شنبه 5 بهمن 87
فکر ميکنم از خصوصياتم اينه که زود به همه چيز عادت ميکنم، و از اونور، زود هم همه چيز برام تکراري ميشه.. الآن خيليها هستن (نه الزاماً توريستها، حتا از دانشجوهاي چند ساله) که ذوق سالِ نوي چيني رُ دارن. کلاً اما من اصلاً برام اهميتي نداره انگار. وسط سالن کنسرت گذاشتن و همه وايسادن به نگاه کردن، من رد ميشم و به کار خودم ميرسم. تو مرکز خريدها رقص و از اين نمايشها ست و فقط يه نگاه سرسري. حوصله ندارم ببينم کامل. شايد به تنوع نياز فوري دارم! يا حالا فوري هم نه، اما کلاً اينجا چيز جذابي واسهم نداره.
الآن که دارم مينويسم، همه چيز خونه رُ فروختم (به جز يخچال که اون هم اينترنتي و با ايميل قولنامه شده!!) حتا تختي که روش نشستم مال من نيست ديگه D: اما اگه فکر کردين دارم برميگردم اشتباهه! دارم خونه عوض ميکنم و همهي همهي همهي وسايل رُ !! از آبگرمکن و ماشين لباسشويي تا پلوپز و سطل زباله!! شش ماهي اينجا بودم، خلوتترين و به ديدي دوستداشتنيترين جاي مالزي. خونهم کنار جنگل بود و يه راه بيست دقيقه پياده داشت تا برسه به شهر! جايي که با صداي پرندهها بيدار ميشدم از خواب و سالي يک بار ماشين رد ميشد. جاي خوبيه. تا چند روز ديگه تحويلش ميدم. تجريه جديد سرم رُ گرم ميکنه!
و اما باحالترين صحنهاي که ديدم تو عمرم؛ قبلش توضيح بدم يکي از دوستان بود شيراز هر وقت تاکسي (يا کلاً هر ماشيني، از هز جاي شهر که صداش ميومد فقط!) بوق ميزد، اين طرف داد ميزد که آقا قربونت ماشين هست! و باز توضيح واضحات بدم يه سري اتوبوس خصوصي هست اينجا که خيلي خودمونيه. هر ايستگاه که ميرسه يکي دو تا شوفر (!) داره که داد ميزنن مسير رُ ميگن. سوار هم که ميشي بهت ميگن کجا بشيني و بليت ميارن ميدن بهت.. و ديروز تو کوالا لامپور، با خط هفتاد و نه داشتم امپنگ (خيابون و محله ايرانيها) رُ رد ميکردم، ترافيک شديد و همه خسته، اين اتوبوسه بوق زد، يکي يه دفعه به فارسي داد زد ماشين هست!! (يا يه همچين جملهاي.) کلي مُردم از خنده.
الآن که دارم مينويسم، همه چيز خونه رُ فروختم (به جز يخچال که اون هم اينترنتي و با ايميل قولنامه شده!!) حتا تختي که روش نشستم مال من نيست ديگه D: اما اگه فکر کردين دارم برميگردم اشتباهه! دارم خونه عوض ميکنم و همهي همهي همهي وسايل رُ !! از آبگرمکن و ماشين لباسشويي تا پلوپز و سطل زباله!! شش ماهي اينجا بودم، خلوتترين و به ديدي دوستداشتنيترين جاي مالزي. خونهم کنار جنگل بود و يه راه بيست دقيقه پياده داشت تا برسه به شهر! جايي که با صداي پرندهها بيدار ميشدم از خواب و سالي يک بار ماشين رد ميشد. جاي خوبيه. تا چند روز ديگه تحويلش ميدم. تجريه جديد سرم رُ گرم ميکنه!
و اما باحالترين صحنهاي که ديدم تو عمرم؛ قبلش توضيح بدم يکي از دوستان بود شيراز هر وقت تاکسي (يا کلاً هر ماشيني، از هز جاي شهر که صداش ميومد فقط!) بوق ميزد، اين طرف داد ميزد که آقا قربونت ماشين هست! و باز توضيح واضحات بدم يه سري اتوبوس خصوصي هست اينجا که خيلي خودمونيه. هر ايستگاه که ميرسه يکي دو تا شوفر (!) داره که داد ميزنن مسير رُ ميگن. سوار هم که ميشي بهت ميگن کجا بشيني و بليت ميارن ميدن بهت.. و ديروز تو کوالا لامپور، با خط هفتاد و نه داشتم امپنگ (خيابون و محله ايرانيها) رُ رد ميکردم، ترافيک شديد و همه خسته، اين اتوبوسه بوق زد، يکي يه دفعه به فارسي داد زد ماشين هست!! (يا يه همچين جملهاي.) کلي مُردم از خنده.
¤
¤
چرا آدم نااميد ميشه؟
اول: ماجراها با کافه ها و رستوران های تهران
دوم: دقيقاً همين ديد نسبت به رستورانها و فستفودهاي شيراز. اين بار که اومده بودم، دو نفري همهي رستورانها و فستفودهاي ممکن رُ رفتيم. تو چند ماه، جايي نبود که از قلم بيوفته. نتيجه؟
- اگه بهم پول هم بدن حاضر نيستم پام رُ ديگه تو جيواني بذارم، که يه زماني عاشقش بودم. آدمهاش، مدل سرو کردنش، غذاش، قيمتش، همه افتضاحه. حتا يک نکته مثبت هم نداره که بخوام بگم. افتضاحه، افتضاحه، شديداً افتضاحه،
- ترجيح ميدم برم جاهاي معمولي. اون مرغ کنتاکي تو فلکه گاز ايده عالي اي بود. کلي خوش گذشت.
- حاضر نيستم يک ريال تو هتل هما خرج کنم ديگه. غذاش افتضاح بود. اينا واقعاً مشتري رُ دوپا فرض ميکنن؟ هيچ قلم از غذاش حتا در حد معمولي هم نبود چه برسه به خوب.
تو شيراز سه دسته ميشن رستورانها: يک / دو / سه. ميتونين بخونين باکلاس / معمولي / بيکلاس. يا جاي پاتق / پاتق سابق / تو محله معمولي. رو همين دسته هم قيمت ميذارن. خود غذا مهم نيست. همه جا يکيه، اما نسبت به اين که کجا سرو بشه قيمتش عوض ميشه. هتل هما هيچ رقم غذا يا قهوههاي منوش از معمولي بالاتر نميره. شايد پايينتر باشه و البته برخوردشون مشتريمدار نيست.
- تشريفات، که زماني غذاش عالي و از معروفترين غذاهاي بيرونبر بود، معمولي شده ديگه. سفير بد بود، و بد مونده.
- از نظر برخورد، هيچجا رُ بد تر از جبواني نديدم. اصلاً منظورم نگاه کردن و غيره (که تو وبلاگ بالايي گفته) نيست، منظورم شعور آدمها ست.
- تعداد کافيشاپ زياده اما هيچ چيز معمولي و خوبي ندارن که آدم مشتري بشه. اينجا همه روزي يک بار ميرن بيرون و چيزي ميخورن. اما تو شيراز نميشه اصلاً مشتري مدل خاصي از غذا يا قهوه يا اسنک شد.
- هنوز پيتزا هات رُ دوست دارم. هر چند اگه به سمت معمولي شدن داره ميره. و عاشق زاور شدم. مدل سِروش، غذاش، برخوردش، فضاش.. و رستوران چيني هم کشف کرديم. من اينجا هر روز صدف و ماهي و هزار جور از اينا ست اما يک بار هم لب نزدم. تو شيراز رستوران دراگون، خرچنگ مياره در حد خدا! البته ايران همه چيزش روز به روزه، اين بار که برم احتمالاً همين يکي دو تا جاي خوب هم تبديل شدن به سبزيفروشي.
اول: ماجراها با کافه ها و رستوران های تهران
دوم: دقيقاً همين ديد نسبت به رستورانها و فستفودهاي شيراز. اين بار که اومده بودم، دو نفري همهي رستورانها و فستفودهاي ممکن رُ رفتيم. تو چند ماه، جايي نبود که از قلم بيوفته. نتيجه؟
- اگه بهم پول هم بدن حاضر نيستم پام رُ ديگه تو جيواني بذارم، که يه زماني عاشقش بودم. آدمهاش، مدل سرو کردنش، غذاش، قيمتش، همه افتضاحه. حتا يک نکته مثبت هم نداره که بخوام بگم. افتضاحه، افتضاحه، شديداً افتضاحه،
- ترجيح ميدم برم جاهاي معمولي. اون مرغ کنتاکي تو فلکه گاز ايده عالي اي بود. کلي خوش گذشت.
- حاضر نيستم يک ريال تو هتل هما خرج کنم ديگه. غذاش افتضاح بود. اينا واقعاً مشتري رُ دوپا فرض ميکنن؟ هيچ قلم از غذاش حتا در حد معمولي هم نبود چه برسه به خوب.
تو شيراز سه دسته ميشن رستورانها: يک / دو / سه. ميتونين بخونين باکلاس / معمولي / بيکلاس. يا جاي پاتق / پاتق سابق / تو محله معمولي. رو همين دسته هم قيمت ميذارن. خود غذا مهم نيست. همه جا يکيه، اما نسبت به اين که کجا سرو بشه قيمتش عوض ميشه. هتل هما هيچ رقم غذا يا قهوههاي منوش از معمولي بالاتر نميره. شايد پايينتر باشه و البته برخوردشون مشتريمدار نيست.
- تشريفات، که زماني غذاش عالي و از معروفترين غذاهاي بيرونبر بود، معمولي شده ديگه. سفير بد بود، و بد مونده.
- از نظر برخورد، هيچجا رُ بد تر از جبواني نديدم. اصلاً منظورم نگاه کردن و غيره (که تو وبلاگ بالايي گفته) نيست، منظورم شعور آدمها ست.
- تعداد کافيشاپ زياده اما هيچ چيز معمولي و خوبي ندارن که آدم مشتري بشه. اينجا همه روزي يک بار ميرن بيرون و چيزي ميخورن. اما تو شيراز نميشه اصلاً مشتري مدل خاصي از غذا يا قهوه يا اسنک شد.
- هنوز پيتزا هات رُ دوست دارم. هر چند اگه به سمت معمولي شدن داره ميره. و عاشق زاور شدم. مدل سِروش، غذاش، برخوردش، فضاش.. و رستوران چيني هم کشف کرديم. من اينجا هر روز صدف و ماهي و هزار جور از اينا ست اما يک بار هم لب نزدم. تو شيراز رستوران دراگون، خرچنگ مياره در حد خدا! البته ايران همه چيزش روز به روزه، اين بار که برم احتمالاً همين يکي دو تا جاي خوب هم تبديل شدن به سبزيفروشي.
يکشنبه 29 دي
به ياد دارم زماني رُ که يک ماهيگير تنها بودم،
در کنار رودخانه تيمز
با قلابي و ظرفي از خوراک ماهي
يک تور و چند کاسه
به ياد دارم زماني رُ که
-شايد در چند زندگي قبل-
نقاشي بودم
با رنگهاي نارنجي و زرد و قرمز
اما هيچ به ياد ندارم
هر داستان چگونه پايان يافت.
شايد زندگي خودِ بودن باشد
بينياز از پايان، و دليل.
در کنار رودخانه تيمز
با قلابي و ظرفي از خوراک ماهي
يک تور و چند کاسه
به ياد دارم زماني رُ که
-شايد در چند زندگي قبل-
نقاشي بودم
با رنگهاي نارنجي و زرد و قرمز
اما هيچ به ياد ندارم
هر داستان چگونه پايان يافت.
شايد زندگي خودِ بودن باشد
بينياز از پايان، و دليل.
¤
ميدونم اين لينک يه روزي يه جايي به دردم ميخوره: راههاي مختلف بستن يند کفش ورزشي.
¤
مالزي بودن و مالزي درس خوندن يعني هميشه کلي سوال از مردم شنيدن و جواب دادن. اين روال هيچ وقت و هيچ جا تمومي نداره. از تو اتوبوس و تو کوالالاکپور (مادر يه دانشجو) گرفته تا تو فرودگاه تهران (خانواده يکي ديگه) و کلاً همه جا. به خاطر همين بود که در طول مدتي که شيراز بودم سعي کردم دو تا جلسه رسمي بذارم (يکي تو دانشگاه شيراز و ديگري تو موسسه) که حداقل به همه سوالها يک بار و دقيق جواب داده بشه. شديداً متأسفانه هنوز خيليها بدون اطلاع قبلي ميان اينجا، چه واسه تحصيل چه کار و چه زندگي.
از ترم گذشته، من هم مثل خيليهاي ديگه به طور رسمي (و قانوني، با مجوز دانشگاه يوپيام و يوام) براي کساني که خواسته بودن درخواست پذيرش دادم. اکثراً جواب گرفتن و يک نفر هم نه. هر چند اون هم از رو آگاهي بوده و دليلش مشخصه. و شايد به همين دليله که ديگه اينجا چيزي نمينويسم. من براي اون کارم پول ميگيرم و اينجا نه!
با اين حال، به خلاصه سه تا چيز رُ تکرار کنم واسه عموم:
۱. واسه تحصيلات تکميلي به مالزي فکر کنيد، اما براي پايينتر (به زبون خودمون براي فوق ديپلم و ليسانس) تقريباً اينجا رُ بذاريد کنار. در اون حد نيست.
۲. براي کار اگه ميايد حتماً جاي پاتون رُ سفت کتيد و از کشور خارج شيد. اينجا مردمش، قوانينش و رسم کاريش مهماننواز نيست. کشور توريستياي هست، نزديک چند هزار ايراني* در کل کشور هستن، اما عموماً در حال پول خرج کردن هستن! وقتي پاي پول دادنِ دولت به ما برسه خونگرميشون رُ پس ميگيرن. ديدم و ميشناسم کساني رُ که کار ميکنن؛ غيرممکن نيست، اما مطمئن بيايد.
۳. اگه با موسسههاي اخذ پذيرش ميايد، حرفهاشون رُ چک کنيد و همهشون رُ باور نکنيد. اصولاً کار ساده ست؛ شما پول ميدين و اونا کار شما رُ انجام ميدن، اما نميدونم چرا، دروغ هم زياد ميگن. مثل آدمهاي سادهلوح به هر چي گفتن اکتفا و اعتماد نکنيد.
پ.ن. طبق قانون جديد، زمان حضور در کشور مالزي براي وروديهاي اين ترم و وروديهاي بعد از اين تغيير کرده. کارشناسي ارشد که قبلاً شونزده ماه بود، شده هجده ماه. کساني که در جريان هستن ميدونن اين عددها به چه کاري مياد. حواستون باشه. (اگه کمتر باشه نيمهحضوري ميشه مدرکتون).
* اضافه کنم، بيست و پنج هزار ايراني در مالزي هست - جهت اطلاع آمار دوستان! انقدر هست که آسترکي يه مجله با بيست هزار تيراژ بزنه و سانيکام راديو مالزي - و پارستراول کلي کنسرت گذاشته و بخواد بذاره. واسه اونايي که هنوز نيومدين!!
از ترم گذشته، من هم مثل خيليهاي ديگه به طور رسمي (و قانوني، با مجوز دانشگاه يوپيام و يوام) براي کساني که خواسته بودن درخواست پذيرش دادم. اکثراً جواب گرفتن و يک نفر هم نه. هر چند اون هم از رو آگاهي بوده و دليلش مشخصه. و شايد به همين دليله که ديگه اينجا چيزي نمينويسم. من براي اون کارم پول ميگيرم و اينجا نه!
با اين حال، به خلاصه سه تا چيز رُ تکرار کنم واسه عموم:
۱. واسه تحصيلات تکميلي به مالزي فکر کنيد، اما براي پايينتر (به زبون خودمون براي فوق ديپلم و ليسانس) تقريباً اينجا رُ بذاريد کنار. در اون حد نيست.
۲. براي کار اگه ميايد حتماً جاي پاتون رُ سفت کتيد و از کشور خارج شيد. اينجا مردمش، قوانينش و رسم کاريش مهماننواز نيست. کشور توريستياي هست، نزديک چند هزار ايراني* در کل کشور هستن، اما عموماً در حال پول خرج کردن هستن! وقتي پاي پول دادنِ دولت به ما برسه خونگرميشون رُ پس ميگيرن. ديدم و ميشناسم کساني رُ که کار ميکنن؛ غيرممکن نيست، اما مطمئن بيايد.
۳. اگه با موسسههاي اخذ پذيرش ميايد، حرفهاشون رُ چک کنيد و همهشون رُ باور نکنيد. اصولاً کار ساده ست؛ شما پول ميدين و اونا کار شما رُ انجام ميدن، اما نميدونم چرا، دروغ هم زياد ميگن. مثل آدمهاي سادهلوح به هر چي گفتن اکتفا و اعتماد نکنيد.
پ.ن. طبق قانون جديد، زمان حضور در کشور مالزي براي وروديهاي اين ترم و وروديهاي بعد از اين تغيير کرده. کارشناسي ارشد که قبلاً شونزده ماه بود، شده هجده ماه. کساني که در جريان هستن ميدونن اين عددها به چه کاري مياد. حواستون باشه. (اگه کمتر باشه نيمهحضوري ميشه مدرکتون).
* اضافه کنم، بيست و پنج هزار ايراني در مالزي هست - جهت اطلاع آمار دوستان! انقدر هست که آسترکي يه مجله با بيست هزار تيراژ بزنه و سانيکام راديو مالزي - و پارستراول کلي کنسرت گذاشته و بخواد بذاره. واسه اونايي که هنوز نيومدين!!
¤
از تأثير ايرانيها، به جز افزايش قيمت خونه تو مالزي / اين بود که با تاکسي ميومدم ار فرودگاه (ليموزين هست - اما نه از اون بلندها که تو شايد به ليموزين معروفه.. اين معموليش هست) و طرف وايساده بود تو ترافيک. صبح بود. بهش ميگم خُب بنداز تو لين اونوري برو که هيچکس نيست. ميگه اون واسه ماشينها نيست و اگه پليس ببينه جريمه ميکنه.. يه کم ميگذره، ميبينم داره ميره تو لين اولي. ميپرسم مگه نگفتي جريمه ميکنه؟ من نميدما! ميگه اشکال نداره! خلوته!! و زود منو ميرسونه خونه!
¤

.There are no accidents
¤
طبق آمار فيس بوک، تا الآن يک و هفت دهم ميلبارد عکس تو فيس بوک هست که در اونها دو و دو دهم ميليارد نفر تگ شدن. الآن ذخيرهي هارد فيس بوک براي اين عکسها دويست و بيست ترابايت هست که 160 ترابايتش پر شده. و با آماري که هر هفته بيشتر از شصت ميليون عکس آپلود و اضافه ميشه (معادل پنج ترابايت حجم) حدوداً تا يک سال ديگه جا داره. جالبه بدونيد هر روز بيشتر از سه ميليون از اين عکسها نمايش داده ميشه و در ساعات اوج ترافيک سايت، هر ثانيه بيشتر از صد هزار عکس داره ديده ميشه!
19 دي 1387
يه تيپ آدمهايي هستن که قابل تحمل نيستن. هر کسي سليقه خودش رُ داره. امروز تو «اينترنشنال آفيس» بودم، يه پسره ايراني هم بود هِي چونه ميزد. رئيسش منو ميشناسهو پرسيد همخونه نميخواي؟ اتفاقاً منم پريروز تصميم گرفته بودم خونه سه خوابه رُ شريک شم با کسي گفتم شايد آره. خلاصه ما معرفي شديم و يه کم حرف زديم. نهار رُ با هم خورديم تو يه رستوران ايراني و بين همه حرفها، وقتي خودش رُ معرفي ميکرد، من کاملاً طرف رُ شناختم. خودش رُ و خانوادهش رُ. سال اول و دوم و سوم دبستان دوست صميمي من بود و بعد رفت. هيچ خبري ازش نداشتم تا امروز. طبيعتاً اون منو نشناخت چون فقط اسم کوچيکم رُ ميدونه، و من هم اصراري نکردم چون از اون آدم مزخرفهاست که تحملش رُ هم ندارم!
+
يه ايميل بود با اسم «آنهایی که رفتهاند؛ آنهایی که ماندهاند...» که تو همهي وبلاگها هم هست. خواستم بگم خيلي دقيق و درسته. اگه نخوندينش بخونين.
+
يه ايميل بود با اسم «آنهایی که رفتهاند؛ آنهایی که ماندهاند...» که تو همهي وبلاگها هم هست. خواستم بگم خيلي دقيق و درسته. اگه نخوندينش بخونين.