دوشنبه 8م
شنبه 6 مرداد
پس بفرستم برای خدا
و تو ببينی که حضورت کافیست؟
» جشنوارهي داستانهاي اساماس اي
يکشنبه 31م
«س» فرشتهي روزهاي نيمهابري، آفتابي و شبهاي صافِ من است. با بالهايي از جنس باد؛ پروانهاي ست که براي نواختنِ موسيقي سکوت، در هنگامهي زندگي روزمره آفريده شده.
وقتي ماه براي چيدنِ خوشهي ستارهها به خانههاي کوچک کاهگِليِ کنار رود سر ميزند، به ميهماني شاپرکانِ سرزنده ميروم. هر شب قبل از خواب، پيادهروي در جنگل، در زير سايهي ديرينهي درختانِ چنار؛ اين آخرين فرصت براي زندگي من است. سفارش اکيد دکتر. و تنها علاج تاريکي دل.
يک درختِ سيب. تنها سهم من از اين حوالي يک درختِ سبز سيب، بزرگ و قوي، بر پهنهي دشتِ گلهاي اوساخُدوس.
از دست دادنِ يک دوست، خواهر يا برادر، تنها اتفاقي ست براي امتحان کيسههاي اشکي چشم، و تنها لحظهي دنيا، براي گريستن در خود. «س»، فرشتهي من، هر روز کنارِ من اشک ميريزد. به پهناي آسمان غمگين، و با تمام وجود در انتظار معجزه است. معجزهي رنگها.
يک جرعه روشنايي براي برافروختنِ من کافي ست، اما آسمانِ ابري، نيمهابري يا باراني، هميشه با تهمايهي خاکستري، تلخ و گرفته، مأمنِ ابرهاي سفيد و نسيم بهاري شده. «س» براي پروانهها شعر ميخواند، به مجالس رقص فرشتگان ميرود، و گاهي از تهِ دل به هر چه خداي و خدايگانِ دنيا ست بيراه ميگويد. اما چشمانش هميشه اينجا، با لبهاي خندادن، به چشمانِ من زل زده.
همنوايي بيقرار پرستوها، اولِ هر ماه، اصرار ترکِ دنيا ست. چهل روز يا يک سال. توانِ اندوختهي چشمانم تنها براي چهل روز کافي ست، يا يک سال. چه فرقي دارد، اگر يک شب را چون پروانهاي مستِ نسيم، در بهشتِ فرشتگان بگذرانيم؟
شبهاي برفي، جنگلِ خاموش و نشانهي حياتِ کرمِ شبتاب را با خود به يادگار خواهم بُرد. به نور احتياج دارم. گرماي خورشيد کمر به سوزاندنِ دنيا بسته، و من هر روز منزويتر و داراتر ميشوم.
بادِ شمالي توانِ شکستنِ ديوارهاي زيباي مرا دارد. و بعد، همراهِ هميشگي «س» خواهم شد، اگر. - شک دارم از قطعيتِ گذشتِ زمان و تغيير زمانه آگاه باشد، که هر چه هست، آسمانِ فرشتهها نزديکتر و امنتر به درگاه تعالي ست.
رودِ بلند پروازِ پرشور و نشاط، با هيجان به رودِ هميشگي و ثابتِ اصلي ميپيوندند.
¤
I thought I shook myself free
You see I bounce back quicker than most
But I’m half delirious, it’s too mysterious
You walk through my walls like a ghost
And I take every day at a time
I'm proud as a lion in his lair
Now there's no denying it, and no decrying it
You're all tangled up in my head
Old habits die hard
Old soldiers just fade away
Old habits die hard
Harder than November rain
Old habits die hard
Old soldiers just fade away
Old habits die hard
Hard enough to feel the pain
We haven't spoken in months
You see I’ve been counting the days
I dream of such humanities, such insanities
I'm lost like a kid and I'm late
But I’ve never taken your calls
You see, I put a block on my phone
I act like an addict, I just got to have it
I never can leave it alone
Old habits die hard
Old soldiers just fade away
Old habits die hard
Harder than November rain
Old habits die hard
Old soldiers just fade away
Old habits die hard
Hard enough to feel the pain
And I can't give you up
Can't leave you alone
And it’s so hard, so hard
And it’s hard enough to feel the pain
Old habits die hard (old habits die hard)
Old habits die hard
Harder than November rain
Old habits die hard
Old soldiers just fade away
Old habits die hard..
¤
پنجشنبه 28م
¤
¤
.

نميرسم بنويسم، الکي نياين اينجا - سهشنبه 19 تير 86
¤
يکشنبه 17م
شنبه 16م
به چشمهاي فرانچسکو،
به صداي قلبش
و به گرماي دستهاي سردش.
به پرندهي بهاري
و نويد دنياي ناشناخته،
به چيزهاي غيرقابل توصيف، غير ممکن
به حضور زيبا و لرزش دنيا.
چشمهاش رُ نميبنده،
اما ساکته،
نگاه ميکنه.
و مدونم خيلي چيزها لازم داره تا بتونه نگاهش رُ تعبير کنه.
حتا اگه صد سال از کشف خورشيد هم بگذره
هنوز کسي نتونسته کنارش وايسه.
-----
امروز هفتِ هفتِ [دو هزار و] هفت! هر هزار سال يک بار! و تنها يک بار در دنيا، که هر سه هفت. عدد سحرآميز مقدس، ..! امروز، «قبيله». اولين!
[اديت شد!]