شنبه 10م
هپي نو يرز ايو، هپي نو ير :)
شنبه 9م
¤
ياهوووووووووو!
يکي از راههايي که ميشه فهميد طرف مقابل آفلاين هست يا اينويزيبل، فرستادن دعوات نامهي چت هست، درسته؟ حالا برين connection performance (از نوار مسنجر)، تب chat و تيکِ ignore chat invitation رُ بزنين تا طرف مقابل خيط شه! (البته اگه چت گروهي نميکنين خودتون هم.)
پ.ن. دليت کردنِ يه ايميل ادرس؟ اينجا!
» خبرهای جن.سی سال 2006
» زيباترين بلاگرهاي سال 2006
» بیشترین کلمات جستجو شدهي سال 2006 در سایت یاهو
» 10 فیلم برتر 2006 به انتخاب هفتهنامه تایم
» سوالاتي كه در پايان سال 2006 هنوز بيپاسخ ماندهاند! فارسي | انگليسي
» خرچنگهاي سرخ و جزيرهي کريسمس!
» جشنواره داستان كوتاه در كرمان: مهلت ارسال آثار 15 دي.
» بيماريهاي اينترنتي. اسمهاش جالبه!
يکي از راههايي که ميشه فهميد طرف مقابل آفلاين هست يا اينويزيبل، فرستادن دعوات نامهي چت هست، درسته؟ حالا برين connection performance (از نوار مسنجر)، تب chat و تيکِ ignore chat invitation رُ بزنين تا طرف مقابل خيط شه! (البته اگه چت گروهي نميکنين خودتون هم.)
پ.ن. دليت کردنِ يه ايميل ادرس؟ اينجا!
» خبرهای جن.سی سال 2006
» زيباترين بلاگرهاي سال 2006
» بیشترین کلمات جستجو شدهي سال 2006 در سایت یاهو
» 10 فیلم برتر 2006 به انتخاب هفتهنامه تایم
» سوالاتي كه در پايان سال 2006 هنوز بيپاسخ ماندهاند! فارسي | انگليسي
» خرچنگهاي سرخ و جزيرهي کريسمس!
» جشنواره داستان كوتاه در كرمان: مهلت ارسال آثار 15 دي.
» بيماريهاي اينترنتي. اسمهاش جالبه!
سهشنبه 5م
از فستفودهاي خاص خوشم مياد، و اين چيزيه که داره زياد ميشه اينجا. مثلاً مغازهاي که فقط پيتزا داره؛ اما بيست مدل پيتزاي مختلف. يا سگ پزي (هات داگ فروشي) که فقط، و بيست نوع مختلف ساندويچ هاتداگ داره، همبرگر، کالباس سرد و غيره.. امروز هم رفتيم «دنياي کتلت آناهيتا»، جايي که چند وقته باز و معروف شده اما فرصت نشده بود تست کنيم. و البته فقط / انواع مختلف کتلت داشت!
» لغزشهای عجیب در داستانهای غریب!
» بخارا: آرشيو مجلات و ويژهنامهها
» مهارت نه گفتن
» نظام آموزشي و چگونگي ارزشيابي مدارك تحصيلي دانشگاههاي خارج از كشور
» مقررات جديد ارزشيابي مدارك فارغ التحصيلان خارج از كشور
» پذيرش: بانک اطلاعاتي تحصيلات تکميلي خارج از کشور
» لغزشهای عجیب در داستانهای غریب!
» بخارا: آرشيو مجلات و ويژهنامهها
» مهارت نه گفتن
» نظام آموزشي و چگونگي ارزشيابي مدارك تحصيلي دانشگاههاي خارج از كشور
» مقررات جديد ارزشيابي مدارك فارغ التحصيلان خارج از كشور
» پذيرش: بانک اطلاعاتي تحصيلات تکميلي خارج از کشور
¤
آهنگِ belle رُ شنيده بودم؛ نميدونم کي و کجا، تا چند وقت پيش اتفاقي رو نت ديدم کليپش رُ و، بازم خيلي اتفاقي کل نمايش «نوتردام پاريس» رُ امروز ديدم. تئاتر موزيکالي بر اساس همون داستان ويکتور هوگو، که اولين بار در سال 98 و در پاريس اجرا شد، خيلي خيلي موفقيتآميز بود و بعد به هفت زبان ديگه هم ترجمه و جاهاي مختلف دنيا نمايش داده شد. (ويکيپديا | آيامديبي | سوال/جواب | لينکهاي بيشتر؟)
و البته سه / چهار آهنگِ اين نمايش خيلييييي معروف شدن، (اجراي انگليسي Vivre رُ سلنديون خوند)، و belle هم از همون چند تاست. قسمتِ اولِ آهنگ رُ Garou ميخونه واسه همين به اسم اون معروفه. البته در اصل بعد از اين اجرا بود که Garou خيلي معروف شد، خيلي فروخت و تا الآن چندتا آلبوم ديگه هم داده بيرون. Garou سه چيز رُ با هم داره: فيزيک بدني قشنگ، صداي خوب و شانس. (ويکيپيدا | سايت رسمي: که ميتونين «همهي» آهنگها و کليپهاش رُ گوش کنين / ببينين)
اگه خودِ نمايش رُ دارين، ميشه دقيقهي 45ش تقريباً.. اگه نه، اينجا (+) ميتونين ورژن فرانسوي اين آهنگ رُ ببينين و ليريکش رُ بخونين. اينجا (+) هم ورژن روسيش که قشنگتره و البته ورژنهاي ديگه و همهي ليريکهاي نمايش (مثلاً ليريکِ ورژن انگليسيش؛ اينجا).
فکر ميکنم اينها هم همه mp3 همون آهنگ باشن، ميتونين دانلود کنين: اين | 4.2 مگ | 6.4 مگ | 4.2 مگ | 4.2 مگ | 3.2 مگ.
و البته سه / چهار آهنگِ اين نمايش خيلييييي معروف شدن، (اجراي انگليسي Vivre رُ سلنديون خوند)، و belle هم از همون چند تاست. قسمتِ اولِ آهنگ رُ Garou ميخونه واسه همين به اسم اون معروفه. البته در اصل بعد از اين اجرا بود که Garou خيلي معروف شد، خيلي فروخت و تا الآن چندتا آلبوم ديگه هم داده بيرون. Garou سه چيز رُ با هم داره: فيزيک بدني قشنگ، صداي خوب و شانس. (ويکيپيدا | سايت رسمي: که ميتونين «همهي» آهنگها و کليپهاش رُ گوش کنين / ببينين)
اگه خودِ نمايش رُ دارين، ميشه دقيقهي 45ش تقريباً.. اگه نه، اينجا (+) ميتونين ورژن فرانسوي اين آهنگ رُ ببينين و ليريکش رُ بخونين. اينجا (+) هم ورژن روسيش که قشنگتره و البته ورژنهاي ديگه و همهي ليريکهاي نمايش (مثلاً ليريکِ ورژن انگليسيش؛ اينجا).
فکر ميکنم اينها هم همه mp3 همون آهنگ باشن، ميتونين دانلود کنين: اين | 4.2 مگ | 6.4 مگ | 4.2 مگ | 4.2 مگ | 3.2 مگ.
يکشنبه 3 دي 85
از عصر (آهنگهاي تو باشگاه)، آهنگِ «عشق من» (کوروش صنعتي) شده کرم ذهنم. امروز خوشحالم. انقدر که بعدش رفتيم هاتداگ باز.. اصلاً از همون صبحش، خوب بود. صبح بيدار شدم، ديدم حسش هست که نرم دانشگاه، نرفتم.. و نهايتاً شب بيدار ميمونم به کارام برسم. ساعت پنج صبحه، اونور بودم که صداش رُ شنيدم و پيش خودم گفتم: چه قشنگه شبهايي که بيدارم بارون میاد. آخه اتاق خودم صدا نمياد، بايد برم اونور خونه.. يه کم ذهنم پيش Estella و Pip هست، به نظرم Pip کار درستي کرد.. بعد، خوشحال (خيلي!) برميگردم اتاق خودم، ميرم طرف پنجره... کم مونده سنگکپ کنم. قشنگترين برفي که تو عمرم ديدم. اول همه جا روشنه، يه کم ترسيدم، يه نور قرمز.. نورافکن اينجا روشن بود و يه کم اونورتر چراغ رصدخونه و غيره.. رو زمين «کليييي» برف نشسته، رو درختها. تعطيلاتِ عيد؟ مري کريسمس؟ wow.. يکي از قشنگترين منظرههايي که ديدم. يک وجبي برف نشسته رو همه چيز، برفش پودر و خشکه. درختها و زمين همسطح شدن، فقط تزئين رنگي کم داره.. اينجا، کريسمس، خُب من الآن حس خيلي خوبي دارم :)

پ.ن. جالبه، اون بالا (دانشگاه) از ساعت دو نصفه شب تا يک ظهر که ما بوديم برف ميومد شدييييد، اون وقت اين پايين (تو شهر) هيچي! حتا جمع هم نشده بود :-s
پ.پ.ن شش جلسهست سر کلاس يکشنبهها نرفتم. دقيقاً هفتهي پيش بود که برف اومد و باز رفتيم برفبازي. اينم از امروز. جالبتر تعطيلي رسمي هفتهي ديگه، و تموم شدنِ ترمه!
پ.پ.پ.ن. 1. امروز کلي عشقم رُ ديدم.
پ.پ.پ.ن. 2. دلم ميخواد هيچ وقت کانوتيشن بعضي کلمهها برام عوض نشن. شايد کمتر از پنجتا کلمه باشه همهش، و از اون جملهست «ماه» و «برف».. امروز عالي بود. خيلي :)

پ.ن. جالبه، اون بالا (دانشگاه) از ساعت دو نصفه شب تا يک ظهر که ما بوديم برف ميومد شدييييد، اون وقت اين پايين (تو شهر) هيچي! حتا جمع هم نشده بود :-s
پ.پ.ن شش جلسهست سر کلاس يکشنبهها نرفتم. دقيقاً هفتهي پيش بود که برف اومد و باز رفتيم برفبازي. اينم از امروز. جالبتر تعطيلي رسمي هفتهي ديگه، و تموم شدنِ ترمه!
پ.پ.پ.ن. 1. امروز کلي عشقم رُ ديدم.
پ.پ.پ.ن. 2. دلم ميخواد هيچ وقت کانوتيشن بعضي کلمهها برام عوض نشن. شايد کمتر از پنجتا کلمه باشه همهش، و از اون جملهست «ماه» و «برف».. امروز عالي بود. خيلي :)
¤
اول اين که چند وقت پيش، جايي -پايين شهر- کار داشتم، يه کم خيلي خفن بود، کلي هر حرفي رُ ميخواستم بزنم ويرايش ميکردم، کلمههاي «خاص» بازاري (و بعضاً شيرازي) به کار ميبردم تا يه کم شبيهشون بشم. از اون روز هر کي بگه «حاج خانوم» خندهم ميگيره. (شايد دقيق باشه بگم براي اولين بار تو زندگي اونجوري حرف ميزدم.)
دوم اين که چند وقت پيش، يادم نيست بحث از چي، اما ميدونم از يکي از نوشتههاي اينجا شروع شد. به دوستم گفتم از کجا ميدوني که i am not in love؟ طرف که منتظر بود کلي گفت ميدونستم و حتا کسي رُ حدس زد و غيره.. بعد گفتم سر کارت گذاشتم! طرف کلي گفت ميدونستم! تو هيچ چيزت مثل آدم نيست.. همون روز آخراي شب بهش گفتم، خُب در واقع i am in love with some one ولي نميخوام تو بفهمي که.. و آخرين حرفِ اون شبم اين بود که دوباره fool شدي و خنده! از اون روز هر وقت همديگه رُ ميبينم (خصوصاً اگه با يک نگاه خاص همراه باشه) کلي ميخنديم. و هنوز ازم ميپرسه و ميخواد راستش رُ بگم!
دوم اين که چند وقت پيش، يادم نيست بحث از چي، اما ميدونم از يکي از نوشتههاي اينجا شروع شد. به دوستم گفتم از کجا ميدوني که i am not in love؟ طرف که منتظر بود کلي گفت ميدونستم و حتا کسي رُ حدس زد و غيره.. بعد گفتم سر کارت گذاشتم! طرف کلي گفت ميدونستم! تو هيچ چيزت مثل آدم نيست.. همون روز آخراي شب بهش گفتم، خُب در واقع i am in love with some one ولي نميخوام تو بفهمي که.. و آخرين حرفِ اون شبم اين بود که دوباره fool شدي و خنده! از اون روز هر وقت همديگه رُ ميبينم (خصوصاً اگه با يک نگاه خاص همراه باشه) کلي ميخنديم. و هنوز ازم ميپرسه و ميخواد راستش رُ بگم!
¤
از ديگران ..
آنكه ميخواهد روزي پريدن آموزد، نخست ميبايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نميكنند.
/ نيچه
امروز اولين روز زمين است.
در آسمان، آيتي نميبينم
بر خاک، بهشتي از دست رفته نميجويم.
از اين جهان دو چيز آموختهام:
گندم بهانه است،
و ساقهاي ما را تبعيد تواند کرد.
/ مانا آقايي
به خیالت ما پی این چهارخانههای سیاه و سفید هر شب راهمان را کج میکنیم؟ اینها بازیچهی شبهای پادشاهیست. به ما چه مربوط؟ ما که مدیدیست ماتِ سفید و سیاهِ چشمان شماییم. این رخ سیاهِ بیآبرو که واهمه ندارد بانو. برج و باروی بیمراقب است. سرباز بیهمهچیزت را بفرست جلو؛ شاید آخر قصه وزیر شود. شاهِ این قلعه خیلی وقت است که جنگ را واداده.. /
» شادینامهی یک معشوق مغرور (از الواح کهن مصری)
» نامه مادري به دخترش - شب قبل از ازدواج؟
» men's dress guide
آنكه ميخواهد روزي پريدن آموزد، نخست ميبايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نميكنند.
/ نيچه
امروز اولين روز زمين است.
در آسمان، آيتي نميبينم
بر خاک، بهشتي از دست رفته نميجويم.
از اين جهان دو چيز آموختهام:
گندم بهانه است،
و ساقهاي ما را تبعيد تواند کرد.
/ مانا آقايي
به خیالت ما پی این چهارخانههای سیاه و سفید هر شب راهمان را کج میکنیم؟ اینها بازیچهی شبهای پادشاهیست. به ما چه مربوط؟ ما که مدیدیست ماتِ سفید و سیاهِ چشمان شماییم. این رخ سیاهِ بیآبرو که واهمه ندارد بانو. برج و باروی بیمراقب است. سرباز بیهمهچیزت را بفرست جلو؛ شاید آخر قصه وزیر شود. شاهِ این قلعه خیلی وقت است که جنگ را واداده.. /
» شادینامهی یک معشوق مغرور (از الواح کهن مصری)
» نامه مادري به دخترش - شب قبل از ازدواج؟
» men's dress guide
¤
وقتي که شک کرده بود، همون موقع که انگار ميخواست بارون بباره، هيچکس نبود چيزي بگه مگه سرما. حتا پروانهها ميدونن معني «گوشت تلخ» چيه. لبخند نزن. لجبازي سادهترين بازي دنياست.
فردا که ستارهها دربيان حتماً ميفهمن که يک قسمت از زندگي تموم شده. و ديگه هيچ چيز مثل قبل نيست، حتا اگه باد شمعها رُ خاموش کنه. هميشه خاطرهها قسمتهاي غير قابل برگشتِ گذشته هستن؛ مثل عکسهاي پرينت گرفته شده، عکسهاي دزديده شده.
وقتي يه نشونه خواستم، با دستِ آتش چشمش رُ نشونم داد و هيچي نگفت. يخ کردم. ميدونستم نبايد چيزي بخوام تا جوابي نباشه. آرزوم تأييدش بود، اما.. اصلاً خودم خواسته بودم دستِ راستش رُ بهم نشون بده. ولي نبايد اينجوري باشه. من ميرم.
آره، تاکسي داره بوق ميزنه دم در. «روز قشنگيه» يادم باشه اينو چند بار به خودم بگم و قبل از سوار شدن، هواس تازهي صبح رُ تنفس کنم. نبايد حتا برگردم که پشتِ سرم رُ نگاه کنم..
فردا که ستارهها دربيان حتماً ميفهمن که يک قسمت از زندگي تموم شده. و ديگه هيچ چيز مثل قبل نيست، حتا اگه باد شمعها رُ خاموش کنه. هميشه خاطرهها قسمتهاي غير قابل برگشتِ گذشته هستن؛ مثل عکسهاي پرينت گرفته شده، عکسهاي دزديده شده.
وقتي يه نشونه خواستم، با دستِ آتش چشمش رُ نشونم داد و هيچي نگفت. يخ کردم. ميدونستم نبايد چيزي بخوام تا جوابي نباشه. آرزوم تأييدش بود، اما.. اصلاً خودم خواسته بودم دستِ راستش رُ بهم نشون بده. ولي نبايد اينجوري باشه. من ميرم.
آره، تاکسي داره بوق ميزنه دم در. «روز قشنگيه» يادم باشه اينو چند بار به خودم بگم و قبل از سوار شدن، هواس تازهي صبح رُ تنفس کنم. نبايد حتا برگردم که پشتِ سرم رُ نگاه کنم..
يکشنبه 3 دي 85
سوگند ./
به جز حضور تو،
هيچ چيز اين جهان را
جدي نگرفتم..
حتا عشق را!
/ حسين پناهي
به جز حضور تو،
هيچ چيز اين جهان را
جدي نگرفتم..
حتا عشق را!
/ حسين پناهي
¤
¤
ما نقش قهرمان را بازی میکنیم چون ترسوییم، نقش قدیس را بازی میکنیم چون شریریم، نقش آدمکش را بازی میکنیم چون در کشتن همنوعان خود بیتابیم و اصولاً از آنرو نقش بازی میکنیم که از لحظهي تولد دروغگوییم!
/ ژان پل سارتر
/ ژان پل سارتر
پنجشنبه 30م
هپي شب يلدا + کلس حس کريسمس و سال نو، کلي قرمز، کلي برف، کلي چراغوني.
¤
چند روز پيش بحث برج بينالملل بود، آپارتمانهاي چهار ميليارد تومني.. تقاطع اتوبان کردستان و حکيم. دو تا مطلب رو نت پيدا کردم: يک سايتِ همين آپارتمانها دومي هم تاپيکي در فوريوم شهر آسمانخراشها.
چهارشنبه 29م
از يه کم بلند به خيلي خيلي کوتاه. موهام رُ ميگم. فقط حس «گرمتر بودن، خيلي» و «قشنگتر بودن، يه کم» رُ ديگه ندارم.
» راهنماي تحصيل و زندگي در شهرهاي هند: پونا | بنگلور | چنديگر | عليگر | لودهيانا | ميسور
» راهنماي تحصيل و زندگي در شهرهاي هند: پونا | بنگلور | چنديگر | عليگر | لودهيانا | ميسور
¤
My anger's violent
But still I'm silent
When tragedy strikes at home
...
For we have crossed many oceans
And we labor in between
In life there are many quotients
And I hope I find the mean ..
But still I'm silent
When tragedy strikes at home
...
For we have crossed many oceans
And we labor in between
In life there are many quotients
And I hope I find the mean ..
¤
همه چيز
براي چشمهاي تو
- تا درآد!
(عصبانيم از خودم.)
براي چشمهاي تو
- تا درآد!
(عصبانيم از خودم.)
¤
سالها ميگذره
از روزي که اعدام شدم به راستي.
هفتاد و پنج بار تصميم گرفتم، و حتا يکبار پايين نيومدم.
آسمونِ آبي و درختا و همهي دنيا،
جداً خدا عاشق چشمهاي کي شده که واسهش يه دنيا آفريده؟!
ميتونم حدس بزنم به کار بردنِ همهي قدرتِ پنهان و آشکار رُ
احساسش رُ
براي -شايد- به دست آوردنِ دلي،
نه! براي به خنده نشوندنِ لبي - نه هرکس.
در باد زمزمهاي هست که غمگينه،
تا چشم کار ميکرد نبودي، شايد نبايد ميبودي.
اين همه کلاغ براي درآوردنِ چشمهاي من اومدن؟
حتماً ابرها رُ وقتي آفريده که دلش گرفته، و غروب، بعد هم گريه کرده
و بعد..
هچ کس نميدونه کجاست.
دلم که برات خيلي تنگ شده بود،
باد شدم
اما ابرها اومدن و منو به سمتِ ديگهاي بردن،
جايي که هيچکس نديد
همه گريه کردن، و تو باز نبودي
(نپرس چرا خواهش بلد نيستم.)
همه جا رُ گشتم، چشمهات رُ پيدا نکردم
اين همهي دنياي من بود - براي تو
مجبورم برم، شايد خدا تنها ست.
از روزي که اعدام شدم به راستي.
هفتاد و پنج بار تصميم گرفتم، و حتا يکبار پايين نيومدم.
آسمونِ آبي و درختا و همهي دنيا،
جداً خدا عاشق چشمهاي کي شده که واسهش يه دنيا آفريده؟!
ميتونم حدس بزنم به کار بردنِ همهي قدرتِ پنهان و آشکار رُ
احساسش رُ
براي -شايد- به دست آوردنِ دلي،
نه! براي به خنده نشوندنِ لبي - نه هرکس.
در باد زمزمهاي هست که غمگينه،
تا چشم کار ميکرد نبودي، شايد نبايد ميبودي.
اين همه کلاغ براي درآوردنِ چشمهاي من اومدن؟
حتماً ابرها رُ وقتي آفريده که دلش گرفته، و غروب، بعد هم گريه کرده
و بعد..
هچ کس نميدونه کجاست.
دلم که برات خيلي تنگ شده بود،
باد شدم
اما ابرها اومدن و منو به سمتِ ديگهاي بردن،
جايي که هيچکس نديد
همه گريه کردن، و تو باز نبودي
(نپرس چرا خواهش بلد نيستم.)
همه جا رُ گشتم، چشمهات رُ پيدا نکردم
اين همهي دنياي من بود - براي تو
مجبورم برم، شايد خدا تنها ست.
چهارشنبه 29م
شيراز شهر جالبيه. جالب يعني خوب. کسي رُ نديدم اينجا بياد و نگه کاش شيراز زندگي ميکردم. جدي. خيلي جدي. از مهمترين فاکتورهاش راحت بودنِ مردم، سخت نگرفتن، عصبي نبودن و تِيک ايت ايزي بودنه. البته بدي هم کم نداره، من فن شيراز نيستم، بگذريم.. چيزي که چند وقته داره همه رُ کلافه ميکنه ترافيکه. ترافيک (و آلودگي هوا) که به اين زودي درست نميشه، هر روز هم بدتر ميشه.
تا پنج سال پيش ميشد تو دو ساعت کل شيراز رُ با ماشين گشت (مثلاً واسه نشون دادن به مسافر يا مهمون) اما الآن؟ لول! سه هفته پيش نزديک دو ساعت تو ترافيک بودم، از قمآباد تا نمازي، و فکر کردم چه بد (اين مسير بين ده تا بيست دقيقه بايد طول بکشه. اون روز کاملاً وقتِ من تموم شد، قبلش فکر کرده بودم ساعتِ بيکاري بين کلاسها رُ برم «خوارزمي» درس بخونم، اما مجبور شدم وقتي از تاکسي پياده شدم، برم اونور خيابون دوباره تاکسي بگيرم و برگردم!) امروز يکي گفت دو ساعت و نيم از شاهچراغ تا تپه تلويزيون! و اون خودش هم راننده بوده (لابد ميتونسته از کوچهها بره و اينا)..
يکي کندن واسه مترو، يکي ماشينا، يکي ساختموناي جديد (از وقتي «ستارهي فارس» رُ زدن عفيفآباد ترافيکه. در ضمن «ستاره» فقط سه طبقهست (+ يک طبقه شهربازي).. حالا فرض کنين اين ساختمونِ 52 طبقه(؟)ي کنار «سفير يک» تو قصردشت.. يا «زيتون»..) خُب؟ اين همه حرف زدم که بگم هنوز (به جز خيابونهاي موازي رو هم - مثل همون عکسهاي خيابونهاي ژاپن) يک راه ديگه هم هست: پليسهاي اکترونيکي. اگه سر هر چهارراه يک دوربين باشه، و در کل نسل پليس راهنمايي و رانندگي -حداقل- از رو زمينِ شيراز برداشته بشه، به جاش به ازاي هر کوچه يک دوربين باشه! و مهمتر، آخر هر ماه قبض جريمه براي شهروندا پست بشه دم در خونه..
شيراز تو خيلي چيزا اول بوده. اصولاً شهر کوچيک بزرگيه واسه امتحان کردنِ طرحهاي خاص. [البته الآن کاري به طرحهاي مخابراتي ندارم، منظورم طرحهاي عمرانيه.] يکيش همين پولي کردنِ اتوبوس که سه ماهه تو تهران داره اجرا ميشه: سه سال پيش چند خطِ ويژه گذاشتن تو شيراز، با اتوبوسهاي جديد (که ظاهراً آلايندگي هم نداره و سيستم گرمايش و سرمايش داره و غيره)، که مسيرهاي طولاني رُ ميرفت (ايستگاههاي وسط واي نميستاد) و اون موقع شنيدم کرايهش صد / 150 تومنه. يا اصلاً خصوصي کردنِ اتوبوسهاي درونشهري: فکر کنم دو سالي باشه که هيچ اتوبوس دولتي و بليتي تو شيراز وجود نداره، همهش خصوصيه و پولي (اصلاً نميدونم، فکر کنم 30 / 40 تومن باشه کرايهش). يا طرح «کارت پارک» که بعد از يک سال اجراي موفق در شيراز، تو تهران عمليش کردن..
» فراخوان مسابقهي بزرگ بينالمللي شركت پست: طراحي تمبر پيامبراعظم
» فراخوان مقاله براي سمينار نغمههاي پايدار: در بزرگداشت خانم پروين پايدار و فمينيسيزم
» چگونه خط خطی و پاره کردن کاغذ جذاب میشود؟
تا پنج سال پيش ميشد تو دو ساعت کل شيراز رُ با ماشين گشت (مثلاً واسه نشون دادن به مسافر يا مهمون) اما الآن؟ لول! سه هفته پيش نزديک دو ساعت تو ترافيک بودم، از قمآباد تا نمازي، و فکر کردم چه بد (اين مسير بين ده تا بيست دقيقه بايد طول بکشه. اون روز کاملاً وقتِ من تموم شد، قبلش فکر کرده بودم ساعتِ بيکاري بين کلاسها رُ برم «خوارزمي» درس بخونم، اما مجبور شدم وقتي از تاکسي پياده شدم، برم اونور خيابون دوباره تاکسي بگيرم و برگردم!) امروز يکي گفت دو ساعت و نيم از شاهچراغ تا تپه تلويزيون! و اون خودش هم راننده بوده (لابد ميتونسته از کوچهها بره و اينا)..
يکي کندن واسه مترو، يکي ماشينا، يکي ساختموناي جديد (از وقتي «ستارهي فارس» رُ زدن عفيفآباد ترافيکه. در ضمن «ستاره» فقط سه طبقهست (+ يک طبقه شهربازي).. حالا فرض کنين اين ساختمونِ 52 طبقه(؟)ي کنار «سفير يک» تو قصردشت.. يا «زيتون»..) خُب؟ اين همه حرف زدم که بگم هنوز (به جز خيابونهاي موازي رو هم - مثل همون عکسهاي خيابونهاي ژاپن) يک راه ديگه هم هست: پليسهاي اکترونيکي. اگه سر هر چهارراه يک دوربين باشه، و در کل نسل پليس راهنمايي و رانندگي -حداقل- از رو زمينِ شيراز برداشته بشه، به جاش به ازاي هر کوچه يک دوربين باشه! و مهمتر، آخر هر ماه قبض جريمه براي شهروندا پست بشه دم در خونه..
شيراز تو خيلي چيزا اول بوده. اصولاً شهر کوچيک بزرگيه واسه امتحان کردنِ طرحهاي خاص. [البته الآن کاري به طرحهاي مخابراتي ندارم، منظورم طرحهاي عمرانيه.] يکيش همين پولي کردنِ اتوبوس که سه ماهه تو تهران داره اجرا ميشه: سه سال پيش چند خطِ ويژه گذاشتن تو شيراز، با اتوبوسهاي جديد (که ظاهراً آلايندگي هم نداره و سيستم گرمايش و سرمايش داره و غيره)، که مسيرهاي طولاني رُ ميرفت (ايستگاههاي وسط واي نميستاد) و اون موقع شنيدم کرايهش صد / 150 تومنه. يا اصلاً خصوصي کردنِ اتوبوسهاي درونشهري: فکر کنم دو سالي باشه که هيچ اتوبوس دولتي و بليتي تو شيراز وجود نداره، همهش خصوصيه و پولي (اصلاً نميدونم، فکر کنم 30 / 40 تومن باشه کرايهش). يا طرح «کارت پارک» که بعد از يک سال اجراي موفق در شيراز، تو تهران عمليش کردن..
» فراخوان مسابقهي بزرگ بينالمللي شركت پست: طراحي تمبر پيامبراعظم
» فراخوان مقاله براي سمينار نغمههاي پايدار: در بزرگداشت خانم پروين پايدار و فمينيسيزم
» چگونه خط خطی و پاره کردن کاغذ جذاب میشود؟
¤
نميشه ديگه.
همه چيز تموم شده.
فقط يه فضاي پر از سکوت باقي مونده...
گفتم؟ برف مياد. اينجا. نشستم. چايي و نسکافه، دونههاي برف همه جا رُ پوشونده. شهر پيدا نيست. مِه گم شده. همه جا مُرده. همه جا سکوت. هيچ چيز باقي نمونده. بازم برف مياد. بارون و برف مياد. از دستِ کي گريونه؟ تمومي نداره. نبايد حرفي زده بشه، اينجا من، اينجا من. بايد همه چيز معمولي جلوه کنه، انگار اتفاقي نيوفتاده. دنيا تکرار ميشه....
همه چيز تموم شده.
فقط يه فضاي پر از سکوت باقي مونده...
گفتم؟ برف مياد. اينجا. نشستم. چايي و نسکافه، دونههاي برف همه جا رُ پوشونده. شهر پيدا نيست. مِه گم شده. همه جا مُرده. همه جا سکوت. هيچ چيز باقي نمونده. بازم برف مياد. بارون و برف مياد. از دستِ کي گريونه؟ تمومي نداره. نبايد حرفي زده بشه، اينجا من، اينجا من. بايد همه چيز معمولي جلوه کنه، انگار اتفاقي نيوفتاده. دنيا تکرار ميشه....
¤
خورشيد ميافتد، اين علامتي است. كار بدي كردهايم. به علت اين كه مدت زيادي در يك جا ماندهايم فاسد شدهايم. بايد دوباره پاك شد، به راه رفتن ادامه دهيم..
/ مردي كه حرف ميزند - ماريو بارگاس يوسا - ص48
/ مردي كه حرف ميزند - ماريو بارگاس يوسا - ص48
يکشنبه 26م
برف مياد. از صبح. همه جا قشنگه. بعد از کلي وقت ميرم دانشگاه، ميرم برف ببينم. دلم نميخواد به عکسهاي برفِ پارسال فکر کنم، دلم نميخواد به هيچ چيز ديگه فکر کنم. اين چند روز استخر خوب بود؛ اداي مُردن رو آب. امروز برف ميومد، کلي نشست، کلي همه برفبازي و آدمبرفي و جيغ و خنده. دلم نميخواد حتا فکر کنم. يه «سکوت» بزرگ، يه علامتِ سوال؟، اينجا جا مونده. نميشه کاري کرد. به همه گفتم نباشن. ميخوام تنها باشم. نه ايميل، نه آفلاين، نه تلفن و نه قرار ملاقات. نميشه ديگه. همه چيز تموم شده. فقط يه فضاي پر از سکوت باقي مونده، و سرگرميهاي دورهاي که «فعلاً» هست؛ مثل باشگاه، استخر، موسسه، گاهي کتاب و گهگاهي دانشگاه.
از کتاب «بيگانه»ي کامو ترجمهي ديگهاي از جلال آل احمد و يکي ديگه ديدم که مزخرف بود. اگه براي دزدي قانوني هست، واقعاً بايد اين آدما -هر چه قدر هم که اسمشون بزرگ باشه- رُ به دادگاه بکشونن. آخه چرا به اسم يکي ديگه، مزخرفياتِ خودشون رُ تحويل آدم ميدن، و اسمش رُ هم ميذارن ترجمه؟ طرف ايدهئولوژيهاي خودش رُ هر جا که تونسته آورده، نتيجه شده يه کتاب پر از سانسور مزخرف، و مسلماً خيليها به خاطر جلدِ قشنگتر و فونتهاي قشنگتر و ظاهر تر و تميزتر، حتا اگه کاري به اسم مترجم هم نداشته باشن، اون رُ ميخرن.
بدانيد و آگاه باشيد که تو اين دو تا ترجمه که من ديدم، ترجمهي «امير جلال الدين اعلم» خوبه.
از کتاب «بيگانه»ي کامو ترجمهي ديگهاي از جلال آل احمد و يکي ديگه ديدم که مزخرف بود. اگه براي دزدي قانوني هست، واقعاً بايد اين آدما -هر چه قدر هم که اسمشون بزرگ باشه- رُ به دادگاه بکشونن. آخه چرا به اسم يکي ديگه، مزخرفياتِ خودشون رُ تحويل آدم ميدن، و اسمش رُ هم ميذارن ترجمه؟ طرف ايدهئولوژيهاي خودش رُ هر جا که تونسته آورده، نتيجه شده يه کتاب پر از سانسور مزخرف، و مسلماً خيليها به خاطر جلدِ قشنگتر و فونتهاي قشنگتر و ظاهر تر و تميزتر، حتا اگه کاري به اسم مترجم هم نداشته باشن، اون رُ ميخرن.
بدانيد و آگاه باشيد که تو اين دو تا ترجمه که من ديدم، ترجمهي «امير جلال الدين اعلم» خوبه.
جمعه 24م
پنجاهتايي، يا کمتر، داستان اينجا هست. اگه ميخواين اشتباه نشه، مثل من به ترتيب ارسال بخونين، که چيزي گم نشه اون وسطا.
» دخترِ باتومخور | حافظ خیاوی
» دخترِ باتومخور | حافظ خیاوی
¤
در تزرمات یکی رو میشناسم که میگه: "اینها هنوز درست جا نیفتاده. دنیا رو باید عوض کرد. باید همه با هم متحد بشن تا دنیا رو عوض کنن." ولی آخه اگه همه میتونستن با هم متحد بشن دیگه برای چی دنیا رو عوض کنن؟ دنیا دیگه اینجوری نبود. اگه تنها باشی میتونی کاری بکنی. میتونی دنیای خودت رو عوض کنی. دنیای آدمای دیگه دست تو نیست.
پشت همهی اینها مرز گمشدهای بود. مرزی که آدم آتشی روشن کند، اسبش را زین کند، شکارش را بیندازد، خانهای را بسازد. اما حالا دیگه چیزی نمانده بود که آدم خودش دربارهی آن تصمیم بگیرد. تصمیمات همه گفته شده. آدم دیگه در خانهی خودش نیست، مهمان است..
/ خداحافظ گری کوپر، نوشتهی رومن گاری، ترجمهی سروش حبیبی - صفحهی 179
» نارضايتي شيعيان خليج فارس از حضور رئيسجمهور در مجلس رقص زنان دوحه خبر و عکس
» گيگ کيست و انتخاب س.کسیترین گیک سال 2006
» عشق ورزیدن به موجود ناکامل | نوشته تزوتان تودوروف
پشت همهی اینها مرز گمشدهای بود. مرزی که آدم آتشی روشن کند، اسبش را زین کند، شکارش را بیندازد، خانهای را بسازد. اما حالا دیگه چیزی نمانده بود که آدم خودش دربارهی آن تصمیم بگیرد. تصمیمات همه گفته شده. آدم دیگه در خانهی خودش نیست، مهمان است..
/ خداحافظ گری کوپر، نوشتهی رومن گاری، ترجمهی سروش حبیبی - صفحهی 179
» نارضايتي شيعيان خليج فارس از حضور رئيسجمهور در مجلس رقص زنان دوحه خبر و عکس
» گيگ کيست و انتخاب س.کسیترین گیک سال 2006
» عشق ورزیدن به موجود ناکامل | نوشته تزوتان تودوروف
شنبه 18م
ترم موسسه تموم شده و تعطيلاتِ بين ترمه. اين ترم بدجوري وقتم رُ ميگرفت کلاسها. بد برنامهريزي شده بود؛ همهش اتلاف وقت بود. فعلاً يه کم بيشتر وقت دارم با خودم باشم، تا ترم بعد شروع شه.
امروز جشن روز دانشجو هم بود. هر سال، (البته فقط ورودي ما) کيک سفارش ميديم و چايي / آبميوه و گل و اينا، استاداي بخش رُ هم دعوت ميکنيم، واسه يک ساعتي بخش تعطيله، و ما (هفتاد تايي ما هستيم، بيست تايي هم استاد و کارمند) مثلاً جشن ميگيريم، استادا سخنراني کوچيکي دارن، گل بهشون ميديم، البته کلي کلي عکس و فيلم ميگيريم و کيک و اينا..
امسال من نرفتم. اتفاقاً صبحش خواب موندم کلاس نرفتم، اما بعدش کاري داشتم، رفتم دانشکده، ولي واسه جشن، رفتم تو ماشين آهنگ گوش کردم و کتاب خوندم واسه خودم. اصلاً نميخواستم (به دلايل خاص خودم) تو اون جمع باشم. حتا کسي رُ ببينم. هر چند همهي استادا از دم حرف زده بودن و جملههاي خندهدارش رُ بعد شنيدم از بچهها. نکتهي مثبتِ ديگهش نبودنم تو عکسهاست. داره همه چيز همون طوري پيش ميره که دوست دارم.
امروز جشن روز دانشجو هم بود. هر سال، (البته فقط ورودي ما) کيک سفارش ميديم و چايي / آبميوه و گل و اينا، استاداي بخش رُ هم دعوت ميکنيم، واسه يک ساعتي بخش تعطيله، و ما (هفتاد تايي ما هستيم، بيست تايي هم استاد و کارمند) مثلاً جشن ميگيريم، استادا سخنراني کوچيکي دارن، گل بهشون ميديم، البته کلي کلي عکس و فيلم ميگيريم و کيک و اينا..
امسال من نرفتم. اتفاقاً صبحش خواب موندم کلاس نرفتم، اما بعدش کاري داشتم، رفتم دانشکده، ولي واسه جشن، رفتم تو ماشين آهنگ گوش کردم و کتاب خوندم واسه خودم. اصلاً نميخواستم (به دلايل خاص خودم) تو اون جمع باشم. حتا کسي رُ ببينم. هر چند همهي استادا از دم حرف زده بودن و جملههاي خندهدارش رُ بعد شنيدم از بچهها. نکتهي مثبتِ ديگهش نبودنم تو عکسهاست. داره همه چيز همون طوري پيش ميره که دوست دارم.
¤
شبها وقتي ماه ميتابد
من روحم را برميدارم
و
سفر ميکنم به دورها
مثل کرگدني تنها
از معبر اندوه تا متن کودکي..
/ من داناي کل هستم | مصطفا مستور
من روحم را برميدارم
و
سفر ميکنم به دورها
مثل کرگدني تنها
از معبر اندوه تا متن کودکي..
/ من داناي کل هستم | مصطفا مستور
¤
باز حرفي رُ زدم که نبايد. :| :| :|
درسته قوانين ايالتي در اون شرايط لغو ميشد، اما به هر حال نبايد ميگفتم. ديگه نميگم. باشد که نفهميده باشي و نفهمي اصلاً مخاطب اين نوشتهاي!
» خاطره | مارسل پروست | صفدر تقيزاده (داستان کوتاه)
» suicide notes: آخرین دستنوشتههای کسانی که با خودکشی به زندگی خود پایان دادند - فارسي
» یک جواب به: چرا؟
» ماسک و کلمه | لوئیزا والنزوئلا | سودابه اشرفی
» آنيوتا | آنتوان چخوف | احمد گلشیری + نقد داستان نوشتهي رناتو پيگيولي
درسته قوانين ايالتي در اون شرايط لغو ميشد، اما به هر حال نبايد ميگفتم. ديگه نميگم. باشد که نفهميده باشي و نفهمي اصلاً مخاطب اين نوشتهاي!
» خاطره | مارسل پروست | صفدر تقيزاده (داستان کوتاه)
» suicide notes: آخرین دستنوشتههای کسانی که با خودکشی به زندگی خود پایان دادند - فارسي
» یک جواب به: چرا؟
» ماسک و کلمه | لوئیزا والنزوئلا | سودابه اشرفی
» آنيوتا | آنتوان چخوف | احمد گلشیری + نقد داستان نوشتهي رناتو پيگيولي
جمعه 17م
صداي بارون مياد، زياد، معلوم نيست واسه کي گريه ميکنه. فکر ميکنم قوانين نميتونن تا ابد دووم بيارن، و به چراغهاي موبايل خيره ميشم - پس چرا زنگ نميزنه؟ اينجا همهش انگار روزه، شبهاش هم مثل روزهاش -حتا اگه کمتر روشن- اما پر جنب و جوشه. همهش آرامش. يه دنياي کوچيک خيلي دور از درگيريهاي تکراري هر روزه. يه چند روز استراحت. استراحتي که تا آخرين لحظههاش رُ استفاده ميکني و به خستگي مفرط ميرسي. يه چند روز لذت بردن از زندگي. تو دنيايي هستي يه کم دور از بقيه، دوستان و زندگي خودت. اينجا همه چيز رنگ و حس ديگهاي داره، انقدر متفاوته که حتا ماه هم به حاشيه ميره.
به جز يه کيف، يه کيف شب مشکي زنونه، از جنس -بلد نيسم خيلي- نوبوک شايد. به جز اون يه نوار طلايي هم هست، و يه نوار نقرهاي، که دور تا دور اين قضيه ميپيچه و نميذاره در برم. از دور صداي ارگ و آهنگ مياد، جشنه شايد، اما نميتونم چيزي رُ بشنوم. دو جملهي مسخره هِي تو ذهنم تکرار ميشن «در باد صدايي نيست / چه ميشنوي؟»، «وقتي يکي ديگه تو ذهنته، هيچ کس رُ نبوس!» يادم نيست دومي از کجا اومد، شايد تو خواب ديدم. همون خوابي که توش يه کيف دادن دستم و گفتن تو مياي دنبالش. گفتن «گفتي آخر شب ميخوام يه سري به مهدي بزنم» و گفتن پيغام بدم «يه آدم سمج هزار بار زنگ زد.» موبايلت رُ تو کيف جا گذاشتي و معلوم نيست کجايي. حتماً شب مياي. موسيقي متن فيلم «آبي» ميخونه.
تلفن رُ انداختم رو تلفنبانکِ ملت. هر کي زنگ بزنه يه خانمه بهش سلام ميکنه و ميگه تلفنش رُ بذاره رو tone و شمارهها رُ بگيره. موبايل رُ انداختم رو تلفنبانکِ سامان. انصافاً صداي اين يکي قشنگتره. و يک هفتهست خبري ازم نيست. به جاش يه کيفِ پول گم کردم که توش يه عکس بود، فقط يه عکس، و نبايد گم ميشد. آهان، داشت يادم ميرفت! اصلاً قضيه سر دو تا چشم شروع شد. چشم، دو تا چشم آدم. نميدونم کي يا چي، فقط دو تا چشم بودن که ميومدن اينجا. مشکي، با مژههاي مشکي بلند. قسم ميخورم به خاطر چشمها بود که عاشقش شدم. و بعد چشمها شدن يه قسمتي از من. شبهايي که بايد بيدار ميموندم، اين بيخوابي نبود که منو کلافه ميکرد، نديدنِ چشمها بود که شايد بهش عادت کرده بودم. خيلي خواستم بپرسم اون چشمها از کجا اومدن، آخرش چي ميشه؟ آخر من چي ميشه؟ اما نشد. يک بار از يه لاکپشت -که به نظرم مهربون رسيد- خواستم واسطه بشه و بپرسه، اما از دهانش فقط آتيش بيرون اومد، ترسيدم، دور شدم.
نميدونم خودش رُ ميزد به نفهميدن يا نميفهميد واقعاً، اما وقتهايي که بارون ميومد، دست به سينه کنار پنجره ميرفتم و به کيوسک تلفن زل ميزدم. خُب؟ يا چي؟ ميدونست هميشه منتظرشم. يک بار برام شعر خوند، صداش افسونگر بود و شعرش مديوم دنياي ديگه. هر وقت فکر ميکنم ميبينم کرگدن نميتونسته نقاشي بکشه. يا من اشتباه ميکنم يا اون اشتباه گفته. به مامان ميگم ميخوام درس بخونم. ميپرسه عاشق شدم؟ پسرش رُ خوب ميشناسه، ميگم: «نميدونم.»
به جز يه کيف، يه کيف شب مشکي زنونه، از جنس -بلد نيسم خيلي- نوبوک شايد. به جز اون يه نوار طلايي هم هست، و يه نوار نقرهاي، که دور تا دور اين قضيه ميپيچه و نميذاره در برم. از دور صداي ارگ و آهنگ مياد، جشنه شايد، اما نميتونم چيزي رُ بشنوم. دو جملهي مسخره هِي تو ذهنم تکرار ميشن «در باد صدايي نيست / چه ميشنوي؟»، «وقتي يکي ديگه تو ذهنته، هيچ کس رُ نبوس!» يادم نيست دومي از کجا اومد، شايد تو خواب ديدم. همون خوابي که توش يه کيف دادن دستم و گفتن تو مياي دنبالش. گفتن «گفتي آخر شب ميخوام يه سري به مهدي بزنم» و گفتن پيغام بدم «يه آدم سمج هزار بار زنگ زد.» موبايلت رُ تو کيف جا گذاشتي و معلوم نيست کجايي. حتماً شب مياي. موسيقي متن فيلم «آبي» ميخونه.
تلفن رُ انداختم رو تلفنبانکِ ملت. هر کي زنگ بزنه يه خانمه بهش سلام ميکنه و ميگه تلفنش رُ بذاره رو tone و شمارهها رُ بگيره. موبايل رُ انداختم رو تلفنبانکِ سامان. انصافاً صداي اين يکي قشنگتره. و يک هفتهست خبري ازم نيست. به جاش يه کيفِ پول گم کردم که توش يه عکس بود، فقط يه عکس، و نبايد گم ميشد. آهان، داشت يادم ميرفت! اصلاً قضيه سر دو تا چشم شروع شد. چشم، دو تا چشم آدم. نميدونم کي يا چي، فقط دو تا چشم بودن که ميومدن اينجا. مشکي، با مژههاي مشکي بلند. قسم ميخورم به خاطر چشمها بود که عاشقش شدم. و بعد چشمها شدن يه قسمتي از من. شبهايي که بايد بيدار ميموندم، اين بيخوابي نبود که منو کلافه ميکرد، نديدنِ چشمها بود که شايد بهش عادت کرده بودم. خيلي خواستم بپرسم اون چشمها از کجا اومدن، آخرش چي ميشه؟ آخر من چي ميشه؟ اما نشد. يک بار از يه لاکپشت -که به نظرم مهربون رسيد- خواستم واسطه بشه و بپرسه، اما از دهانش فقط آتيش بيرون اومد، ترسيدم، دور شدم.
نميدونم خودش رُ ميزد به نفهميدن يا نميفهميد واقعاً، اما وقتهايي که بارون ميومد، دست به سينه کنار پنجره ميرفتم و به کيوسک تلفن زل ميزدم. خُب؟ يا چي؟ ميدونست هميشه منتظرشم. يک بار برام شعر خوند، صداش افسونگر بود و شعرش مديوم دنياي ديگه. هر وقت فکر ميکنم ميبينم کرگدن نميتونسته نقاشي بکشه. يا من اشتباه ميکنم يا اون اشتباه گفته. به مامان ميگم ميخوام درس بخونم. ميپرسه عاشق شدم؟ پسرش رُ خوب ميشناسه، ميگم: «نميدونم.»
¤
گویی من دستهایم را روی قلب عریان زندگی گذاشتهام، من حاضرم که همه کتابهایم، حتا کتاب آیندهام نابود شوند، اما این جمله به یادگار بماند :"من میخواهم یک بار هم که شده، یک روی دوست داشتن و پرواز همیشگی قلب را در درون تو تجربه کرده باشم." ممکن است همه چیز از من گرفته شود اما این جمله در درون من نوشته شده است. (نور دنیا/ کریستن بوبن) /
¤
بیا خواهان چیزی نیستم، به کنارت می آیم، به برم بیا، همین و تمام / دلم میخواهد پناهم همین باشد، بیا زود، به جایی ببر مرا / دیگر نمیتوانم تاب بیاورم، بعید میدانم که بشود نامی بر این ترس گذاشت، هنوز نمیتوان / لبانت را نثارم کن، زود بیا، تا زودتر بشود رفت، زود. همین و تمام (مارگریت دوراس/ همین و تمام) /
» کليپ و آهنگِ Notre Dame de Paris با صداي Belle | توضيح
» نویسندگان جهان: میلان کوندرا | ايوان تورگينف | ناتاليا کينگزبورگ | مارکز (+) | گراهام گرين | هاينريش بل
» کليپ و آهنگِ Notre Dame de Paris با صداي Belle | توضيح
» نویسندگان جهان: میلان کوندرا | ايوان تورگينف | ناتاليا کينگزبورگ | مارکز (+) | گراهام گرين | هاينريش بل
¤
رد ميشدم، داشتن حرف ميزن: «وقتي رفتم نبود، فقط يه نت گذاشته بود که: منو فروختي، روحت رُ به کي ميخواي بفروشي؟» تندتر رد ميشم. چرا بايد نگاه کنم کي حرف ميزنه؟
» Is it hot in here or is it just you? (more | some are 18 plus)
¤
اگر فکر میکنید سایت شما و یا کسی که میشناسید، اشتباهاً فیلتر شده است، میتوانید اعتراض خود را به نمابر 02188429267 دفتر مدیر کل محترم اجرایی فناوری اطلاعات، ارسال و از آن طریق پیگیری فرمایید.
/ محمود هراتیان نژادی
مشاور وزیر و مدیر کل روابط عمومی
وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات
/ محمود هراتیان نژادی
مشاور وزیر و مدیر کل روابط عمومی
وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات
¤
صبحها که همه جا يخ زده، بعضي وقتها از کنار شير آب، يه قنديل اينجوري آويزونه؛ يعني تو طول شب چکههاي آب يخ بستن. جالبه. و همين طور شيشهي ماشينا، که از ديشب بيرون پاک شدن، و حالا يخ بسته؛ قشنگه.
يکشنبه 12م
مينويسه: «شب از دوازده تا 6 با هموني بودم که دوستش داشتم. بعدش اومدم دانشگاه، ديدي که، استادِ «بررسي ترجمههاي اسلامي» از شانس من 20 دقيقه درس داد، کلاس رُ تعطيل کرد که واسه امتحان عصر بخونيم. عصر امتحان «مکتبهاي ادبي»، بعدش هم موسسه، بعدش بيرون، باشگاه، شب ساعتِ يازده شب -بعد از يک روز- برگشتم خونه.»
مينويسم: «و ما همچنان دوره ميکنيم، شب را، و روز را...»
مينويسه: چشمهاش،
مژههاش؛
دليلِ ديگهاي براي زيستن نيست..
/ از «جادوي سفيدِ چشمانِ تو»
چيزي نمينويسم، سکوت ميکنم.
مينويسم: «من عاشق اون خندههاتم..»، بعد، پاکش ميکنم.
ميگه: «چي داري مينويسي اين همه وقت؟ نوشته edna_online is typing a message»
ميگم: «هيچي، لابد ياهو باز قاطي کرده. من فقط گفتم: ماه..»
ميگم: «جادويي در کار نيست. حتا دستِ من هم نيست. اما قدرتمنده، ترسناک نيست. تنها قدرتِ مطلقِ دنيا؟»
ميگه: «اما من ميترسم.»
ميگم: «چشمهات؟»
ميگه: «چشمهام.»
مينويسم: «و ما همچنان دوره ميکنيم، شب را، و روز را...»
مينويسه: چشمهاش،
مژههاش؛
دليلِ ديگهاي براي زيستن نيست..
/ از «جادوي سفيدِ چشمانِ تو»
چيزي نمينويسم، سکوت ميکنم.
مينويسم: «من عاشق اون خندههاتم..»، بعد، پاکش ميکنم.
ميگه: «چي داري مينويسي اين همه وقت؟ نوشته edna_online is typing a message»
ميگم: «هيچي، لابد ياهو باز قاطي کرده. من فقط گفتم: ماه..»
ميگم: «جادويي در کار نيست. حتا دستِ من هم نيست. اما قدرتمنده، ترسناک نيست. تنها قدرتِ مطلقِ دنيا؟»
ميگه: «اما من ميترسم.»
ميگم: «چشمهات؟»
ميگه: «چشمهام.»
¤
سرويس سايتِ dr. html که قطع شده، اما اينجا يه ليست از سايتهايي با همون کارکرد هست، شايد به دردتون بخوره.
شنبه 11م
بعد از کلاسِ ناول، با هومن رفتيم «آب زرشک» خورديم (خوردم!)، فاز داد!
» گزارش تصویری: گرانترین تعطیلات
» صدای شاعران انگلیسی را بشنوید!! سايت | توضيح فارسي
» گزارش تصویری: گرانترین تعطیلات
» صدای شاعران انگلیسی را بشنوید!! سايت | توضيح فارسي
جمعه 10م
يادم نيست بهشت از کجا شروع شد. جايي کلمهي «هارپي» از دهنم پريد و پرسيد يعني چي. براش توضيح دادم يه اسطورهي قديمي، فکر کنم از ادبيات يونان، که غول بيريخت نفرتانگيزيه با سر و گردنِ يک زنِ زشت و بدن و بالهاي مرغ. بزرگ.. يک دفعه ليوان از دستش افتاد. رنگش پريد. نميدونم چهش شد.. اون شب همه چيز عوض شد، من هم عجله داشتم به پرواز برسم، زود رفتم، لابد اون هم رفت خونه. نميدونم چي شده بود - از همون موقعهاي بدي که با بوس و نوازش هم درست نميشه.
فرداش که زنگ زدم، پرسيد هارپي کارش چيه؟ گفتم شخصيتِ منفوريه. انسانهايي که کسي رُ بکشن هيچ وقت از دستِ هارپي نميتونن فرار کنن. کارش جون به لب رسوندنِ اون آدماست، تا جايي که از زندگي سير بشن. اون روز خيلي الکي در مورد همه چيز حرف زديم، انگار مست بود، منم دقيقاً يادم نيست چي گفتم. اگه ميدونستم آخرين مکالمهمون ميشه، حتماً چيز ديگهاي ميگفتم، يا فوراً برميگشتم پيشش. هيچي به من نگفت، نفهميدم. و حالا ديگه هيچي برنميگرده به قبل.
فرداش که زنگ زدم، پرسيد هارپي کارش چيه؟ گفتم شخصيتِ منفوريه. انسانهايي که کسي رُ بکشن هيچ وقت از دستِ هارپي نميتونن فرار کنن. کارش جون به لب رسوندنِ اون آدماست، تا جايي که از زندگي سير بشن. اون روز خيلي الکي در مورد همه چيز حرف زديم، انگار مست بود، منم دقيقاً يادم نيست چي گفتم. اگه ميدونستم آخرين مکالمهمون ميشه، حتماً چيز ديگهاي ميگفتم، يا فوراً برميگشتم پيشش. هيچي به من نگفت، نفهميدم. و حالا ديگه هيچي برنميگرده به قبل.