<body>

مهدی اچ‌ای

!برداشت شخصی من از دنیای اطراف، زندگی و هر چیز دیگه

¤

استاده داره مي‌گه من همه جا خودمو «مالايي هندي» معرفي مي‌کنم. اولي مليت و دومي اصالت‌مه. بحث مي‌کنيم که چه و چه. مي‌گه من فقط چند بار رفتم هند؛ انگليس بوده کلي وقت، و ميگه حتا زبون هندي هم اون‌قدر بلد نيستم که نوشته‌هاي رو ديوار رُ بخونم و بفهمم. مي‌گيم پس نگو هندي! مي‌گه من فقط اينجا به دنيا اومدم! مي‌گيم پس نگو مالايي! آخرش مي‌گه اين چيزيه که تا خودتون تجربه‌ش نکنين، تا از يه نسل ديگه اما تبعه‌ي يه کشور ديگه نباشين نمي‌فهمين. فکر مي‌کنم به جمله‌هاي مشابه که «تا از ايران نري نمي‌فهمي»، «تا نري يه جاي ديگه زندگي کني نمي‌فهمي». فکر مي‌کنم به کلي وقت ديگه که دوباره يادم بياد که اون روز، اِدوين، استادمون، سر کلاس گفت من همه‌جا مي‌گم مالايي-هندي هستم. نمي‌خوام با مالايي-مالايي‌ها، و نمي‌خوام با فوجي-هندي‌ها، اندونزيايي-هندي‌ها، فيليپين-هندي‌ها و.. اشتباه بشم.
posted @ July 31, 2008


¤

به سمت ساحل رانندگي مي‌کردن که بحثي پيش اومد. مي‌توني بزني کنار و برين تو جنگل قدم بزنين، توضيح بدي که دارين فقط حرف مي‌زنين و بهتره يه کم پياده‌روي کنيد تا هوا خوبه. دو تا راه هست؛ در امتداد جاده و به جنگل. درخت‌هاي کناري قديمي به نظر مي‌رسن. بوي برگ و سبزه و رطوبت هوا سرعت‌تون رُ کم کرد. احتمالاً خطري متوجه‌تون نيست. بايد حرف‌هاتون رُ بزنين. ده دقيقه بعد انقدر دور شده بودين که از ماشين ديده نشين. صداي حرف بود اما خنده نه. و قار قار کلاغ‌ها. انگار کلا‌غ‌ها براي خبرچيني رفته باشن، رو آسمون حلقه زدن. کم کم هوا تاريک ميشد. وقتي برگرديد حتماً تعجب مي‌کنيد که ماشين کو؟ بعد به ياد ميارين ماشيني در کار نبود. پياده قدم زده بودين و از کنار جاده سردرآوردين. در راستاي خيابون مي‌دوين، راه مي‌رين، استراحت مي‌کنين. سه روز بعد. هيچ ماشيني از اين جاده نمي‌گذره. و شما دقيقاً به جاي اول خودتون رسيدين. دور زدين. دور خودتون چرخيدين. دو راه بيشتر نيست. و گرسنگي شما رُ به يک گرگ خسته تبديل کرده، که ديگه هيچ چيزي از زندگي يادش نيست. رطوبت هوا کشنده‌ست. بايد کاري بکنين. هوا کم‌کم تاريک مي‌شه. شايد به سمت جنگل بريد، کمي دور بشيد تا ديگه صدايي نياد. بايد زنده بمونيد. يا نبايد. اين بار هيچ کس چيزي نمي‌گه. به سمت تاريکي رفتيد.
posted @


¤

روزها خيلييييي زود مي‌گذره اينجا! انگار هر روز هفت ساعت باشه و هر هفته پنج روز! واقعاً. استادا خوب‌ن. کلاً مردم‌ش با آدم خوب کنار ميان. برام جا افتاده که يه کم خنگ‌ن، بايد هر چيز رُ چند بار گفت و حتماً يکي يکي. بايد خودمون هم پي‌گير باشيم، همه چيز درست پيش مي‌ره.

زندگي خيلي آسونه. هيچ نگراني يا باري رو دوش آدم نيست. فکر آزاده، و شديداً خوبي اينجا اينه که ما «برتر» هستيم. زياد شنيدم برخوردهاي بي‌احترامي رُ تو اروپا، به دليل ايراني و تروريست بودن ما. اما اينجا همه چيز عاليه، گاهي بيشتر هم به آدم احترام مي‌ذارن و يه جور ديگه بهت نگاه مي‌کنن. تو دانشگاه هر جا مي‌گي ايراني همه مي‌گن ايراني‌ها بهترين هستن. از همه باسوادترن و استادا راحت‌تر با آدم کنار ميان. تو خيابون هم يا اگه بگي ايراني هستي، يا اگه بگي مسلمون هستي. در هر دو حالت خوبه.

فکر کنم تو اين چند وقت همه جا رفتم ديگه!! همه‌ي خط‌هاي مونوريل و قطار و مترو و اتوبوس رُ امتحان کردم و از کلي شاپينگ سنتر خريد کردم. کلي تجربه!
posted @


دوشنبه 7م

امروز UM بودم. جالب بود. اسماً دانشگاه برتره، از باقي نظرها هم قابل قبوله. کتاب‌خونه‌ش و ديتابيس‌هايي که عضوه بهترينه در مالزي. اما UPM شيک‌تر و تميزتر و مدرن‌تر و خنک‌تر و مرتب‌تره. استادهاي هر دو هم معمولي رو به خوب. اينجا ما استادي داريم که از بدترين استاد دانشگاه شيراز بدتره، استادي هم داريم که از بهترين استاد دانشگاه شيراز باسوادتره. UM هم.
posted @ July 28, 2008


يک‌شنبه 6 مرداد

ديروز، يک ماه پيش. قطر ايرويز، فرودگاه دوحه. نامه‌اي که داشتم بخونم. و هزار تا چيز ديگه تو ذهن‌م. يک ماه پيش. وقتي پامو گذاشتم تو خاک مالزي، احساس همه چيز بود، خوشحالي، ناراحتي، ترس، اميدواري، واقعاً همه چيز با هم. امروز ديگه جا افتادم. از امروز به بعد هم احتمالاً چيزهاي خوب مي‌شنويد از من. همه چيز خوبه.

لازمه از الآن بگم با وجود اين، قصدم خوب گفتن نيست. يک بار اتمام حجت کنيم: مالزي کشور معمولي‌اي هست، نه بيشتر. به هر حال هر کسي که خواننده‌ي اينجا باشيد، نمي‌خوام به خاطر نوشته‌هاي من به چيزي تشويق بشيد. چون قبل‌تر همه‌ي وبلاگ‌هايي که خوندم انقدر خوب مي‌گفتن من خود تو ذوق‌م وقتي کشور رُ واقعي ديدم. پس اشتباه نشه. رک و رو راست، جوابي رُ که به دوستاي نزديک‌م دادم مي‌گم: اگه امکان‌ش هست ايران بمونيد به اينجا حتا فکر هم نکنيد. البته اگه از فسا دارين پامي‌شين بياين خُب اينجا سوئيسه! اما در برابر شيراز و تهران نه. پايين‌تره. مثلاً اگه تيچينگ هستيد، من بودم مي‌موندم ايران، هر شهري، يا حتا آزاد. و اگه مجبورين بياين، حتماً با کسي بياين که تنها نباشين. نه به خاطر احساس تنهايي، اصلاً نه، واسه امنيت، واسه با هم بودن و تقسيم شدن همه‌ي سختي‌ها. و در نهايت واسه زير ارشد نياين. اشتباه مي‌کنيد اگه براي کارشناسي بياين، هيچ استثنايي هم نداره.
posted @


¤

به خودم گفته بود بايد از قطر ايرويز بگم. روزي که مي‌خواستم بليت بخرم فرق زيادي از نظر قيمت نبود، ايران‌اير حتا گرون‌ترين بود. رو اينترنت هم چيز زيادي نبود. گالف،قطر، بحرين.. اما «خيلي» از نظر کيفيت.

کيک‌هاش محشر بود. سه باز پذيرايي غذا، که پکيج پنج شش تکه بود. يک غذا که از منو انتخاب مي‌شد، ماست يا دسر، آب، سس يا سالاد، نون،آب،شکلات، شکر و خامه براي قهوه، کيک.. بايد بگم و يک کيک. که محشر بود. عالي بود. هر سه مدل کيک‌ش بهترين بود! شش بار نوشيدني، از «هر» مدلي، که از منو انتخاب مي‌شد. بين راه پذيرايي آب‌نبات، چند بار دستمال مرطوب، دستمال داغ با پنس!، خلاصه باحال بود. تلويزون تماماً سريال‌هاي وان‌تي‌وي و فيلم سينمايي. دو تا کانال هدفون براي صداي فيلم‌ها، دوازده تا کانال موسيقي (شماره هفت موسيقي کلاسيک بود فکر کنم!) دو تا مجله خبري و سرگرمي، و يه مجله داخلي. انقدر همه چيز بود که وقت کم اومد واقعاً! بماند چيزاي جالب‌ش؛ مثل چهار بار لباس عوض کردن همه‌ي مهماندار‌ها؛ موقع اوج، پذيرايي، استراحت، و نشستن..! خلاصه قطر ايرويز، چرا که نه؟ ايران‌اير افتضاح بود. برخورد بد، کثيف، هواپيماي قديمي، با دو ساعت تآخير و ريسک کنسلي! تنها نکته‌ش غذاي ايراني‌ش هست؛ که هنوز واسه من نکته مثبت نيست.
posted @


¤

ايران من ./
مگر کم چیزی است دلتنگ شدن برای شهر؟ نه خاک پرستم و نه ملی‌گرا. اما وقتی پایم را توی کوچه‌های این شهر می‌گذارم آرامشی را که در تمام صحراهای خلوت و داغ پیدا نکردم، پیدا می‌کنم. هر چه دلتان می‌خواهد به من بگویید. من این شهر و آدم‌هایش را دوست دارم.

اينجا من هستم و عاليه. همه چيز آروم و خوب و راحته. همه ريلکس و خوش هستن، اصولاً آرامش خاطر داريم هميشه، همه چيز عاليه.

اينجا مزخرفه. بي‌شعورن اين ملت، افتضاحه اين کشور. حساب مي‌کنيم چند روز مونده، و اين که تا ده روز ديگه اگه منصرف بشيم و اعلام کنيم؛ دانشگاه فقط صد دلار کم مي‌کنه و همه‌ي شهريه رُ برمي‌گردونه. يک روز در ميون من مي‌گم زود مي‌گذره اشکال نداره، يک روز در ميون اون به من..
posted @ July 18, 2008


¤

هميشه آدم‌هايي هستن که دم‌خور کفتارها بوده باشن. اما نکته اصلاً اين نيست. مهم اون کفتارهايي هستن که به هر دليلي زماني دم‌خور آدما بودن!
posted @


¤

اينجا آدماي مختلفي رُ مي‌بينيم که ميشه رو قيافه حتا مدل برخوردشون رُ هم حدس زد:

- مالايي‌ها، يعني مالزييايي‌ها، شايد سي درصد جمعيت باشن، يه کم سياه، لاغر، زشت، آدماي احمق و خنگ، شديداً يک بعدي، هيچ کدوم انگليسي بلد نيستن. کلاً قابل اعتماد خيلي نيستن. آدماي معمولي، اما معمولي به معيار مالايي. يعني چيزي تو مايه‌هاي شهرستاني. از نظر ايران سطح پايين.

- هندي‌ها که شايد بيست و پنج درصد جمعيت باشن. منظور از اين آمار چيزي هست که به چشم مياد نه آمار رسمي. سياه‌تر و زشت‌تر. قيافه خشن. زمخت. کلاً به معناي واقعي (با عرض پوزش) آدماي حروم‌زاده‌اي هستن. هر چي بلا سر ما اومده زير سر هندي‌ها بوده [بيشتر]. بعضي‌هاشون انگليسي بلدن، فقط بعضي‌ها.

- چيني‌ها، که شايد سي و پنج درصد جمعيت باشن. عادت دارن تا جاي ممکن چيزي نپوشن. شايد به خاطر پوست سفيد، اما به هر حال تميزتر به نظر مي‌رسن. بعضي‌هاشون شديداً پولدار هستن. آدماي زرنگي هستن. دزدي‌هاي حرفه‌اي زير سر ايناست. اکثراً انگليسي بلدن. جوون‌ترها بيشتر، و آدماي ذاتاً بدي نيستن. ميشه ازشون سوال پرسيد و جواب‌شون رُ قبول کرد.

- ايراني‌ها. اصلاً جمعيت کمي نيستن. دانشگاه و کلاس‌ها که همه فارسي و ايرانيه. اينجا تو کلاس بيست و دو نفره‌ي ما فقط پنج نفر ايراني نيستن! کلاً تو محيط دانشگاه اول فارسي حرف مي‌زنن، اگه نفهميد انگليسي. البته دانشگاه به دليل وابستگي‌ش به شيطان بزرگ اسمي از ايران نمياره هيچ وقت. اينجا شايد از چهل نفر يکي عرب باشه (آمار رُ داشته باشين) بعد اون وقت اگه بخوان لطف کنن و به زبون ديگه‌اي چيزي بگن، اون زبون عربيه. اصلاً اسمي از ايران نمياد به طور رسمي. دانشگاه مالتي‌مديا که از اين ترم اسم ايران رُ از ليست کشورهاي دانشجوهاش برداشته، و مدعي شده باعث بالا رفتن rank دانشگاه ميشه اين کار. ايراني‌ها هم شايد آدم‌هاي خوبي هستن، اما اکثراً دروغ و حرف هست همه‌ش کارشون.

- و خارجي‌ها، که بيشتر عرب (هاي يمن و سوريه و اينا) هستن و بعد افريقايي‌ها. البته بستگي داره کجا برين تو مرکز خربدها (که پر از چيني هست فقط) خارجي اروپايي هم ميشه ديد. آدماي خوبي هستن اين دسته. افريقايي‌ها خصوصاً و اروپايي‌ها.

واسه خودم:
خونه استوديو کاملاً مبله تو هريتج (کاملاً تميز) ماهي هشتصد رينگت
خونه استوديو با سه نفر ديگه قسمت (براي تلويزيون و حال و آسپزخونه و يخچال) تو جوتا ماينز ماهي ششصد رينگت
خونه سمي.فرنيشد تو جوتا ماينز (تميزي متوسط) ماهي هزار
خونه بيسيک تو سَوث‌سيتي (کثيف) ماهي هشتصد رينگت
خونه سمي.فرنيشد تو سوث‌سيتي (کثيف) ماهي هزار و صد رينگت
خونه بيسيک تو دسامينيوم فلورا نوساز ماهي پونصد.
حونه سمي.فرنيشد تو دسامينيوم فلورا ماهي هفتصد رينگت.
جاهاي ديگه:
هريتج
ويستا
posted @


¤

سه تا ابر تو آسمون. يه قوي سفيد اون پايين. باد هستم من. دورت مي‌چرخم، ويو ‌ي خوشگلي داره اينجا.از اين به بعد من هميشه اينجام. برنامه چيه کاپيتان؟
posted @ July 14, 2008


دوشنبه 24م

همه‌ي ديوارها پر است از عکس‌هاي تو. هر جا باشم، اينجايي، تو هم، کنارم، کنار کنارم. گاهي انگار با هم حرف مي‌زنيم؛ مي‌پرسم چي؟ و دوباره توضيح مي‌دي. اينجا همه‌ي لحظه‌ها دو نفره ست. سوار U42 هستيم، از پوتراجايا مي‌گذره. منظره‌ها رُ هِي بهت نشون مي‌دم. اشاره مي‌کنم اونجا رُ‌ببين، اينو.. خوشحالم که هستي. وقتي منتظريم و در هر دم بيلي شهر غرق شديم، با هم حرف مي‌زنيم؛ بي‌خيال، انگار اتفاقي نيوفتاده، حرف مي‌زنيم و به هيچ چيز ديگه فکر نمي‌کنيم. همه جا با هم مي‌ريم، و مي‌دونم دوتايي خريد خوشمزه‌تر مي‌شه. حساب کتاب مي‌کنيم امروز کجا بريم، چه قدر درس داريم و کي استراحت کنيم. اينجا تنهايي غيرممکنه. اکسيژن نداره هواش، آدمو غرق مي‌کنه. مرسي که هميشه هستي. مرسي.
posted @


¤

شهر جديده، اسم و خيابون‌ها، مردم‌ش، قيافه‌ها، مغازه‌ها.. اما واقعاً از هر کي هم مي‌پرسم کسي احساس «خارج اومدن» نمي‌کنه اينجا. همه انگار تو شهر خودشون هستن. البته دو سه تا دليل واضح داره؛ اينجا پر از ايرانيه. پونزده نفر از بيست نفر يکي از کلاس‌هاي ما ايراني هستن. کلاس روش تحقيق همه ايراني هستن. و بعد اينکه اينجا اصلاً شبيه اروپا نيست. شبيه شهرستان، يا يه شهر معمولي ايرانه. اصلاً حالتي نيست که انگار با ماشين زمان رفتي و حالا چي مي‌شه..
posted @


دوشنبه 17م

تمام دنيا را
در آغوش بي‌نهايت امن تو
خواهم چشيد،
تا ابد
در دامان تو
به خواب خواهم رفت،
و تمام روياهاي دنيا را در خواب خواهم ديد.
/ هفت جولاي دوهزار و هشت.
posted @ July 07, 2008


¤

اينجا تنها چيزي که مسلمه اينه که اصلاً حتا شبيه اروپا هم نيست، شبيه شهرستان‌هاي ايرانه. شهر و مردم و فرهنگ و برخورد و همه چيز مزخرف‌ترين حالت ممکنه. واقعاً کسي رُ تشويق نمي‌کنم بياد مگه مجبور باشه.. اما هميشه بايد مثبت فکر کنيم به هر حال، بعضي چيزا رُ به رو خودمون نياريم، کارهايي بکنيم که تو عمرمون نکرديم، به هر حال چه ميشه کرد. اينجا راه برگشتي نداره. اما حداقل ميشه آدم واسه خودش هم زندگي کنه. شانسي که من داشتم و دارم اينه که همون يکي دو تا آدمي که تو ايران هم همه‌ي وقت‌م با اونا بود، يا اينجا هستن يا دارن ميان و کلاً با اونا در تماس‌م. رک بگم؛ تنها بودم شايد به برگشتن هم فکر مي‌کردم.
posted @


شنبه 15م

امروز رفتيم Low Yat Plaza و شاپينگ سنترهاي اطراف. لپ تاپ خريدم. Dell قرمز ماماني! خيلي خوشگله، و خيلي عاليه همه چيز. China Town رو هم ديديم. جاهاي شلوغ و مزخرف. فعلاً من ابنجا رو لپ‌تاپ‌م حرف‌هاي فارسي رو ندارم، تايپ سخته. بعداً توضيح مفصل مي‌دم از جزئيات.
posted @ July 06, 2008


¤

اين روزا کارمون اينه که صبح مي‌ريم بيرون، دانشگاه و ثبت‌نام و تست پزشکي و حساب بانکي و غيره، و همه‌ش بريم اين سر شهر، اون سر شهر، خونه ببينيم، قيمت کنيم. به agent سر بزنيم، تلفن بديم زنگ بزنيم و خسته آخر شب برگرديم خونه.

ديشب بود رفتيم مک‌دانلد. اينجا عملاً ما داريم يک وعده غذا در روز مي‌خوريم. همه‌ش درگيريم. مک‌دانلد هم اصلاً خوب نبود خُب. حداقل تا قبل از اين فکر مي‌کردم مک‌دانلد غذاي ارزون و کارگري باشه اگه کيفيت نداره، که اون هم نبود! هنوز جرأت نکرديم غذاهاي جورواجور بخوريم. گفتم اول خونه بگيريم بعد از اين تجربه‌ها کسب کنيم.
posted @


دوشنبه 10م

صبح به وقت ايران رسيدم. اينجا سه ساعت و نيم جلوتره. يه کم گيج بودم هنوز. شب رفتبم شاپينگ سنتر آلاماندا سيم کارت خريدم. ديشب تو فرودگاه دوحه توقف داشتم، duty free بود، من‌ هم کازي نداشتم، مجله و کتاب خوندم، هِي ادکلن tester به خودم زدم. همه‌ي مارک‌ها!
posted @