها و همه چيز تکراري شده برام. شايد از فردا ديگه نيام اينبالا..
ساعت هشت و سي دقيقهست که دختر جواني داره به سمت ايستگاه مترو ميره، ضلع شمالي هفت تير از تاکسي پياده شد، و الآن تمام حواسش به اينه که به ايستگاه برسه، و نه ماشين بزنتش نه آدما. آسمون خوشرنگه، اينو فقط پسر ظاهراً خوشحالي ميفهمه که تو تاکسي بيکار نشسته و عابرا رُ نگاه ميکنه، هر از گاهي ساعتش رُ چک ميکنه و ميبينه با اين ترافيک شايد يک ربع دير به قرارش برسه. تو ماشين کناري، دو نفر با صداي بلندِ موزيک ميخندن، دنبالِ شکاري هستن که هنوز پيش نيومده. پليس که از صداي بوق و داد مردم همون قدر عصبي شده که از گرما و آلودگي هوا، از خستگي داره از پا در مياد، ساعت رُ که نگاه ميکنه به خودش ميگه هنوز نيم ساعت مونده، بعد ميتونه بره خونه، شام، خواب.
ساعت هشت و سي دقيقه ست، يک شهر زنده در حال جنب و جوشه، مردم دارن زندگي ميکنن، هر کي به سمتي ميدوه، اما کمتر کسي فکر ميکنه الآن سالهاست که اين روز داره تکرار ميشه، انگار سوزنِ زمان وايساده. يک هفتهست رو پل عابر پياده وايميسم و زندگيهاي تکراري مردم رُ ميبينم. فقط ديروز بود که دختري تو چند خونه اونورتر خودکشي ناموفقي کرد، وگرنه حتا دعواها، آرامشها، جيغ و آهها و همه چيز تکراري شده برام. شايد از فردا ديگه نيام اينبالا..