¤
گفتم: چه طور اگر رنگِ محبوب شما آبي است، خانهتان را به رنگِ صورتي درآورديد؟
او خنديد: «مِي» اين کار را کرد. روزي که براي انتخاب رنگ به مغازهي رنگفروشي رفتم او با من بود. من يک رنگِ خرمايي روشن خوب در نظر داشتم، اما «مِي» چسبيد به اين نمونه که اسمش صورتي کارائيب است. گفت اين رنگ باعث ميشود حس کند دارد فلامينکوي اسپانيايي ميرقصد. من فکر کردم، خُب، اين بدترکيبترين رنگي ست که به عمرم ديدهام، و نيمي از شهر برايمان حرف در خواهند آورد. اما اگر اين کار «مِي» را خوشحال ميکند، فکر ميکنم بايد توي آن زندگي کرد.
گفتم: تمام اين مدت فکر ميکردم شما صورتي را دوست داريد.
دوباره خنديد: ميداني؟ بعضي چيزها آنقدرها اهميت ندارد، ليلي. مثل رنگِ يک خانه، در طرح کلي ِ زندگي، چه قدر بزرگ است؟ اما خوشحال کردنِ يک آدم، خُب، اين اهميت دارد. تمام مشکل با مردم اين است که -
گفتم: آنها نميدانند چه چيزي اهميت دارد و چه چيزي اهميت ندارد.
جملهاش را تمام کردم و از اين که توانسته بودم چنين کاري بکنم، احساس غرور ميکردم.
گفت: ميخواستم بگويم مشکل اين است که آنها ميدانند چه چيزي اهميت دارد، اما آن را انتخاب نميکنند.
/ زندگي پنهان زنبورها - سو مونک کيد - گيتا گرگاني
او خنديد: «مِي» اين کار را کرد. روزي که براي انتخاب رنگ به مغازهي رنگفروشي رفتم او با من بود. من يک رنگِ خرمايي روشن خوب در نظر داشتم، اما «مِي» چسبيد به اين نمونه که اسمش صورتي کارائيب است. گفت اين رنگ باعث ميشود حس کند دارد فلامينکوي اسپانيايي ميرقصد. من فکر کردم، خُب، اين بدترکيبترين رنگي ست که به عمرم ديدهام، و نيمي از شهر برايمان حرف در خواهند آورد. اما اگر اين کار «مِي» را خوشحال ميکند، فکر ميکنم بايد توي آن زندگي کرد.
گفتم: تمام اين مدت فکر ميکردم شما صورتي را دوست داريد.
دوباره خنديد: ميداني؟ بعضي چيزها آنقدرها اهميت ندارد، ليلي. مثل رنگِ يک خانه، در طرح کلي ِ زندگي، چه قدر بزرگ است؟ اما خوشحال کردنِ يک آدم، خُب، اين اهميت دارد. تمام مشکل با مردم اين است که -
گفتم: آنها نميدانند چه چيزي اهميت دارد و چه چيزي اهميت ندارد.
جملهاش را تمام کردم و از اين که توانسته بودم چنين کاري بکنم، احساس غرور ميکردم.
گفت: ميخواستم بگويم مشکل اين است که آنها ميدانند چه چيزي اهميت دارد، اما آن را انتخاب نميکنند.
/ زندگي پنهان زنبورها - سو مونک کيد - گيتا گرگاني
سهشنبه 10م
اما شما نميتوانيد دنياي درونم را از من بگيريد، براي همين تا ابد بر شما ميخندم، بر شما که چون غول سياه پشمالويي مينماييد اما چون کِرمي پوچيد. بر شما که هر آن به رنگي و نيرنگي در ميآييد، اما بوي مشمئزکنندهتان از صدها متر پيشاپيش، خودِ واقعيتان را معرفي ميکند. با شما هستم، با شمايي که ديگر کمترين ارزشي هم براي من نداريد. اين تمام حرفِ من بود. اچ اي.
¤
با هومن رو پشتبوم بخش نشسته بوديم، هوا عالي بود. شديداً همهش فقط يادِ Lunchtime atop a Skyscraper ميافتادم.
پ.ن. چند وقت پيش از طريق وبلاگِ گردباد اينو کشف کردم، اما ديگه بلاگش نيست که لينک بدم. به هر حال عکس رُ اينجا (+) ببينين و اينجا درموردش بخونين. در ظاهر يازده مرد هستن در حال ناهار خوردن، در طبقهي 69 ساختمان در حال ساختِ جي.اي. اما کافيه بيشتر به عکس نگاه کنين. از نزديک. يازده مرد، از يازده دنياي مختلف. کافيه يک بار تو چشم هر کدوم نگاه کنين تا هميشه به ذهنتون بمونن. دومي از سمتِ چپ داره با يک دست سيگار دوستش رُ روشن ميکنه، بدون توجه به بقيه. اولي از سمتِ راست بدونِ ناهار، کنياکش تو دستشه، انگار راز بزرگي -مثل دوربين مخفي- کشف کرده و تنهايي بهش زل زده. دقيق نگاه کنين. چهارمي کلاه نداره. تو اون هوا پنجمي بدونِ پيراهنه اما بقيه با لباس کار. صورت اصلاح کرده، کفشهاي معمولي اما مرتب. طرز نشستنشون رُ ببينين.
«هیچ وقت هم از نگاه کردن به آن سیر نشدهام. انرژی کهکشانی در این تصویر نهفته است. نمیدانم چیست؟ این ندانستن هم بر روی همهی آن چیزها که ندانستیم. به انسانهایش نگاه کنید. همه شاد هستند و دارند با هم گپ میزنند. اولین نفر از سمت راست به دوربین خیره شده است. شما هم به آنها خیره شوید. هنوز کدها و رمزهایی هست که بتوانید پیدایش کنید.
این عکس دقیقاً نقطهی مقابل زندگی روتین بدون هیجان است. بهتر هست که بگویم: این عکس سرشار از هیجان است. با دیدنش احساس شناوری در فضایی اثیری میکنم. از آن رایحهای رمزآلود و پرهیجان به مشام میرسد. احساس خنکی دلچسب.
به نظر من عکاس این عکس آدم خوشبختی نیست. چون در جایی خارج از این مکان اساطیری ایستاده یا نشسته و این عکس را گرفته است. من دوست دارم توی عکس بین آنها نشسته باشم. اگر با این تصویر ارتباط برقرار کردید خودتان را به جای یکی از آنها تصور کنید. این عکس دست از سر شما برنخواهد داشت. تا آخر عمر نمیتوانید فراموشش کنید. بارها و بارها تشنهی دیدنش میشوید و هیچ وقت سیراب نخواهید شد..»
پ.ن. چند وقت پيش از طريق وبلاگِ گردباد اينو کشف کردم، اما ديگه بلاگش نيست که لينک بدم. به هر حال عکس رُ اينجا (+) ببينين و اينجا درموردش بخونين. در ظاهر يازده مرد هستن در حال ناهار خوردن، در طبقهي 69 ساختمان در حال ساختِ جي.اي. اما کافيه بيشتر به عکس نگاه کنين. از نزديک. يازده مرد، از يازده دنياي مختلف. کافيه يک بار تو چشم هر کدوم نگاه کنين تا هميشه به ذهنتون بمونن. دومي از سمتِ چپ داره با يک دست سيگار دوستش رُ روشن ميکنه، بدون توجه به بقيه. اولي از سمتِ راست بدونِ ناهار، کنياکش تو دستشه، انگار راز بزرگي -مثل دوربين مخفي- کشف کرده و تنهايي بهش زل زده. دقيق نگاه کنين. چهارمي کلاه نداره. تو اون هوا پنجمي بدونِ پيراهنه اما بقيه با لباس کار. صورت اصلاح کرده، کفشهاي معمولي اما مرتب. طرز نشستنشون رُ ببينين.
«هیچ وقت هم از نگاه کردن به آن سیر نشدهام. انرژی کهکشانی در این تصویر نهفته است. نمیدانم چیست؟ این ندانستن هم بر روی همهی آن چیزها که ندانستیم. به انسانهایش نگاه کنید. همه شاد هستند و دارند با هم گپ میزنند. اولین نفر از سمت راست به دوربین خیره شده است. شما هم به آنها خیره شوید. هنوز کدها و رمزهایی هست که بتوانید پیدایش کنید.
این عکس دقیقاً نقطهی مقابل زندگی روتین بدون هیجان است. بهتر هست که بگویم: این عکس سرشار از هیجان است. با دیدنش احساس شناوری در فضایی اثیری میکنم. از آن رایحهای رمزآلود و پرهیجان به مشام میرسد. احساس خنکی دلچسب.
به نظر من عکاس این عکس آدم خوشبختی نیست. چون در جایی خارج از این مکان اساطیری ایستاده یا نشسته و این عکس را گرفته است. من دوست دارم توی عکس بین آنها نشسته باشم. اگر با این تصویر ارتباط برقرار کردید خودتان را به جای یکی از آنها تصور کنید. این عکس دست از سر شما برنخواهد داشت. تا آخر عمر نمیتوانید فراموشش کنید. بارها و بارها تشنهی دیدنش میشوید و هیچ وقت سیراب نخواهید شد..»
¤
رفتم بانک، واسهم دو سري چايي و شيريني و کلي تحويل آوردن. بايد ميرفتم اونور مثل بچهي آدم وايميسادم تو صف، آقاهه گفت نميخواد، از همينوري که بوديم، پشتِ باجه، آقاي اسکندري رُ صدا زد، اومد کاغذها رُ از دستِ من گرفت، داد خانومِ نميدونم چي، کارهاش رُ کرد و دوباره واسهم آورد. خودکار نداشتم، طرف از تو جيب کتش يه خودکار داد دستم..
خُب عملاً خوش به حالِ من، اما حالم به هم ميخوره، دلم ميخواست بزنم تو گوش اون آقاهه با صورت گرد و چاق و چشمهاي بيتفاوتش، تا دفعهي ديگه عادي رفتار کنه. نبايد فرق بذارن خُب. حالم به هم خورد از اين همه «روابط» و از خودم، وقتي که گفتم خداحافظ و آقاهه جلوم بلند شد واسه ادب لابد.
» نميخواستند، همين!
» به شين
خُب عملاً خوش به حالِ من، اما حالم به هم ميخوره، دلم ميخواست بزنم تو گوش اون آقاهه با صورت گرد و چاق و چشمهاي بيتفاوتش، تا دفعهي ديگه عادي رفتار کنه. نبايد فرق بذارن خُب. حالم به هم خورد از اين همه «روابط» و از خودم، وقتي که گفتم خداحافظ و آقاهه جلوم بلند شد واسه ادب لابد.
» نميخواستند، همين!
» به شين
¤
دلم اين روزا يه مسافرت تنهايي ميخواد، دو هفته تو هتل، تو يه شهري که هيچ چيزش رُ نشناسم، نه آدمهاش، و نه اسم خيابونهاش. به يه زبوني حرف بزنن که نفهمم. دلم يه مسافرت تنهايي ميخواد، دو هفته تو هتل ميمونم اکثر اوقات، حتماً دريا هست، ساحل، دلم همونو ميخواد.

Keys that jingle in your pocket
Words that jangle in your head
Why did summer go so quickly
Was it something that you said
Lovers walking allong the shore,
Leave their footprints in the sand
Was the sound of distant drumming
Just the fingers of your hand
Pictures hanging in a hallway
And a fragment of this song
Half remembered names and faces
But to whom do they belong
When you knew that it was over
Were you suddenly aware
That the autumn leaves were turning
To the color of her hair
Like a circle in a spiral
Like a wheel within a wheel
Never ending or beginning,
On an ever spinning wheel
As the images unwind
Like the circle that you find
In the windmills of your mind..
¤
سکوتم از رضايت نيست..
¤
چند نوع انسان ممکن است برای فوق لیسانس یا دکتری، رشتهی آموزش زبان انگلیسی را انتحاب کنند... ادامه
¤
¤
کوردليا مالِ من شد، يادم رفت بگم! خوشحالم :) کوردليا مالِ من شد، کلي هم همديگه رُ دوست داريم تا الآن که. به هم عادت کرديم، البته دو روز ميگذره فقط، اما خُب من از دو سال پيش ميشناختمش. خلاصه اينجوريا! و مرسي از همه که تبريک گفتن، مرسي :)
جمعه 6م
فاينالِ يک درس مزخرف. تا الآن بايد دو تا کتاب رُ خونده ميبودم، اما تمام روزهاي آزادِ گذشته به کارهاي ديگه سپري شده، مثل کلاسها، جريان موبايل، و از جمله خوندنِ چند داستان و نوشته از کامو.
کتاب رُ برداشتم، تا الآن فقط ده صفحه رُ خوندم، خودم رُ مجبور ميکنم که بخونم. يک ساعت ميگذره، هفت صفحه ورق خورده، نگاه ميکنم، حتا يک کلمه هم يادم نيست، ذهنم جاي ديگهست. دوباره سطر آخر رُ ميخونم، انگار يه مطلب ديگه باشه، به خودم ميگم چه دليلي داره خودم رُ ناراحت کنم وقتي استاد انقدر درکش پايينه که به خاطر عشوهي شتري چند تا از دخترا (بگيم پنج تا، در برابرمخالفت هفتاد نفر ديگه) تصميم ميگيره سيلابسي بده که خودش هم تا به حال درس نداده بوده، و لابد خوشحال هم هست که با دلِ چند نفر کنار اومده، بعد برميگرده به ما ميگه ببخشيد، به خاطر فلانيها اين طور شد، سعي ميکنيم سوال آسون بديم و ببخشيد ما رُ.. حتا نميتونم فکر کنم به استاد (مثل آدم) توضيح بدم که اين درس واسه احمقاي مغز فندقه و منو معاف کنه.
هر چي ميگذره اطراف و اطرافيانم بيشتر دسته بندي ميشن. پارسال بود، يکي (لينک بدم؟) حرف خوبي زد: آدما دو دستهن: يا فرهنگي يا دزد. و دقيقاً همين بود که براي سالها هميشه سوالِ اول من اين بوده که طرف تو چه خانوادهاي بزرگ شده. دزدها دستهي خاص خودشون رُ دارن و فرهنگيها هم جدا. نبايد قاطي شن. اينو به طور جد تو دانشگاه ياد گرفتم، جايي که همه جور آدم ديدم، و همه جور تجربهاي.
فکر ميکنم -اگر چه نميشه همه رُ اينجوري دسته بندي کرد، اما اگه هر کي فرصتش رُ داشت- آدما دو دستهن: ليترچريها و تيچينگها. اين که زندگي باعث شه تو کدوم گروه باشي مهم نيست خيلي، چون ميشناسم آدمهايي رُ که به اجبار دارن تيچينگ ميخونن، اما اعضاي اصلي دستهي دوم احمقهايي هستن که عقلشون بيشتر از اين قد نميده. چيزي تو مايههاي ناقص الخلقهها يا عقبموندههاي ذهني. کساني که درکشون بيشتر از يک پياز نيست، و زندگي احمقانهشون باري بيشتر از سيبزمينيهاي سبز نداره.
البته نميخوام در مورد استادها بحث کنم، در واقع بين استادها هستن کساني که آدم باشن، که اونم از نظر من ميشه گفت: شخصيتشون تيچينگ نيست، فقط کارشونه. اما حداقل در مورد بچههاي خودمون که ميشناسم و ميبينم، ميتونم مطمئن باشم. باز اگه لازمه بگم «اکثر» بچهها تا هيچ چيز از قلم نيوفتاده باشه.
و راستش، پيش خودم دلم ميسوزه واسه اونايي که به اجبارهاي بيروني دارن تيچينگ ميخونن. و لابد ميخوان بخونن تا کنکور ارشد قبول شن و باز همين چيزها رُ واسه ارشد هم بخونن.. به نظرم بايد بذارن اونايي که فکر ميکنن (به معناي استعاري!) به تيچينگ علاقه دارن(!) و ميفهمن(هاها!)، خودشون رُ معرفي کنن، بعد همه رُ جمع کنن يه جا و با هم صادرشون کنن به افغانستان. قول ميدم خود به خود طرز فکر نسل بعد درست بشه.
پ.ن. بيچاره افغانيها. طرفدار هيتلر نيستم که بگم بسوزوننشون، ولي به هر حال بايد دورشون کرد - خيلي دور.
کتاب رُ برداشتم، تا الآن فقط ده صفحه رُ خوندم، خودم رُ مجبور ميکنم که بخونم. يک ساعت ميگذره، هفت صفحه ورق خورده، نگاه ميکنم، حتا يک کلمه هم يادم نيست، ذهنم جاي ديگهست. دوباره سطر آخر رُ ميخونم، انگار يه مطلب ديگه باشه، به خودم ميگم چه دليلي داره خودم رُ ناراحت کنم وقتي استاد انقدر درکش پايينه که به خاطر عشوهي شتري چند تا از دخترا (بگيم پنج تا، در برابرمخالفت هفتاد نفر ديگه) تصميم ميگيره سيلابسي بده که خودش هم تا به حال درس نداده بوده، و لابد خوشحال هم هست که با دلِ چند نفر کنار اومده، بعد برميگرده به ما ميگه ببخشيد، به خاطر فلانيها اين طور شد، سعي ميکنيم سوال آسون بديم و ببخشيد ما رُ.. حتا نميتونم فکر کنم به استاد (مثل آدم) توضيح بدم که اين درس واسه احمقاي مغز فندقه و منو معاف کنه.
هر چي ميگذره اطراف و اطرافيانم بيشتر دسته بندي ميشن. پارسال بود، يکي (لينک بدم؟) حرف خوبي زد: آدما دو دستهن: يا فرهنگي يا دزد. و دقيقاً همين بود که براي سالها هميشه سوالِ اول من اين بوده که طرف تو چه خانوادهاي بزرگ شده. دزدها دستهي خاص خودشون رُ دارن و فرهنگيها هم جدا. نبايد قاطي شن. اينو به طور جد تو دانشگاه ياد گرفتم، جايي که همه جور آدم ديدم، و همه جور تجربهاي.
فکر ميکنم -اگر چه نميشه همه رُ اينجوري دسته بندي کرد، اما اگه هر کي فرصتش رُ داشت- آدما دو دستهن: ليترچريها و تيچينگها. اين که زندگي باعث شه تو کدوم گروه باشي مهم نيست خيلي، چون ميشناسم آدمهايي رُ که به اجبار دارن تيچينگ ميخونن، اما اعضاي اصلي دستهي دوم احمقهايي هستن که عقلشون بيشتر از اين قد نميده. چيزي تو مايههاي ناقص الخلقهها يا عقبموندههاي ذهني. کساني که درکشون بيشتر از يک پياز نيست، و زندگي احمقانهشون باري بيشتر از سيبزمينيهاي سبز نداره.
البته نميخوام در مورد استادها بحث کنم، در واقع بين استادها هستن کساني که آدم باشن، که اونم از نظر من ميشه گفت: شخصيتشون تيچينگ نيست، فقط کارشونه. اما حداقل در مورد بچههاي خودمون که ميشناسم و ميبينم، ميتونم مطمئن باشم. باز اگه لازمه بگم «اکثر» بچهها تا هيچ چيز از قلم نيوفتاده باشه.
و راستش، پيش خودم دلم ميسوزه واسه اونايي که به اجبارهاي بيروني دارن تيچينگ ميخونن. و لابد ميخوان بخونن تا کنکور ارشد قبول شن و باز همين چيزها رُ واسه ارشد هم بخونن.. به نظرم بايد بذارن اونايي که فکر ميکنن (به معناي استعاري!) به تيچينگ علاقه دارن(!) و ميفهمن(هاها!)، خودشون رُ معرفي کنن، بعد همه رُ جمع کنن يه جا و با هم صادرشون کنن به افغانستان. قول ميدم خود به خود طرز فکر نسل بعد درست بشه.
پ.ن. بيچاره افغانيها. طرفدار هيتلر نيستم که بگم بسوزوننشون، ولي به هر حال بايد دورشون کرد - خيلي دور.
چهارشنبه 4 بهمن
............ (يک سال، تا يک سال ديگه)
سهشنبه 3 بهمن
رو صندليش نشسته. هنوز پنج ساعت مونده تا برسن. صداي ممتد قطار نميذاره بخوابه. تو کابين بقيه دراز کشيدن و يک پيرمرد نشسته در حالِ چرت زدنه. چيز جالبي براي ديدن نيست، مگه پنجره. حس آينده ديدن داره. انگار بيرون آتش گرفته، پشتِ در شيشهاي کابين روشنه، مردم با وحشت ميدون و جيغ ميکشن، سرخي آتش چنان همه جا رُ روشن کرده که از پنجره ميشه بيابون رُ ديد. هنوز شب نشده اما انقدر هوا تاريک هست که منظرهي خاصي پيدا نباشه - فقط يک ستاره که تنها ميتابه.
نياز به پيادهروي داره. کتش رُ برميداره، آروم در رُ باز ميکنه و در طولِ راهرو به سمت پنجره ميره. باريکهاي از پنجره بازه، و باقيش شيشه ست. سيگاري روشن ميکنه، از آتش فندک ميترسه. يک زن ميانسال، بدلباس، شايد کارگر، از کابيني بيرون مياد، از کنارش ميگذره و به سمتِ دستشويي ميره. يک لحظه آتش سيگار توجهش رُ جلب ميکنه، از ترس به عقب ميپره. به بيرون خيره ميشه، هوا داره کمکم تاريک ميشه، سرعت قطار زياده اما شايد تنها راهِ نجات باشه، قلبش به شدت ميتپه، سطل زباله رُ برميداره، شيشه رُ ميشکنه. بعد از چند غلت رو زمين خاکي، قطار رُ ميبينه که با سرعت دور ميشه، اما صداي ديگهاي هم هست، خيلي شلوغه.
نياز به پيادهروي داره. کتش رُ برميداره، آروم در رُ باز ميکنه و در طولِ راهرو به سمت پنجره ميره. باريکهاي از پنجره بازه، و باقيش شيشه ست. سيگاري روشن ميکنه، از آتش فندک ميترسه. يک زن ميانسال، بدلباس، شايد کارگر، از کابيني بيرون مياد، از کنارش ميگذره و به سمتِ دستشويي ميره. يک لحظه آتش سيگار توجهش رُ جلب ميکنه، از ترس به عقب ميپره. به بيرون خيره ميشه، هوا داره کمکم تاريک ميشه، سرعت قطار زياده اما شايد تنها راهِ نجات باشه، قلبش به شدت ميتپه، سطل زباله رُ برميداره، شيشه رُ ميشکنه. بعد از چند غلت رو زمين خاکي، قطار رُ ميبينه که با سرعت دور ميشه، اما صداي ديگهاي هم هست، خيلي شلوغه.
دوشنبه 2 بهمن
موسيقي سکوت
داروي خاموشي من است،
نپرس! زين پس
تو آزادي،
لکلکها را ببوس.
داروي خاموشي من است،
نپرس! زين پس
تو آزادي،
لکلکها را ببوس.
¤
پنجمين ستارهي راهروي برنزي نشست، ضبط صوت رُ روشن کرد، دکهي رکورد رُ زد و آروم گفت: نشستم، يعني خوابيدم، چشمهام رُ بستم، فکر ميکنم، تنهايي، هيچي، شايد بايد آهنگ گوش کنم، آره، به خودم، آينده، و تنهايي. چشمهام سياهي ميرن، هيچ وقت نيستي، اين چرخه هِي تکرار ميشه، تکرار ميشه، و نيست، هيچ کس، بايد خوابم ميبرد؟ يک ساعت وقت دارم تا پايان، تو نيستي! کاش صداها قطع ميشدن، صداي همهمه، صداي زوزهي خاطراتِ گذشته، ديگه براي برگشتن ديره، چشمهام سياهي ميره، ديگه قابل تحمل نيست، سرم گيج ميره، دارم سقوط ميکنم، دلم، تو عمداً روت رُ برگردوندي، دلم، من هي تکرار ميشدم، هي سقوط..
يک سمتِ نوار که تموم شد، دکمهي ضبط پريد. اتاق چه ساکت بود.
يک سمتِ نوار که تموم شد، دکمهي ضبط پريد. اتاق چه ساکت بود.
يکشنبه 1 بهمن 85
در يک صبحدمِ تابستاني که هوا،
به غبارِ زرد رنگِ غريبي آلوده بود
و شهر
بوي سنگينِ هندوانه و شبدرِ خرد شده ميداد،
دو پيرمردِ استخواني که هر دو
موي سرشان را ناشيانه شانه کرده بودند،
تنها و بيحواس و پابرهنه به ايوانها آمدند.
آنها بدونِ اين که اسمِ خود را به ياد داشته باشند،
يکي در ايوانِ طبقهي اول
و ديگري در ايوانِ طبقهي دومِ يک ساختمانِ گنجشکي رنگ،
دلتنگ نشستند!
آنها سعي کردند با کشيدنِ موي سر و به خصوص ريشِ خود
و روشن ديدنِ نوکِ بيني،
به خاطراتِ سردرگم و تقريباً کور گذشسته فکر نکنند...
اما براي هيچکدامشان ميسر نبود!
پيرمردِ سرخ رنگي که در ايوانِ طبقهي دوم نشسته بود،
براي لحظهاي حس کرد که پاهايش سنگين شدهاند.
او نسيم را ميشناخت و به آن اطمينانِ عاطفي داشت.
براي اينکه دهانش خشک نشود و پاهايش ورم نکنند،
گرهِ انتهايي پاهايش را باز کرد و
هر دو پا را از نرده آويزان کرد
تا هوايي خورده باشند!
پيرمردِ سبزي که در ايوانِ طبقهي اول نشسته بود،
غرق در حسِ تهنشين شدهي عشق و
غريزهاي که هيچ عضوي از اعضايش را آشفته نميکرد،
بيحوصله، در انتهاي نگاهِ مهآلودِ خود،
در دشتي مالامال از سوزنهاي بزرگ
به تشييع جنازهي پيرزني که او را بدونِ تابوت ميبردند
کمي فکر کرد...
بعد چند بار با انگشت،
روي زمينِ سختِ ايوان
علامتِ + کشيد و چند بار انگشتانش را
در کفِ دستها خواباند،
و بعد براي آنکه عرقِ سردِ کفِ دستش خشک شود،
آن را در هوا حرکت داد.
در آن لحظه بيآنکه خود ببيند،
دستش در هوا به نخي برخورد کرد!
بنا به طبيعتِ هميشگي
-که چوب کبريتها را ميجويد-
نخ را گرفت و کشيد و کشيد و کشيد...
تا اولين خميازه و سرگيجه که نشانهي رسيدنِ شب بود،
کارش به کشيدن و گلوله کردنِ کامواي قرمز گذشت.
او خوشحال بود که آن روز را به هيچ چيز فکر نکرده بود،
و هيچوقت هم نفهميد
که پيرمردِ سرخ رنگي در ايوانِ طبقهي دوم
آرام
آرام
محو شده است!
/ حسين پناهي (افلاطون کنار بخاري)
به غبارِ زرد رنگِ غريبي آلوده بود
و شهر
بوي سنگينِ هندوانه و شبدرِ خرد شده ميداد،
دو پيرمردِ استخواني که هر دو
موي سرشان را ناشيانه شانه کرده بودند،
تنها و بيحواس و پابرهنه به ايوانها آمدند.
آنها بدونِ اين که اسمِ خود را به ياد داشته باشند،
يکي در ايوانِ طبقهي اول
و ديگري در ايوانِ طبقهي دومِ يک ساختمانِ گنجشکي رنگ،
دلتنگ نشستند!
آنها سعي کردند با کشيدنِ موي سر و به خصوص ريشِ خود
و روشن ديدنِ نوکِ بيني،
به خاطراتِ سردرگم و تقريباً کور گذشسته فکر نکنند...
اما براي هيچکدامشان ميسر نبود!
پيرمردِ سرخ رنگي که در ايوانِ طبقهي دوم نشسته بود،
براي لحظهاي حس کرد که پاهايش سنگين شدهاند.
او نسيم را ميشناخت و به آن اطمينانِ عاطفي داشت.
براي اينکه دهانش خشک نشود و پاهايش ورم نکنند،
گرهِ انتهايي پاهايش را باز کرد و
هر دو پا را از نرده آويزان کرد
تا هوايي خورده باشند!
پيرمردِ سبزي که در ايوانِ طبقهي اول نشسته بود،
غرق در حسِ تهنشين شدهي عشق و
غريزهاي که هيچ عضوي از اعضايش را آشفته نميکرد،
بيحوصله، در انتهاي نگاهِ مهآلودِ خود،
در دشتي مالامال از سوزنهاي بزرگ
به تشييع جنازهي پيرزني که او را بدونِ تابوت ميبردند
کمي فکر کرد...
بعد چند بار با انگشت،
روي زمينِ سختِ ايوان
علامتِ + کشيد و چند بار انگشتانش را
در کفِ دستها خواباند،
و بعد براي آنکه عرقِ سردِ کفِ دستش خشک شود،
آن را در هوا حرکت داد.
در آن لحظه بيآنکه خود ببيند،
دستش در هوا به نخي برخورد کرد!
بنا به طبيعتِ هميشگي
-که چوب کبريتها را ميجويد-
نخ را گرفت و کشيد و کشيد و کشيد...
تا اولين خميازه و سرگيجه که نشانهي رسيدنِ شب بود،
کارش به کشيدن و گلوله کردنِ کامواي قرمز گذشت.
او خوشحال بود که آن روز را به هيچ چيز فکر نکرده بود،
و هيچوقت هم نفهميد
که پيرمردِ سرخ رنگي در ايوانِ طبقهي دوم
آرام
آرام
محو شده است!
/ حسين پناهي (افلاطون کنار بخاري)
شنبه 30م
تمام لحظهها به طرز خاصي ميگذرن، و خيلي زود. باد تنها محرم بود، که رفت. و کوههاي کر، هميشه با همون نگاهِ بيمعنيشون، که سعي ميکنن بهت حس آروم بودن رُ القا کنن. لحظهها بايد جور ديگهاي بگذرن، يه کم متفاوتتر در عمل، اما اينطور نيست و با سرعت ميگذرن. اين روزها از سرما هيچ گلي در نمياد، از سرما هيچ گلي در نمياد. درختها شکوفههاشون رُ نگه داشتن، هست، نيست. هر روز مثل قبل ميگذره، هوا گاهي خيلي سرده گاهي يه کم، ديگه گنجشکها عادت کردن - اما من نه. و خورشيد گاهي هست، نيست. ندونم در جدال با خودم طرفِ کي رُ بگيرم. تنها نتيجهي درگيريهاي دروني مثل اين، درست کردنِ دنياي هزار لايهاي هست که يک روز نگاه کني و ببيني توش گم شدي، و با اين که نگراني، اما ته دلت خوشحال باشي که از امروز فکرت به چيز ديگهاي مشغول ميشه، يا حداقل اينجوري آدم اميدواره، چون هيچ کس تا به حال نشده از راهروهاي پيچ در پيچش برگرده، و بگه نتيجه چي ميشه. سورئال زندگي کردن يعني هر روز مواجه شدن با زندگياي که برات غريبه، و گذشتن از دالانهايي که به ناکجاآباد ختم ميشن، احتمالاً فقط کمي وقت لازمه، آدم به همه چيز عادت ميکنه. اول آسمونِ بدونِ ابر بود، حالا خورشيد. حتا يخبندون هم که بشه يک جا هميشه داغشه، يادگار زماني که داغش کردن، يادگاري که دير، خيلي دير فراموش ميشه، خيلي دير.
¤
قبلاًترها اگه ميخواستم مشخصات يه گوشي رُ چک کنم (و موارد ديگه) هميشه سايتِ gsmarena.com ميومد تو ذهنم. شايد چون هميشه منو به جواب سوالهام رسونده و به نظرم دقيق و کامله. ديروز يک سايت فارسي (در واقع) ترجمه شده ازش پيدا کردم: gsm.ir ! اگه مشکل زبان دارين البته..
جمعه 29م
خوابم مياد. خيلي خوابم مياد، اما بايد چشمهام رُ باز نگه دارم و فاصلهي بين ستارهها رُ بشمارم. به هر حال ستارهها بهتر از گوسفندها هستن، بايد چشمهام رُ باز نگه دارم. شايد بعدتر وقت نشه، و هرگز دلم نميخواد لحظهاي نگاهش نکرده باشم. پنجره رُ باز ميکنم، حتا اگه ديوونگي باشه تو اين سرما. هواي تميز چند دقيقهاي سرحالم مياره اما باز قدرتِ کنترل سرم رُ از دست ميدم، انگار جسم گردِ زيادي باشه که داره از رو تنم ميوفته. الآن روزها و شبهاست که همينجوري نشستهم و نگاه ميکنم، نميتونم لحظهاي فراموش کنم، و ميترسم بعد از خواب ديگه نتونم ببينمش. خيلي زياد خوابم مياد.
¤
يک داستان خيالي از به زندان افتادنِ يک دانشجو، اتفاقهايي که ميوفته، سوالها و جوابها و غيره. فکر ميکنم جزو مطالب مفيدي باشه که خوندنش به درد بخوره.
قسمت اول؛ مهرنوش احضار میشود.
قسمت دوم؛ مهرنوش در دادسرا حاضر میشود.
قسمت سوم؛ مهرنوش در زندان اوین.
قسمت چهارم؛ مهرنوش بازجویی میشود.
قسمت پنجم؛ بازجویی از مهرنوش ادامه دارد.
قسمت آخر؛ اتهام روابط نامشروع به مهرنوش و گذران وقت در زندان انفرادی
+
» وقتي کسي بازداشت ميشود، چه کنيم؟
قسمت اول؛ مهرنوش احضار میشود.
قسمت دوم؛ مهرنوش در دادسرا حاضر میشود.
قسمت سوم؛ مهرنوش در زندان اوین.
قسمت چهارم؛ مهرنوش بازجویی میشود.
قسمت پنجم؛ بازجویی از مهرنوش ادامه دارد.
قسمت آخر؛ اتهام روابط نامشروع به مهرنوش و گذران وقت در زندان انفرادی
+
» وقتي کسي بازداشت ميشود، چه کنيم؟
چهارشنبه 27م
ديدم. خيلي هم بد نشده، اول يادِ «هري پاتر» افتادم، حتا از اون هم کمتر! نکتهي جالبش اين که با نخ سبز دوخته :) قشنگتر از مشکيه.
يک روز خواب بودم. از ديشب تا 6 عصر. بيدارم که ميشم همه جا سفيده، دوباره کلي برف، کلي برف ريز خشک که نشسته کاملاً. به نظر که از قبليترهاش سنگينتر مياد.
يک روز خواب بودم. از ديشب تا 6 عصر. بيدارم که ميشم همه جا سفيده، دوباره کلي برف، کلي برف ريز خشک که نشسته کاملاً. به نظر که از قبليترهاش سنگينتر مياد.
¤
شغلِ اصلیِ من در واقع دلبستگی ست.
آدم یا درخت
لیوان یا نگاه
فرقی نمیکند،
دل میبندی و بعد باید بروی..
همیشه همینطور است
آدم یا درخت
لیوان یا نگاه؛
دل میبندی، و بعد باید
بروی.. /
آدم یا درخت
لیوان یا نگاه
فرقی نمیکند،
دل میبندی و بعد باید بروی..
همیشه همینطور است
آدم یا درخت
لیوان یا نگاه؛
دل میبندی، و بعد باید
بروی.. /
سهشنبه 26م
هر چي به شاگردها ميگم در اين حالت بايد بهم بخندين نه دلسوزي، نميفهمن که! امروز يه کم extreme بود. اول خوبيش: بالاخره «بلاگ» رُ پرينت زدم. کتابي که ميخواستم رُ سفارش دادم از انگليس. کلي تا آخر شب با بچهها بوديم و خنديديم، + مثل تو فيلمها (تو اتاق جراحي) زير اين لامپهاي چهارتايي خوابيدم. روم از اين پارچهها انداختن که فقط يک قسمت وسطش خاليه! خانم پرستارم کلي مهربون بود، تجربههاي جديد! و همراهي يه دوستِ خوب در تمام اين مدت.
بديش هم: تنها چيزي که نگرانم اينه که جاش بمونه. يعني چه قدر بمونه. لحظهي آخر خودم نديدم، و تا فردا هم پانسمانش بايد باشه روش. همهش داستانِ The Shape of the Sword بورخس مياد تو ذهنم (بخونين: انگليسي | فارسي / pdf). با پيشوني رفتم وسطِ درِِ باز جلوي يه سمند، بخيه و باقي ماجرا..
پ.ن. درس اخلاقي: من که نميفهمم اين چيزا رُ، همون موقع رانندههه کلي اصرار کرد ببرمت بيمارستان گفتم نه. خودم اومدم خونه، چسب زخم زدم! اما حالا که فکرش رُ ميکنم مرسي از اصرار يکي از بچهها که زنگ زد، گفت هر چي زودتر برو، و مرسي از امير که اومد و منو برد.
پ.پ.ن. و به اينجا ميگن «ايران». دو طبقه بايد با پله بري، حالا جداي از کلي فضاي بيروني بيمارستان، بعد آخر سالن، اون ته، دوباره کلي بري، تازه ميرسي به بخش اورژانس!!! (مثلاً يکي از بيمارستانهاي خصوصي خوب شيراز) بعد تازه میگن نخ نداريم برين يه جاي ديگه!
پ.پ.پ.ن. به سين نگفتم هنوز.............................. .
بديش هم: تنها چيزي که نگرانم اينه که جاش بمونه. يعني چه قدر بمونه. لحظهي آخر خودم نديدم، و تا فردا هم پانسمانش بايد باشه روش. همهش داستانِ The Shape of the Sword بورخس مياد تو ذهنم (بخونين: انگليسي | فارسي / pdf). با پيشوني رفتم وسطِ درِِ باز جلوي يه سمند، بخيه و باقي ماجرا..
پ.ن. درس اخلاقي: من که نميفهمم اين چيزا رُ، همون موقع رانندههه کلي اصرار کرد ببرمت بيمارستان گفتم نه. خودم اومدم خونه، چسب زخم زدم! اما حالا که فکرش رُ ميکنم مرسي از اصرار يکي از بچهها که زنگ زد، گفت هر چي زودتر برو، و مرسي از امير که اومد و منو برد.
پ.پ.ن. و به اينجا ميگن «ايران». دو طبقه بايد با پله بري، حالا جداي از کلي فضاي بيروني بيمارستان، بعد آخر سالن، اون ته، دوباره کلي بري، تازه ميرسي به بخش اورژانس!!! (مثلاً يکي از بيمارستانهاي خصوصي خوب شيراز) بعد تازه میگن نخ نداريم برين يه جاي ديگه!
پ.پ.پ.ن. به سين نگفتم هنوز.............................. .
¤
شوق چشمانِ تو
دليلِ صد هزار سرچ گوگل،
نگفته بودم؟
پ.ن. مرسي براي تبريک :- * (با فاصله)
دليلِ صد هزار سرچ گوگل،
نگفته بودم؟
پ.ن. مرسي براي تبريک :- * (با فاصله)
يکشنبه 24م
نامها را من فراخواندم. دو بار. هر بار با مکثي، اما با قدرت. نامها را من فراخواندم، و منتظر ماندم. هر دو فرشته رانده شدند و آسياب بادي فروريخت. - تنها باران به باريدن ادامه داد. دنيا سبز، آبي، سفيد، اينجا ايستادهام.. نامها را خودم فراخواندم!
¤
کرگدن نميتونه نقاشي بکشه، نه، نميتونه نقاشي بکشه. لطفاً هو ش نکنين. نميتونه، فقط همين.. /
» افسردگي
» هنر اسپرسو (+ يک مقالهي مفصل البته انگليسي)
» آبي، قايق، تنها (عکس)
» افسردگي
» هنر اسپرسو (+ يک مقالهي مفصل البته انگليسي)
» آبي، قايق، تنها (عکس)
¤
گم شده ./
از وقتي که گم شدم و سردي هوا غيرقابلتحمل شد، دارم خودمو نفرين ميکنم. بياختيار تصميم گرفتم به شهر برم تا چند خريدِ غيرضروري انجام بدم، و زماني به خودم اومدم که در حال تمشک چيدن، در حاشيهي خيلي زيباي درياچهي سيليآليو بودم و تمام دور دهانم رنگي شده بود. نتونستم خودم رُ نگه دارم، مقدارِ بيشتري چيدم، و انقدر در امتدادِ درياچه جلو رفتم که - نميدونم، شايد درياچه رُ دور زدم. انگار ضربهاي خورده باشم، يا، هيچ چيز به خاطرم نيست، افتادم؟ راستش، فقط فکر ميکنم که بايد اينجوري باشه، هيچ چيز به خاطرم نيست و الآن کثيف و گِلي افتادم رو زمين، و همين. انگار پاهام شکسته، اما درد نداره، اصلاً حسي نداره، انگار پايي از خودم ندارم. نه حسي و نه کنترلي.
هيچ فکر نميکردم شبهاي جنگل انقدر سرد باشه، اما به هر حال آدم رُ نميکشه. به تاريخ ساعت مچيم بيست روزه که اينجام. الآن ششِ عصره. فکر کنم تمامِ چند روزِ اول رُ خواب بودم. بعد تا جايي که ميتونستم با دستهام بدنِ کثيفم رُ به هر سمتي کشيدم، و با بلندترين صدا فرياد زدم و کمک خواستم. دليلي نداشت هر روز ساعت رُ نگاه کنم، اما، آره، بيست روز گذشته، و ميدونم که چرکِ زخمهاي پام طاقتِ مقاومتِ بيشتري نداره. شبها گاهي با صداي حشره يا موشي بيدار ميشم که بوي خون شيفتهش کرده و در حالِ جويدنِ تکههايي از پام هست. حتا تحملِ تحملناپذير هم برام غيرممکن شده. پيشتر خودم رُ با هر چيزِ خوردني که در اطرافم بود مشغول ميکردم، و خودم رُ از کثافتها دور ميکردم. بيست روز گذشته و هنوز شک دارم چرا زنده موندم.
بيست روز پيش به فکر تولدِ لوسي بودم، خونه رُ تميز کردم - اما نه اتاق خوابها. هنوز زمانش فرانرسيده بود. حساب پولها رُ کردم و براي صورتحسابها پول کنار گذاشتم. خوشحال بودم که خوب خرج کرده بودم و ميتونستم خودم رُ به يک شام، شايد با يک غريبه دعوت کنم. بيست روز پيش کتاب جديدي رُ سفارش داده بودم که تا امروز بايد رسيده باشه. چرا من خونه نيستم؟ نبايد فکر کنم. فکرها ديوانهکننده هستن. اگه ياد بگيرم چه طور شبها رُ کامل بخوابم، شايد بتونم بيشتر دووم بيازم. باز هم دارم، نميدونم، اصلاً نبايد حرفي زد. همين که فکر کنم که نبايد فکر کنم خودش فرورفتنِ بيشتر در منجلابه. اينجا هستم، و هيچ کس ديگهاي هم نيست. بايد صبر کنم تا موقعش فرابرسه. چه اهميتي داره؟ فقط حالم از موشهاي طوسي کثيف به هم ميخوره. دلم ميخواد بتونم يکيشون رُ با اين چوب بگيرم، و زنده زنده بجوم.
زمان کند ميگذره. کي حاضره در اين حالت، از اينجا که حتا غروب هم قابل مشاهده نيست در کنارم باشه؟ آيندهي دلربا، تصميمگيري من رُ ساده کردي. هميشه از تنهايي انتخاب کردن ميترسيدم، و خُب ديگه انتخابي نيست. حداقل از ديروز فهميدم که زمان براي هميشه شش عصره و تاريخ بيست و هفتم آوريل. ثانيهشمار مثل معلولها در جا ميخزه و حرکت نميکنه، شايد دوست داره کمکي کنه اما نميتونه. اگر نشد که از شر خودم خلاص شم، به سمتِ درياچه ميرم و خودم رُ سيراب ميکنم. شايد منظرهي قشنگي باشه..
از وقتي که گم شدم و سردي هوا غيرقابلتحمل شد، دارم خودمو نفرين ميکنم. بياختيار تصميم گرفتم به شهر برم تا چند خريدِ غيرضروري انجام بدم، و زماني به خودم اومدم که در حال تمشک چيدن، در حاشيهي خيلي زيباي درياچهي سيليآليو بودم و تمام دور دهانم رنگي شده بود. نتونستم خودم رُ نگه دارم، مقدارِ بيشتري چيدم، و انقدر در امتدادِ درياچه جلو رفتم که - نميدونم، شايد درياچه رُ دور زدم. انگار ضربهاي خورده باشم، يا، هيچ چيز به خاطرم نيست، افتادم؟ راستش، فقط فکر ميکنم که بايد اينجوري باشه، هيچ چيز به خاطرم نيست و الآن کثيف و گِلي افتادم رو زمين، و همين. انگار پاهام شکسته، اما درد نداره، اصلاً حسي نداره، انگار پايي از خودم ندارم. نه حسي و نه کنترلي.
هيچ فکر نميکردم شبهاي جنگل انقدر سرد باشه، اما به هر حال آدم رُ نميکشه. به تاريخ ساعت مچيم بيست روزه که اينجام. الآن ششِ عصره. فکر کنم تمامِ چند روزِ اول رُ خواب بودم. بعد تا جايي که ميتونستم با دستهام بدنِ کثيفم رُ به هر سمتي کشيدم، و با بلندترين صدا فرياد زدم و کمک خواستم. دليلي نداشت هر روز ساعت رُ نگاه کنم، اما، آره، بيست روز گذشته، و ميدونم که چرکِ زخمهاي پام طاقتِ مقاومتِ بيشتري نداره. شبها گاهي با صداي حشره يا موشي بيدار ميشم که بوي خون شيفتهش کرده و در حالِ جويدنِ تکههايي از پام هست. حتا تحملِ تحملناپذير هم برام غيرممکن شده. پيشتر خودم رُ با هر چيزِ خوردني که در اطرافم بود مشغول ميکردم، و خودم رُ از کثافتها دور ميکردم. بيست روز گذشته و هنوز شک دارم چرا زنده موندم.
بيست روز پيش به فکر تولدِ لوسي بودم، خونه رُ تميز کردم - اما نه اتاق خوابها. هنوز زمانش فرانرسيده بود. حساب پولها رُ کردم و براي صورتحسابها پول کنار گذاشتم. خوشحال بودم که خوب خرج کرده بودم و ميتونستم خودم رُ به يک شام، شايد با يک غريبه دعوت کنم. بيست روز پيش کتاب جديدي رُ سفارش داده بودم که تا امروز بايد رسيده باشه. چرا من خونه نيستم؟ نبايد فکر کنم. فکرها ديوانهکننده هستن. اگه ياد بگيرم چه طور شبها رُ کامل بخوابم، شايد بتونم بيشتر دووم بيازم. باز هم دارم، نميدونم، اصلاً نبايد حرفي زد. همين که فکر کنم که نبايد فکر کنم خودش فرورفتنِ بيشتر در منجلابه. اينجا هستم، و هيچ کس ديگهاي هم نيست. بايد صبر کنم تا موقعش فرابرسه. چه اهميتي داره؟ فقط حالم از موشهاي طوسي کثيف به هم ميخوره. دلم ميخواد بتونم يکيشون رُ با اين چوب بگيرم، و زنده زنده بجوم.
زمان کند ميگذره. کي حاضره در اين حالت، از اينجا که حتا غروب هم قابل مشاهده نيست در کنارم باشه؟ آيندهي دلربا، تصميمگيري من رُ ساده کردي. هميشه از تنهايي انتخاب کردن ميترسيدم، و خُب ديگه انتخابي نيست. حداقل از ديروز فهميدم که زمان براي هميشه شش عصره و تاريخ بيست و هفتم آوريل. ثانيهشمار مثل معلولها در جا ميخزه و حرکت نميکنه، شايد دوست داره کمکي کنه اما نميتونه. اگر نشد که از شر خودم خلاص شم، به سمتِ درياچه ميرم و خودم رُ سيراب ميکنم. شايد منظرهي قشنگي باشه..
¤
در رابطه با موجوداتِ غير انسان، ماهيت اسبق بر وجود است (شخصاً قبول ندارم، اما فعلاً بماند) اما در مورد انسان، به دليلِ پيشبينيناپذيري؛ نه تنها وجود اسبقِ بر ماهيت است، که حتا وجود خودِ ماهيت است. چرا که بدونِ پيشداوري و پس از شدن، ماهيتِ شخصي شکل گرفته و اين تغيير و سيريرگي هر آن با قدرتِ مطمئنتري تکرار و انتخاب براي ماهيت بر عهدهي فرد گذاشته ميشود. اما از جهتي پس از برقراري اصلِ وجودي انسان است که تفکرِ صورتپذير و ماهيت معتبر ميگردد. پس وجود بر ماهيت اولي ست.
¤
داستانِ کوتاهِ «يک روز عالي براي موزماهي | A Perfect Day for Bananafish» اولين بار در سال 1948 در The New Yorker، و بعدتر (1953) در کتاب « نه داستان | Nine Stories» چاپ شد. در ايران چندين بار ترجمه شد، که رو نت ترجمهي احمد گلشيري رُ پيدا کردم. از اينجا بخونينش:
» يک روز خوش برای موزماهیها - جی.دی. سلینجر - ترجمهی احمد گلشیری : اينجا | يا اينجا | يا فايلِ پيديافِ زيپ شده: اينجا.
لينکهاي بيشتر فارسي:
» سوره مهر: داماد خلوت گزيده
» يک پزشک: درباره سلینجر به همراه یک داستان کوتاه
» خوابگرد: آشنايي با زندگي و آثار جي. دي. سالينجر
» تيله: قسمتِ اول (زندگينامه + بررسي داستانِ فرانی وزویی - قسمتِ دوم)
» آتش در نيستان: سلينجر
» ويکيپديا
» روزنامهي شرق: در معرفي کتاب جنگل واژگون
لينکهاي بيشتر انگليسي:
» ويکيپديا: سلينجر | داستانهاي کوتاهِ سلينجر | يک روز عالي براي موزماهي
» ويکيکوت: جملههاي معروف
» TAO: تمامي آثار سلينجر، مجاني، به دو فرمتِ html و Word
» K.E.S.S: بيوگرافي سلينجر در انکارتا
» salinger.org: وبسايت رسمي طرفداران سلينجر
» Bananafish discussion list (بايد ثبت نام کنيد)
» يک روز خوش برای موزماهیها - جی.دی. سلینجر - ترجمهی احمد گلشیری : اينجا | يا اينجا | يا فايلِ پيديافِ زيپ شده: اينجا.
لينکهاي بيشتر فارسي:
» سوره مهر: داماد خلوت گزيده
» يک پزشک: درباره سلینجر به همراه یک داستان کوتاه
» خوابگرد: آشنايي با زندگي و آثار جي. دي. سالينجر
» تيله: قسمتِ اول (زندگينامه + بررسي داستانِ فرانی وزویی - قسمتِ دوم)
» آتش در نيستان: سلينجر
» ويکيپديا
» روزنامهي شرق: در معرفي کتاب جنگل واژگون
لينکهاي بيشتر انگليسي:
» ويکيپديا: سلينجر | داستانهاي کوتاهِ سلينجر | يک روز عالي براي موزماهي
» ويکيکوت: جملههاي معروف
» TAO: تمامي آثار سلينجر، مجاني، به دو فرمتِ html و Word
» K.E.S.S: بيوگرافي سلينجر در انکارتا
» salinger.org: وبسايت رسمي طرفداران سلينجر
» Bananafish discussion list (بايد ثبت نام کنيد)
شنبه 23م
راستي. امروز تولدش بود. اينجا :)
شنبه 23م
راز ./
کاش ميدانستم چيست..
اعتراف ميکنم خودمو تا به حال اينجوري نديده بدم. يک سالي ميشه تقريباً که جرأت انجامش رُ نداشتم. نميدونم اين روزا از تأثير «کامو» و «ساتر» و فيلمهاي خاصه که زدم به سيم آخر يا داره اتفاق ديگهاي ميوفته.
تو يک ماه گذشته خيلي بادهايي بدي ميومد، خيلي چيزها رُ با خودش بُرد. بوي خيلي چيزها رُ با خودش آورد. اونچه که مسلمه اطرافم رُ «خيلي» عوض کرد. و رفتارهام، و عادتهام، و اطرافيان و دوستان..
امشب شايد آخرين، شايد هم تازه سرآغاز تغييرهاي جديد بود. پانزده دقيقه وقت داشتم اما تو ده دقيقه همهي حرفهاي لازم رُ زدم. بعد ساکت. فقط باد بود، سرد بود، و الآن هِي داره ميخونه Is that alright؟ Is that alright؟... جوابي نيست..
يک دفتر خاص هست، در واقع مالِ من نيست، حتا به اسم من هم نيست، اما فعلاً دستِ منه. يک صفحهش رُ باز کردم و نوشتم: «نميدونم چه قدر گند زدم.» آدم يا بايد کلاسيک باشه، که همه چيزش مشخصه و قابل پيشبيني - ميتونه به هر چيزي برسه اگه راهش رُ دنبال کنه، يا نباشه. ديگه نيستم. اين روزا واسه خودم هم جديدم. بيشتر از اين نميدونم..
کاش ميدانستم چيست..
اعتراف ميکنم خودمو تا به حال اينجوري نديده بدم. يک سالي ميشه تقريباً که جرأت انجامش رُ نداشتم. نميدونم اين روزا از تأثير «کامو» و «ساتر» و فيلمهاي خاصه که زدم به سيم آخر يا داره اتفاق ديگهاي ميوفته.
تو يک ماه گذشته خيلي بادهايي بدي ميومد، خيلي چيزها رُ با خودش بُرد. بوي خيلي چيزها رُ با خودش آورد. اونچه که مسلمه اطرافم رُ «خيلي» عوض کرد. و رفتارهام، و عادتهام، و اطرافيان و دوستان..
امشب شايد آخرين، شايد هم تازه سرآغاز تغييرهاي جديد بود. پانزده دقيقه وقت داشتم اما تو ده دقيقه همهي حرفهاي لازم رُ زدم. بعد ساکت. فقط باد بود، سرد بود، و الآن هِي داره ميخونه Is that alright؟ Is that alright؟... جوابي نيست..
يک دفتر خاص هست، در واقع مالِ من نيست، حتا به اسم من هم نيست، اما فعلاً دستِ منه. يک صفحهش رُ باز کردم و نوشتم: «نميدونم چه قدر گند زدم.» آدم يا بايد کلاسيک باشه، که همه چيزش مشخصه و قابل پيشبيني - ميتونه به هر چيزي برسه اگه راهش رُ دنبال کنه، يا نباشه. ديگه نيستم. اين روزا واسه خودم هم جديدم. بيشتر از اين نميدونم..
دوشنبه 18م
امتحانها دو دستهن؛ دوست داشتني | دوست نداشتني. خودِ اوليها باز دو دستهن: دوست داشتني به دلايل خاص | دوست داشتني به خاطرِ خودِ درسه. باز اولي چند دستهست.. واسه من، مکتبهاي ادبي مثلاً جزو دستهي دوست داشتني واس خودِ درسه قرار ميگيره، چون اگه وقت کنم واسه درسه، واسه خودم الکي نمونههاي ديگه و داستان و شعر ميخونم.. و اما «رمان» (يا «داستان کوتاه»، «نقد ادبي» و «شعر» که ترمهاي پيش داشتيم) جزو دوست داشتني به دلايل ديگه هستن. چون خودِ درس رُ دوست دارم، تو طولِ ترم ميخونم يا يکي دو شب قبلتر از امتحان، و شب امتحان بيکارم!
چند روز پيش، شب امتحانِ «great expectation» (يکي از ناولهاي چارلز ديکنز) کلي کار کردم که وقت بگذره، فيلم ديدم، داستان خوندم، نوشتم و... يکي از داستانهايي که خوندم A Telephone Call بود. داستان ساده و آسونيه. بار اول خيلي عادي بود، بار دوم خوشم اومد، انقدر که همهش تو ذهنم بود جملههاش و خواستم ترجمهش کنم. حالا امروز که سرچ کردم ميبينم ترجمه شده و رو نت هست. البته ترجمهش رُ دوست ندارم، خيلي تصنعيه، اما به هر حال ديگه دوباره کاري نميکنم. از اينجا بخونينش:
به انگليسي:
» A Telephone Call نوشتهي Dorothy Parker
» زندگينامه: ويکيپديا - جملههاي معروف: ويکيکوت
» نوشتههاي در موردِ پارکر: شعر نوي امريکا
» گزيدهي اشعار: بيست و هشت شعر
» صد و نود و سه شعر از پارکر | فايل پيدياف (راست کليک > سيو تارگت از) - ار سايتِ poemhunter.com
به فارسي:
» داستان تماس تلفني | نوشتهي دُرتي (دُرثي) پارکر | ترجمهي مجتبا گلمحمدی
» دربارهي دورتي پارکر
» شعري با عنوانِ نمایش را تمام کن!
چند روز پيش، شب امتحانِ «great expectation» (يکي از ناولهاي چارلز ديکنز) کلي کار کردم که وقت بگذره، فيلم ديدم، داستان خوندم، نوشتم و... يکي از داستانهايي که خوندم A Telephone Call بود. داستان ساده و آسونيه. بار اول خيلي عادي بود، بار دوم خوشم اومد، انقدر که همهش تو ذهنم بود جملههاش و خواستم ترجمهش کنم. حالا امروز که سرچ کردم ميبينم ترجمه شده و رو نت هست. البته ترجمهش رُ دوست ندارم، خيلي تصنعيه، اما به هر حال ديگه دوباره کاري نميکنم. از اينجا بخونينش:
به انگليسي:
» A Telephone Call نوشتهي Dorothy Parker
» زندگينامه: ويکيپديا - جملههاي معروف: ويکيکوت
» نوشتههاي در موردِ پارکر: شعر نوي امريکا
» گزيدهي اشعار: بيست و هشت شعر
» صد و نود و سه شعر از پارکر | فايل پيدياف (راست کليک > سيو تارگت از) - ار سايتِ poemhunter.com
به فارسي:
» داستان تماس تلفني | نوشتهي دُرتي (دُرثي) پارکر | ترجمهي مجتبا گلمحمدی
» دربارهي دورتي پارکر
» شعري با عنوانِ نمایش را تمام کن!
¤
يه سايت خيلي عالي واسه دنلود e.book کتابهاي شعر pdf از شاعرهاي خيلي کلاسيک گرفته تا امروزيها، کيتس و فراست و شکسپير که معموليهاشن - انگليسي. PoemHunter.com
¤
من
جادوگر شهر اوزم،
بدونِ عقل، بدونِ دل، بدونِ شجاعت.
همراهِ روبات، مترسک و شير در سفر
به اميدِ جادوگري توانا،
عاقل، عاشق، شجاع..
» بيست عامل عقبماندگي ايرانيان
» من از کانادا متنفرم!
» چگونه به صورت رایگان در دانشگاه MIT تحصیل كنیم؟
» 9999mb هاست رايگان!
جادوگر شهر اوزم،
بدونِ عقل، بدونِ دل، بدونِ شجاعت.
همراهِ روبات، مترسک و شير در سفر
به اميدِ جادوگري توانا،
عاقل، عاشق، شجاع..
» بيست عامل عقبماندگي ايرانيان
» من از کانادا متنفرم!
» چگونه به صورت رایگان در دانشگاه MIT تحصیل كنیم؟
» 9999mb هاست رايگان!
¤
هميشه سقوطِ ستارهها به معني آخر دنيا نيست. بارها و بارها اين اتفاق افتاده و دنيا هنوز هم که هنوزه تموم نشده. ستارهها فقط ظاهرِ احساس دروني هر فرد هستن. هر وقت ديدي دارن فروميريزن، خودت رُ نگاه کن، و سعي کن ببيني عوض شدي. چيزي در تو عوض شده. فقط اونايي که در حال ريزش باشن ميتونن افتادنِ يک ستاره رُ ببينن.
پنجشنبه 14م
آدما سه دستهن:
گروهی که میخوان کسی چیزی رُ درموردشون عوض کنه،
گروهي که نميخوان کسي چيزي رُ در موردشون عوض کنه،
گروهي که نميدونن چي ميخوان.
گروهی که میخوان کسی چیزی رُ درموردشون عوض کنه،
گروهي که نميخوان کسي چيزي رُ در موردشون عوض کنه،
گروهي که نميدونن چي ميخوان.
¤
بوبن حد وسط نداره. يا کتابهاش (به نظر من) مزخرف و خستهکننده و تکراري بوده، يا دوست داشتمشون! اين روزا «ديوونه بازي» رُ ميخونم، و کاملاً دوستش دارم! پيشنهاد ميکنم بخونينش: دیوانه بازی - کریستین بوبن - ترجمه رویز شهدی - نشر چشمه - هزار تومن.
پ.ن. بي ربط: ماه! همين.
پ.ن. بي ربط: ماه! همين.
I can’t stand to fly
I’m not that naive
I’m just down to find
The better part of me
.
It may sound absurd… but don’t be naive
Even Heroes have the right to bleed
I may be disturbed… but won’t you concede
Even Heroes have the right to dream
It’s not easy to be me.
I’m not that naive
I’m just down to find
The better part of me
.
It may sound absurd… but don’t be naive
Even Heroes have the right to bleed
I may be disturbed… but won’t you concede
Even Heroes have the right to dream
It’s not easy to be me.
¤
باورتون شد؟!؟
لول.
خُب باورتون بشه!
لول.
خُب باورتون بشه!
¤
جادو شدم. جادوي سين. جادوي چشمهاي سين..
سهشنبه 12م
نمايشگاه کتاب. بد نبود. در حد خودشون! در ظاهر هر پنج سالن نمايشگاههاي بينالمللي گلستان پر بود، اما کتابهاش چيزهايي بود که تو همهي کتابفروشيها ميشد پيدا کرد. شايد تنها فايدهش چهل درصد تخفيفش باشه، که واسه ما -چون روز اول بود- گفتن از فردا بن ميفروشيم، و شد بيست درصد. کميت حساب کنيم شونزدهتا کتاب گرفتم، کيفيت حساب کنيم همهي کتابهايي که بايد ميخوندم -و اونجا ديدم- رُ گرفتم.
پ.ن. مثل بعضي وقتها که يه کلمه آشناست اما هر چي فکر ميکنم يادم نمياد.. هِي ميديدم جايي نوشته «هرمنوتيک» اما هر چي فکر ميکردم اصلاً يادم نميومد جريان چيه. از آقاي غرفهي هرمس پرسيدم، توضيح داد، حيف که وقت بيشتري ندارم کتاب اضافهتر از چيزي که بايد بخونم.
پ.ن. مثل بعضي وقتها که يه کلمه آشناست اما هر چي فکر ميکنم يادم نمياد.. هِي ميديدم جايي نوشته «هرمنوتيک» اما هر چي فکر ميکردم اصلاً يادم نميومد جريان چيه. از آقاي غرفهي هرمس پرسيدم، توضيح داد، حيف که وقت بيشتري ندارم کتاب اضافهتر از چيزي که بايد بخونم.
¤
خرسهاي تنها ./
پس از بارانهاي سيلآساي سيبري، ديگر کسي به سِمَتِ اسقفي برگزيده نشد. خرسِ سياه امر کرد تمامي ابرها ببارند و بمبهاي اتم در انبارها نگهداري شوند. پروانهي قرمز در دفتر خاطراتِ خود مينوشت: «شنبه هواي خرسهاي قهوهاي را به خود گرفته، همه جا مسوم شده» که بادها شروع به وزيدن کردند.
پسفردا، پايانِ آخرين سال حکومتِ خورشيد بر مورچهها ست. به عنوانِ خداحافظي، قانونِ منع بوسيدنِ پروانهها را تصويب کردند و ساعتها باران باريد. هيچ کس ديروز را به خاطر نياورد و خرس قهوهاي خود را اسقف ناحيه خواند.
پس از بارانهاي سيلآساي سيبري، ديگر کسي به سِمَتِ اسقفي برگزيده نشد. خرسِ سياه امر کرد تمامي ابرها ببارند و بمبهاي اتم در انبارها نگهداري شوند. پروانهي قرمز در دفتر خاطراتِ خود مينوشت: «شنبه هواي خرسهاي قهوهاي را به خود گرفته، همه جا مسوم شده» که بادها شروع به وزيدن کردند.
پسفردا، پايانِ آخرين سال حکومتِ خورشيد بر مورچهها ست. به عنوانِ خداحافظي، قانونِ منع بوسيدنِ پروانهها را تصويب کردند و ساعتها باران باريد. هيچ کس ديروز را به خاطر نياورد و خرس قهوهاي خود را اسقف ناحيه خواند.