<body>

مهدی اچ‌ای

!برداشت شخصی من از دنیای اطراف، زندگی و هر چیز دیگه

¤

سام پيپل مِي نِور سِي گود باي. دِي سيمپلي واک اَوت آو يور مايند، اند ويش يو لاک. دِي هَو دِي‌ر اُون لاي‌وز از ول. دِي ويش يو هپي‌نِس، بيکاز دي آر نات ارَوند تو سي يو اگن. سُ؟ هپي‌نِس فُر آل. ويش مي لاک تو.
:-)

آي سِد ايت وانس دت ماي لايف هز جاست ستارتد. آي رپيت ايت اِوري دِي. در ايز اِ لانگ وِي تو گو. دِ وودز آر لاولي، دارک ان ديپ؛ بات آي هَو پراميس‌ز تو کيپ؛ اند مايلز تو گو، بي‌فور آي سليپ...
posted @ March 24, 2009


نوروز 1388

اي آنكه به تدبير تو گردد ايام
اي ديده و دل از تو دگرگونه مدام
وي انكه به دست توست احوال جهان
حكمي فرما كه گردد ايام به كام

ساعت هفت و 43 دقيقه شب.
posted @ March 20, 2009


¤

جمله‌ها از بين مي‌رن حتا اگه رو سنگ نوشته شده باشن. همه چيز به کلمه و بعد حرف تبديل مي‌شه. روزهايي که به سرعت مي‌گذرن و چرخشي که دنيا رُ با خودش مي‌بره. همه جا سبز. باد. قطره بارون. بوي عطر تو.
posted @


¤

اگر عمر بشر را حتا هفت میلیون سال که حداکثر زمانی است که برای پیدایش آن بر روی زمین قائل شده‌اند فرض کنیم در مقایسه با عمر ۵/٣ میلیارد ساله کره زمین و ١۴ میلیارد ساله کائنات مژه برهم زدنی بیش نیست. [+]
posted @


¤

صداي خنده‌اي، آرام، از عمق وجود
لبخندي به پهناي زندگي
هنوز عشقي ناگفته مانده
و هنوز
چشماني به لبي دوخته.
posted @


يک‌شنبه 11 اسفند

رامو و امِلي رُ نمي‌شناسم، اما يه دوراني عاشق سياوش قميشي بودم. حالا يعني چي اينا سه تايي اينجا کنار گوشم کنسرت دارن و هيچ‌کس نيست اينحا بشه باهاش رفت کنسرت. به اين مي‌گن خارج‌نشيني با اعمال شاقه! دقيقاً از ايراني‌ها هر کي اومد واسه‌م جالب هم نبود خيلي؛ به هر حال من فن‌شون نبودم، اما يه دفعه اس‌ام‌اس اومد که کنسرت فلاني.. يعني واقعاً اينحا هيچ کس نيست؟ مثل اينه که همه دنياي من دور تا دور دنيا پخش شده، و اينجا، تو اين نقطه، فقط من هستم و سايه‌م.
posted @ March 01, 2009


¤

در حال حاضر چيزي حدود 40 هزار ايراني در مالزي زندگي مي کنند اما با روند پر شتابي که هم اکنون در جريان است پيش بيني مي شود در 2 سال آينده اين رقم به 300 هزار نفر برسد. [+]
posted @


¤

آقا بگو چي؟ نشستم دارم فيلم.رويو مي‌خونم تا بتونم نقدي که (در واقع اساينمنت هست) رُ بنويسم و تموم بشه! چند تا صفحه بازه، تئوري‌اي که نوشتم تو ذهنمه و دنبال شروعي واسه ادامه‌ش مي‌گردم. در هم بسته‌ست و فن سقفي روشنه و سه تا پنجره بازه. پرده هم باز. بيرون هم داره بارون مياد. اينجا هم که صدا زياده هميشه.. اما حس مي‌کنم يه صدا از نزديک مياد. سرم رُ بلند مي‌کنم اما چيزي نيست. باز صدا مياد. رو اين جالباسيه يه گنجيشکه!

گنجيشک‌هاي اينجا کوچيک‌تر از ايرانه سايزشون، اما همون ترکيب و رنگ و شکل. شايد نصف سايز ايراني‌ش. نگاش مي‌کنم مي‌پره اون سمت اتاق. از ترس بارون امده تو لابد. من زير پنجره هستم؛ پا مي‌شم، خودش ميپره ميره بيرون..
posted @