<body>

مهدی اچ‌ای

!برداشت شخصی من از دنیای اطراف، زندگی و هر چیز دیگه

سه‌شنبه 2 بهمن

جنونِ خدا عشق است، دريا. صفحه‌ي سبز و چند قطره باران، آسمان آبي. هِيوِن! به خانه برمي‌گرديم.
» باگ‌های زندگی – "شانس شانسی نيست"
» تنها قلبِ تو را باور می‌کنم،..........

+

Base موتور جستجوی مقالات آکادمیک (توضيح | لينک)
posted @ January 23, 2008


جمعه 21م

کلاً چند روز کم خوابيده باشي، شب قبل‌ش يک و نيم، شب قبل‌ترش چهار و نيم.. صبح ساعت هفت بيدار شي و آماده شي بري کلاس.. آماده يعني کلي لباس! شاگردها کي مياد؟ کلاس! جمعه، مثل هفته‌ي پيش.. کلي کلي برف!! اس‌ام‌اس، خانوم رئيس؛ تعطيل! برين خوش باشين!! بعد کلي تو بغل بخواي.. همه جا سفيد. همه جا نور. آسمون پر از کريستال کوچولو. بعد تو داغ بخواي.. يه صبحانه‌ي خيلي مفصل، حمام، و نشستن جلو پنجره، منظره‌ي بيرون. برف.
posted @ January 10, 2008


جمعه 14م

«صرف‌نظر از اينکه حکومت ما چه قدر فاسد و بي‌رحم و حريص است يا شرکت‌ها و رسانه‌ها و نهادهاي خيريه و مذهبي ما ممکن است اين‌طور شوند، موسيقي کماکان شگفت‌انگيز خواهد بود. اگر قرار شد روزي بميرم، دور از جون البته، اين را روي قبرم بنويسيد: تنها دليلي که او براي اثبات وجود خدا نياز داشت، موسيقي بود.»
/ مرد بي‌وطن - کورت ونه‌گات

شديداً کتاب از چيزي که فکر مي‌کردم معمولي‌تر بود، يا نوشته‌هاي کتاب و متن جامعه‌ي ما از دو سنخ هستند، يا از اون سري کتاب‌هاست که شايد تو امريکا پرفروش‌ترين باشه (که نبود) اما تو ايران نه. و ترجمه‌ي کتاب «خيلي» جاها لنگ مي‌زنه، انگار عجله‌اي براي چاپ‌ش بوده باشه که مانع بازخواني و ويرايش شده. بي‌راه نيست اگه بگم به جز جمله‌ي بالا، هيچ چيز که ارزش نقل کردن داشته باشه پيدا نکردم.

اين‌ها رُ نوشتم، چون زماني که خواستم کتاب رُ بخرم به خودم گفتم کتاب فوق‌العاده‌اي هست، 3300 تومن، و جزو اولويت‌هاي اول‌م قرارش دادم. اما حالا ديگه چنين نظري ندارم.
posted @ January 04, 2008


¤

بيست‌تايي فيلم اينجاست، يکي دو ماهه، اما کو وقت؟! فکر کنم داريم به خورشيد نزديک مي‌شيم؛ هر روز زودتر از ديروز مي‌گذره، و تا چند وقتِ ديگه رسماً اعلام مي‌شه که هر سال صد روزه و هر روز هشت ساعت. اون‌وقت «همه» فقط مهم‌ترين‌هاي زندگي رُ انجام مي‌دن، و مي‌شن مثل من. من هم که عشق بارون، با شال‌گردن و همه چيز.

» کشف لحظه‌ها: مسابقه‌ي داستان کوتاه
posted @