<body>

مهدی اچ‌ای

!برداشت شخصی من از دنیای اطراف، زندگی و هر چیز دیگه

سه‌شنبه 3م

بر بوسه‌هايت لب مي‌گذارم
و در قلب‌ت سکنا مي‌گزينم.
گفتم بودم که چون باد، شاهدِ هميشه خاموش زندگي باشد، و
خدا
اگر بر زمين ديگري شنا کني
تمامي را هيچ مي‌گرداند.

به شهادتِ ماه،
تو زيباترين پري دريايي،
چون توماس،
و چون مسيح.
همه‌ي آينده پيش روي ماست.
و تو زيباتر از هر بهار
بر من مي‌درخشي.
posted @ September 25, 2007


دوشنبه 2م مهر 86

بيشتر از يک بار! ان آي فييييييل رييييييييل‌لاو...

» دو
دو بار.
دوم.
هميشه خواستنِ تو.
posted @


پنج‌شنبه 29م

مهربان‌م، مدت‌ها پيش از اين بايد مي‌گفتم
که هر شب به بيداري‌م مي‌آيي،
چون رويايي که شب‌ها به خواب ببيني.
هر روز، با طلوع آفتاب، بر دنياي من مي‌تابي
و من تمام روز را با تو سپري مي‌کنم.

حضورت طمع دنياي واقعي را مطلوب ساخته
و مرا به تک‌تکِ آروزهايم نزديک‌تر.
مهربان‌م، تو اميد زندگي من هستي
و از تو مي‌خواهم که چون هميشه،
هر روز و شب در بيداري من باشي
چرا که تنها تو شايسته‌ي ابديت هستي.
/ سارُليوس
posted @ September 21, 2007


¤

سوار بال گنجشکي پرواز مي‌کنم، از پنجره‌ي اتاق‌م اوج مي‌گيرم، بالاي يکي از بيلبوردهاي ايرانسل، منتظر، اطراف رُ نگاه مي‌کنم. آينده کجاست؟ بايد آينده رُ ببينم. چيزهاي زيادي هست که بخوايم با هم چک کنيم - هيچ‌وقت نمي‌شه صد در صد بهش اعتماد کرد، هر چند مي‌دونم اين‌بار خوب از پس همه چيز برمياد. از اين بالا، پشتِ ابرها، چيزهايي پيداست که هيچ‌کس نديده. من اين بالام. براي اولين بار. اگرچه هوا سرده و بايد برگردم، و البته به اندازه‌ي کافي نديدم، اما هيچ‌کس نمي‌تونه منکر بشه که چيزهايي رُ ديدم، و مي‌دونم..!
posted @ September 20, 2007


چهارشنبه 28م

شخصي؛ خودم ./
احساس زندگي برام غير قابل گفتنه. زيباست. عاليه. قشنگ‌ترين دنياي ممکنه. عاشق‌م. «ن» همه‌ي دنيامه و واقعاً دوست‌ش دارم. انقدر بزرگه که با کلمه‌ها نمي‌شه گفت‌ش. شايد خوش‌بخت. خوش‌حال. دوست ندارم ازش بنويسم! شايد بايد تو دل‌م نگه‌ش دارم. و نمي‌تونم کلمه‌ها رُ به هم بپيچونم که هيچ‌کس نتونه بازش کنه. اين يکي سورئال نيست! اصلاً يک کلمه بيشتر نيست. من عاشق‌ش‌م. عزيزترين چيزي که تا به حال داشتم. خيلي متفاوت از هر چيز ديگه. اولين اولويت هر قسمتِ زندگي. مهم‌ترينِ من. گل رز سرخي که هر صبح بهم لبخند مي‌زنه، که قسمتي از منه، و هميشه بايد باشه انگار.

و خيلي وقت‌ها نوشتن‌م به چيزاي ديگه نمياد. همه‌ي فکر و ذهن‌م (اگه وقت نه) پيش يک نفره. تو بغلِ اون. مالِ اون. و باقي دنيا کم‌رنگ شده. دنيا مثل هميشه ادامه داره؛ کلاس، تدريس. حتا اين هفته هم که فاصله‌ي دو ترم هست همچنان کلاس خصوصي‌هام پابرجاست. و گرفتنِ مصاحبه و تعيين سطح.. از هفته‌ي ديگه، دوباره هر روز. تمام وقت. تو تابستون نزديک يک ميليون تومن درآمد داشتم! :)
البته همه‌ش خرج شد... پس نتيجه مي‌گيريم چه قدر بهم خوش گذشته!
و واقعاً بهم خوش گذشته. خوش مي‌گذره. کارم خوبه. به کارم (تدريس) واردم پس نتيجه‌ي خوبي هم ازش مي‌گيرم. کارهاي جنبي، کامپيوتر، از تدريس‌ش گرفته تا همه چيز.. بيشتر واسه تنوعه. و البته اينا هيچ کدوم زندگي يا آينده‌ي من نيست. حساب اون جداست. زندگي، تحصيل، کار. دارم از اولي حرف مي‌زنم الآن. کلي کلي برنامه و نقشه دارم واسه بقيه‌ش، که بايد بهش برسم.. هميشه تو ذهنمه که؛ دِ وودز آر لاولي، دارک ان ديپ، بات آي هَو پراميس‌ز تو کيپ، ان مايلز تو گو، بي‌فُر آي گو تو سليپ.. اگه بخوام از خودم بگم، بايد بگم کلي کلي خبر خوب ديگه تو راهه، خيلي زود!

رنگِ دنيا شفاف شده. آسمون و زمين و درخت و کوه و همه چيز خوش‌رنگ شده. بار چند دهمه که سعي مي‌کنم اينو بنويسم. اينجا. و اين يعني رسماً و کاملاً اين اتفاق‌ها افتاده!
posted @


¤

هميشه دو راه براي يادگيري زبان هست؛ که طرف بره کلاس زبان و سر فرصت تمرين و تکرار کنه تا يه مدت بعدش ياد گرفته باشه. يا طرف با سر شيرجه بزنه تو هشت متري و بره تو محيط ياد بگيره.
زندگي هنوز قسمت‌هايي‌ش واسه من مثل روش دومه.
posted @ September 15, 2007


پنج‌شنبه 22م

رو ابرها هستم، تو آسمونا...!
------
آي جا‌س‌ وانا فييييييييييل، ري‌ل لاو...
بيشتر از يک بار!
posted @


¤

نات اَوِي‌لبل اِني مُر...
:)
posted @


¤

حالا اگه خيلي دلت مي‌خواد مي‌توني بري.. اما اگه رفتي تيپ نمي‌زني؛ اون شلواره و اون کفشَ رُ نمي‌پوشي! ... باشه، مي‌توني بپوشي، اما بايد مواظب خودت باشي. اجازه نداري ميزبان رُ بغل کني يا ببوسي. با هيچ دختري هم نمي‌رقصي. به هيچ دختري هم قبل‌ش زنگ نمي‌زني. زود هم بايد برگردي، تا ديروقت نموني. حلقه هم بايد دست‌ت باشه همه‌ش. خلاصه بگو که زن و بچه داري.. آخرين باري هم باشه که بدونِ من جاي مي‌ري آآ..
posted @ September 11, 2007


سه‌شنبه 20م

ناراحتي‌ها فقط دو ساعت دووم دارن، و انقدر اتفاق‌هاي ديگه هم‌زمان هست که واسه فرداش بايد تصميم بگيرم کدوم‌ها رُ بگم نه. قرار با «ن». شاگرد خصوصي. گودباي پارتي آنا. قلات (با ماشين و خونه و غذا و همه چيز آماده).
posted @


دوشنبه 19م

انگار چيزي زير پوست‌م بلغزه. تنهام. از ديروز چراغ اتاق سوخته و عوض‌ش نکردم. هوا بوي ماهي مُرده مي‌ده. از هواي مرطوب متنفرم. برام بد مياره. اينجا يه کم تاريکه. دلم مي‌خواد يکي رُ با دست‌هام خفه کنم. يا نه، خفه شدن‌ش رُ ببينم. خواب‌م نمي‌بره. بايد تموم چيزي رُ که خودم بالا بيارم. مثل چوب شدم. خسته‌م. اون قرارداد و کار رُ هم کنسل کردم. قرار بود تو مهر تابان کار کنم که گفتم نه. برام گرون تموم شد. زياد. «مرگ فروشنده»ي آرتور ميلر رُ خوندم. امشب. همه‌ش رُ. ساعت هشت خوابيدم. فردا چند شنبه‌ست؟ انگار دنيا يک دور چرخيده باشه، داره به آخرش نزديک مي‌شه، داره تکرار مي‌شه. هر کاري که بود انجام شد. داره تموم مي‌شه. مشتري جي‌واني و پيتزا هات و يه کم کافي‌شاپ قبيله و لابي هتل پارس و يه بار هم داوينچي. بن براي من ناقوسه مرگه نه برادر حقيقي. جنگل تاريکه اما پر از الماس. سختي‌ش رُ حس مي‌کنم.. همه‌ش دروغه. لومان بدبخت. ساعت واي‌ساده. در جا. اينجا برزخه، هواش شرجي. همينه که آدم رُ تموم مي‌کنه. بايد نور باشه، اين قانونه.
posted @ September 10, 2007


دوشنبه 19م

ديروز يه قرارداد بستم که تو يه مدرسه‌ي دو زبانه تدريس کنم. هر روز، به مدت نه ماه. قراره يه کلاس ابتدايي رُ درس بدم. يعني بايد رياضي، علوم و.. رُ به انگليسي بهشون درس بدم. تجربه‌ي جالبيه. کار سختيه. و البته که پول‌ش رُ لازم دارم. فکر مي‌کردم اولين «اول مهر» اي باشه که تو خونه هستم، بدونِ مدرسه، بدونِ دانشگاه، اما ظاهراً اينجوري نيست!
+
بايد سر و ساماني به نوشته‌هام بدم. و البته به کامپيوترم با کلي فايل نخونده. کمتر از سه هفته‌ي ديگه امتحان تافل ibt دارم، و بعد از اونه که بايد درس‌هاي ليترچرم رُ مرور کنم.
+
چيزهايي تو زندگي هست که مثل کاتاليزور عمل مي‌کنه..
posted @