چهارشنبه 4 ارديبهشت
براي آشنايي بيشتر با شيراز و شيرازي بودن، چند وقته چيزاي جديد امتحان ميکنم. اولين «کلم پلو» رُ تو برنتين خوردم؛ خوشمزه بود. اگرچه هنوز پيتزا عشق منه اما اين هم خوشمزه بود، چيزي مثل قرمهسبزي يا گوشت و بادمجون..! همهي اينا به کنار، الآن يکِ نصفه شب دارم «خورشت کنگر» ميخورم.. پر از تيغه. نميشه پاکش کرد. مجبورم بخورم. فردا ميميرم احتمالاً. ميدونم.
¤
اين روزا کارم شده Oggy and the Cockroaches ديدن و Shaun the Sheep ديدن. گاهي وقتها ميبينم تو ذهنم آهنگش داره تکرار ميشه خودش اصلاً! و البته فيلم کوتاههاي پيکسار هم که محشر بود همهش.
¤
يه سري آدامسهاي خيلي خوشمزهي Trident Splash بود (هست!) که از خانومي به من رسيده بود، از کانادا، با طمع سيب سبز، اون وقت وسطش ژلاتين (صمغ؟) تمشک! خلاصه عااااااليه. حالا کشف جديد من؛ خميردندون سيگنال ايراني با طمع «سيب تازه»! [با تقريب زياد] همونه!!! انگار داري تو باغ مکينتاش قدم ميزني وقتي مسواک ميزني - امتحان کنيد حتماً!
¤
موسيقي متن فيلم چهگوارا پخش ميشه، فکر ميکنم به کارهايي که بايد انجام بشه، به اتفاقهايي که افتاده. بايد ليست بنويسم. اين روزها هوا خوبه، اما زندگي پيچيده شده يه کم..
شنبه 24م
عصر موسسه، دو تا کلاس. بين کلاسها مراسم ديدار. بعدش رفتيم «هات داگ»، يه شاگرد جديد زنگ زد. خانوم رئيس زنگ زد کلاس علوم پزشکي بده. بعدترش زنگ زدن که فلاني هست، رفتيم کافيشاپ «مدرن». حالا همه نشستن دارن راست و دروغ از خودشون ميبافن و خاطره نقل ميکنن، نه و چهل و پنج شب، يکي زنگ ميزنه که بياين خونه، بمب منفجر شده. يک دقيقه بعد يه زنگ ديگه به يکي ديگه، بعدترش يه اساماس، ميايم خونه، تو راه تلفن. ترافيک شديد. پليس. / انفجار يک بمب در حسينهي رهپويان وصال شيراز (+)
اولين چيزي که به ذهن من رسيد اين بود که «انتخابات نزديکه؟!» آخه خداييش هر کي شيراز باشه ميدونه اينجا خبري از سياست و اعتراض و هيچي نيست. مردم راحت زندگي خودشون رُ ميکنن. تنها ايراد شيراز گرونيش هست که نسبت به حتا تهران هم يک برابر و نيم تا دو برابره همه چيز. واقعاً فکر نميکنم کسي به روي مبارکش هم بياره با اين حال که بخواد از اين کارها بکنه.. گروه تروريستي نداشت اينجا که.
اولين چيزي که به ذهن من رسيد اين بود که «انتخابات نزديکه؟!» آخه خداييش هر کي شيراز باشه ميدونه اينجا خبري از سياست و اعتراض و هيچي نيست. مردم راحت زندگي خودشون رُ ميکنن. تنها ايراد شيراز گرونيش هست که نسبت به حتا تهران هم يک برابر و نيم تا دو برابره همه چيز. واقعاً فکر نميکنم کسي به روي مبارکش هم بياره با اين حال که بخواد از اين کارها بکنه.. گروه تروريستي نداشت اينجا که.
دوشنبه 19م
گاهي نميدونم چه کار کنم. ميشينم فقط يا ميخوابم. اين چند ماه به خير و خوشي بگذره انگار کوهي رُ از دوشم برداشته باشن. گاهي حس برزخ دارم. تعليق بيمزهي همه چيز وقتي عجله داري و بايد زود بري جلو. روزشماري ميکنم. به رو خودم نميارم. گاهي فقط نميدونم بايد چه کار کنم.
يکشنبه 18م
جمعه 16 فروردين
ستارهاي در درونِ من است،که تنها براي تو ميخواند
هر روز
سال اولي که اومديم اين خونه، يه کم ناراحت بودم که پنجرهي اتاقم ماه نداره. قبلترش هميشه هر شب ميديدمش ... گذشت و گذشت اين چند سال، تا امسال شانسي چند روزي تو زمستون ماه داشتم. نميدونم کِي يا دقيقاً کجا، ديگه خيلي مهم نيست برام.
از وقتي برگشتيم از سفر، دو شبه، بالا گوشهي سمت چپ پنجره يه ستاره هست. شبها که با هم حرف ميزنيم، گاهي نگاهش ميکنم. خيلي کوچيکه، و لابد دور. اما من ميبينمش! ولي واقعاً تو مودِ اين چيزا نيستم ديگه. فکر نکنم اگه فردا نباشه حتا بهش فکر کنم.
بعضي وقتها مسائلي پيش مياد که من هم باهات موافقم، اما به هر حال در موقعيت کنوني آماده نيستن. يه دفتر گذاشتم واسه اين چيزا. مسئوليتش با دفتره، ديگه نميخواد ما ذهنمون رُ درگيرش کنيم، باشه؟ اگه کاري بود انجام ميديم، اگه کاري از دستمون برنيومد هم به دفتره ميگيم انجام بده.
برفراز آبها
ماهيان حلقهزده بر چنبرهي پري دريايي
به تماشاي قايقي نشستهاند
خسته
در دوردستهاي نور
گاهي فکر ميکنم وقتِ نگراني نداريم. روزها سريع ميگذرن. اتفاقهاي زيادي داره مياوفته و بايد بيشتر براش کار کنيم. در هر حال آينده از آنِ ماست - اينو جدي ميگم. براش زحمت ميکشيم، و بهش ميرسيم.
¤
اولين بار نيست، اما هميشه کلي احساس خوب به آدم دست ميده وقتي يکي کتابش رُ بهت تقديم ميکنه. تو کتابخونهم چندتايي از کتابهاي اينچنيني هست، شايد بعضيهاش رُ يک بار هم نخونده باشم، اما خاطرهي روزي که نويسنده / مترجم اون کتاب، کتاب رُ امضا کرد و بهم داد هميشه لبخند به لبم ميآره.
¤
البته تجربهي بوفهي گردباد از تمام فستفودهاي ديگه که تعدادشون بيشتر از روزهاي تعطيلي بود فرق ميکنه. پيتزا به تعداد بينهايت با بهترين پخت و طمع دنيا! ... واقعاً چرا هر روز گردباد و سارا و امثالهم نه؟ بخش زيادي از زندگي به حس داشتن چيزهاي خوشمزه تو زندگي برميگرده. داشتن از خوردن هم مهمتره. تنها دليلِ وجود بوفههاي اين مدلي نوع پذيراييشون هست که آدمو صاحب تمام غذاهاي دنيا ميکنن، اصلاً خوردن مطرح نيست. اين حس مالکيته که آدما واسهش پول ميدن.
¤
از ديدنيهاي جالب ايران، بايد از فرودگاه پروازهاي خارجي مهرآباد اسم برد. حالا من در حد خودم به پارکينگ و تاکسي کاري نداشتم، همون سالن و کثيفي و قديمي و مزخرف بودن کافي بود که طرف ديگه پاش رُ تو ايران نذاره. دقيقاً با خاطرهاي کشور رُ ترک کنه که هيچ وقت فراموش نميکنه. و دقيقاً سالن ورودي پروازهاي خارجي هم همينطور. اين دومي براي زنده کردنِ خاطراتِ ايران و آمادهسازي مسافر براي ورود به ايرانه احتمالاً. يک نکتهي مسخره اما کاربردي اين بود که «تمامي» دستشوييها ايراني بود.
- فرودگاه بینالمللی امام خمینی.
- فرودگاه بینالمللی امام خمینی.
نوروز 87
دو هفته تعطيلات. هر شب بيرون، مهموني، گردش، رستوران، فيلم، موزيک، کادو، عيدي، کتاب، نمايشنامه، تلويزيون، خريد، سوغاتي. کلي اُورچارج شدم. يک ترم جديد، کلاسها، شاگردها؛ از شنبه.
¤
عيد و سال نو خيلي مطرح نيست. حالا همه چيز شده «زندگي».