<body>

مهدی اچ‌ای

!برداشت شخصی من از دنیای اطراف، زندگی و هر چیز دیگه

پنج‌شنبه 1 آذر 86

يک ماه ديگه هم گذشت. خيلي سريع. خيلي خيلي سريع‌تر از هميشه. تقريباً هر لحظه‌ي روزم رُ به چيزي مشغولم. فقط يک جمعه از اين ماه رُ تا ده خوابيدم. گل نرگس اومده، و خيلي چيزاي خوشگل ديگه. دلم الان يه کيف پر از دلار مي‌خواد! و مجوز چاپ کتاب و چند تا چيز مهم‌تر ديگه که اينجا نميشه گفت.
posted @ November 22, 2007


¤

همه شاهد باشن من رفتم دفترچه بگيرم گيرم نيومد - تموم شده بود.
posted @


¤



<
عشق را فراموش کن
مي‌خواهم هلاک شوم
در گيسوان مشکي‌ت..
posted @


¤

کنسرت افشار که خيلي وقت پيش رفتم، چند تا آهنگ داشت که منو به فکر انداخت چرا موسيقيدان نشدم.. حالا آلبوم‌ش از معدود آهنگ‌هاييه که اين روزا باهام راه مياد.
posted @


¤

يه استاد هست، که سي سالي امريکا بوده، که معلم من‌م بوده و الآن چند ساله همکاريم. نشستم تو دفتر، يه دختره مياد مي‌گه واسه کار تحقيقي به نمونه‌ي اساتيد زبان احتياج داره، و مي‌خواد فرمي رُ پر کنيم واسه‌ش. اون استاده که بالا ازش گفتم مي‌گه بدين‌ش به من فرم رُ. بعد که دختره مي‌ره بيرون مي‌گه اين کار رُ کردم که به هر حال شما جوون هستين و شايد دوستي ايجاد بشه. از اون سر ميز حلقه‌م رُ نشون‌ش مي‌دم.. بعدش هم خانومي زنگ مي‌زنه ميرم بيرون ببينم‌ش.

استاده حالا داره معذرت خواهي مي‌کنه که نمي‌دونستم و کلي مبارک و اينا!
posted @


دوشنبه 28م

دوستت دارم يه عالمه!

If I was hungry you would feed me
If I was in darkness you would lead me to the light
If I was a book I know you'd read me every night ...
posted @


شنبه 19م

از اون روزا که آدم کلي مي‌خوابه و به خودش مي‌رسه، ظهر ناهار رُ تو جيواني مي‌خوريم و قهوه رُ تو برنتين. عصر هم تو کلاس کلي با يکي از شاگردام که خودش و نامزدش مثل من خوش سليقه هستن صحبت مي‌کنم که کيک شکلاتي کجا بهتره و کدوم قهوه‌ي کجا..!
:-) اين يعني مرسي
:-* و اين يعني بوس
posted @


¤

کسي نمي‌دونه چه طور مي‌شه معجزه کرد؟!
posted @


¤

چون تويي که بي‌تو نتوانم . . .
posted @


¤

«شب سردي بود. ماه کامل بود و هر کدام لباس حيواني را پوشيده بوديم. - من گوزن بودم، با شاخ‌هاي سنگيني از چوب درخت گردو. آتش درست کرديم. نيمه‌شب بود. گرسنه بوديم. فکر کرديم خواب باشد. از در که وارد شديم آتش بزرگي در حياط به سوختن مشغول بود. چند شبح سياه با تن‌پوش مشکي دور آتش مي‌چرخيدند و با صدايي ترسناک شعر مي‌خوانند. شايد که بخشي از مراسم هالووين‌شان بود.

«آهسته به سمت يخچال رفتيم، اما شاخ من گير کرد و صداي ضربه توجه همه را به ما جلب کرد. خواهرم که خرگوش بود جيغ بنفش ممتدي مي‌زد. فقط سعي مي‌کردم چشممان به صورت خالي از روح اشباح نيافتد. از آن لحظه چيزي به ياد ندارم، مگر زماني که به درختي بسته شده بوديم و خواهرم را با لباس خرگوش بر آتش کباب مي‌کردند.

«نوبت خواهرزاده‌ها و برادرزاده‌ها بود. يکي يکي، زنده زنده، پوست کنده شدند، سپس تکه تکه شدند و طي مراسم خاصي پخته شدند. از شدت جيغ صدايم در نمي‌آمد و چنين بار در گرماي ادرارم غش کردم. هنوز هوا تاريک بود. حتماً باد مي‌وزيد چون احساس سوختن پوست صورت‌م را داشتم.

«وقتي به هوش آمدم مراسم تمام شده بود. و مقابل‌م فقط استخوان بود و جنازه‌هاي خوني تکه‌تکه شده. به نظر مي‌رسيد خون همه جا را برداشته. آتش در حال خاموش شدن بود و چند لباس مشکي بر زمين افتاده بود.»

فرداي آن روز روزنامه‌ها گزارش کردند که پسرک در هر به هوش آمدن فقط جيغ مي‌کشيده، تا جايي که به پارگي حنجره‌اش منجر شده و خون‌گرفتگي شش‌ها دليل مرگ‌ش شناخته شده است.
posted @


¤

روزها چه زود مي‌گذرن، و انقدر هميشه جايي چيزي هست که تنها براي چند ساعت در ماه آدم با خودش تنها باشه. از طرفي دلم مي‌خواد ديگه تدريس نکنم و يه کم استراحت، از طرفي زندگش مي‌گذره و چيزهايي هست که باعث مي‌شه آدم خودش رُ مشغول‌تر کنه هميشه. و سخت‌ترين قسمت‌ش مسئوليت و آينده‌اي هست که -حداقل در شرايط من- هميشه بايد بهش فکر کرد و راه‌هاش رُ انتظار کشيد.

» آداب چيدمان ميز نهارخوري
posted @


¤

کسي چه مي‌داند در پس اين ظاهر چه‌ها که نمي‌گذرد..
posted @


شنبه 12م

غذاش خوشمزه بود، نورپردازي و دکورش محشر بود، برخوردشون عالي بود. ما هم که فوق‌العاده بوديم!! براي مراسم سالگردمون رفتيم «لوتوس» (ستاره فارس). کلي کلي کلي خوش گذشت :)


posted @ November 04, 2007


¤

کمي دير با شعرهاي قيصرپور آشنا شدم. شايد هم به موقع. و دوست‌ش داشتم. مدت‌هاست انقدر در دنياي خودم غرق شدم که فقط تيتر خبرها رُ مي‌خونم. به جز کار خودم، مسئوليت‌هاي تدريس، و ثبت‌نام امتحان آيلتس تو دبي (با قيمتي منطقي‌تر از جاهاي ديگه) دنبال چاپ يک کتاب هستم.

رفتن و همه‌ي مسائل مربوط بهش يک طرف، خواسته‌هاي زيادِ من از زندگي يک طرف. همينه که باعث مي‌شه هميشه بخوام، و مجبورم مي‌کنه از خيلي تفريح‌هاي شخصي، کتاب و فيلم و آهنگ بگذرم و فکرم هميشه در جايي مشغول باشه.

steal my heart, and hold my tongue
i feel my time, my time has come
let me in, unlock the door
i never felt this way before...!


- شاعري که به شعر استحاله يافت (درگذشت قيصر امين‌پور)
- آرزوهای ویکتور هوگو
posted @ November 02, 2007