<body>

مهدی اچ‌ای

!برداشت شخصی من از دنیای اطراف، زندگی و هر چیز دیگه

¤

داستان کوتاهي از کاترين وبر Katharine Weber (پيشنهاد براي خوندن يا ترجمه) : راسته‌ي الماس فروش‌ها. در مورد کاترين وبر: ويکي‌پديا | وب‌سايت رسمي.
posted @ April 28, 2007


¤

مادران خوب با حرف‌های خوب ما را خواب می‌کنند،
مادران خوب حرف‌های خوبِ مادران خوب‌شان را تکرار می‌کنند .........
posted @


جمعه 7 اردي‌بهشت

اين که چي شد ./
دوازده و نيمه ساعت، نصف شب، زنگ مي‌زنه، يه ستاره‌ست که روشن مي‌شه، تکون مي‌خوره، انگار حرفي داره، پنجره رُ باز مي‌کنم و نسيم مياد تو، آروم، همه جا رُ مي‌گرده، هوا عاليه، عطر چشم‌هات همه جا پيچيده، روم رُ که برمي‌گردونم از همه جا نور مي‌تابه، اين‌جايي، و نسيم، عطرت رُ همه جا پخش کرده..
posted @


پنج‌شنبه 6م

هميشه گفته بودن اگه اولين آجرهاي ساختمون کج باشه فرومي‌ريزه. تا مدت‌ها باهام بود، که بزرگ شدم و اين فکر تو دانشگاه و ارشد و کار، همين‌طور هِي بود، تا نهايت يکي از دوستان آلماني، وقتي من سي و پنج سال‌م بود و اين سي و هشت ثابت کرد پيزا دقيقاً به اين دليل کجه که از اول يه کم کج - اما محکم ساخته شده.

گاهي پاک کردن، و نه ننوشتن، که سکوت، نوشتن و پاک کردن. مثل وقت‌هايي که به سمتي رو رُ برگردوني تا نبينه، تا چشم‌هات رُ نخونه، و تا کامل پاک نشده برنمي‌گردي. هميشه اخمالو و جدي نيست، گاهي ديدنِ فروريخته‌هاي چند ده سال تمدن روم، و صداي شکستن سنگ‌هاي سنگين خياله. گاهي با تمام احترامي که دارن، کلمات نفرت‌انگيزترين دروغ‌هاي تکراري هستن که واقعيت رُ نقض مي‌کنند - که در موقعيت اشتباهي دارن استفاده مي‌شن، و تو چه قدر دل‌ت مي‌خواد به خودِ عمل نزديک شي، به دنياي واقعي، سام‌تايم‌ز. در هيچ‌کجام يک آدمه که بلاگ نداره، که از اينترنت خوشش نمي‌اد، که خيلي نزديکه تا بره خط‌ش رُ قطع کنه، و ديگه آن نشه.

کسي رُ مي‌شناسم که فکر نکرد جايزه‌اي که طرف از اين کشف بُرد و مجله‌هايي که چاپ‌ش کردن يعني چي، به جاش گفت مطمئنه اينا هيچ کدوم به درد زندگي‌ش نمي‌خورن، مگه يه سوالِ بيشتر؛ «با پيزا چي کار مي‌شه کرد؟» خاصه، محکمه، کجه.. به قول خودمون باارزش‌ترين برج بي‌ارزش دنياست.
posted @ April 25, 2007


¤

اپیکوروس از این لحاظ که لذّات را به دو دسته‌ی «فعّال» و «منفعل» یا «متحرّک» و «ساکن» تقسیم می‌کند با برخی از اسلاف خود ـ که به اصالت لذّت معتقد بوده‌اند ـ اختلافِ نظر دارد. لذّتِ متحرّک، دست‌یافتن بر مقصودی‌ست که انسان بدان گرایش دارد و آن گرایش دردناک است. لذّت ساکن عبارت‌ست از حالت اعتدالی که نتیجه‌ی آن، وضعی‌ست که اگر مفقود باشد انسان بدان گرایش پیدا می‌کند... ادامه
posted @


¤

... تهديدي وجود دارد. به علتِ وجودِ تهديد، افراد براي اطمينانِ خاطر، نيازمندِ برقراري ارتباط با يکديگر هستند، اما تهديدِ اوليه ايجادِ اختلال مي‌کند و رابطه بر هم مي‌خورد - يا افرادِ ديگر از ترس اين که خودشان را در معرض تهديدِ بيشتري قرار دهند، از رابطه برقرار کردن دوري مي‌کنند. فقدانِ رابطه به طور طنزآميزي تهديدِ بيشتري به وجود مي‌آورد. به دليلِ وجودِ تهديد، نياز به تثبيت، و به عبارت ديگر نياز به تبيين واقعيت نيز هست. بدبختانه تهديد باز ايجاد اختلال مي‌کند و سدِ راهِ تثبيت مي‌شود، و در نتيجه يک بار ديگر، تهديد بيشتر است - که به نوبت، نياز به رابطه‌ي بيشتر و تثبيتِ بيشتر پيدا مي‌کند، که اتفاق نمي‌افتد و اين دور باطل همچنان ادامه دارد.
/ گيل | آذر
posted @


¤

ويرانه نه آن است که جمشيد بنا کرد، ويرانه نه آن است که فرهاد فروريخت، ويرانه دلِ ماست که با هر نظرِ دوست، صد بار بنا گشت و دگربار فروريخت..

» حقیقت رمز داوینچی (مقاله‌اي در بررسي مفروضات کتاب راز داوینچی)
» آخرين رمان «پائولو كوئليو» روي وبلاگش منتشر مي‌‌شود!
posted @


چهارشنبه 29م

چند روزه موسيقي فيلم «Eternity, and a day» شده انگار دنيام. محشره، صبح که پنجره رُ باز مي‌کني خورشيد از پشت کوه مي‌اد بالا، همه جا خوشگله، خلوته، طبيعته، يک روز عالي، و تا آخرين لحظه‌اي که بخوابي پشت پنجره، همون‌جا وايساده. مي‌شه نگاش کني، مي‌تونين با هم برين بيرون، يا هر جور که دوست داشتين؛ خلاصه همون ابديت و يک روز..

پ.ن. آهنگ اصلي فيلم اينجاست:
» Eleni Karaindrou: Eternity and a Day
posted @ April 18, 2007


¤

حال‌ش بد مي‌شه، اول يه کم دل‌پيچه‌ست. همون‌جا نشسته، فقط صداي زير کسي که اذيت مي‌کنه. بيشتر از دل‌پيچه، و بعد انگار چيزي به سمتِ بالا حرکت مي‌کنه، از وسط‌هاي روده به سمتِ خلاف. حالت تهوع داره. جمله‌ها گفته مي‌شن بدون معني، و هي نقش آدما عوض مي‌شه. اينجا يک کلاسه، گروهي دارن حرف مي‌زنن، ديسکاشن، به جون هم مي‌پرن، داد مي‌زنن، چند نفر در حال دعوان، يکي اون ور ....! باقي اما جيغ مي‌زنن، حس تهوع داره، هر کي صداي خودش رُ دنبال مي‌کنه و استاد به طرز احمقانه‌اي داره لبخند مي‌زنه، سوگلي‌ؤ داره لکچر مي‌ده آخه. منتظره نيم ساعت ديگه هم بگذره تا بره خونه، استادهاي احمق هميشه با کوله‌باري از ساليان تجربه به سِمَت‌هاي بالا مي‌رسن، شايد هم نه.

پ.ن. رسماً بگم منظورم بچه‌هايي که اين هفته لکچر دادن نبود، و اضافه کنم دقيقاً هفته‌ي قبلي‌ها بود.
posted @


شنبه 25م

فلش‌هاي نور، قرمز، سفيد. کل پهنه‌ی آسمون رُ مي‌گرفت و همه چيز روشن مي‌شد. برق خيابون‌ها قطع شد. مشهد بود، در هم پيچيده بودن، فقط گهگاهي در آغوش هم مي‌بوسيدن. هوا صاف بود، يه کم تيره، بارون و تگرگ. آخر دنيا همين‌جاست. و باز رعدِ آسمون و باز يک رعد ديگه.

به نشانه‌ها اعتقاد نداشت، بايد پيدا مي‌کرد، و خدا؟ شايد. حس يکي بودن، انقدر نزديک و مطمئن در بين رعدها، فرشته‌اي بود همراه‌ش. انوار قرمز، سفيد، رعدِ بزرگ، فلشي رو زمين. به معجزه اعتقاد داشت، و به نشانه‌ها. بيشتر به نشانه‌ها.

هوا صاف بود. آروم. زيباترين شب بهاري. حتا يک قطره آب هم نبود تو آسمون، و نه غرش نور و صاعقه. زنده بود؟ زيباترين خواب ممکن. نزديک‌ترين خاطره چهره‌ي کسي بود - آشنا. و حس اطميناني که انگار جواب تمام سوال‌هاي وامانده‌ش بود.
posted @ April 16, 2007


¤

از رو فضولي خواستم ببينم اسم من به ژاپني چه جوري نوشته مي‌شه؟ رفتم اينجا(+).. و نتيجه اين که ژاپني‌ها حرفِ H ندارن! بعد خواستم ببينم به چيني چي مي‌شه، رفتم اينجا (+)، و نتيجه اين که اسم من به چيني موجود نيست، يا شايد قابل ترجمه نيست، يا شايد خيلي سخته!

» Henri Matisse: برای دوست و بانویش
» زندگي در چهار تصوير
posted @


جمعه 24م

حس ننوشتن دارم. حس سکوت، هيچي نگفتن، فقط نگاه کردن، مثل ديوونه‌ها.. حس آشناييه واسه من، و باز آشناتر در اين روزها. موضوع‌م هم شد «ابزوردتي و اگزيستانسياليزم آقاي کامو»، البته فعلاً فقط يه آوت‌لاين دارم و موضوع - و صدها صد صفحه که بخوام بخونم و نت بردارم.. دلم تئاتر مي‌خواد. دامين رايس گوش مي‌کنم. دلم رفتن از اينجا مي‌خواد. دلم خونده شدنِ همه‌ي اين کتابا رُ مي‌خواد. دلم يک روز مي‌خواد که تموم نشه - زود لطفاً!

» پاچه‌خاری هنک
» تپلی
» آدم!
» دکلمه ای برای زندگی (مري ميچ)
» آخرين روزهاي مارتين لوتركينگ (تصاویر)
posted @ April 13, 2007


دوشنبه 20م

رفتيم بهشت. يه جاي خيلي به توان هفتاد و هشت خوشگل، سبز، خوش‌رنگ. تو که شک دارم اصلاً حواس‌ت به جاده بوده بود اما به من خيلي خوش گذشت. عالي بود. اگه کيتس، کيتس شد فقط واسه همين چيزا بود. يه بار داشته بستني مي‌خورده که مي‌بينه يکي ازش بستني رُ مي‌گيره، -نگران نمي‌شه البته!- و مي‌خنده، مي‌گن از اون لحظه ست که وقتي بهار مي‌رسه درخت‌ها برگِ سبزِ نو و شکوفه‌هاي رنگي سفيد و صورتي در مي‌ارن.

هوا که عالي باشه حتا لک‌لک‌ها هم کوچ‌شون رُ فراموش مي‌کنن و به صداي طبيعت گوش مي‌دن. درختي رُ به اسم خودم نام گذاشتم، يه کم قبل از تو، يه کم فقط، جدا، تنها، خوش‌رنگ، سبز، شعر، تو، ميوز، اينسپيرِيشن، آرامش، زندگي..

@};-
posted @ April 09, 2007


يک‌شنبه 19م

همه‌ي اينا به کنار، من بايد امروز اوت‌لاينِ تحقيقي که مثلاً براي پايان‌نامه هست رُ تحويل مي‌دادم، و ديشب به اين نتيجه رسيدم که موضوع قبلي من چه قدر مزخرفه (که ويليام بليک شاعر وابسته به رنسانس و سبک ديني هست - و نه رمانتيک و قرن هجده) چون در هر دو حالت خودم مي‌تونم برعکس‌ش رُ هم ثابت کنم، و بليک ارزش‌ش رُ نداره که بخوام ازش بنويسم... يک موضوع قشنگ دارم که واسه من ساخته شده، بايد فردا ببينم واسه‌ش منبعي هست يا نه. وقت مي‌گيره درس‌هاي اين ترم، يه کم.
posted @


جمعه 17م

حافظيه چه خوشگل شده، يه کم عوض شده از سه / چهار سال پيش، به محوطه‌ش اضافه شده، صندلي خاص من هم ديگه نبود، جا به جا شده همه چيز، اما درختِ من، يه سرو که هميشه روبه‌روي صندلي‌م مي‌نشست هنوز بود، مثل هميشه بلند.
به اسم «نو ديفرنس» خونده شدم، ولي فعلاً در ابرها پرواز مي‌کنم.
posted @


¤

تز ./

آدم‌های معمولي ؛ معمولی می‌ميرند
تو تنهاتر بودی یا من؟ /
posted @


پنج‌شنبه 16م

بوسه‌هاي من، پروانه‌ها آغاز روزند، که جام‌هاي شراب سرخ لب‌هاي تو را مي‌جويند. و من مترسکي چشم‌انتظار که تمامي معناي زندگي را در چشم لب‌هاي تو مي‌بينم. و به اطمينان مي‌دانم روزي در آغوش‌ت زنده خواهم شد؛ حضوري که هر شب در خواب به همراه دارم؛ دنيايي که هر روز از دور مي‌بينم.
posted @ April 05, 2007


¤

سلام عمو جغد شاخ‌دار،
من يکي از بيننده‌هاي پر و پا قرص برنامه‌هاي شما هستم. پريروز که خانوم مجري اصرار کرد تا براش نامه بنويسيم، ديدم کي بهتر از شما! البته همون موقع که نه، يه کم فکرم به چيزاي ديگه مشغول بود، ولي بعدش هِي اون حالتِ چهره‌ي خانوم مجري مي‌ومد تو ذهن‌م، با شاخ‌هاي شما رو سرش. راستي عمو، چرا بچه‌ت رُ کورتاژ کردي؟ خانم‌ت چيزي نگفت؟ من اون قسمتِ کارتون رُ نديدم، آخه رفته بوديم عيد ديدني.

امروز با بر و بچز مي‌خواستيم بريم فضا. البته من گفتم، اول قرار شد بريم حافظيه، بعد گفتم بريم فضا. اونا هم پياده‌م کردن و مجبور شدم برگردم خونه! ماه که کامل مي‌شه همه‌ش کاغذهاي مُرده ميان سراغ‌م. رو يکي‌ش نوشته بودم دلم مي‌خواد دختر باشه. تاريخ‌ش مالِ روزي بود که ......* اومد، با يه شکم براومده، گفت «گوش‌ت رُ بذار، صداي قلب‌ش رُ مي‌شنوي.»، اما من هر کاري کردم بيشتر شرشر رود بود تا تيک تيک ساعت‌وار يه قلب کوچولو.

خُب ديگه عمو من بايد برم، فقط بگم شب‌ها که کليد ستاره‌ها رُ مي‌زني و همه خاموش مي‌شن، ماه رُ بذار باشه، انقدر با ديمر ور نرو، مگه چه قدر مي‌شه پول برق‌ش؟ بذار روشن باشه. راستي بادبادک هم خيلي دوست دارم، خُب ديگه، باي.

* ببخشيد عمو اما نمي‌تونم اسم ببرم.
posted @


سه‌شنبه 14م

اين‌جا نوشته يه موجود دو پا، که هستم. نوشته چيزي در حد ستاره يا رنگِ دم غروب، که هستم. نوشته با ويتامين يي اضافه، که دارم. نوشته با جاي دو تا بوس خالي، که دارم. نوشته چند هفته همه‌ش غذاي بيرون و نوشابه، که خوردم. پس ديگه مشکل چيه؟ بيا ديگه.. اينا همه يعني هاگ، يعني تو.. بيا ديگه!
posted @


¤

پذيراي حضورم را، به لمس تن برهنه‌تان، اميدي هست، ماسه‌هاي روانِ آواره؟ دريا که دور شود و خورشيد بگيرد، دنيا و قوانين‌تان براي هميشه به شرق خواهند رفت.
بدرود.
posted @


¤

آي کانت دانس ان آي کانت ريلي سينگ ول،
آي کن اُنلي دو وان تينگ، ان دتس بي ليدي ساوِرين..
posted @


¤

شش تا رنگين‌کمون پريدن تو اتاق. هنوز چيزي نگفته بودم که صداي گل‌هاي ياس بهاري رُ درآوردن؛ سعي کردن مهربون باشن، و خواستن کمي استراحت کنن. چيزي نگفتم، از پارک‌وي کلي راهه، خودم هم خسته بودم اصلاً! براشون چاي سبز ريختم و گل‌گاوزبون دم کردم. وقتي برگشتم، فقط خطِ رنگي رو پنجره مونده بود، با چند شعر و بوي عود. برمي‌گردن؛ از مسيري که رفتن حدس مي‌زنم.
posted @


يک‌شنبه 12 فروردين 86

سال‌هاست که به دنبالِ تو مي‌گردم، در روزِ روز، در شبِ شب
قطره‌اي باران گفت: باز خواهي گشت، هر شب
به اميدِ تو خورشد غروب خواهد کرد.
posted @ April 01, 2007


نوروز 1386

تعطيلات خوبي بود، ديشب برگشتم. از هر نظر عالي. چند تا کاست و آهنگ گرفتم، يازده‌تا کتاب کوچک، اصلي‌ترين‌شون «کانديد» (ولتر) و «خداحافظ گري کوپر» (رومن گري). خوندم. (و دو تا که هنوز دارم مي‌خونم)؛ باقي‌ش هم اين‌ور اون‌ور و شهرگردي و همه‌ش مهموني و «خيلي» خوش‌گذروني! موقع بيکاري هم فيلم (تلويزيون/دي‌وي‌دي/سينما). تهران بوديم و مشهد. تعطيلات خيلي خوبي بود، ديشب برگشتم.

» ساري گلين (+)
posted @