¤
رکود،تنها کلمهای است که میتوان هرآنچه نام ایران را دراین سرزمین [فرانسه] یدک میکشد با آن توصیف نمود.. (+)
سهشنبه 9 مهر
چه مدت است که اشيا
به حرفهاي ما گوش ميدهند
و به جديترين آنها
ميخندند؟
- عليرضا حسيني
به حرفهاي ما گوش ميدهند
و به جديترين آنها
ميخندند؟
- عليرضا حسيني
¤
پروانهها به سادگي ميميرند. و کوهها. تنها کافيست يک لحظه فکر کني، تمام. پودر شد، خاک شد. دوباره فکر کني. کوه شد. و دوباره، خاک شد.
يکشنبه 31 شهريور
بعله، و از امروز اختلاف ساعت ما و شما به چهار و نيم ساعت رسيد. دورتر شديم انگار! بادهاي استوايي قايق ما را کشيد و تا توانست دور کرد. با اين حال ما همچنان هميشه بيداريم و با ساعت ايران ميخوابيم. از يوژوآل!
¤
يک ماه اول من اينجا به نفع مکدانلدز بود فقط! خُب نسبت به پيتزا هات و امثالهم هم شعبههاي خيلي زيادي داشت، هم قيمت مناسب و هم به هر حال يک عمر ايران حبسي کشيدن همراهه با لح لح (؟) مکدانلدز زدن! اما اين اشتباه خيلي زود جبران شد. همبرگر و همهي انواع ساندويچ و حتا بستني مکدانلدز دو تا عيب بزرگ داره: نسبت به جاهاي ديگه مقدار غذاش خوب نيست و مهمتر: غذاش مصنوعيه. من حتا در يک وعده سه تا چيزبرگر هم خوردم اما هيچ وقت نشد طمع گوشت رُ حس کنم يا احساس يه غذاي توپ داشته باشم! اما چه ميشه کرد که اينجا به ازاي هر آدم يه مکدانلدز هست و هميشه در دسترسه.
در مقابل کارلز جونيور انگار تنها فستفود بهشتي باشه که رو زمين هم شعبه داره. غذا عالي، مقدار و طمع و سرويس و همه چيز محشر. تنها مشکلش اينه که فقط چهار تا شعبه سرتاسر مالزي داره. تا اينجا پاويليون و ميدوليش رُ رفتم. و البته مشکل بعدي نوشيدني و سرويس نامحدودشه که باعث ميشه هر دفعه ما مينيمم چهار ليوان نوشيدني مختلف بخوريم، آخرش هم پر کنيم ليوان رُ از قهوه عربي يا آيستي ليمويي و بيايم بيرون.
و البته کيافسي که نسبت به مکدانلدز به صرفهتر و معمولتره. و غذاش بهتر.
پ.ن. خواستم اينا رُ بگم تا اضافه کنم که هر چند تا از فستفودهاي مهم مال يک شرکت هست. مثلاً شرکت Yum! Brands صاحب هفت رستوران و فستفود A&W Restaurants و Dong Fang Ji Bai و KFC و Long John Silver's و Pizza Hut و Taco Bell و WingStreet هست. با حدود ده و نيم ميليارد دلار سرمايه البته! و CKE Restaurants هم شامل چهار رستوران ميشه از جمله Carl's Jr.
در مقابل کارلز جونيور انگار تنها فستفود بهشتي باشه که رو زمين هم شعبه داره. غذا عالي، مقدار و طمع و سرويس و همه چيز محشر. تنها مشکلش اينه که فقط چهار تا شعبه سرتاسر مالزي داره. تا اينجا پاويليون و ميدوليش رُ رفتم. و البته مشکل بعدي نوشيدني و سرويس نامحدودشه که باعث ميشه هر دفعه ما مينيمم چهار ليوان نوشيدني مختلف بخوريم، آخرش هم پر کنيم ليوان رُ از قهوه عربي يا آيستي ليمويي و بيايم بيرون.
و البته کيافسي که نسبت به مکدانلدز به صرفهتر و معمولتره. و غذاش بهتر.
پ.ن. خواستم اينا رُ بگم تا اضافه کنم که هر چند تا از فستفودهاي مهم مال يک شرکت هست. مثلاً شرکت Yum! Brands صاحب هفت رستوران و فستفود A&W Restaurants و Dong Fang Ji Bai و KFC و Long John Silver's و Pizza Hut و Taco Bell و WingStreet هست. با حدود ده و نيم ميليارد دلار سرمايه البته! و CKE Restaurants هم شامل چهار رستوران ميشه از جمله Carl's Jr.
شنبه 30 شهريور
شديداً اعتقاد دارم، در هر شرايطي هم که باشه، که همه چيز دست خود آدم نيست. البته اين جمله خيلي، در حد مقدمهي يک کتاب، کلي هست. خواستم بگم به جز گروههاي معروف مثل کلدپلي يا آدماي معروفي چون مککنيت، کوهن، ستينگ، کريس را و چهل گيگ امپيتري ديگه، چند نفر هستن که شديداً ميخوام اگه کنسرتي باشه ازش برم. مثل رابي ويليامز. کيتي مِلوآ.
يه زماني دامين رايس هم بود. اما کنسرت و کليپهاش رو که ديدم حالم به هم خورد. چه قدر ميتونه اين آدم بيخود باشه؟! حيف اون صدا، و اون آهنگها. اصلاً اولش من به خاطر شباهت صدا بود که عاشق جيمز بلانت شدم. بعد بود که آهنگهاش شدن بهترينِ جديدهاي آرشيوم. اما کيتي مِلوآ برعکس. چه حد ميتونه کليپها و کنسرتهاش کامل باشه آخه!
فکر ميکنم اگه دن برن هم کنسرت بذاره برم. بايد بيشتر فکر کنم.
يه زماني دامين رايس هم بود. اما کنسرت و کليپهاش رو که ديدم حالم به هم خورد. چه قدر ميتونه اين آدم بيخود باشه؟! حيف اون صدا، و اون آهنگها. اصلاً اولش من به خاطر شباهت صدا بود که عاشق جيمز بلانت شدم. بعد بود که آهنگهاش شدن بهترينِ جديدهاي آرشيوم. اما کيتي مِلوآ برعکس. چه حد ميتونه کليپها و کنسرتهاش کامل باشه آخه!
فکر ميکنم اگه دن برن هم کنسرت بذاره برم. بايد بيشتر فکر کنم.
سهشنبه 26 شهريور 87
و طلسم اينجا نوشتن شکست. چرا نمينوشتم؟ به جز وقت نکردن، فهميدم مشکل واقعي کيبورد لپتاپم هست که روش فارسي ننوشته. اگرچه کيبورد رُ حفظم، و دارم مينويسم! اما به هر حال، حتا يک کارارکتر جابهجا و تصحيحش کلي حس نوشتن رُ ميکشه. وقت نمی کردم چون خيلي گرفتار بودم. و قسمت کوچکش به دانشگاه برميگشت. دانشگاه يو ام (مالايا) و يو پي ام (پوترا). اين دو تا رُ کاملاً ميشناسم ديگه. تو هر کدوم استادا و همهي بخشهاي مختلفش رُ. تو يکيش دارم درس ميخونم، اما در واقع به هر دو سر ميزنم. اينترنت و کتابخونه و امثالهم. هر دو دانشگاه خوبي هستن، و البته خوبي نسبيه. از طرفي اينجا دانشگاههاش؛ که ۴ / ۵ تاشون رُ ميشناسم؛ام ام يو (مالتي مديا) لينکوکويگ، کلاً از ايران پايينتره. استاد خوب (در حد بهتر از دانشگاه شيراز) هم داره، اما ضعيفتر هم داره. لکچررهاي UM و UPM ميشه گفت ضعيفن. و مشکل ديگه تعداد بيش از اندازهي دانشجوهاست. تا سه ترم پيش همه چيز خوب بوده؛ کلاسهاي هفت نفره. و يک دفعه اينجا ايراني-بارون ميشه. دانشگاه هم بدون توجه به تعداد استادهاش، دانشجو ميگيره. امسال باز کمتر شده (ما؛ پنج تا ارشد هستيم و سه تا دکترا) اما ترم قبلتر بيست و خوردهاي بودن). نتيجه اين که کلاسهاي UPM بيست و خوردهاي نفره، UM سي نفره. MMU گاهي چهل نفره.
چرا اينجا نمينوشتم؟ چون دانشگاهش خيلي هم جدي نيست. دست به نمرهشون خوب نيست، اما تو طول ترم هم کار زيادي ما نميکنيم. در واقع حتا اگه هيچ کاري، و دقيقاً هيچ کاري هم نکنيم همه چيز ميگذره. و خُب، من تصميم برعکس گرفتم. و بيشتر وقتم رُ دارم ميخونم و ميخونم و ميخونم. واسه خودم. البته لابد تآثير هم داره، اما به هر حال شخصيه. هفتههاي اول که کارت دانشجويي نداشتيم، نميشد کتاب قرض بگيريم از کتابخونه، و بيشتر همونجا ميموندم. از صبح تا شب. ساختمون، محيط و امکاناتش خوبه. ميخوام توضيح بدم هر کسي هر جوري دلش بخواده اينجا. و بعد از سه هفته صبح تا شب اونجا بودن، ترم بالاييهاي ما برگشتن ميگن «ما هنوز تا به حال نرفتيم کتابخونه اينجا.» «پس ترم پيش چه کار کردين درسها رُ؟»«شب امتحان، گوگل.»
از خوششانسي يا بدشانسي، روزهاي اول هر اتفاقي که سر يک خارجي ميتونه بايد رُ تجربه کردم. خوبيش اين بود که بعد از يک هفته، همه چيز دانشگاه، همهي آدما، مسئولين و راه و چاه رُ کامل ياد گرفتم. و تمام خطوط قطار و مترو و مونوريل و اتوبوس. هنوز يک هفته نگذشته بود واسه خودم ميرفتم شهرهاي ديگه، جاهاي ديگه. پروسهي خونه گرفتن رُ با احتياط کامل پيش بردم؛ همهي شانسهاي احتمالي رُ ديدم و چک کردم و آخر بهترين رُ انتخاب کردم. و همين طور خريد وسايل و همهي چيزهاي ديگه.
و دانشگاه رُ. (فعل اين جمله ياد گرفتن و شناختنه!) همه چيز و همه جا. و دانشگاه يعني UM و UPM. سعي ميکنم بنويسم باز. زود.
پ. ن. يک. اينجا به مدت دو ماه تخفيف و جشن بود. دو هفته پيش جشن مِرداکا،يا بيست و دو بهمنشون بود. و از دو ماه قبلترش همه جا جشنواره و تخفيف و همه چيز.
پ.ن. دو. يه ورکشاپ هم رفتم. البته عملاً سمينار بود.
پ.ن. سه. کلي چيز جديد هست. اينجا همهش هميشه تجربهست.
چرا اينجا نمينوشتم؟ چون دانشگاهش خيلي هم جدي نيست. دست به نمرهشون خوب نيست، اما تو طول ترم هم کار زيادي ما نميکنيم. در واقع حتا اگه هيچ کاري، و دقيقاً هيچ کاري هم نکنيم همه چيز ميگذره. و خُب، من تصميم برعکس گرفتم. و بيشتر وقتم رُ دارم ميخونم و ميخونم و ميخونم. واسه خودم. البته لابد تآثير هم داره، اما به هر حال شخصيه. هفتههاي اول که کارت دانشجويي نداشتيم، نميشد کتاب قرض بگيريم از کتابخونه، و بيشتر همونجا ميموندم. از صبح تا شب. ساختمون، محيط و امکاناتش خوبه. ميخوام توضيح بدم هر کسي هر جوري دلش بخواده اينجا. و بعد از سه هفته صبح تا شب اونجا بودن، ترم بالاييهاي ما برگشتن ميگن «ما هنوز تا به حال نرفتيم کتابخونه اينجا.» «پس ترم پيش چه کار کردين درسها رُ؟»«شب امتحان، گوگل.»
از خوششانسي يا بدشانسي، روزهاي اول هر اتفاقي که سر يک خارجي ميتونه بايد رُ تجربه کردم. خوبيش اين بود که بعد از يک هفته، همه چيز دانشگاه، همهي آدما، مسئولين و راه و چاه رُ کامل ياد گرفتم. و تمام خطوط قطار و مترو و مونوريل و اتوبوس. هنوز يک هفته نگذشته بود واسه خودم ميرفتم شهرهاي ديگه، جاهاي ديگه. پروسهي خونه گرفتن رُ با احتياط کامل پيش بردم؛ همهي شانسهاي احتمالي رُ ديدم و چک کردم و آخر بهترين رُ انتخاب کردم. و همين طور خريد وسايل و همهي چيزهاي ديگه.
و دانشگاه رُ. (فعل اين جمله ياد گرفتن و شناختنه!) همه چيز و همه جا. و دانشگاه يعني UM و UPM. سعي ميکنم بنويسم باز. زود.
پ. ن. يک. اينجا به مدت دو ماه تخفيف و جشن بود. دو هفته پيش جشن مِرداکا،يا بيست و دو بهمنشون بود. و از دو ماه قبلترش همه جا جشنواره و تخفيف و همه چيز.
پ.ن. دو. يه ورکشاپ هم رفتم. البته عملاً سمينار بود.
پ.ن. سه. کلي چيز جديد هست. اينجا همهش هميشه تجربهست.
¤
يه سوال خيلي جدي. اينجا بارونهاش شديده، يعني خيلي شديده. در حد سيل. تو ايران به اين حد نديده بودم؛ پس فقط قبول کنين که بارون منطقه استوايي خيلي شديده؛ چه سرعت چه مقدار چه دونههاش. دقيقاً به جاي بارون مياد، اکثر مواقع ميشه گفت از آسمون داره سيل مياد. مثل همين الآن. و اين که گاهي اين بارون شش ساعت يا بيشتر طول ميکشه، و با اطمينان ميتونم بگم سه ساعت داره به همون شدت زياد بارون مياد.
حالا سوال: اين همه آب از کجا مياد؟ بارون يعني تقطير بخار آب توي ابرها (دوم ابتدايي). و خُب منطق ميگه مثلاً يک قطره آب يک ميليمتر در يک ميليمتر، فضاي بيشتري رُ به صورت بخار اشغال ميکنه. هيچ وقت اين سوال قبلاً پيش نيومده بود، اما اينحا حجم آبي که از آسمون مياد خيلي زياده. ديگه چه قدر ميخواد ارتفاع ابر باشه آخه؟!؟! اونم هر روز بارون.
حالا سوال: اين همه آب از کجا مياد؟ بارون يعني تقطير بخار آب توي ابرها (دوم ابتدايي). و خُب منطق ميگه مثلاً يک قطره آب يک ميليمتر در يک ميليمتر، فضاي بيشتري رُ به صورت بخار اشغال ميکنه. هيچ وقت اين سوال قبلاً پيش نيومده بود، اما اينحا حجم آبي که از آسمون مياد خيلي زياده. ديگه چه قدر ميخواد ارتفاع ابر باشه آخه؟!؟! اونم هر روز بارون.
¤
بر اساس آمار سيزن دو از سريال lost که سال 2005 پخش شده بيشترين بيننده رُ داشته؛ 23 ميليون و 47 هزار نفر. از بعد از اون، تا پايان سيزن چهار، که May 2008 پخش شده، بينندههاش هي کم شدن تا به سيزده ميليون رسيده.