<body>

مهدی اچ‌ای

!برداشت شخصی من از دنیای اطراف، زندگی و هر چیز دیگه

يک‌شنبه 27م

I AM b ./
به من چشمک مي‌زند. چشم‌هاي تيره، قهوه‌اي شايد. موهای تيره، بلند، لَخت، زيبا. بر من لبخند مي‌زند. هيچ‌گاه نتوانستم از وسوسه‌ي لب‌هاي سرخ‌ش بگريزم. امروز چهارشنبه. باران. صبح آسمان سفيد بود. تصور کنيد به پهلو خوابيده. نگاه مي‌کند، لبخند مي‌زند. سپس باد مي‌وزد، سرد، خشن، و خشک مي‌شود. حرکتِ پلک‌ها؛ صداي نفس‌ها آرام آرام محو مي‌شود. گرماي زمستان تا سرخ شدنِ گوش‌ها پيش مي‌رود. سوزِ سرما تا فين‌فينِ بيني. امروز شنبه. چهار صد روز است که درختِ سرو جوان، با يک برگ، هر سال زمستان. امروز بيست و پنج آذر؟ نبود، نه. هيچ اتفاقي نيست اگر چشم‌هايت را ببندي. کافي‌ست برگردي، تا ببيني که به تو چشمک مي‌زند، با چشم‌هاي تيره، زيبا، افسون‌گر.
posted @ March 18, 2007


يک‌شنبه 27م

سريع‌ترين سالي که تا به حال برام گذشته بود. دقيقاً امروز هيچ حس خاصي ندارم، به جز اين که يادم باشه از اين به بعد زير امضاهام تاريخ 86 بزنم. امسال خيلي پر بود، خيلي اتفاق‌ها؛ خيلي اتفاق‌هاي خاص و غيرخاص. فکر کنم بيشتر به خودِ خودم نزديک شدم، و به بيشترين حالتِ ممکن به شيوه‌ي خودم زندگي‌ش کردم. امسال ريسک‌هاي بزرگي کردم، حتا چند تا دروغ خيلي بزرگ! چند تا خرج خيلي خيلي بزرگ که چندين برابر کلِ قد و هيکل‌م بود، اما همه‌ش به نتيجه رسيد :) مي‌تونم بگم سال بزرگي بود، پر از اتفاق، انقدر که نذاشت فکر کنم، يا حس کنم گذشت‌ش رُ. از همه چيزش خوشحالم؛ هر چيزي که بايد انجام مي‌شد، انجام شد. هر اتفاقي، هر حرفي، هر کتابي، هر تصميمي. و اين يعني يک سالِ در نوعِ خودش کامل.

يک بار، فقط يک بار -حدوداً سه / چهار ماه پيش- بود که خيلي همه چيز بد شد، که قرار دوره‌ي ويپاسانا رُ گذاشتم. يادمه حتا اون موقع هم که رو کاغذ حال و احوال‌م رُ نوشتم ديدم همه چيز که خوبه!! امسال کلي کتاب خوندم، تقريباً هر روز چند ساعت برنامه‌ي ورزش داشتم، تقريباً هر روز تدريس (موسسه) داشتم، و خُب انگار تو يه لوپ باشي، خود به خود وقت‌م به چيزهايي مي‌گذشت که خوب بود و با گروه خوني‌م جور. چند هفته پيش کنکور دادم؛ من نخونده بودم و قرار هم نبود؛ اما در حدِ خودم خوش‌م اومد، به نظرم خوب بود. (و اضافه کنم اگه يه کم خوش‌شانس بودم الآن با اطمينان مي‌گفتم که چند ماهِ ديگه ايران نيستم..) هر چند همين الآن هم مي‌تونم بگم کارم اينجا تموم شده، هر چه قدر بيشتر بمونم فقط دارم استراحت مي‌کنم، و کسب تجربه.

حس خاصي به نوروز ندارم، فقط مي‌دونم از نظر اداري عددِ سال عوض مي‌شه. امسال هيچ‌کاري نکردم، نه حتا جاروي اتاق يا پنجره‌ها، نه حتا آرايشگاه. دارم زندگي خودمو مي‌کنم، هر روزش، چيزي هست که دوست دارم - و راضي‌م. فردا هم مثل امروز. اين روزهاي آخر، به تموم کردنِ هر چيزي که از اولِ سال مونده بود گذشت، و يک هديه که خيلي دلم مي‌خواست واسه کسي بخرم، و البته نه مناسبتي بود نه حتا فکر مي‌کردم تحويل‌م بگيره. با پررويي تمام کارم رُ کردم، کلي هم موردِ تحويل واقع شدم! يک بار ديگه هم، يک ماه پيش تقريباً، که با همين حس کسي رُ به بيرون دعوت کردم و قبول کرد.

از نظر وقتي گرفتارترم، حتا اگه چيزي هم نباشه کارهاي شخصي. و شايد همينه که اين اواخر کمتر نوشتم، و بيشتر خوندم. شايد همينه که بيشتر حساس شدم به نوشته‌هام، و بيشتر پاک کردم. چند روز ديگه سال تموم مي‌شه، شخصاً چيزي از سال‌هاي قبل ندارم که مونده باشه، حساب‌م با همه چيز مرتبه. چند وقت پيش بود که اتفاقي افتاد؛ چيزي، کسي، حسي، شبي، و همون برام هر چيزي که کم بود رُ با خودش آورد. اميدوارم سال خوبي داشته باشين شما هم - عيدتون مبارک!

» استفان لاکنر: سيزيف در قرن بيستم.
» مقايسه‌ي آب مايکروفري با آب کتري (توضيح به انگليسي / با عکس)
posted @


¤

وود يو ستيل کيس مي؟ ./
هوا ابري؛ قطره‌هاي بارون؛ اين لب‌هاي باده که سلام مي‌کنه. چند وقت پيش آخرين کرگدن وارد شهر ما شد، ديگه ظرفيت تکميل؛ همه شديم کرگدن، استثنا نداره؛ اين‌جا هوا ابريه.
posted @


شنبه 26م

حتا اگه تا درياي سرخ هم بري، آسمونِ تنها، عقاب يا کلاغ؟ تنها. تو غارهاي کشف نشده‌ي قطب شمال فقط يک چيز مي‌توني پيدا کني: يخي که سال‌هاست مي‌خواد آب شه، مي‌خواد، فقط مي‌خواد..

پتريشا، ستريپر، داستاني مي‌گفت از زندگي‌ش، از شهري، کشوري که گم شد، فراموش شد شايد. اعتراض نکن که شايد هم هستن و دارن مثل هميشه ادامه مي‌دن؛ چه فرقي مي‌کنه؟

خوب يا بد، واسه‌ش جواب نداريم، همه‌ش نظره. اينجا کره‌ي هجدهمه، اسم‌ش زمينه، ساکنين‌ش آدمان؛ شبيه ويلچي‌ها هستن، اما رو دو تا پا راه مي‌رن. اين آدما زياد فکر مي‌کنن، اما به نوع خودشون! هيچ طبقه‌بندي ندارن، همه‌ش نظره. چند روز پيش کنفرانسي بود و يکي از همين موجودا از دين پرسيد. گفتم اينجا هر چي هر کي بگه درسته، تنها اشتباه زمانيه که فکر کنيم حقيقت دارن - اينا همه‌ش نظره.

فرداش معبد آفيليس بودم، پتريشا رُ اونجا ديدم. با هم بود که يک سفر رفتيم قطب شمال. آسمون سبز و صورتي. خرس‌هاي سفيد. جاي جالبيه زمين، با اون قطارهاي دودي‌شون..
posted @


¤

می‌گوید: من همیشه دوست دارم تو گاهی کنارم باشی.
می‌گویم: من گاهی دوست دارم تو همیشه کنارم باشی. /
posted @


¤

شيرار شهر قشنگيه واسه ديدن، اما نه تو عيد. بهترين موقع‌ش تو اردي‌بهشته، اگه نه، بعد از عيد. تعطيلاتِ عيد انقدر شلوغ مي‌شه که آرزو مي‌کنين تو خونه مونده بودين - از من گفتن.
posted @


يک‌شنبه 20م

یه داستان خوب بیشتر از یه ترومپت کهنه می‌ارزه.. /
posted @ March 10, 2007


¤

سايت‌هايي که زندگي بدونِ اون‌ها امکان پذير نيست: ياهو، گوگل، وي‌کي‌پديا، و ويدئو‌جاگ! سايتِ VideoJug.com سايتيه که پر از ويدئوهاي آموزشي در مورد چيزهاي روزمره و معموليه. به واسطه‌ي تگ‌هاي سمتِ چپ و گزينه‌ي سرچ مي‌تونين هر چيزي رُ در هر مورد پيدا کنين. حتماً بهش سر بزنين، چون حتماً مطالبي هست که بخواين بدونين! آرشيو باور نکردني‌اي از همه چيز داره، در حدِ وي‌کي‌پديا! تنها مشکل زمان نمايش هر فيلم هست که با سرعت دايل‌آپ جور در نمياد.
posted @ March 08, 2007


يک‌شنبه 13م

واژه‌ي Genpet که از ترکيب gen (ژنتيک) و pet (حيوون خانگي) تشکيل شده، اسم اولين اسباب‌بازي زنده‌ي دنيا ست که مي‌تونه در نقش حيوون خانگي يا اسباب‌بازي براي شما و بچه‌هاي شما ايفاي نقش کنه. جمله‌هاي بالا رُ تو کاتالوگ‌شون نوشتن: جن‌پت يک موجود زنده ست، همون طور که تو عکس‌ها (و پوسترهاش) مي‌بينين به شما عکس‌العمل نشون مي‌ده، کاملاً زنده، مثل يه موجود واقعي يا يک حيوون خانگي، قلب‌ش مي‌تپه، نفس مي‌کشه، غذا مي‌خوره (هفته‌اي يک بار)، مي‌خوابه و شايد حتا مريض بشه. در سه مدلِ ساخته مي‌شه: نوزاد | با طول عمر يک ساله | به طول عمر سه ساله. و مي‌تونين اون رُ از فروشگاه‌ها بخرين. بر روي بسته‌بندي و به وسيله‌ي وسايل جانبي‌ش مي‌تونين ضربان قلبش رُ ببينين، دماي بدن‌ش رُ اندازه بگيرين و بر اساس رنگِ مدلِ دلخواه، مدلي رُ انتخاب کنين که شخصيتِ موردِ علاقه‌ش شما رُ داره (ورزشکار، کنجکاو، باحال و بامزه، کمک‌حال، خوش‌برخورد و اجتماعي، يا خيال‌پرداز و معنوي‌گرا)

جن‌پت تنها اسباب‌بازي‌اي هست که شما ازش خسته نمي‌شين چون يه موجود زنده ست! در حد يک نوزاد (انسان) سرگرم‌کننده و يک عروسکِ متحرک بي‌خطره. آلرژي‌زا نيست و خطري براي بچه‌هاي کوچيک نداره. داراي ماهيچه و استخون هست و اگه پوست‌ش رُ ببُرين ازش خون مياد. جن‌پت‌ها درد رُ احساس مي‌کنن، البته چون تارهاي صوتي محدودي دارن صداشون آرومه، انقدر که هيچ‌وقت به داد تبديل نشه. جن‌پت از ترکيب دي‌ان‌اي و پروتئين خاصي به وجود اومده؛ در ظاهر موجوديه با پوست و حس يک موجود زنده، اما ساخته‌ي کارخانه و دستِ بشر؛ شرکت بايو جنيکا. سري S01 از اين محصول اولين بار در سپتامبر 2005 در تورنتو به نمايش و پيش‌فروش گذاشته شد. و بعد از اون در تمام امريکا و اروپا.

جن‌پت بر اساس روندي که به Zygote Micro Injection مشهوره ساخته شده. اين روش براي ترکيب دي‌ان‌اي‌ها يا ترکيب يک دي‌ان‌اي با پروتئيني از يک حيوون ديگه استفاده مي‌شه. در سال 1997 به همين روش يک کاواکان (نوعي ستاره‌ی دريايي) و يک موش پيوند زده شد و تا امروز رو انواع مختلف ماهي، خوک، خرگوش و ميمون امتحان شده. در سال 2003، DNA انسان با خرگوش پيوند زده شد و به طور موفقيت‌آميزي به توليد Chimera Hybrids منجر شد (مقاله‌ي مرتبط در سايت نشنال‌جئوگرفي). لازم به ذکره که اگرچه Genpet هنوز منتظر اجازه‌ي توليد و عرضه ست، شرکت Allerca در حال حاضر به توليد و فروش گربه‌هاي ژنتيکي‌اي مشغول هست که آلرژي‌زا نيستن (وب‌سايت|مقاله تايم)

+

متن بالا رُ مي‌تونين در قسمت‌هاي مختلف سايت بخونين، اما حقيقت چيه؟ در واقع شما تماماً سر کار بودين! وي‌کي‌پديا کاملاً جن‌پت رُ hoax يا شايعه مي‌دونه، و بي‌بي‌سي اون رُ جک. خالق تمام ماجرا، نقاش، مجسمه‌ساز، گرافيست، برنامه‌نويس و وب‌ديزاينر کانادايي، Adam Brandejs هست که يکي از ايده‌هاش رُِ به شکل واقعي به نمايش گذاشته. محصولاتي که عکس‌هاش رُ ديدن واقعاً ساخته شده، تمام LCDها کار مي‌کنن، اما فقط در ظاهر. جن‌پت از تاريخ ساخته شدن تا حالا، در نمايشگاه‌ها و کشورهاي مختلفي ارائه شده و حتا به فروش رفته، اما به عنوان يک اثر هنري و نه يک روبات خونگي. در اين صفحه مي‌تونين مراحل ساخته شدن (توضيح با عکس) و اينجا توضيحات سازنده‌ش رُ بخونين. ؛)
posted @ March 03, 2007


جمعه 11م

What's all about, Alfie؟ ./
ننوشتم. همه همين جوري‌ن؛ وقتي همه چيز روبه‌راهه نياز کمتري به نوشتن هست. خوش مي‌گذره، مثل هميشه. خيلي اتفاق‌هاي جديد هست. خواستم فقط يه جمله بنويسم که اگه چند وقت ديگه اومد اينجا رُ بخونم، يادم بياد: چند چند روز پيش، که دلم نمي‌خواد تاريخ دقيق بدم، شبي که تا صبح زير آسمون دراز کشيديم و ستاره‌ها رُ ديديم، حرف زديم، حرف؟ چيزهاي خاص‌تر از حرف.. و شش ساعت از عمرمون رُ فروختيم به حقيقتِ محض. باد صداي شکسته شدن همه‌ي ديوارهاي دنيا -و شيشه‌هاش رُ- آورد و ما ادامه داديم تا خورشيد درآد.
posted @ March 02, 2007


¤

از «امير مهدي حقيقت» خيلي خوشم نمياد، دليل خاصي هم نداره‌هااا، شايد چون با کلي زد و بند و جريان‌هاي مافيايي به اينجا رسيده. و همين براي من کافيه که از اسم‌ش، ترجمه‌هاش و هر چيزي که به اون مربوط بشه بدم بياد.. امروز ديدم «ترجمان دردها» رُ هم ترجمه کرده. اين کتاب رُ با ترجمه‌ي «مژده دقيقي» (نشر هرمس، 980 تومن) خوندم. کتاب رُ به اعتبار ناشر، نويسنده (جومپا لاهيري) و کلي جايزه‌ي ادبي که بُرده بود گرفتم. اما الآن مي‌گم که ترجمه‌ش هم خوب بود. (جهت اطلاع: ترجمه‌ي حقيقت: نشر ماهي!، 2300 تومن! دو برابر و نيم!!) بگذريم، خواستم بگم کتاب قشنگيه، البته اصلاً فلسفي، ادبي يا هيچي نيست، فقط داستان کوتاهِ آدم‌هاي سرگشته‌ي امروزيه، به زبون خيلي ساده و معمولي.
posted @


¤

از اين گروه‌هاي اينترنتي که هر روز (؟) يه ايميل اميدوارکننده‌ي خوشگل مي‌فرستن؛ يه عکس، يه جمله.. اگه خواستين عضو شين: Pravs World.
posted @


¤

تو چشم‌هايت را بسته‌اي
مگر مي‌شود مرا نديد؟
اين‌جا،
اين همه منتظر..
posted @