<body>

مهدی اچ‌ای

!برداشت شخصی من از دنیای اطراف، زندگی و هر چیز دیگه

¤


Every morning in relentless hurry, I scurry
through the streets of New York, turn around the avenue, flee
pass the red and white awning of the Jewish deli,
walk out with a bagel or croissant or spilled coffee,
disappearing underground in a flurry,

speeding in a subway of mute faces, barely swallowed the bagel-bite,
barely unfolded The Times, barely awake.
Before I realise, it's lunch-time,
and then evening, late,
being herded home with the flow of humankind,

up and down elevators, escalators, staircases, and ramps. I am
back on the streets again, late night,
though early enough to glance at the headlines
of next morning's paper. In this city, I
count the passage of time only by weekends

linked by five-day flashes I don't
even remember. In this city where walking means
running, driving means speeding, there seem to exist
many days in one, an ironical and oblique
efficiency. But somewhere, somehow, time takes its toll,

malnourished, overburdened, and overutilized,
as the tunnels seeping under the river's belly slowly cave
in, the girders lose their tension like old dentures, and
the underground rattles with the passing of every train.
After all, how long can one stretch time?

Illusions can lengthen, credit ratings strengthen,
even Manhattan elongates with every land-fill,
but not time, it takes its own time, still,
the way it always has and always will,
not a second more, not a second less.

/ Sudeep Sen. "New York Times".

posted @ August 16, 2008


¤

جناب آقاي بريدان Buridan،کشيش و فيلسوف فرانسوي قرون وسطا، شاگرد ارسطو، مشهوره به درست کردن پارادوکس‌هاي منطقي. يه کار جالب تو تاريخچه‌ش داره، که رو يه کاغذ مي‌نويسه:
.
خدا وجود داره.
هر چي رو اين کاغذ نوشته شده دروغه!
.
بعد تفسير مي‌کنه که پس خدا وجود داره! (اگه هر چي رو کاغذ هست دروغه، پس خود همين فرض هم دروغه، پس جمله بالايي درسته - اين استدلال آقاي بريدانه. و البته اين جربان مال قرن چهارده ست!)

پ.ن. ورژن ساده‌ترش اينه که جمله‌ي دوم بشه «من آدم دروغ‌گويي هستم.» حالا اگه دروغ‌گو هستي، پس همين که مي‌گي دروغ‌گو هستي هم دروغه و تو راست‌گو هستي. اگه هم دروغ‌گو نيستي پس مشکلي نيست! (هيچ‌کس هم اجازه نداره بگه پس چرا اين جمله دومي رُ دروغ گفتي!)
posted @ August 15, 2008


شنبه 26م

امروز اينجا کنسرت ابي بود. همسايه کناري اومد شماره تلفن تاکسي گرفت که بياد دنبال‌ش بره کنسرت. هفته‌ي ديگه اينا هم کنسرت اوريل لوين. اينجا يه پسره هست، از شريف اومده، روبوتيک مي‌خونه، باحاله، اما از روزي که اومده هر روز پارتيه. حالا تو اين يک ماه باز دسته‌ي خودش رُ پيدا کرده، پنج‌شنبه‌ها بقيه خونه‌ي اين هستن؛ باقي‌ش اون خونه‌ي اونا. سی تا دختر و پسر چینی! خوش مي‌گذرونه ديگه. هم‌خونه‌اي من‌م خوبه. اون‌م واسه خودش خوشه، برنامه‌ريزي کرده هر هفته سينما، دو بار KFC، هر هفته مرکز خريد، مک و پيتزا هات واسه مقابله با دپرشن، و دو هفته يه بار قرار با اون يکي بچه‌ها، کوالالامپور گردي.

من‌م خوبم. اين هفته بچه‌ي خوبي بودم غذاي بيرون نخوردم! هفته‌هاي اول همه‌ش مک‌دانلدز بوديم خُب، تو ترک‌م. پرزنتيشن اولي خوب بود، الآن دارم فکر مي‌کنم دو تا اساين‌منت دارم اگه بشه امشب و فردا بنويسم که تو هفته برم پرينت بگيرم، و فردا هم برم کتابخونه اينا رُ پس بدم، کتاب جديد بگيرم، و واسه درس چهارشنبه هم از قبل بخونم.
posted @


¤

زندگی را به تمامی زندگی کن. در دنیا زندگی کن بی‌آنکه جزیی از آن باشی. همچون نیلوفری باش در آب؛ زندگی در آب، بدون تماس با آب! زندگی به موسیقی نزدیک‌تر است تا به ریاضیات. ریاضیات وابسته به ذهن‌اند و زندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند!

زندگی سخت ساده است! خطر کن! وارد بازی شو! چه چیزی از دست می دهی؟ با دست‌های تهی آمده‌ایم، و با دست‌های تهی خواهیم رفت. نه، چیزی نیست که از دست بدهیم. فرصتی بسیار کوتاه به ما داده‌اند تا سرزنده باشیم، تا ترانه‌ای زیبا بخوانیم، و فرصت به پایان خواهد رسید. آری، این‌گونه است که هر لحظه غنیمتی است!

زندگی به هیچ روی اسرارآمیز نیست. زندگی بر هر برگ، هر درخت، بر تک تک شن‌های ساحل دریا نوشته شده است. زندگی در هر یک از انوار زرین آفتاب گنجانیده است. به هر چه بر می‌خوری زندگی است، با تمام زیبایی‌اش!

واقعی‌تر زندگی کن. نقاب‌ها را کنار بگذار. آن‌ها بر قلبت سنگینی می‌کنند. همه ریاکاری‌ها را کنار بگذار. عریان باش. البته خالی از دردسر نخواهد بود، اما همین دردسر ارزش آن را دارد، زیرا تنها پس از آن است که رشد پیدا می‌کنی و بالغ می‌شوی.

هر لحظه با گذشته وداع کن. در دنیای ناشناخته بمیر تا به دنیای ناشناخته راه یابی، با مردن و لحظه به لحظه تولد یافتن خواهی توانست زندگی را زندگی کنی و مرگ را نیز هم!

تلاش نکن که زندگی را بفهمی، زندگی را زندگی کن! تلاش نکن عشق را بفهمی، عاشق شو!

بگذار این قاعده اساسی زندگی باشد، یکی از اساسی‌ترین قواعد: هر چه نسبت به خودت باشی ، نسبت به دیگران هم همان خواهی بود. اگر خود را دوست بداری، دیگران را هم دوست خواهی داشت.

زندگی فقط فرصتی است برای تعالی، برای بودن، برای شکوفا شدن. زندگی به خودی خود خالی است. تا وقتی خلاق نباشی قادر نخواهی بود آن را با رضایت خاطر پر کنی . تو نغمه‌ای در دل داری که باید سراییده شود و رقصی که باید به اجرا در آید.

مرگ تنها برای کسانی زیباست که زیبا زندگی کرده‌اند، از زندگی نهراسیده‌اند، شهامت زندگی کردن را داشته‌اند. کسانی که عشق ورزیده‌اند، دست افشانده‌اند، و زندگی را جشن گرفته‌اند! پس: هر لحظه را به گونه‌ای زندگی کن، که گویی واپسین لحظه است. و کسی چه می داند؟ شاید آخرین لحظه باشد!
/ اشو
posted @ August 04, 2008