¤
زندگي چيزي نيست جز خاطرهي تک تک لحظههايي که ميگذروني و گذروندي! تنها کسي مزهي کاملش رُ ميچشه که هر لحظهش رُ کامل زندگي کنه.
جمعه 9 شهريور
هفتهي ديگه ترم تموم ميشه. عملاً امتحانهاي فاينال مونده فقط.. ترم سنگين، يعني زياد، اما خوبي بود واسه من. زود گذشت. اين همه اينجا ننوشتم فقط يه دليل داشت: که وقت نميکنم. امروز سومين جمعهاي بود که (مثل روزهاي ديگهي هفته) از هشت صبح تا هشت شب موسسه؛ مصاحبه و تعيين سطح / برگزاري امتحان آزمايشي آيلتس و تافل. کلاسها زياد بودن، اما خوبه. فعلا که ماني تاکس و منم نيد ماني!!
+
تو دو ماه و نيم گذشته، حساب کردم، فقط شش بار صبح خوابيدم؛ باقيش هر روز ساعت شش بيدار شدم! اين واسه من رکورده. غيرممکنه! ميگم عوض شدم، دنيام عوض شده..
+
از يکي دو سال پيش، با موسيقي متن فيلم شيندلر ليست زندگي کرده بودم. عاشقش بودم. حالا که فيلمش رُ ديدم اصلاً همه چيز عوض شد.
+
هفتهي آخري فهميدم يکي از شاگردهام بچهي يکي از اساتيد دانشگاهمون هست، يکي ديگه هم پسر يکي از اساتيد دانشگاه آزاد، بخش زبان! دو تا هم پسرهاي دو تا از همکارهاي موسسهمون. من در واقع تخصصم تدريس نوجوانانه، هر چند از آدم شصت ساله تا پنج ساله (هنوز شاگردمه!!) هم درس دادم، اما کار اصليم ردهي سني راهنمايي و دبيرستانه. اون وقت هر جا ميرم همهي بچههاي شيراز (و مامان باباهاشون) آشنان. اين ترم نزديک نود تا شاگرد دارم فقط!
+
چند وقتيه عاشق شدم. هر روز مثل معجزهاي ميمونه که تا قطرهي آخرش رُ سر ميکشيم و هر لحظه بيشتر همديگه رُ ميخوايم. انگار شهدي که هيچوقت سيرابت نميکنه - هميشه در اوج نگهت ميداره.
+
من دلم قيطريه ميخواد. الآن. از چهاراه قنات پياده بريم پارک قيطريه، با راکت بدمينتون، با کلي آدم، بريم چاي آلبالو بخوريم.
+
من :)
+
تو دو ماه و نيم گذشته، حساب کردم، فقط شش بار صبح خوابيدم؛ باقيش هر روز ساعت شش بيدار شدم! اين واسه من رکورده. غيرممکنه! ميگم عوض شدم، دنيام عوض شده..
+
از يکي دو سال پيش، با موسيقي متن فيلم شيندلر ليست زندگي کرده بودم. عاشقش بودم. حالا که فيلمش رُ ديدم اصلاً همه چيز عوض شد.
+
هفتهي آخري فهميدم يکي از شاگردهام بچهي يکي از اساتيد دانشگاهمون هست، يکي ديگه هم پسر يکي از اساتيد دانشگاه آزاد، بخش زبان! دو تا هم پسرهاي دو تا از همکارهاي موسسهمون. من در واقع تخصصم تدريس نوجوانانه، هر چند از آدم شصت ساله تا پنج ساله (هنوز شاگردمه!!) هم درس دادم، اما کار اصليم ردهي سني راهنمايي و دبيرستانه. اون وقت هر جا ميرم همهي بچههاي شيراز (و مامان باباهاشون) آشنان. اين ترم نزديک نود تا شاگرد دارم فقط!
+
چند وقتيه عاشق شدم. هر روز مثل معجزهاي ميمونه که تا قطرهي آخرش رُ سر ميکشيم و هر لحظه بيشتر همديگه رُ ميخوايم. انگار شهدي که هيچوقت سيرابت نميکنه - هميشه در اوج نگهت ميداره.
+
من دلم قيطريه ميخواد. الآن. از چهاراه قنات پياده بريم پارک قيطريه، با راکت بدمينتون، با کلي آدم، بريم چاي آلبالو بخوريم.
+
من :)
¤
فراموش که نميشه هيچ وقت، بلکه جزئي از زندگي ميشه، جزئي از تن، هر ثانيه، هر جا، هر حرف، هر خنده.. مهم نيست چي پيش بياد. تو حقيقتاً بودي و هستي و خواهي بود.
¤
يکي از شرکتهايي که کارهاي کامپيوتريش دستِ منه. يکي از کيبوردها بايد عوض بشه. ميرم پيش خانم منشي ميپرسم چه رنگي باشه، يا اگه طرح خاصي تو ذهنش هست بگه، به هر حال واسه اونه. در و ديوار همه سفيده. يه ميز اداري هست، سفيد، به جاي ميز کامپيوتر. و مانيتور و خودِ کيس کامپيوتر و همه چيز سفيده. يه کم مِن مِن ميکنه، ميگه: فرقي که نداره، اما بايد به بقيهي چيزا بياد، ميشه نقرهاي بگيرين؟
سه شنبه 30م
دوشنبه 29م

يکشنبه 28 مرداد
تو کوتيشن ./
آن روز، روز چندم ارديبهشت
يا چند شنبه بود،
نميدانم.
آن روز هر چه بود
از روزهاي آخر پاييز
يا آخر زمستان
فرقي نميکند..
زيرا
ما هر دو در بهار
- در يک بهار -
چشم به دنيا گشوديم.
ما هر دو
در يک بهار چشم به هم دوختيم،
آنگاه، ناگهان،
متولد شديم
و نام تازهاي بر خود گذاشتيم؛
فرقي نميکند..
آن فصل
- فصلي که ميتوان متولد شد -
حتماً بهار بايد باشد!
و نام تازهي ما، حتماً
ديوانهوار بايد باشد.
فرقي نميکند
امروز هم
ما هر چه بودهايم، همانيم.
ما باز ميتوانيم
هر روز ناگهان متولد شويم.
ما
همزادِ عاشقانِ جهانيم...
/ قيصر امينپور
آن روز، روز چندم ارديبهشت
يا چند شنبه بود،
نميدانم.
آن روز هر چه بود
از روزهاي آخر پاييز
يا آخر زمستان
فرقي نميکند..
زيرا
ما هر دو در بهار
- در يک بهار -
چشم به دنيا گشوديم.
ما هر دو
در يک بهار چشم به هم دوختيم،
آنگاه، ناگهان،
متولد شديم
و نام تازهاي بر خود گذاشتيم؛
فرقي نميکند..
آن فصل
- فصلي که ميتوان متولد شد -
حتماً بهار بايد باشد!
و نام تازهي ما، حتماً
ديوانهوار بايد باشد.
فرقي نميکند
امروز هم
ما هر چه بودهايم، همانيم.
ما باز ميتوانيم
هر روز ناگهان متولد شويم.
ما
همزادِ عاشقانِ جهانيم...
/ قيصر امينپور
¤
For what is a man, what has he got?
If not himself, then he has naught.
To say the things he truly feels;
And not the words of one who kneels..
If not himself, then he has naught.
To say the things he truly feels;
And not the words of one who kneels..
¤
هر کي يه رازي داره
تو قلبش
.
تو قلبش
.
>
. حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود
. حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود
¤
پنجشنبه 25م
سومي ./
هر سه مقابلِ پنجره نشستند؛ خيره به دريا.
يکي از دريا گفت. ديگري گوش کرد.
سومي نه گفت و نه گوش کرد. او در ميانهي دريا بود، غوطه در آب
از پشتِ پنجره، حرکاتِ او آرام، واضح، در آبي ِ رنگپريدهي آب
درون کشتي غرقشدهاي چرخيد.
زنگِ غريق نجات را به صدا درآورد.
حبابهاي ريزي با صدايي نرم بر دريا شکستند.
ناگهان يکي پرسيد: «غرق شد؟»
ديگري گفت: «غرق شد.»
سومي از عمقِ دريا نگاهشان کرد.
گويي به دو نفر که غرق شدهاند مينگرد.
/ يانيس ريتسوس - احمد پوري
» پايان خوش / مارگارت آتوود
هر سه مقابلِ پنجره نشستند؛ خيره به دريا.
يکي از دريا گفت. ديگري گوش کرد.
سومي نه گفت و نه گوش کرد. او در ميانهي دريا بود، غوطه در آب
از پشتِ پنجره، حرکاتِ او آرام، واضح، در آبي ِ رنگپريدهي آب
درون کشتي غرقشدهاي چرخيد.
زنگِ غريق نجات را به صدا درآورد.
حبابهاي ريزي با صدايي نرم بر دريا شکستند.
ناگهان يکي پرسيد: «غرق شد؟»
ديگري گفت: «غرق شد.»
سومي از عمقِ دريا نگاهشان کرد.
گويي به دو نفر که غرق شدهاند مينگرد.
/ يانيس ريتسوس - احمد پوري
» پايان خوش / مارگارت آتوود
جمعه 19م
عاشقانهترين سرودها را براي تو ميگويم
تا که آفتاب طلوع کند.
هر شب برايت نجوا خواهم کرد،
و به تماشاي لبخندِ برگِ نوشکوفتهي درختان راش خواهم نشست
تا بيدار شوي.
تا که آفتاب طلوع کند.
هر شب برايت نجوا خواهم کرد،
و به تماشاي لبخندِ برگِ نوشکوفتهي درختان راش خواهم نشست
تا بيدار شوي.
