پنجشنبه 9 خرداد
امروز تعطيل. براي اولين بار، کلاسها رُ يک روز تعطيل کردم. البته ميکآپشون رُ هفتهي پيش برگزار کرده بودم. امروز تعطيل. از قبلترش کلي کار داشتم، ديروز جشن، ناهار لوتوس، امروز جشن، ناهار مخصوص و بعدش تارت توتفرنگي. شنبه هم باز جشن، واسه گردنبند و اينا. فردا رُ از صبح تا شب مشغولم، اما امروز تعطيل. صبح رفتم سفارش و گرفتنِ گل و کيک و غذا و اينا. شب هم طلاسازي.. امروز جشن!

Love me like a beautiful dream,
Your life in the night
my hope in the day..
/ Flavien Ranaivo
¤
ظهر 2 خصوصي داشتم، واحد خواهران. از 6 تا 8 کلاسهاي موسسه. بعدش 8 يه خصوصي ديگه. چون واحد براردان تعطيله ميريم واحد خواهران.. وسط کلاس بدون هيچ معرفياي، يه آقاي متشخص اما ريشو با پيرهن رو شلوار پارچهاي مياد تو. شروع ميکنه سين جيم کردن. حدس ميزنم که بازرس باشه.. راست و دروغ سر هم ميکنم. که الآن چون هيچ کس نيست اينجا هستيم وگرنه کي مياد واحد خواهران؟ تا ميره رئيس بزرگ زنگ ميزنه به موبايل، که چي گفت و تو چي گفتي؟ جواب ميدم. ميگه بازرس کل اداره بوده، نبايد بهونه دستش بديم، حالا برو اينا رو بهش بگو يه جوري. ميرم قانعش ميکنم. شب دارم تعريف ميکنم همه چيز رُ، رئيس هم تأييد ميکنه که درست گفتي و خوبه و اينا. ميپرسم حالا چرا انقدر گير داده بود به کلاس؟ هي ميپرسيد چند نفر هستيد؛ ليست دختراهاي پشت در مالِ چيه؛ و چه جوري قرارداد بستيد و اينا؟ رئيس ميگه آخه هر نوع کلاس خصوصي واسه ما جُرمه، ممنوعه!
و من هنوز دارم فکر ميکنم با چهار سال اين همه سابقهي تدريس هنوز چه چيزهايي هست که نميدونم، و شک هم نميکنم بهش حتا...!
و من هنوز دارم فکر ميکنم با چهار سال اين همه سابقهي تدريس هنوز چه چيزهايي هست که نميدونم، و شک هم نميکنم بهش حتا...!
¤
امروز جمعهست. سه تا کلاس دارم. فکر ميکنم اگه اين کلاسها نبود، مجبور نبودم به باقي چيزها بگم نه. ميشد صبح امتحان آيلتس و تافل بگيرم، با تصحيح برگهها، عصر مصاحبه وروديهاي جديد، و کلاً همين جوري ميشد 30 هزار تومن درآمد واسه يک روز. بعد به خودم نگاه ميکنم.. قيافهم عوض شده؟! مينيممش اينه که واسه اين کلاسها هم پول ميگيرم..
¤
در راستاي خودکفايي بيشتر، امروز برداشتم دکمهي پيرهن تامي که افتاده بود رُ دوختم. يه بستهي نخ و سوزن هم به ليست وسايلم اضافه کردم.
» معادلات لوگویی
» معادلات لوگویی
سهشنبه 31م
فکر کن اوپن دِي يونيورسيتي هست. دست بچهها رُ بگيريم بريم تو. همه اونجان. همه يه جورايي آشنان. همه لباسهاي شيکشون رُ پوشيدن و منتظرن تا با هم دوست بشن. اولين دوستيهاي دانشگاه، که گاهي تا آخر عمر هم باقي ميمونه. ما هم هستيم. مثل بقيه. حالا فکر کن بارون بزنه، از اون قصرهاي انگليسي با معماري باروک، خيس، هوا عالي. بعد ما اونجا هستيم..
¤
جواب کنکور بياد. انقدر ظرفيتها زياد* باشه که رشتهي «زبانهاي باستاني» رُ دوست من هيچي تست نزده (چون خودش تيچينگ بوده) تو کارنامه هم واسهش نوشته صفر درصد، بعد اونوقت تو زبانهاي باستاني مجاز شده!!!!! راست ميگم کاملاً. نمونهي عينيش دوست خودمه. بايد بخنديم احتمالاً.
* ظرفيتهاي زياد خيلي خوبه. اصلاً همه قبول ميشن. همه تا دو سال ديگه دانشجو هستن، نه کار ميخوان نه زندگي، به هر حال سرگرمن.. اما بدترين ظلمه به سيستم اجتماعي کشور. چند سال ديگه همه با ارشد و دکترا بيکار هستن. هم ارزش مدرک و دانشگاه مياد پايين هم توقع مردم ميره بالا. به اين ميگن مدرکگرايي.
بيربط. سه تا از شاگردهام تو بانک کار ميکنن، رئيس شعبه هستن. هفتهي پيش امتحان ورودي بود واسه هشت نفر خدمه، با شرط ليسانس واسه پشت باجه و ديپلم واسه آبدارچي. بيشتر از شش هزار نفر ثبتنام کرده بودن واسه امتحان.
* ظرفيتهاي زياد خيلي خوبه. اصلاً همه قبول ميشن. همه تا دو سال ديگه دانشجو هستن، نه کار ميخوان نه زندگي، به هر حال سرگرمن.. اما بدترين ظلمه به سيستم اجتماعي کشور. چند سال ديگه همه با ارشد و دکترا بيکار هستن. هم ارزش مدرک و دانشگاه مياد پايين هم توقع مردم ميره بالا. به اين ميگن مدرکگرايي.
بيربط. سه تا از شاگردهام تو بانک کار ميکنن، رئيس شعبه هستن. هفتهي پيش امتحان ورودي بود واسه هشت نفر خدمه، با شرط ليسانس واسه پشت باجه و ديپلم واسه آبدارچي. بيشتر از شش هزار نفر ثبتنام کرده بودن واسه امتحان.
¤
بي تو
همه تشويش است
و اضطراب.
همه تشويش است
و اضطراب.
يکشنبه 29م
امروز خوشحالم. بيدليل. هنوز در منگنه هستم و هيچ جواب جديدي نرسيده، با اين حال امروز خوشحال هستم. شايد تأثير استراحت تا 11 صبح باشه، بعد از چند روز صبح زود بيدار شدن، شايد حس تعطيل جمعه باشه، شايد هم هيچ دليلي نداشته باشه. حتا ميتونه به خوابهايي که ميبينم، به هواي خنک، به خانومي، يا آسمان آبي زيباي امروز بستگي داشته باشه.
امروز ميتونه شروع يک دوي ماراتون باشه، به مدت يک ماه. تلاش براي بهترين استفاده در کمترين فرصت. ميتونه با گوش دادن به يک آهنگ شاد شروع بشه، يک شعر، و يک لبخند.

در عين حال منتظر جواب هستم. جوابهاي خوب :-)
امروز ميتونه شروع يک دوي ماراتون باشه، به مدت يک ماه. تلاش براي بهترين استفاده در کمترين فرصت. ميتونه با گوش دادن به يک آهنگ شاد شروع بشه، يک شعر، و يک لبخند.

در عين حال منتظر جواب هستم. جوابهاي خوب :-)
¤
خيلي از اين نويسندگانِ آينده دچار کمبود چيزي اساسي و عمده مثل تجربهي زندگي بودند. اين باور که آدم ميتواند اول بنويسد و بعد زندگي کند، تنها يک سوءتفاهم پسامدرني است. با اين حال خيلي از جوانان ميخواستند اول نويسنده شوند و بعد زندگي نويسندگي را تجربه کنند که البته با اين کار موضوع کاملاً ئارئنه ميشود. آدم اول زندگي ميکند، بعد فکر ميکند تا ببيند آيا چيزي براي تعريف کردن دارد يا نه، اما تصميم نهايي را خودِ زندگي ميگيرد. اثر حاصل زندگي است، زندگي حاصل اثر نيست.
/ يوستين گوردر: مرد داستانفروش
/ يوستين گوردر: مرد داستانفروش
سهشنبه 10م
همينجوري شانسي آهنگِ Old Photos, New Memories از موسيقي متن House Of Sand And Fog داره ميخونه. تو لوپ افتاده. فکر ميکنم به تمام مدتهايي که ننوشتم. که گاهي خيلي چيزها ميخوام بنويسم، به تمام وقتِ شديداً پُري که زود زود ميگذره. به همهي احساسهاي خوب و بدي که اين مدت داشتم. يک سال گذشته، بودنها و حضوري که لحظهها رُ عالي کرده، و فکرهاي سختي که در مواقع ديگه تو ذهنم ميچرخه. رفتني که داره اذيتم ميکنه. انگار داستاني که يک صفحه قبل از اوجش نويسندهش گم بشه، يا پشيمون بشه، يا ندونه بايد چه کار کنه. شک ميکنه، به چيزهايي اعتماد ميکنه که يک لحظه بعد بهش شک ميکنه. نميدونه. يه طنابه که از دو طرف کشيده ميشه، روزها ميگذرن، و اون وسط، آدمي ايستاده که نميدونه چه خبره. احساسي شبيه هراس، احصاصي به اسم اضطراب، احساسي دروني شبيه به جيغ. نقطه.