<body>

مهدی اچ‌ای

!برداشت شخصی من از دنیای اطراف، زندگی و هر چیز دیگه

¤

پروسه ايران اومدن يا اولين چيزهايي که در بدو ورود به ايران به چشم مياد:

همون اول:
- چه قدر آدم! چه قدر شلوغه.
- از نظم خبري نيست. حالا بايد چه کار کنم؟

شب اول:
- چه قدر سر و صدا. چه قدر آدم!
- چه قدر ماشين. چه ترافيکي!
- ترس از ماشين و خيابون / خيابون رد شدن.

تا دو سه روز اول:
- حواسم باشه فارسي حرف بزنم.
- مواظب ماشين‌ها باشم.

بعد از چهار روز:
- اينجا چه قدر چيز هست! از همه چيز هزارتا هست!
- اينجا بهشته؟! :p

بعد از ده روز يا دو هفته:
- اينجا، هيچ‌ جاش هيچ قانوني حکم‌فرما نيست.
- بسه ديگه.
posted @ December 24, 2008


¤

- در کدام صف؟
- در صف مغلوبين. اما بعد از آن کمي فکر کرده‌ام.
تارو گفت:
- درباره چه؟
- درباره جرأت. حال مي‌دانم که انسان لياقت کارهاي بزرگي را دارد. اما اگر لايق احساس بزرگي نباشد براي من جالب نيست.
تارو گفت:
- مي‌توان گفت که انسان لياقت همه چيز را دارد.
- نه، قادر نيست که مدت درازي رنج بکشد يا خوشبخت باشد. پس به هيچ کار پرارزشي قادر نيست.
همديگر را نگاه کردند. بعد گفت:
- ببينم تارو، شما قادريد که از عشق بميريد؟
- نمي‌دانم، اما گمان مي‌کنم که حالا نه!
- همين! اما روشن است که شما حاضريد در راه يک انديشه بميريد. و من از آدم‌هايي که در راه يک انديشه مي‌ميرند خسته شده‌ام. من به قهرماني اعتقاد ندارم، مي‌دانم که آسان است. به اين نتيجه رسيده‌ام که کشنده است. آنچه براي من جالب است اين است که انسان زندگي کند و از آن چيزي که دوست دارد بميرد.
...
/ طاعون - آلبر کامو - ترجمه‌ي بدِ رضا سيد حسيني
posted @ December 09, 2008


¤

با تو بودن خوب است
و کلام تو
مثل بوی گل در تاریکی‌ست

مثل بوی گل در تاریکی
وسوسه‌انگیز است..
(+)
posted @ December 02, 2008