<body>

مهدی اچ‌ای

!برداشت شخصی من از دنیای اطراف، زندگی و هر چیز دیگه

پنج‌شنبه 14م

خسته‌م. ده تا کلاس. بيست ساعت در هفته. يکي از کلاس‌هام بده، بدترين کلاسي که تا به حال داشتم. باقي‌ش خوب‌ن. دانشگاه امتحاناش تقريباً تموم شد. متون مطبوعات الکيه، تحويل پروژه هم که من کلاس دارم موسسه، بچه‌ها تحويل مي‌دن. با همه‌ي اين گرفتاري‌ها يه کامپيوتر (سخت‌افزاري) به‌روز کردم. هفته‌ي ديگه برم واسه نرم‌افزارش. هفته‌ي ديگه کنسرت ليلي افشار (+) هم هست؛ تالار حافظ. اميدوارم برسم.

دو تا (از سه تا) غريزه‌ي اصلي در من فعال بود که با اين طرز زندگي هر دو کنسل شده. شايد به همين دليله؛ همه چيز يه جوريه. اما دلم مي‌خواد بگم خوبه. اين چند روز (و هفته‌ي آينده) يکي، يه آشناي غريبه، اومد و داره خيلي کمک مي‌کنه. ترسيدم بهش بگم. اما هم به خاطر پارتي بودن و پي‌گيري‌ها، هم بيشتر واسه حضورش؛ ممنون.

» موتور جستجوي اي‌بوک
posted @ June 29, 2007


¤

داريم به مرکز خورشيد نزديک مي‌شيم،
بچه‌ها، چه گرمه
داريم آب مي‌شيم..

But sometimes when I'm dreaming
And I dream a lot these days
I meet someone who understands
Who leads me through the haze
It's only when I'm dreaming
That I fall in love for real ...
posted @ June 28, 2007


¤

حيوانات اهلي؟ مثل هر کس ديگر، زمان‌هايي چند يا يکي داشت؛ سفيد، قهوه‌اي.. دقيقاً مثل هر کس ديگري، اما شايد زود، نه، دير. به همين دليل بود که از هر چه حيوانِ اهلي احمق زده شد، و هرگز به سمت ديوانه‌ي بعدي نرفت.
posted @


پنج‌شنبه 7م

اعتقاد ./
شب مرگ‌ش
کوتاه‌ترين شب عمرش بود
در انديشه‌ي دوباره زيستن
مي‌سوخت دستِ خون‌آلودش از درد
عذاب‌ش مي‌داد سنگيني جسم‌ش
مي‌نالد از ناتواني
سخت در هراس بود،
ناگه بنا کرد به لبخند زدن
همدمي نداشت
ميانِ ميليون‌ها کس
انديشيد که ازش انتقام مي‌گيرند
و خورشيد به خاطر او بالا مي‌آيد.
/ پل الوار - احسان لامع
posted @


¤

تا اين‌جا - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - .
posted @


¤

تصور کنين بازيکن بيس‌بالي رُ که قوانين بازي رُ بلد نيست. و انقدر پير شده که ديگه نتونه تو عمرش به قوانين بيس‌بال اعتماد کنه.

» قصه‌هاي پندآموز پست‌مدرن
posted @


¤

درواقع حالتِ خوش‌آيندهِ من اين‌جوريه: طرف نويسنده ست، وقتي ايده کم مي‌اره ترجمه مي‌کنه، و وقتي پول کم مي‌اره زبان انگليسي درس مي‌ده!
posted @


شنبه 2 تير

کار ديگري در زمين نداشتي
جز سرودنِ آوازي و گهگاه خواندنِ شعري
براي من.
posted @ June 23, 2007


¤

به نظرمن کي‌بورد يا صفحه‌ي کليد از بزرگترين اکتشافات انسانه. نه فقط چون هزاران و صدها هزار کتاب و مقاله توسط کي‌بورد نوشته شده، نه تنها چون «تمام» دنياي اينترنت (صفحات وب)، و هر چيز مربوط به اون (اي‌ميل)، و حتا برنامه‌هاي کامپيوتري (گرافيکي / موسيقيايي) و.. به کي‌بورد وابسته ست، بلکه چون کي‌بورد سرمشق زندگي ميليون‌ها انسانِ سرخورده‌ي ناميدِ دلسرد قرن بستمه.

کي‌بورد تشکيل شده از چند ده‌تا دکمه يا کليد. کليدها بر اساس فشاري که روشون مي‌اد، اتصال‌شون با صفحه (مدار) برقرار مي‌شه و کار خاص خودشون رُ انجام مي‌دن. خيلي ساده و مکانيکي؛ کليد فلان زماني که بهش فشار بياد (در جريانِ کار قرار بگيره) عمل خاص مربوط به خودش رُ (مثلاً گفتن -نوشتن- حرف «م») انجام مي‌ده.

اگه شباهت‌ش رُ با زندگي آدم‌ها نفهميدين، چون هنوز به اون مرحله‌ي سرخوردگي و ناميدي نرسيدين، وگرنه مي‌فهميدين که هر انساني بايد مثل يک صفحه کليد باشه؛ انقدر فکر نکنه، شرايط زندگي (يا همون ولتاژهاي الکتريکي) که پيش اومدن (و دستِ شما هم نيست؛ دستِ يکي ديگه ست که روتون فشار بده) بايد کارتون رُ به بهترين حالت ممکن انجام بدين. همين جمله ست که به خلاصه در «خوب زندگي کن» گنجانده شده. تنها کار شما در زندگي داشتن واکنش مناسب (= صحيح و به موقع) به دنياي اطراف، به زندگي، به روابط و اتفاقاتي هست که پيش مي‌اد. اگه شما درست کارتون رُ انجام بدين، نتيجه‌ش مي‌شه يه رمان کامل، مي‌شه يک متن مهم رو اينترنت، يک فايل ويرايش شده و هر چيز مثل اون.
posted @ June 22, 2007


جمعه 1 تير 86

روزهاي خوبي رُ مي‌گذرونم، عموماً استراحت، کارهاي مورد علاقه، کتاب، بيرون.
posted @


¤

ما به راهي مي‌رفتيم، اما نمي‌دانستيم به كجا و سرنوشت به دنبال رد پامان بود؛ چون ديوانه‌اي تيغ در دست.
/ آرسني تاركوفسكي
posted @


¤

بايد که از کوچه‌هاي سرد و تاريک بگذري
دومين چهارراه، سمتِ چپ
کل خيابون رُ پياده طي مي‌کني
و خودت رُ با ويترين مغازه‌ها سرگرم مي‌کني نه آدم.ا
آخر کوچه مواظب گشتِ پليس باش
هر چند کاري به تو نداره اما تو مواظب باش!
بعد از سوپر مارکت، اولين کوچه سمتِ راست
نبش کوچه، آپارتمان آجري
طبقه‌ي سوم - بهتره منتظر آسانسور بشي
و دومين اتاق، وقتي وارد بشي.
اونجا يه آينه رو ديواره
کسي که مي‌خواد ببينه تو رُ
مهمه
هر چند اميدوارم دعوايي در کار نباشه.
راستي، سلام منو هم برسون!
posted @ June 21, 2007


¤

طوباي جاودان ./
عددهاي افتتاح برج ميلاد به سرفه مي‌افتد.
ابرِ آسمان بي‌آن‌که ببارد، عبور مي‌کند،
و شاعري بدبخت، در حين مسافرکشي به گونه‌هاي جديد و جذاب بشريت پي مي‌برد.

ساعتِ ده و نيم شب.
سياست‌مداري در حال کتک زدنِ همسرِ دلبندش،
فروشنده‌ي قالتاق در حال چيدنِ دکوراسيون خارجي مغازه،
و توده‌ي مردم، بي‌خواب، بي‌زندگي، هول، شلوغ، به دنبال ارضاي غرايز.

مَردم تو را خواهند دزديد، خواهند چاپيد،
همگان دروغ خواهند گفت
و مأمورانِ حکومتي چون قاضي‌القضات
راي به اعدام تک تکِ انسان‌ها خواهند داد.

زمان خواهد گذشت،
اما بدان که در تمام اين مدت دوست‌ت خواهم داشت،
حتا اگر کسي ديگر روزشمار افتتاح برج ميلاد را به ياد نياورد.
posted @


¤

زماني هست که آدم به واقع مي‌بينه عوض شده؛ نه از رو برنامه‌ريزي، که يک دفعه مي‌بينه ديگه توان‌ش رُ نداره، و به ياد مي‌اره قبلاً داشته... شايد اسم‌ش پيري باشه. عوض شدم. و همين رويارويي با خودِ جديد هست که مثل زنگ تو گوش‌ت تکرار مي‌شه، انقدر که يه کم واقع‌گراتر باشي و برنامه‌هاي زندگي‌ت رُ عوض کني.
posted @ June 17, 2007


¤

هر انساني يه گودال عميقه، وقتي توش نگاه مي‌کني سرت گيج مي‌ره..
posted @ June 14, 2007


چهارشنبه 23م

قرار نبود، حداقل تا وقتي کلي کتاب نخونده باقي مونده. اما بي‌هيچ دليلي، اين بار نه تنها جلوي خودم رُ نگرفتم که به قصد خزيد چند کتاب جديد رفتم. يک جشن يک نفره، يک مراسم خاموش.

--

اگه شما هم از خواننده‌هاي دوراس هستين، کتابي هست تو بازار به اسم «حقيقت و افسانه / سيري در آثار و احوال مارگاريت دوراس» (انتشارات نيلوفر). دوراس براي من چند قسمته؛ ظاهر زيبايي که به شخصه عاشق‌ش‌م، نثر روان، خاص، و راست‌گويي که خواننده رُ ناخودآگاه با خودش به درونِ چرخه‌اي از کلماتِ ناگفته مي‌بره، و البته کتاب «عاشق». اين سومي، يکي از ده کتاب برتر پنجاه سال گذشته، تو ايران ترجمه و چاپ هم شده، اما با خيلي خيلي خيلي سانسور.
«حقيقت و افسانه» شامل توضيح و تفسير زندگي دوراس، همراه با پونصد عکس تکي و خانوادگي هست؛ عکس‌هايي که روزي دوراس به قصد ساختِ فيلمي مرتب کرد، اما نتيجه کتابي شد به اسم «عاشق».
posted @ June 13, 2007


سه‌شنبه 22م

دانشگاه تموم شد. براي آخرين بار تو کلاس نشستيم - من آخر کلاس داستان‌م رُ مي‌خوندم و استاد حرف‌هاي احمقانه‌ش رُ تکرار مي‌کرد؛ يک چشم‌ش به ساعت بود، اما من خوب ديدم دلقک بازنده‌اي رُ که سعي مي‌کرد آبجکتيو نقش بازي کنه.

داشتم مي‌گفتم؛ دانشگاه تموم شد. آخرين روز و آخرين کلاس درس. براي آخرين بار کپي کرديم جزوه، حرف زديم و شايد خنديدن. تموم شد، يک قسمت، يک دوره، يک سري آدم و يک پاتوق.

اگه نگم خوشحالم، ناراحت نيستم مسلماً.
posted @ June 12, 2007


يک‌شنبه 20م

از شادي‌هاي زندگي اينه که تو ماشين، دست‌ت رُ بياري بيرون از پنجره، جلوت، و باد رُ بين انگشتانِ بازت حس کني.
posted @


¤

آب بود، عشق بود، مرگ بود.
آب بود، عشق بود، مرگ آمد.
مرگ آمد، آب بود، عشق بود.
آب بود، عشق بود، مرگ رفت.
آب بود، عشق ماند، مرگ رفت.
آب بود، آب بود، آب بود.
posted @


¤

بدون هيچ فکري، دست‌ش رُ دراز کرد و به چشم‌هاي طرفِ مقابل خيره شد. نمي‌دونست چرا، به چه اطميناني. در واقع زماني که فهميد خطر بزرگي کرده، و استرس کارش باعث به جريان افتادن خون‌ش شد، فقط مي‌تونست دست‌هاش رُ نگاه کنه که مي‌لرزيدن و دستانِ قيچي‌مانندِ روبه‌روش رُ که قصدِ درآغوش گرفتن‌ش رُ داشتن. يک لحظه به آينه نگاه کرد، فکر کرد براي آخرين باره که مژه‌هاي بلند و گيس‌هاي مشکي‌ش رُ مي‌بينه. مجبور بود. در آينه زني لخت، قيچي به دست، دندان‌هاش رُ به هم مي‌فشرد.
posted @ June 08, 2007


پنج‌شنبه 10م

رسماً :)
posted @ June 01, 2007


چهارشنبه 9 خرداد

بعضي چيزها انقدر عزيز (بخونين مهم) هستن که نمي‌شه به هر کسي گفت‌ش (بخونين نوشت‌ش). امروز رُ براي هميشه با خودم همراه دارم. اين روزها تمام ماه هديه به تو، و تو؟ مالِ من!
posted @