<body>

مهدی اچ‌ای

!برداشت شخصی من از دنیای اطراف، زندگی و هر چیز دیگه

¤

خُب من تا چند روز باي. دارم مي‌رم کارهاي خانومي رُ درست کنم بياد اينجا پيشم! کلي خوش مي‌گذره، همه چيز هم خدا رُشکر تا اينجا خوب بوده و بعد از اين هم. فذات شم خانومي عزيزممممم. لاووووو يووووو
posted @ June 26, 2008


پنج‌شنبه 6م

پذيرش دستمه :-)
posted @


چهارشنبه 5م

پذيرش رُ با پست فرستادن هنوز نرسيده. صبح رفتيم عکس پشت زمينه آبي روشن سفارش داديم، کيف گردني خريدم و اينا. از بس همه چيز هزاربار تو فکرم بوده، اصلاً برام جديد نيست که انگار آخرين بار باشه از فلان خيابون رد مي‌شم يا فلان جا مي‌رم. آشنايي رئيس بانک رُ مي‌دم، کلي تحويل‌م مي‌گيرن. ديگه کارهاي ليست شده تقريباً تمومه. عصر کلاس خصوصي باز. يکي از شاگردهاي قديم زنگ زده که از مسافرت برگشتم، کِي کلاس جديد؟ مي‌گم من دارم مي‌رم، بهتره کلاسي رُ شروع نکنيم، و يکي از بچه‌ها رُ معرفي کردم بهش. مي‌گه: شما هم دارين مي‌رين؟ من با هر کس کلاس مي‌گيرم از ايران مي‌ره که! خانم رئيس، رئيس بزرگ زنگ مي‌زنه مي‌پرسه کِي پروازه؟ مي‌گه مي‌خوام بيام فرودگاه بدرقه. اصرار اصرار، که تو مثل پسر من هستي و وظيفه ست که بيام. من دهن‌م باز مونده که چي جواب بدم. البته هميشه لطف داشتن نسبت به من. فقط من؟ !!
posted @


سه‌شنبه 4م

احتمالاً تمام اين مدت، بيشترين و سخت‌ترين‌ش دوري از خانومي باشه، واسه هر دو. و روزهاي اول واسه خونه گرفتن و حساب باز کردن و آشنا شدن با شهر. بقيه‌ش که دانشگاهه، مثل همه جا، و زندگي که روزهاش زود مي‌گذرن.
posted @


دوشنبه 3م

صبح خصوصي داشتم. عصر برگزاري آخرين سري آزمون آزمايشي تافل و آيلتس. رو برد براي تافلي‌ها، موضوع آيلتس جنرال رُ نوشتم (کاري که هميشه انجام مي‌ديم)، زمان‌بندي و ساعت و اينا، و نوشتم write about 200 words. بعد من هِي بين کلاس‌ها مي‌رم، همه‌ي امتحان‌ها و اتاق‌ها بود و فقط من. برگشتم، يه پسره مي‌گه about 200 words يعني چي؟ مي‌گم اوکي، بين 190 تا 210 مثلاً. برگه‌ش رُ نشون مي‌ده مي‌گه اين کافيه؟!
.
.
برگشته واسه‌م تو چهار ستون، دويست تا کلمه‌ي بي‌ربط مثل ديکشنري رديف کرده...! مُرده بودم از خنده. تا هشت و نيم شب، هر کي اومد کلي‌ي‌ي‌ي‌ي‌ خنديديم!
posted @


¤

0 0 0 0 0
- 0 0 0 0
سياه سبز سفيد قرمز

(بستن شرت‌کات‌هاي يو‌اس‌بي جلوي کيس کامپيوتر)
posted @


يک‌شنبه 2 تير

اولين کامپيوتري که من داشتم، يه IBM سنگي بود، از اينا که کيس‌ش رُ افقي زير مانيتور مي‌ذاشتن. البته سنگي نه، اما به هر حال مربوط به همون عصر! ست کامل‌ش IBM بود؛ کيس افقي، مانيتور (سيزده يا چهارده اينچ)، کي‌بورد و ماوس. يادمه داس بود سيستم عامل‌ش و ويندوز سه و يک دهم. فايل بازي شطرنج مي‌ريختيم رو فلاپي، با بچه‌ها دست به دست مي‌کرديم و کلي باحال بود! فقط فلاپي مي‌خورد اون کامپيوتره.

بعد از چند وقت، که نمي‌دونم کِي، رفتيم يه کامپيوتر ديگه خريديم. مثل کامپيوتر امروزي‌ها. در واقع کيس بستيم، ليست کرديم و يه سيستم به‌روز خريديم!! حالا امروز تو مرتب کردن‌ها، فاکتور اين کامپيوتر دومي پيدا شد. مربوط به 9 مرداد 79. دقيقاً يادمه از کجا خريديم. يکي بود به اسم آقاي اسکروچي، تو شيراز پويا کامپيوتر. حالا مشخصات‌ش جالبه؛
هارد پونزده گيگ!
سي‌پي‌يو 333
اس‌دي‌ رم 32 مگ!!

تازه اون موقع کلي خدا بودن اينا! سي‌دي‌درايور و مودم جز چيزاي لوکس‌ش بود!!
posted @


شنبه 1 تير 87

از استاداي دانشگاه و کادر اداري هم خداحافظي کردم. پرينت‌ها و کپي‌ها رُ انجام دادم امروز. خوشحالم :-) البته نگران هم. هنوز منتظر جواب اون يکي دانشگاهه هستم. مي‌دونم مياد، و لحظه‌ي آخر همه‌ي برنامه‌ها يه کم عوض مي‌شه. اون دانشگاه بهتره منو مي‌خواد، خودش بهم گفت!

پ.ن. اي‌ميل زدم به دانشگاهِ متوسطه، که من دارم ميام. تاريخ و ساعت و شماره پرواز. ميشه يه ماشين بفرستين دنبالم تو فرودگاه؟ اي‌ميل زدم به اون يکي دانشگاه خوبه دعوا، که آقا اين پذيرش ما چي شد؟ من واسه فلان تاريخ بليت دارم آآآآآ، اگه تا اين تاريخ جوابي ندين مي‌رم اون يکي دانشگاهه ها! ببينين اونا چه زود پذيرش دادن. آخرش هم دوباره کواليتي‌هامو تکرار کردم که بدونن دارن کي رُ از دست مي‌دن. مشکل اينجاست که اونا شنبه و يک‌شنبه تعطيل‌ن. حالا بايد کلي صبر کنم تا جواب بياد.
posted @


پنج‌شنبه 30 خرداد 87

امروز يک اي‌ميل تبريک عيد به دستم رسيد. سايت vivapersia اشتباه کرده، يا فرستنده ماه رُ سه ماه بعد انتخاب کرده؛ در هر حال امروز يک اي‌ميل تبريک سال نو به دستم رسيد. که نوشته:
سالی سرشار از برکت
سلامتی
عشق
و رسيدن به آرزوهای دلپذيرتان
و صلح و آرامش را برِایتان آرزومندم.

... و تمام نوستالوژي روزهاي خوب قبل از عيد و تبريک‌ها و حرف‌ها و حديث‌ها. روزهايي که حداقل واسه ما مشکلات از بين مي‌رن، همه چيز خوشگل‌تر مي‌شن، و به زعم به زحمت افتادن بزرگ‌ترها، نه تنها مشکل مالي برامون پيش نمياد که جيب‌هامون پرپول‌تر هم مي‌شه. نوستالوژي همه‌ي اون روزهاي خوب.

... و اين که واقعاً سه ماه گذشت؟!؟! يک فصل؟؟!؟ يک چهارم يک سال؟!؟!؟؟

------------

» آنچه مي‌خواهيد درباره‌ي کنسروها بدانيد.
» چگونه يك پیراهن مردانه مناسب انتخاب كنيم؟
» ويکي دانش‌جويي
posted @


شنبه 25م

تقريباً از پارسال اين موقع، با تموم شدنِ دانشگاه، يک دفعه کار من زياد شد. قبل‌ترش شايد سه تا کلاس عمومي داشتم، و يک دفعه شد دوازده‌تا. شد هشت‌تا، شد کلي خصوصي. شد قرارداد. شد هر روز. دقيقاً هر روز. از پارسال اين موقع بود که براي همه‌ي امتحان‌هاي آزمايشي تافل و آيلتس من بودم. تصحيح همه‌ي برگه‌ها با من بود. جمعه‌ها صبح تا شب. مصاحبه و تعيين سطح و کلاس‌ها با من بود. از پارسال، تقريباً، همه‌ي برنامه‌ها بايد با «موسسه» جور مي‌شد، چون وقتِ آزاد آن‌چناني نداشتم.

امروز اما شنبه‌ست. هيچ‌جا قرار نيست برم. ظهر ناهار درست کردم، سالاد ماکاروني، بعد استراحت، بعد بستني / قهوه و اسنک، بعد بيرون. عکس‌ها رُ داده بودم ظاهر کنن. همون‌جا عکس‌ها رُ مي‌بينيم. ايرانسل خريدم. و باز استراحت، اسکن، شام، اينترنت، خواب.
posted @


¤

اين لحظات را پاس دار
جايي که روياهاي تو هست
...
و حتا اگر آسمان‌ها گرفته باشد
ما شادمانيم
چرا که از عشق بهره برده‌ايم،
از عاشقانه‌ترين عشق جهان..
posted @


پنج‌شنبه 23م

تموم شد. چهار سال سابقه‌ي تدريس، سه سال سابقه تو اين موسسه تموم شد. فولدرها رُ تحويل مي‌دم. البته هنوز خداحافظي نه. فردا از 8 صبح تا 8 شب موسسه هستم باز. خصوصي‌ها و تعيين سطح و تافل / آيلتس مونده. هر روز تقريباً. اما ترم ديگه نيستم. تو اين فاصله کلي کار کردم، همه چيز و همه جور، کلي تجربه.

فعلاً دارم مي‌رم. البته قرار شد وقتي برگشتم، اينجا قراره بشه دانشگاه خصوصي. شايد برم باز. فعلاً کلي اتفاق و راه پيش رو هست که طي بشن. به جاي خودم سفارش يکي از استادها رُ کردم. فکر مي‌کنم برخوردش خوبه. ديگه نوبت اونه. من رفتم مرحله‌ي بعد.
posted @


¤

رسماً دارم مي‌رم ديگه. پذيرش‌م اومد. بليت قطرايرويز گرفتم، مدارک رُ فرستادم واسه ويزا، همه چيز رُ کارتون کردم...
posted @


يک‌شنبه 19م

ياد دالتون‌ها تو کاکي لوک مي‌افتم. نمي‌دونم اين صحنه اصلاً تو کارتون بود که دالتون‌ها روزها رُ رو ديوار ليست کرده باشن با خط يا من از خودم ساختم. به هر حال روزها رُ ليست کردم. يکي يکي خط مي‌خورن. جلوش هم ليست کارهايي که بايد انجام بشه. يکي يکي خط مي‌خورن.

شلوار رُ سفارش دادم، کلي تأکيد کردم تا فلان تاريخ آماده باشه، امروز دندون‌سازي بودم، همه چيز کاملاً رو به راهه، فقط مازوخيست گرفتم محکم جايي رُ گاز بزنم. بليت‌ها رُ فردا مي‌گيرم. مدارک همه آماده‌ست. ليست رُ يکي يکي چک کردم، فقط چند تا خريد کوچيک مونده. امروز خانومي کلي خريد کرده بود واسه‌م، من موسسه بودم، آورده خونه، از ايستک انبه و کيک شکلاتي گرفته تا سبزي خشک و عدس و سفره. طفلي کلي بيزي شده به خاطر من.

بايد حواس‌م باشه هيچ چيز هيچ مدلي‌اي جا نيوفته، در هر موردي.. همه‌ي کارهاي محتمل رُ بايد از قبل انجام بدم. فعلاً همين. تا يک هفته ديگه کلاس‌هاي موسسه هست، تا دو هفته ديگه کلاس‌هاي خصوصي و تافل / آيلتس. به قول بچه‌ها تا يک ساعت قبل از پرواز من کلاس خصوصي دارم يه جا!
posted @


¤

No Comment - تابستان 84 ./

قبل از مردن‌م يه کار مونده بود؛ خاکستر چشم‌هاي لالا رُ به باد سپرديم. تو باشگاه دانشگاه و بعد من مردم. شايد هم قبل ترش من مرده بودم. انگار واسه رهايي روح لالا لازم بود، يا واسه رفتن‌ش به مرحله‌ي بعد، يا واسه اين که بتونيم باهاش ارتباط برقرار کنيم. نمي‌دونم واقعاً.

چيز خاصي نبود. کم و بيش با مراحل مرگ آشنا بودم. احساس سبکي. بي‌وزني. حس خوب. اولين کساني که ديدم، دوستان زندگي زميني‌م بودن که اومدن پيشم و خيلي چيزها رُ بهم ياد دادن. اوه، همون اول بهم مسيري، راهرويي، تونلي رُ نشون دادن. گفتن مي‌خواي بري از اينجا؟ گفتم نه. مي‌دونستم مي‌خوام بمونم. مي‌خواستم يه کم ديگه بمونم.

با دوستام همه جا راه مي‌رفتيم و من چيزهاي جديد رُ امتحان مي‌کردم. البته راه رفتن که نه. با سرعت آروم -انگار رو ريل نوار نقاله باشيم- حرکت مي‌کرديم، و به اندازه ي يک آدم و چند وجب بالاتر از زمين. حسي از سردي، گرمي، رطوبت، بوي گل و ذرات گل‌ها در بهار که باعث حساسيت‌م مي‌شد و در کل از هوا نداشتم. از بدن خودم حسي نداشتم، به جز زماني که افتادم زمين تا جاهامون عوض شه. و چه حس سنگين محدود کننده‌اي بود. انگار ميشد در اون لحظه شيفت کنم من برم بالا و دوباره آدما، همه‌شون برن تو دنياي زميني‌ها. با اين حال حاضر نبودم حتا واسه نشون دادن هم باشه اين کار رُ تکرار کنم. انگار نبايد، يا اجازه نداشتم، يا به هر حال احساس خوبي نداشتم.

-

لالا رُ اصلا نديدم. شايد مرحله‌ي ديگه‌اي بود.

روز بود. ده، يازده صيح شايد. همه چيز با طراوت و شاداب. منظورم طبيعت و چمن‌ها و گل و ايناست.

جايي بين چمن‌ها و درخت‌ها يه موجود عجيب آبي رنگ بود که ظاهراً مثل من داشت تمرين مي‌کرد محو / ظاهر بشه و اينا، که ديده بودن‌ش. يه مار داشت براش توضيح ميداد (آه که چه قدر صداش آروم بود، به زحمت تونستم بشنوم) که اگه انسان، بعد ما، و بعد يه فرمول شيميايي باشه، (مثل خسوف که بايد به ترتيب پشت سر هم باشن) امکان‌ش هست که ما ديده بشيم. بعد من پيش خودم گفتم پس جاهايي که گرد و غبار شيميايي هست، نبايد برم که اينجوري ديده بشم. ديده شدن حس اسير شدن رُ داشت. انگار افرادي بودن بين مردم که مسئول اين بودن تا اگه ما ديده بشيم ما رُ بگيرن (با تور / انگار شکار مي‌کردن) و ببرن زنداني کنن. شکارچي مي‌خواست اون موجود رُ ببره که از دست‌ش فرار کرد پيش مار، و وقتي رفت، اومد بيرون و مار داشت براش توضيح مي‌داد. مار سبز رنگ بود.

-

جايي با گربه‌ها و سگ‌ها مشکل داشتم، اونا همه‌ش منو مي‌ديدن و مزاحم مي‌شدن. مجبور بودم سرعت‌م رُ زياد کنم تا از دست‌شون در برم.

بعضي‌ها مي‌تونستن ما رُ درک کنن. به جز کارهاي عجيب غريب، مثل جابه‌جايي، حرکت ما مثل باد بود، يعني اگه يه روسري آويزون بود، تکون مي‌خورد. و مي‌شد اينو حس کرد.

-

مي‌تونستم ظاهر و محو بشم اما قاطي شده بود. فاصله‌ي بين در وروردي پارک آزادي و ارم يه لوازم تحريري بود، فروشنده‌ش زن بود. من رفتم تو. پرده‌ي نايلوني در تکون خورد. سعي کردم همه‌ش محو باشم اما يه لحظه ظاهر شدم. بعد فوري محو شدم اومدم بيرون. سعي کردم بالا حرکت کنم تا منو نبينن، مردم مي‌ديدن و نشون مي‌دادن با دست. انگار ترسيده بودم. رفتم تو يه کوچه خلوت. و همون موقع فهميدم که کاملاً تمرکزم رُ از دست دادم. به چشم بستن و اينا نيست، کافيه يه لحظه بخوام. و بعد بگم «محو شو» يا «برو بالا» و دقيقا مي رفتم بالاتر. و اينو تو دلم مي‌گفتم انگار.

من مي‌تونستم قشگ حرف بزنم. صدام رُ مي‌شنيدن. در کل چيزهاي زيبا درخت‌ها و گل‌ها بودن. انگار رنگ آدم‌ها يه مرحله پايين‌تر بود. همه‌ي زيبايي‌ها گل‌ها بودن. همه جا‌ي زمين، باغ‌ها و حياط‌ها پر از گل بود. درخت‌ها، اون بالاي درخت‌هاي کاج، يه جورايي انگار انرژي مي‌داد، انگار ما رُ جذب مي‌کرد.

در کل دنياي سبک و راحتي بود. انگار هر کسي خيلي فضا داشت.

-

ياد گرفتم هر وقت بخوام مي‌تونم تندتر برم، يا برم بالاتر و هر چيز ديگه. ياد گرفتم کافيه بهش فکر کنم و بگم «يه کم برو بالاتر» و بعد مي‌رم بالاتر. همه چيز قشنگ‌تر شده بود. يادمه کنار پارک آزادي بوديم. مامان اينا گفتن ما مي‌خوام بريم بگرديم، مي‌خواستن برن خونه قديمي گل بچينن. در حين گفتن‌ش من مي‌ديدم که چه قدر اونجا پر از گل و زيبا شده. ولي گفتم من بايد برم مهموني، بايد خودم تنهايي برم و بعدا شما رُ مي‌بينم.

بعد من مسير ارم رُ پياده اومدم.
posted @